سایر منابع:
سایر خبرها
از فرزندان رهبر معظم انقلاب چه می دانید؟+عکس
دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم. بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است . حداد عادل ادامه می
دکتر دیوانه لنگرودی کیست؟/نسخه هایی مجانی و شفا بخشی که دکتر عبدالله بر کاغذ سیگار می نوشت/پل خشتی و ...
هم همراه می آورد. عطاری عرب زاده، معجون هایی گیاهی می ساخت که حتی از تهران هم خریدار داشت. وی درباره عطار بودن پدر دکتر عبدالله به دیده شک می نگرد و توضیح می دهد: بدون شک اگر پدر دکتر عبدالله طبیب سنتی بود، قاعدتا پدرم باید او را می شناخت. شاید در حد جمع کننده گیاهان دارویی در ییلاقات رودسر بوده است. عرب زاده ادامه می دهد: برای نگارش تاریخ لنگرود، بررسی احوالات این شخص برای
آخرین خواسته مدافع حرمِ خمینی شهری از خدا +عکس
کنم و به او می گویم که او را خیلی دوست دارم و برای عاقبت به خیری اش دعا می کنم. دختر گلم! در زندگی خدا را فراموش نکن و در کارها، کمک مادرت کن و حجاب و عفتت را مواظب باش و برای پدر گناه کار خود نیز دعا کن که خدا مرا بیامرزد و از سر تقصیراتم بگذرد. به زهرا خانم و محمد حسین گلم سلام می کنم و به آن ها می گویم که بابا همواره دعا گوی شما بوده و برای عاقبت به خیری تان دعا می کند
روایت آیت الله مطهری از راننده اتوبوس ضدآخوند!
/> گفت: من سرگذشتی دارم. پدر من آدم مسلمان و بسیار متدینی بود. من بچه بودم، مرا به دبستان فرستاد. پیشنماز محلّه از این مطلب خبردار شد، آمد پیش پدرم گفت: تو بچه ات را به مدرسه فرستاده ای؟! گفت: بله. گفت: ای وای! مگر نمی دانی که اگر بچه ات به مدرسه برود لامذهب می شود؟ پدر من هم از بس آدم عوامی بود، این حرف را باور کرد. من هم که بچه بودم. پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس
زخم های خاموش جورکش
دودی است و هر لحظه باید پاکش کنم. اگر کمی آب روی چشمم باشد چیزی نمی بینم. چشم طبیعی نیست. دقیقاً چه شد که سال گذشته این اتفاق برای شما رخ داد؟ سهیلا: با دوستانم به استخر رفته بودیم. آنها را پیاده و ماشین را گوشه خیابان پارک کردم تا با مادرم تماس بگیرم. شیشه ماشین هم کمی پایین بود، دیدم دستی به سمت ماشین آمد و چیزی در صورت من پاشیده شد. همان لحظه سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به جیغ
افسانه ماهیان: خوشحالم که در سودای بازیگری غرق نشدم
طی سال های گذشته دوستی از عرصه سینما و تلویزیون شما را تشویق به حضور در عرصه تصویر نکرده است؟ آیا دوستانتان از عواقب اقتصادی تئاتر در ایران به شما نگفته اند؟ چرا واقعاً دوستان بسیاری در مورد عواقب مثبت و منفی کار تئاتر در ایران با من صحبت کرده اند. اصلاً خودم بارها این اتفاق ها و شرایط را تجربه کرده ام. بنابراین خودم مدام در گوش خودم این مسائل را زمزمه می کنم که آیا کاری که انجام می دهم درست
روزنامه های یکشنبه
کار را بکنیم؟ بالاخره این کارها در یک ظرف زمانی باید انجام شود. این روزنامه با انتخاب عنوان عشق های امروزی مثل قدیم واقعی نیستند، آورد: پروانه معصومی بازیگر سینما و تلویزیون در بخش کافه میرداماد در گفت و گو یی بیان داشت: در خانه ما پدر و مادرم هیچ وقت دعوا نمی کردند. حتما اختلافات و بگو مگوهایی با هم داشتند اما هیچ وقت در حضور ما جر و بحث نمی کردند. مادرم حامی پدرم بود. پدرم همیشه می
بنیاد در آینه مطبوعات
. چند بار هم تا مرز شهادت رفته است اما چیزهایی که با منطق و استدلال مادی توضیح داده نمی شود، نجاتش داده اند. سرانجام در یکی از همین 3هزارو260روز موج انفجار قرار می گیرد و آسیب می بیند اما زنده می ماند. من زنده هستم یک سال پیش از انقلاب اسلامی هنوز نوجوان بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتند از گرگان به مشهد نقل مکان کنند. این اتفاق افتاد و ما همسایه امام هشتم (ع)در خیابان گاز شدیم
وظیفه سینما روایت تاریخ نیست/ تعارف را در نقد کنار بگذاریم
بگویم اینطور نیست چراکه بنده دو تا سه ماه قبل از فیلمبرداری دعوت به کار شدم. یعنی تیر یا مرداد بود که طرح کار به من رسید و اتفاقا همان زمان متوجه شدیم که طرح فیلم سفارش گرفته از جایی نیست چون آقای شفیعی در جلسه نبود و من همراه آقای طالب آبادی بودم. وقتی هم که او نقطه نظرات من را پیرامون فیلم دریافت کرد دیدم این نظرات قبول شد و اگر کار سفارشی بود این نظرات من هم مورد پذیرش قرار نمی گرفت. از سوی دیگر
داستان ازدواج امام عسکری با شاهزاده روم
تخت بر زمین افتادند و همه وحشت زده از کاخ بیرون آمدند و به خانه های خود رفتند. امپراطور، بسیار ناراحت شد، در اندوه و غم و فکر فرو رفت و لحظه ای این دو حادثه عجیب را فراموش نمی کرد. خواب عجیب نرجس علیها السلام آن شب ملیکه در عالم خواب دید، جدّش شمعون همراه حضرت مسیح علیه السلام و عدّه ای از یاران مخصوص حضرت مسیح(ع) وارد کاخ شدند، ناگهان منبری بسیار با شکوه به جای تخت
چراغ سبز بختیار رحمانی به تیم مورد علاقه اش؛ نیم فصل بازیکن آزاد هستم
که این همه برای فولاد جان کند و مصدوم شد، انتظار این همه بی میلی نسبت به خود را نداشت. متاسفانه در ایران این گونه هست و درس هم نمی گیرند. هر کس در فوتبال ایران مصدوم شود، یک هزار تومانی هم دست او نمی دهند. از هوادارانی که در بازی های فولاد از تصویر من بنر تهیه می کنند و به ورزشگاه می آورند خیلی خیلی ممنونم. می دانم که آن ها همیشه قلباً مرا دوست داشته اند و می دانند که من نیز همواره آن ها را دوست
غرضی: همه اطلاعات را به آیت الله منتظری می دادم
روال طبیعی بود. تعداد زیادی ما را در آنجا می شناختند. چه کسی در سازمان فتح به شما آموزش چریکی می داد؟ در کمپ فتح همه در حال جنگ و یاد گیری مسائل نظامی بودند. وقتی رفتم آنجا اسلحه دستم دادند و به تدریج کار با سلاح را یاد گرفتم. جلا الدین فارسی را آنجا دیدید؟ جلال را از سال 40 می شناختم. او هم آنجا بود. مرا به خانه اش دعوت کرد. اما او جزو طرفداران یاسر
هندوانه شب چله
پدرم آخرهای تابستان یک بار هندوانه خرید و گذاشت توی زیرزمین که سرد بود و محل نگهداری موادغذایی. تازه یخچال آمده بود و ما نداشتیم. برای همین مادرم چیزهای فاسدشدنی را توی زیرزمین می گذاشت. پدرم که یک دستش را به کمرش زده بود و با دست دیگرش سبیل هایش را کنار می زد، گفت: امسال دیگه شب چله هندونه درست وحسابی می خوریم .مادرم گفت: خداکنه شیرین باشه .پدرم گفت: شیرینه. یکیش را جلو خودم چاقو زد. قند بود
13 سال معاینه رایگان نیازمندان
کردم و اقدامات بعدی انجام شد. او مرتب به طعنه درباره دیر رسیدنم چیزهایی می گفت. من علاقه زیادی به حرفه ام دارم و برای همین کار زایمان زنان را انجام می دادم. البته مریضی را برای زایمان در خانه یا مطب قبول می کردم که در طول زمان بارداری تحت نظر خودم بود و می دانستم شرایط مناسبی برای زایمان طبیعی دارد. احتمال خطر را بین 5 تا 10 درصد می دادم و این ریسک را هم با حمایت همسرم انجام می دادم. چون تمام وقت
خاطره ای خواندنی از دکتر عراقی موصل4
، مشغول گل دوزی سجاده بودم. درست یک ماه طول کشید تا تمام شد. پایین سجاده سمت راست، نام دکتر علاءالدین حمید نظیر و در سمت چپش، اسم خودم و شمارۀ اسارتم را گل دوزی کرده بودم. سجاده را پیچیدم و به مطبش رفتم. دور و برش که خلوت شد آن را به او هدیه دادم، او از من تشکر کرد و سجاده را داخل کشوی میزش پنهان نمود... وقتی از مرخصی به اردوگاه برگشت، صدایم زد و گفت: من سجاده را به خانه بردم و آن را به همسرم و بچه هایم
برادر متوسلیان هم نتوانست مرا از حضور در کردستان منصرف کند
چشمگیری داشت. گفت وگوی ما با این بانوی رزمنده و جانباز را پیش رو دارید. خانم جمشیدون چطور با افکار امام و فعالیت های انقلابی آشنا شدید؟ ما در خانواده پنج برادر و خواهر بودیم. پدرم بازاری بود و فعالیت های انقلابی داشت. از طریق پدر ما هم با امام و آرمان های انقلاب آشنا شدیم. پدرم همواره اعلامیه های امام را به خانه می آورد. بچه ها هم پیگیر بودند. آن زمان من ازدواج کرده بودم و در
ماجرای هدیه رهبر انقلاب به سید الاسرا ی لبنان
نگهبانان درگیر شدیم. در این ساختمان دانشمند هسته ای اسرائیل زندگی می کرد. خیلی اتفاقی دانشمند اتمی اسرائیل را شناسایی کردیم. در داخل 3 طبقه بمب های دستی کار گذاشتیم زیرا هدف ما پاکسازی ساختمان و دستگیری دانی هاران بود که در طبقه سوم سکونت داشت. او را به همراه دختر کوچکش در محل سکونتش دیدیم و در یک عملیات غافل گیرانه بالاخره او را اسیر کردیم. باید توجه داشت که درعملیات استشهادی
انتخابات پرشور، راه نفوذ را می بندد
برای مجلس و هم برای خبرگان حساس هستند. علاوه بر آن موضوع کار مجلس خبرگان، رهبری است. رهبری مثل یک حزب نیستند. رهبر پدر همه مردم است و همه مردم باید بالسویه زیر بال رهبری آسایش و امنیت داشته باشند. اگر بخواهیم به اهمیت آن نگاه کنیم، از جهت عمومی بودن و سالم بودن، انتخابات خبرگان می تواند ضروری تر از مجلس باشد. به این خاطر که باید رهبری عام باشد و بخش خاصی زمینه انحصاری کردن رهبری را نداشته باشد. این
فرهنگ در رسانه
دهم. مثلا وقتی نخستین رمانم را نوشتم (رژه بر خاک پوک) اصلا قصد رمان نویسی نداشتم، بلکه ماجرایی برایم پیش آمد که توجه مرا به فرهنگ مردم، فال بینی و فال قهوه و جن گیری جلب کرد و مرا یاد داستانی از کودکی ام می انداخت و همین باعث شد که به سمت نوشتن رمان بروم. در هر صورت همیشه هر کاری که انجام می دهم پاسخ به نیاز درونی خودم است. نکته دوم این است که همه کارها را از نوجوانی یا شاید کودکی با همدیگر پیش
رسماً می گویند فیلم با سوژه خیانت می ساختی نه دفاع مقدس/ کاش من هم یک حاتمی کیا برای خودم داشتم/ جوزانی ...
فرهنگ هم که متعلق به فارابی است پس چرا این سینما را به تو ندادند؟ برای خودم هم جالب است! خود آقای تابش در مورد این فیلم نامه ای نوشته به جناب آقای سرافراز که این فیلم خوب است و در راستای ارزشهای دفاع مقدس. از اختصاص سینما فرهنگ به این فیلم پرهیز می کنند، سینما فرهنگ دست آقای مسچی است والبته در هرصورت زیرنظر سازمان سینمایی است. من حتی رفتم پیش آقای رضاداد و گفتم آقای رضا داد تو را به خدا، تو
با شرکت در پارتی نحس، همه هستی ام را باختم
ام فکر می کردند من در کلاس های فوق برنامه و یا تقویتی حضور دارم در همین روزها بود که راحله به یک پارتی شبانه دعوت شد او به من گفت اگر می خواهی با دوست پسرهایمان آشنا شوی می توانی در این پارتی مختلط همراهم باشی من هم که فکر می کردم رفتار هیچ پسری نمی تواند مرا تحت تاثیر قرار دهد و از سوی دیگر هم نمی خواستم نزد راحله و دوستانش کم بیاورم عازم آن پارتی نحس شدم آن روز در حالی که ظاهرم را به کلی تغییر
پریناز ایزدیار از زندگی شخصی و کاری اش می گوید
، تغییر بازیگر داشتند. برای همین، آقای فتحی خیلی سریع، 17 قسمت از فیلمنامه را به من دادند و همان شب، تست گریم دادم و قرارداد نوشتم و فردا صبح، رفتم جلوی دوربین. به نظرم زمانه یکی از بهترین اتفاقاتی بود که می توانست در آن برهه زمانی برایم بیفتد. شهرزاد حاصل دومین همکاری و آشنایی شما با حسن فتحی است. نقشی که در این سریال بازی کردید، به دلیل فضا و موقعیتش، هیچ شباهتی با زنان امروز ندارد. قرار
ماجرای شهیدی که اعلامیه شهادتش را چاپ کرد
کرد و گفت که اسلام غریب است و امام خمینی (ره) گفته که باید جبهه ها را پر کنیم. بعد از این صحبت محمد، من هم با پیگیری های فراوان به جبهه رفتم و قصد داشتم که به خط مقدم بروم ولی نمی گذاشتند و من را همراه با ماشین آب و یخ و مهمات به مناطق مختلف عملیاتی می فرستادند. وقتی محمد شهید شد و وصیت نامه اش را آوردند، دیدیم که در وصیتش نوشته بود؛ سلام برآفتاب مادرم، ماه پدرم و ستارگان برادران و خواهرم.
صفات و کرامات امام حسن عسکری (ع)
نامیده می شود. از مشهورترین القاب امام حسن عسکری(ع) نقی و زکی و کنیه اش ابومحمد است. امام حسن عسکری(ع) 22 ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدت امامتش شش سال و عمر شریفش 28 سال بود و در سال 260 ه. ق به شهادت رسید و در خانه خود در شهر سامرا کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد. صفات و کرامات امام حسن عسکری (ع) برخی از معاصران امام او را چنین وصف کرده اند: آن حضرت سبزه بود و
زنی که نادر ابراهیمی 40 عاشقانه برایش نوشت
با نادر ابراهیمی آشنا شدید؟ - در فامیل ما خانمی بودند که همه به ایشان احترام می گذاشتند؛ ایشان من را که آن زمان 21 سالم بود برای نادر که خواهرزاده همسرشان بود انتخاب کرد و این ماجرا را به پدر و مادرم گفت. من هم در سنی بودم که خواستگارانی داشتم و به همه می گفتم که می خواهم درس بخوانم و الان وقت ازدواجم نیست اما این بار رضایت دادم تا آشنایی صورت بگیرد. چند باری همدیگر را در
گفتگو با یاسمینا باهر، عروس داریوش ارجمند
شده که قطعا باید بعد از این منتظر اتفاقات بزرگ تری در کار حرفه ای او باشیم. مصائب یک هنرمند خانه دار این روزها به جز بازیگری به کار خانه داری مشغول هستم (باخنده) واقعا خانه داری کار سختی است. هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد سخت باشد. وقتی خانه مادرم بودم همیشه خانه تمیز و غذا آماده بود و. . . با خودم می گفتم کاری ندارد که همه مادرها و خانم ها این کار را می کنند ولی وقتی وارد
نزدیکتر به اسم اعظم از دید امام عسکری(ع)
که بر هتک احترام خود می نالد. بشر بن سلیمان گوید: من به فرموده حضرت امام علی النقی عمل کردم وبه همانجا رفتم وآنچه امام فرموده بود من دیدم ونامه را به آن کنیزک دادم، چون نگاه وی به نامه حضرت افتاد به شدت گریه کرد ونگاه (به عمر بن زید) کرد وگفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، وقسم یاد نمود که در غیر این صورت خودم را هلاک خواهم کرد. من در تعیین قیمت با فروشنده گفتگوی زیادی کردم تا
محمد جواد تندگویان؛ وزیری که تاریخ شهادت ندارد
دکتر منافی 6 صبح با من تماس گرفت و گفت که این اتفاق افتاده است. و 8 صبح اخبار این خبر را اعلام کرد. با توجه به رابطه خاصی که مادرم با جواد داشت و ایشان خیلی حساس بودند، رفتم آرام آرام مقدمه چینی کردم و گفتم که چنین اتفاقی افتاده است و مساله ای نیست و ایران پیگیری می کند و ممکن است که یکی دو هفته نگهش دارند. چون می دانستم که ممکن است تحمل نداشته باشند مساله را ساده جلوه دادم. ولی عملا مساله ساده نبود
آیا واقعا علم بهتر است یا بابک زنجانی؟!
مرا یاد کلاس اول ابتدایی و آموزش الفبا می انداخت. -آقای ب.ز شما پول زیاد دارید؟ - نه پول ها مال الف نونه، - مغلته نکنید ب.ز، همه می دونن شما کاف میم نون واو رو با رشوه کشوندید به سمت هاش کا ضاد صاد کاف خخخخ. – نه والا من اسممو می ذارم لام اگه پولا دست من باشه(گریه ب.ز به گوش می رسد). بله و رسم روزگار چنین است. حتما می دانید کلیشه ای ترین عنوان برای نوشتن انشا در کشوری جهان سوم که همه در آن توهم
داستان شیرزنی که با قهرمانی پرتاب دیسک جهان 35 سال قبل در اهواز جانباز شد
دو پاره شد. مژگان بی تاب و بهانه گیر در اراک و بقیه در اهواز زیرآتش توپخانه دشمن؛ در بیمارستان اراک مدام گریه می کردم و بهانه پدرومادرم را می گرفتم، اما به من گفتند همه خانواده ات کشته شده اند و قرار است فرزند خانواده دیگری بشوی. این حرف مرا بی تاب تر می کرد. سه ماه گذشت، مژگان اما با پافشاری، فرزند خوانده هیچ خانواده ای نشد تا رسید به روز دیدار، به آن روز که مادر و پدر و برادر مژگان به