سایر منابع:
سایر خبرها
راهی که پیش پای این دختران روستایی است
است، اما دلم می خواهد بتواند به مدرسه برود و درسش را بخواند، حتی با اینکه مردم اینجا خیلی دوست ندارند به دخترها پر و بال بدهند، من دوست دارم دخترم درس بخواند و خودش بتواند برای زندگی اش تصمیم بگیرد . دلشاد مادرم تمام طبقه بالای خانه را به من داده؛ یک اتاق بزرگ است که وسط آن یک چرخ خیاطی گذاشته ام و یک طرف دیگرش مقداری پارچه مرتب روی هم چیده ام. تا آخر راهنمایی بیشتر درس
داستان 3 دانش آموز معتاد از علت اعتیادشان
ساوالان خبر : بگو به چه چیز اعتیاد نداری؟ به تمام مخدرهایی که شنیده ای و دیده ای مبتلایم ! زمینه این اعتیاد را نگاه پدر و مادرم برایم رقم زد. پدرم دکتر دندان پزشک و مادرم معلم است . همیشه دوست داشتند در میان بچه های هم سن و سالم به خصوص بچه های اقوام سر آمد باشم ، نمره درسی ام، لباس، وضعیت ظاهری ام و... از همه آنها بهتر باشد. همیشه در رقابت بودم ، معلوم است کسی که همیشه در رقابت است چه حالتی را
حجت الاسلام عالی: پیوند ایمانی، محکم ترین پیوند است
وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَی بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ 5 زلیخا قصد او را کرد و یوسف هم قصد او را می کرد اگر ایمان نداشت. یعنی یک چیز مانع حضرت یوسف علیه السلام شد که می دانست خدا او را می بیند. اشکال دوم حرف آن فیلسوف که می گوید من گوساله او را بر نمی دارم چون او گاو مرا بر می دارد این جا است وقتی است که زور داشته باشد. اگر زور نداشت و ضعیف
شهید همدانی در فتنه 88 می گفت نگران قلب آقا هستم
می گویم مگر می شود انسان آنقدر مخلص باشد. یکی از انسان های نمونه خدا بود. درست است که ما کم می دیدیمش و به نبودش عادت داشتیم، اما هربار دل مان خوش بود که برمی گردد. این روزها که گذشت هر کس که زنگ در خانه را می زند با خودم می گویم، حسین است و می آید، اما دوباره به خودم نهیب می زنم که نه او دیگر برنمی گردد. از حسین خواستم که قسمت من هم شهادت شود. وقتی می گفتم دوست دارم شهید شوم، به من می گفت: اگر
شهاب حسینی از سینمای ایران شاکی است
و حس می کنم که دارم خودم را تکرار می کنم. آن وجدی که باید از کارم به دست بیاورم کم شده. منتظر بودید چه اتفاقی در حرفه تان بیفتد؟ توانایی های من هم مثل همه آدم های دیگر، یک سقفی دارد. من هنوز به این سقف نرسیده ام و احساس می کنم ادامه این روند باعث نمی شود همه توانایی هایم را عرضه کنم. بیشتر باعث می شود که کله ام خیلی زودتر از موعد به طاق بخورد و ناامید شوم. نمی خواهم منتظر
کتابداران، گمشده هایی در لابه لای کتاب زندگی
کردم و خدمت به کتاب و دوستداران کتاب را بسیار دوست دارم. *** پیگیرکارهای خلاقانه برای گسترش کتابخوانی در استان هستیم مدیر کل کتابخانه های عمومی استان فارس نیز به خبرنگار ما گفت: جلسات کارشناسی با نخبگان و فعالان عرصه فرهنگ در استان فارس برگزار و برنامه های ویژه ای در این زمینه در استان تدوین شده است. سید محمد امین جعفری حسینی با بیان اینکه در اداره کل کتابخانه های عمومی استان
قدرشناسی زاده عشق است نه وظیفه!
بود اما پس مدتی دیدم دوست دارم هر هفته ببینم شان برای همین بین هفته می رفتم به خانواده همسرم سر می زدم و آخر هفته می رفتم خانه مادرم. اگر هم آخر هفته جایی بودم جبران می کردم و روز دیگری می رفتم. شاید اصلا به من نیاز هم نباشد اما من خودم دلم طاقت نمی آورد که مدت ها نبینم شان. حتی در طول این سال ها همسایه ها نیز پیشنهاد نداده اند که پدر را بگذارید آسایشگاه با این بهانه که برای خودشان هم
به جای قصه های مادربزرگ خودمان قصه های مادر بزرگ مارکز را نوشتیم
بنویسیم قصه های مادر بزرگ مارکز را نوشتیم. امیرخانی اضافه کرد: سعی کرده ام در این کتاب بازگو کننده ی قصه های خودم و مادربزرگم باشم نه مادربزرگ دیگران. وی با بیان اینکه معولا نویسنده های تازه کار در اولین اثر خودشان را لو می دهند، گفت:من هم اینگونه بودم اما در کتاب های بعدی کمتر فضایی است که شما شاهد هستید زندگی شخصی نویسنده مستقیم در آن بیان شود. سخت ترین کار مستند
قطبی: گفتند جامه دران اقدام علیه امنیت ملی است/ سینمای اقتباسی به رویارویی ادبیات و سینما منجر می شود
مجموعه قصه اینقدر ارتباط عاطفی برقرار کردم که فکر کردم این همان قصه ای است که مردم دوست دارند. مجری برنامه از قطبی سوال کرد: خود رمان خانم طباطبایی هم اپیزودیک بود؟ ایشان در پاسخ گفت: بله. سه قسمتی بود و عنوانش همایون بود، البته در مجموعه داستان جامه دران هم همین ساختار سه قسمتی اش را حفظ کردم. پروژه لاله مانع کمک فارابی به ما شد قطبی در ادامه درباره دلایل
جوانانی که بدون امکانات و غذا سه روز در محاصره بودند/شهدای سوسنگرد پس از جنگ مظلومتر شدند
فاصله داشتم که یکی از بچه های تهرانی که به عقب می آمد به من گفت: کجا میروی. گفتم می خواهم به کنار حمید بروم. اما او مانع شد و گفت: دوستت شهید شده و دیگر کسی آنجا نیست. حمید تیر کالیبر خورده بود. به عقب که آمدم شهید احمد داودی هم شهید و سرش از تن جدا شده بود و فقط از روی کفش هایش او را شناختیم و شنیدم فرج عسکری هم زخمی شده بود. به هر جهت روز اول بچه های کازرون سه شهید و چند زخمی داشتند که بعد از آن
مردی که از چنگال منافقین فرار کرد
توجه نداشتند چون نیروهایشان حدوداً 80-90 کیلومتر جلوتر از ما بودند. خودم را مثل آدمی که انگار منتظر برگشت آنها هست و از بیکاری قدم می زند، نشان دادم و با همین قدم زدن ها به اتومبیل رسیدم. عکس رنگی مریم و مسعود روی شیشه جلوی ماشین چسبیده بود مثل تمام ماشین ها. عکس های بزرگی بود. با انگشت سالم ام به آرامی محل سوئیچ را لمس کردم. مطمئن شدم سوئیچ دارد. یادم آمد مادرم مرا نصیحتی می کرد و می
از ایجاد قصابی و قبرستان برای مسلمانان در برزیل تا اولین سمپوزیم آیات شیطانی
دینی را نیز به بچه ها یاد دهیم. گذرنامه ام را به آقای میلانی داده بودم و تاکید کرده بودم به هیچ کسی ندهد تا نتوانند در آن مهر خروج بزنند. ولی عکس من را پیدا کردند و برگه عبور برایم صادر کردند. بعد از چهار سال خودم هم تمایل به بازگشت داشتم. چون بچه ها بزرگ شده و مشکل درسی داشتند. البته یک زوج معلم از ایران آمده بودند و به بچه های من و رایزنی فرهنگی درس می دادند. ولی برای امتحان باید به آرژانتین می
کدام سبک زندگی؟
را تا پایان حفظ می کند. از این نظر خواندنِ رمان جذابیتِ خود را برای مخاطب دارد. علی رغم توانمندی نویسنده در روایتِ تو در تو و مهارتش در جریانِ سیّال ذهن، شخصیت های رمان خوب از کار در نیامده اند. لیلا تیپ زنی وانهاده که همسرش را دوست داشته و در تنهایی های پس از او باز هم عاشقش است. شبانه تیپ دختری که نمی داند نامزدش را دوست دارد یا نه! و روجا تیپ دختری بلند پرواز. روجایِ تکه ی اول که از
نقش غیرت بر بلندی های غرب
خود می گویند خدایا شهادت را هر چه زودتر نصیب ما کن و در جیب خود، روی قلبشان، آنجا که این همه عشق و محبت به خدا را در خون غرقه می سازد، این وصیت نامه را نگه می دارند: سلام، سلام بر پدر و مادر عزیزم که پسری به دنیا و ملت ایران تحویل داده اند که تا آخرین قطره خون خود در راه دین، در راه وطن جنگید و این مردن افتخاری است برای شما. خالقا شکرت که مرا شهید حساب نمودی! این وصیت من... گریه مکن مادرم، گریه مکن
زبان فارسی، بخشی از هویت زبانی مردم هند است
شعری با عنوان هندی پدید آمد. در همین تحقیقاتم متوجه شدم که ارتباط هند با ایران خیلی زیاد است. نمونه آن، نسخه های خطی بسیار زیاد به زبان فارسی در دانشگاه ها، در کتابخانه ها و موزه های مختلف و البته در آرشیوها و ذخیره های شخصی بود. چون زبان فارسی، نه فقط زبان علمی و ادبی برای 800 سال بود و بعد به زبان اداری هند هم تبدیل شد، بلکه زبان مردم عامی هم شد. چون صوفی ها که به هند آمدند، خانقاه هایشان به مدرسه
فریدونکنار؛ قتلگاه پرندگان مهاجر
اند. من سال های گذشته در عملیات جمع کردن تورهای هوایی شرکت کردم. این تورها، مثل تور والیبال اند با عرض بیشتر. شکارچیان می دانند پرنده ها از کدام زاویه وارد تالاب می شوند و از کجا پرواز می کنند. تور را در هوا نصب می کنند، پرنده ها در تور می افتند، تور سنگین است، می برد و زمین می افتد. این پرنده ها در آب و گل خفه می شوند، یا اینکه داخل تور می افتند و بعد از یک هفته که شکارچی به محل تور می رود، پرنده
رئیس خانه کارگر: هیچ نهادی حق تعرض به حقوق کارگران را ندارد
رسته و شغلی، به دنبال آن هستند. ربیعی در جمع کارگران گچسارانی، به ذکر خاطره ای از زندگی خود پرداخت. وی با تاکید بر اینکه خود کارگرزاده است، گفت: مسائل و مشکلات کارگران را می دانیم و رنج مردم را درک می کنیم. پدرم روستازاده کارگر بود و خودم هم به سختی کارگری کردم و درس خواندم. در خانه ای زندگی کردم که موسیقی خانه چک چک باران از پشت بام خانه و کاسه هایی بود که مادرم زیر آن در خانه ای کوچک در جنوب شهر
حافظ خوانی به شیوه ی داستان
است و کشفی داشته که برای ما بدیع و تازه بوده. *اولین تجربه کتابخوانی شما به چه زمانی باز می گردد؟ زمان کودکی من. قبل از این که به مدرسه بروم پدر و مادرم برایم کتاب می خواندند. به همین دلیل از کتاب متنفر شده بودم. چون حس می کردم خیلی چیزهای جذاب تری وجود دارد. اواسط دوره ی ابتدایی بود که با کارهای مارک مای آشنا شدم و اولین تجربه ی لذت شخصی من از خواندن کتاب های مارک مای بود
پیروزی انسان از کدام نقطه شروع می شود؟+فایل صوتی
حسین بن علی به طرف چادر من می آید. از یک طرف، شخصیت این مرد(حسین بن علی) خیلی بزرگ بود، و از طرفی دیگر، من با ابن زیاد نمی توانستم طرف بشوم. از کوفه آمدم بیرون که نه له او باشم و نه علیه او. (بی طرف باشم). خودم را در گوشه ای از بیابان های کوفه مخفی کردم. تصادفا کاروان حسین بن علی از آن نزدیکی ها عبور می کرد. حضرت سیدالشهداء می پرسد، ببیند که این چادر از آن کیست؟ می گویند: چادر عبیدالله
گفته بود می روم سیستان ولی از سوریه تماس گرفت
و منظوری نداشتم اما نمی دانم انگار با من قهر است که به خواب من نمی آید.(گریه) * دوست داشتم او را در کت و شلوار ببینم مادر: روزی که خواست برود، ما منزل دخترم بودیم. 14 مهر ظهر بود که زنگ زد و گفت می خواهم به مأموریت بروم. من خودم وسایلش را جمع کردم. چند دست لباس و یک دست کت و شلوار برای او گذاشتم و قدری هم پسته و آجیل برای او خریدم. می گفت دوست دارم وقتی سوار هواپیما می شوم
ماجرای خط و نشان سید ابراهیم برای شهید گمنام
ارتباطی با خانواده ها و همسران شهدا و یا همسران طلبه ها داشته است یا خیر گفت: با همسران شهدا خیر ارتباطی نداشتم و در حد همین کتاب ها و مستندهایی که از تلویزیون پخش می شد، بود. اما با خانواده های طلاب آشنایی داشتم و با آن ها رفت و آمد داشتیم و چون خودم طلبه بودم با این قشر بیشتر آشنا بودم. درباره ی خانواده ای که دوست داشتم همسرم از آن خانواده باشد، باید بگویم که بیش تر یک خانواده نظامی مد نظرم بود چرا که
شیفت شب ؛ فیلمی نجیب و صادق که از دل تاریکی، روشنایی بیرون می کشد
گردم باید واجد لطافتی زنانه باشم. شک رهایم نمی کند. ذهنم در تشویشی بی پایان گرفتار آمده. از همه چیز و همه کس وحشت دارم؛ مادرم، خواهرم نزدیکترین کسانم و در نهایت خود شوهرم که ناگهان با تفنگی در دست وارد خانه می شود و آتشی می شود بر خرمن متلاطم و طوفان زده خاطر بی رمق من... اما من زن ایرانیم؛ باوفا و با وقار؛ به شوهرم اعتماد دارم به اندازه تمام تاریخ...او را دوست دارم؛ حتی به قرار
چه کسانی دارای زیان بارترین اعمال هستند؟
]، همین است - حضرت فرمودند: گفتی: دیگر سؤال ندارم، پس برای چه ایستادی؟ گفت: آقا! همه سؤال ها بهانه بود که پیش شما باشم، من شما را خیلی دوست دارم. حضرت فرمودند: اگر مرا دوست داری، همین مطالبی را که گفتم، گوش کن. گفت: چشم آقا. بعد او چه کسی از کار درآمد؟ میثم تمّار! یک جوانی که به خاطر اساس حبّش، آن قدر پیشرفت کرد که جزء صحابه امیرالمؤمنین(ع) شد! میثم، مدینه ای ندیده، پیغمبری ندیده، امّا کسی
این طردشدن و مرادنبودن
اند نمایش های مذهبی جان تازه ای نگیرند و اتفاقا دیگر کسی هم جرئت نکند پا به عرصه بگذارد. من سال 90 روبان سیاه را در تئاتر شهر کار کردم اما دیگر اشتیاقم را از دست دادم که در این عرصه بمانم. اما دوست دارم باز هم تئاتر مذهبی کار کنم، بی آنکه انگ و ننگ به نرخ روز نان خوری به ما زده شود؛ چون ما برای آن کار بعد از پنج ماه تمرین، برای کل گروه پنج میلیون تومان گرفتیم. متأسفانه این هست و ترجیح می دهم که عطایش را به لقایش ببخشیم. ترجیح می دهم قصه شنگول ومنگول را کار کنم. امیدوارم نمایش بی پدر را براساس شنگول ومنگول به زودی کار بکنم. ...
جزییات جدید از زندگی خصوصی و شب قتل تختی
ایشان هفده-هجده ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث درآنها زیاد بود، من شاهد هیچ جر و بحث آنچنانی در خانواده نبودم. نه از سوی پدر و نه کل خانواده. شهلا بی ریا در خانه به مادرم کمک می کرد. زمانی که به کلاس هفتم رفتم و وارد دبیرستان شدم شهلا با من همراه بود و می رفتیم با هم کتاب می خریدیم. دفترهایم را برایم جلد می
رقابت 2 شیطان برای سلطه بر ایران(پاورقی)
که برود که انتقام بکشی؟ من چه گناهی دارم؟ آن دختر بیچاره چه گناهی دارد؟ پدر غرولندکنان بیرون زد. - خیالاتی شدی زن، به کار خودت برس. دو هفته تا برداشت گندم مانده بود که علیرضا ساک اش را بست و بی خداحافظی رفت. پیغام ها تمامی نداشت، اول به طعنه و بعد به تهدید و دست آخر کار به دعوا کشید. بیچاره گلی! اسم علیرضا روی او مانده بود، شاید سال ها طول می کشید تا همه از یاد می بردند و او می
مسئولان اجازه ندادند در تبریز بمانم/ عباسی حق تعیین و تکلیف برای من نداشت
تأکید کرد: به خاطر مادرم که همه زندگی من است خیلی دوست داشتم در تبریز بمانم و حتی تصمیم گرفتم به گسترش فولاد بروم اما اجازه ندادند. کامدار در مورد علت جدایی اش از تراکتورسازی اذعان داشت: من زمانی که برای مذاکره پیش عباسی رفتم، به من گفتند برو گسترش فولاد. شما بگویید این رفتار چه معنی دارد؟ من با تراکتورسازی قرارداد داشتم و بارها هم اعلام کرده بودم اگر مسئولان این تیم و هواداران بخواهند
گفتگوی خاص و منتشر نشده از مرتضی احمدی
پایان هم نوشتم من تمام آنچه از ملک و مستغلات دارم همه را به شما که وزیر راه هستید می بخشم. وزیر راه که این جواب را خوانده بود با عصبانیت من را احضار کرد. بعد از یک هفته به دفتر او رفتم. آدم خودخواهی بود، آنقدر که در اتاقش صندلی قرار نداده بود تا مبادا کسی مقابلش ننشیند. من هم قبل از اینکه وارد شوم، چهارپایه نگهبان بیرون در را برداشتم و با خودم به داخل اتاق بردم و نشستم! اول پرسید: چرا همان
همزمان با انتشار آلبوم جدیدش، وارد زندگی گذشته و امروز ادل شوید و از جزئیات ترانه های آلبوم بخوانید/ ...
: "من همش در حال آه و ناله هستم! دلم نمی خواد به اون باشگاه بدنسازی لعنتی برم. ازش لذت نمی برم. دوست دارم تغییراتی توی وزنم به وجود بیارم اما علاقه ای به نگاه کردن خودم توی آینه ندارم. رگ های من به شدت متورم می شن به خاطر همین من نسبت به این مسئله آگاه هستم که وقتی وزنم رو کم کنم روی ترکیب صورتم اثر نذاره. و اگه به تور آلبوم جدیدم نرم می تونی دوباره منو توی رستوران های چینی پیدا کنی!"
68 سال پیش دندانپزشک شدم
حتما آقای دکتر شوید؟ نه اصلاً. مادرم دوست داشت درس بخوانم ولی هیچ وقت چیزی را به من تحمیل نکردند، نیاز خودم باعث شد سراغ دندان پزشکی بروم. بعد از اصفهان آمدید تهران و دانشکده دندان پزشکی؟ 72 سال پیش من به تهران آمدم و رفتم دانشکده دندانسازی. من ورودی 1322 بودم که از هم دوره های من دیگر کسی زنده نیست. چطور شد دندانپزشکی را انتخاب کردید؟ دلیل اصلی انتخابم این