سایر منابع:
سایر خبرها
مردم باید در رفتار روحانیت نشانه های پیامبر(ص) را ببینند
الا الله تفلحوا . نمی توان توقع داشت که یک روحانی، از روز اولی که به مسجد و محلی می رود، بدون اینکه مردم رفتارش را ببینند، شیفته اش شوند و دستش را ببوسند. حالا من نمی گویم که چهل سال، بلکه بیست سال، ده سال، چهار سال. مردم در محله ها، شهر ها و روستا ها اگر شیفته یک نفر می شوند به خاطر این است که رفتار و زندگی روزمره اش دیده اند. با آن ها غذا خورده، با آن ها نشسته، با آن ها بدهکار شده، با
گفت و گویی ویژه با اکبرآقا آکتور سینما
است که سه سال به یک دانشگاه رفته باشد. چرا ساخت ای ایران طول کشید. حساسیت تقوایی زیاد بود؟ -نه هوا بد شد. سرمایه گذار هم به طور مرتب بودجه نمی رساند. یک روز یک طوفان آمد و همه وسایل را جمع کرد و در رودخانه ماسوله ریخت. مجبور شدیم کار را تعطیل کنیم و سال بعد ادامه آن را پی بگیریم. کار ما در عمل چهار پنج ماه شد. تقوایی وسواس خاص خودش را هم دارد اما این رفتار به کار او لطمه ای
من به قصد حاجتی چشمم به صاحبخانه خورد شعله ی عشقی مرا تا آتش عشق تو برد
ها لذت می بردم و این بار به خواست خدا خودم هم در این وبلاگ می نویسم، باشد که در این روز عزیز، ادای دینی باشد به مادرم، حضرت زهرا سلام الله علیها و فرزندان طاهر و پاکشان.. دختری بیست و چهار ساله، کارشناس ارشد، شاگرد اول در تمام مقاطع تحصیلی، استعداد درخشان، با موقعیت کاری عالی و در آستانه ی ازدواج... همه چیز از همین جا شروع شد، در آستانه ی ازدواج با پسری مهربان و به غایت دوست
همسر شهید قشقایی: صبری که خدا عطا می کند را با تمام وجود حس کردیم
اتفاق ناگوار افتاد، ساعات آخر در کنار ایشان چگونه گذشت؟ آخرین شبی که رضا کنار ما بود، مهمان داشتیم. خواهرم و همسرش که پسردایی رضا است، مهمان ما بودند. حدود ساعت 12 بود که رضا به پسرم محمدحسین گفت برو بخواب فردا باید به مدرسه بروی. او را برد و روی تخت خواباند . صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد، بیرون از خانه رفت و نان و شیر و پنیر خرید. عادت هرروزش این بود که سماور را روشن می کرد و
خواب دیدم شهید می شود
نشدم ولی چند دقیقه بعد حالم به هم ریخت و زنگ زدم به پسرخاله ام. نپرسیدم چه شده فقط گریه کردم. فهمیده بودم او شهید شده و حتی زخمی هم نشده. تلفن را قطع کردم. زنگ زدم به مادر آقا مصطفی. باز هم فقط گریه کردم. بعد یکی از دوستانش زنگ زد. گفت ایشان در بیمارستان است. بیمارستان لبافی نژاد از خانه ما زیاد راهی نبود. منزل خاله ام نزدیک آنجاست. خاله ام آمد منزل ما. آژانس گرفتیم. آن روز ترافیک بود
اکبر آقا آکتور سینما
دیگر هنرمندی عبدی را از زاویه ای دیگر نمایان کرد. نقش مکملی که پس از سال ها، باز هم سیمرغ بلورین جشنواره را برایش به همراه آورد. عبدی با بیش از 3 دهه فعالیت در سینمای ایران، بیشتر از هر بازیگر دیگری باعث رونق گیشه ها شده و با فاصله، بهترین کمدین سینمای پس از انقلاب است. این گفت و گو یک روز پیش از بستری شدن عبدی در بیمارستان انجام شد و امروز در شرایطی منتشر شد که خوشبختانه حال بازیگر دوست داشتنی
پیش گویی یک شهید از نحوه شهادتش
ازدواج هم کنی، مانعی نداره، اما من ترجیح می دم بعد ازدواجت، بچه ها رو اگه نمی تونی پیش خودت نگهداری، بدی به پدر و مادرم. و ساکت ماند. انگار دلش می خواست حرفی از او بشنود که شنید: حالا نمیشه از این حرف ها نزنی؟ من فقط یه مرد دارم اونم آقا سید کماله. با آرامش بیشتری نگاهش کرد و گفت: پس هر جا برای زندگی راحت تری اونجا باش. یا همین جا بمون یا اگه خواستی برای ادامه تحصیل برو قم. همیشه خدا رو
ماه عسل معلم فداکار در بیمارستان
بودم که چطور آدما می تونن از حال هم غافل باشن، بسم اللهی گفتم و فردای اون روز از مدیر مدرسه جویای احوال یعقوب شدم. تصمیم خودم رو گرفته بودم، نمی توانستم در مورد مسایلی اینچنین بی تفاوت باشم، باید به او کمک می کردم. چندی بعد با همراهی مدیر مدرسه به خانه یعقوب رفتیم. کلبه ای فقیرانه که یعقوب، برادر و مادرش را در خود جای داده بود، اندکی وسایل مورد نیاز زندگی دور آن خودنمایی می
استاد موسیقی ایران را می شناسید؟
بار مصطفی پورتراب بود که در این عرصه حضور پیدا کرد و از همان روز اول پیگیر این حرکت مستمر بود. نوربخش گفت: تلاش برای ارتقاء سطح علمی اعضای خانه موسیقی یکی از مهمترین ویژگی های مصطفی کمال پورتراب است که حتی بیشتر از همه ما به هنرمندان رهنمون میدهد و کارهای آنان را پیگیری می کند. من دوست دارم در اینجا به وجوه خصوصی این هنرمند نیز اشاره کنم. اینکه عطشی که در آموختن و بخشندگی علم دارد در
گفت وگو با پدر 13 ساله! + عکس
می بینند چه می گویند؟ چه کار می کنند؟ همسن و سال هایم بازی می کنند. مدرسه می روند. هیچی نمی گویند. خدا قسمت کند موفق شوند. اگر هم چیزی بگویند می گویم قسمت بود. قسمت بود زود عروسی کنم و خدا زود بهم بچه بدهد. * دوست داشتی الان مدرسه می رفتی؟ بله، دوست داشتم باسواد بودم، اما چون زیردست نامادری بودیم ما را مدرسه نگذاشتند. * مادرت کجاست؟ مادرم طلاق گرفت و رفت. آنها پیر بودند. در روستا زندگی می کردند. امکانات نبود. حالا چند سالی است آمدیم شهر و امکانات هست. ...
برای رهایی از بند شیطان به حبل الله ریسمان خدا چنگ بزنید و قرآن و عترت را رها نکنید
مهاجرت ترجیح دادند، ما دانش آموزان در زیر چادر و کانتینرهایی که کلاس درس بود به تحصیل علم و دانش ادامه می دادیم. وی اظهار کرد: در اون روزها شهیده عالیه ذبیحی همواره از شهادت سخن می گفت و دوست داشت که شهید شود و مثل پرنده ای در آسمان پرواز کند، در آن سال ها بخوبی به یاد دارم این شهیده حتی وصیت نامه خودش را هم نوشته و مرتب از شهادت خود خبر می داد. بابایی افزود: یک روز من به شوخی
همه همسران رؤسای جمهور ایران
شهرستان رفسنجان در کرمان ) رفته بود. بعد از بازگشت با مادرم صحبت کوتاهی کرد و پس از مدتی نیز مادرم من را صدا کرد و گفت بیا اتاق کارت دارم. نگران شدم ، حدس زدم که موضوع درباره ازدواج من است. خانم جون گفت: عفت جان ! حاج آقا که به نوق رفته بود آمیرزاعلی برای پسرش اکبر از تو خواستگاری کرده است. حاج آقا هم همان جا جواب قبول داده است. خشکم زده بود، دستپاچه شدم ، نمی دانستم چه جوابی بدهم ، سپاهی از افکار
وقتی علمدار لشکر می خواست مرا کول کند
من اصابت کرد. فارس: بعد از مجروحیت، دوباره به جبهه رفتید؟ بله، یادم می آید وقتی به هفت تپه مقر رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا در خوزستان رفتم، چادر فرماندهی گردان یارسول الله (ص) بالای تپه قرار داشت، حاج بصیر وقتی مرا عصازنان دید، سریع خودش را به من رساند، خم شد و گفت: بیا روی کول من تا تو را به بالا ببرم. من قبول نکردم، با همان وضعیت خودم را به چادر رساندم. فارس: با
اسرار ویلای گل سرخ
الهه ساتی باشه . شاید یک جور عزاداری برای روهید تا آخر عمرش . - تو با این قضیه مشکلی داری ؟ سوال کاووس به نظرم طعنه آمیز رسید . پرسشی که ظاهرا زیاد جدی نبود اما مرا به فکر فرو برد . پس از لحظه کوتاهی سکوت گفتم : - نمی تونم درکش کنم - درست همون طوری که من با این همه سال عزادار بودن تو به خاطر شبنم مشکل دارم . نزدیک سی و پنج سال از عمرت رو توی سطل زباله
پدر 13ساله: همسن و سال هایم بازی می کنند
، دوست داشتم باسواد بودم، اما چون زیر دست نامادری بودیم مارا مدرسه نگذاشتند. مادرت کجاست؟ مادرم طلاق گرفت و رفت. آنها پیر بودند. در روستا زندگی می کردند. امکانات نبود. حالا چندسالی است آمدیم شهر و امکانات هست.
روایتی از برزخ زندگی یک زن که شوهرش هم معتاد است و هم بیکار
و نه همت کار کردن، زیر یک سقف نمی مونم. ما هیچ چیزی از اونا نخواستیم، نه جشن آن چنانی، نه طلا و وسیله ی زیاد، فقط می خواستیم سالم باشه و مرد زندگی، اما نبود. می خواستم بگذارم برم، 21 سال بیشتر نداشتم. چرا باید خودم رو فدای کسی می کردم که هیچ آینده ای نداشت. بچه به بغل چند بار برگشتم خونه ی پدرم، اما یک طوری که متوجه نشن قهر کردم. البته مادرم تا حدودی در جریان بود، امیدوار بودم با این کار و به خاطر
اصلا قیامتی شد
غزلسرای محشر، یک بوکسور از کار افتاده داشتیم، آن هم با دماغ پت و پهن، به جای آن بینی قلمی و دوست داشتنی سایه! ...سال1325 که می آید تهران، هجده نوزده سالش بوده. شاید به خاطر عشق پروین ، به سرش می زند ترک دیار کند. از رشت می آید تهران. خانه خاله اش. مادر همان گلچین گیلانی شاعر معروف که پسرخاله اش بود. مدرسه تمدن تو کوچه شیروانی های خیابان نادری بود. ساختمان دبیرستان که گویا
برگی از خاطرات سردار شهید حسین غنیمت پور
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نسل شاهوار در آستانه کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور (شهید شخاص ورزش کشور) گوشه ای از زندگی آن شهید را مرور می کنیم: مادر شهید: از بچگی ارادت خاصی به ائمه مخصوصاً حضرت اباعبدالله و حضرت ابوالفضل علیهم السلام داشتم. بعد از ازدواج نذر کردم اگر خداوند یک پسر به من بدهد، نامش را حسین بگذارم. وقتی سومین فرزندم به دنیا آمد. نذرم را
ستایش یک آیت الله از یک طلبه
تواضع و کوچکی رفتار می کرد نسبت به بزرگان فامیل و همچنین مادر خودش احترام خاصی قائل بود و با شهادت خود تنهایی را نثار ما کرد. حاج آقا انصاری در خصوص عوامل شکل گیری روحیه انقلابی در وجود پسر شهید خود خاطر نشان ساخت:کسی که این روحیه را در او دمید من بودم، بنده چندین بار توسط ساواک دستگیر شدم ابتدا که امام خمینی(ره) را گرفتند من نیز در تویسرکان دستگیر شدم بعد از آن نیز به نمایندگی از آیت
عزیزم ببخشید در یک مصاحبه خصوصی
در درس ریاضی تک گرفتم. به خاطر دارم پدرم به شدت مرا دعوا و سرزنش کرد. من همیشه در درس ریاضی ضعیف بودم. سه سال اول تحصیل من مصادف بود با جنگ و ما روزهای سختی را گذراندیم. پدر و مادرم اصرار داشتند تا در یک مدرسه خیلی خوب درس بخوانم به همین دلیل مدرسه ای که انتخاب کردند از خانه مان خیلی دور بود و در تاریکی هوا از خواب بیدار می شدم و سوار سرویس مدرسه می شدم، کلاس بالایی ها در مدرسه به ما
مسئولین ارشاد به جشنواره عمار بی توجهند/ عمار موجی است که نمی توان جلوی آن را گرفت/ خطر تبدیل عمار به ...
داشتیم – که در صدرش فجر قرار دارد – اما کارهایش به این وسعت دیده نمی شود. کدام جشنواره توانسته آثارش را در روستا به نمایش بگذارد. متاسفم که سینما از مردمی که در شهرستان زندگی می کنند بسیار دور است چه به لحاظ جغرافیا و چه به لحاظ مضمون . عمار مردم را با فیلم بیشتر همراه می کند و در فرهنگ دیدن فیلم هم بسیار موثر است. چند روز پیش در سالن جشنواره حاضر شدم و پکیج سال گذشته را گرفتم و دوستانم از من
ناشنیده هایی از زندگی ظریف در روز تولدش
کاشانی از تجار بزرگ تهران و پدرم از تجار به نام اصفهان بود. * در کدام محله تهران زندگی می کردید؟ خانه ما بین خیابان کاشان و خیابان کمالی، پشت باغ شاه سابق بود؛ خانه ای بزرگ و قدیمی که تا بعد از فوت پدرم آن را داشتیم. بعد از ایشان نگهداری آن خانه برای مادرم مشکل شد. در شش سالگی، چند ماهی به اصفهان رفتیم و من در دبستان کار مشغول شدم اما خیلی زود به تهران بازگشتیم و با آغاز سال
تقدیر ویژه از آهنگران / پخت نان برای همه حضار / حساس نشو بهترین برنامه تلوزیونی
دارم به دلیل فضایی است که در آن بزرگ شدم. این فضا سپاه پاسداران است که من را در آن آزاد گذاشتند. من از همه سرداران مخصوصا رضایی و شمخانی تشکر می کنم. آهنگران همچنین گفت: آخرین دوست شهید من شهید مظلوم سید حمید تقوی بود که من با او هم صحبت بودم. ابوالقاسم طالبی، کارگردان در ادامه گفت: ما هیچگاه نمی توانیم صادق آهنگران شویم. برخی مسابقه گذاشتند و در آن مسابقه خودشان اول شدند و
اهدای قرآن با دستخط رهبر انقلاب به آهنگران/ ایوبی در جمع عماریون
. وی گفت: عمار، هر سال که می گذرد پرتو بیشتری خواهد شد و بحث امروز ما حقیقت است. امام خمینی بنیادی را کاشتند که 14 قرن منتظرش بودیم و اهمیت جمهوری اسلامی هر روز بیشتر برای دشمنان مشخص می شود. دبیر پنجمین جشنواره فیلم عمار بیان کرد: جمعیت جهانی با کنترل رسانه ها سعی دارد جلوی اسلام و انقلاب بایستد تا این بارقه نور دیده نشود. وی افزود: عمار جشنواره هنری و تولد مبارکی
اهدای قرآن با دستخط رهبر انقلاب به آهنگران/ ایوبی در جمع عماریون
. وی گفت: عمار، هر سال که می گذرد پرتو بیشتری خواهد شد و بحث امروز ما حقیقت است. امام خمینی بنیادی را کاشتند که 14 قرن منتظرش بودیم و اهمیت جمهوری اسلامی هر روز بیشتر برای دشمنان مشخص می شود. دبیر پنجمین جشنواره فیلم عمار بیان کرد: جمعیت جهانی با کنترل رسانه ها سعی دارد جلوی اسلام و انقلاب بایستد تا این بارقه نور دیده نشود. وی افزود: عمار جشنواره هنری و تولد مبارکی
اهدای قرآن با دستخط رهبر انقلاب به آهنگران/ ایوبی در جمع عماریون
. وی گفت: عمار، هر سال که می گذرد پرتو بیشتری خواهد شد و بحث امروز ما حقیقت است. امام خمینی بنیادی را کاشتند که 14 قرن منتظرش بودیم و اهمیت جمهوری اسلامی هر روز بیشتر برای دشمنان مشخص می شود. دبیر پنجمین جشنواره فیلم عمار بیان کرد: جمعیت جهانی با کنترل رسانه ها سعی دارد جلوی اسلام و انقلاب بایستد تا این بارقه نور دیده نشود. وی افزود: عمار جشنواره هنری و تولد مبارکی
اهدای قرآن با دستخط رهبر انقلاب به آهنگران/ ایوبی در جمع عماریون
. وی گفت: عمار، هر سال که می گذرد پرتو بیشتری خواهد شد و بحث امروز ما حقیقت است. امام خمینی بنیادی را کاشتند که 14 قرن منتظرش بودیم و اهمیت جمهوری اسلامی هر روز بیشتر برای دشمنان مشخص می شود. دبیر پنجمین جشنواره فیلم عمار بیان کرد: جمعیت جهانی با کنترل رسانه ها سعی دارد جلوی اسلام و انقلاب بایستد تا این بارقه نور دیده نشود. وی افزود: عمار جشنواره هنری و تولد مبارکی
اختتامیه عمار پنجم؛ از نان های ننه سکینه تا دعای مادران شهدا برای آهنگران
همراه با همسرم مشوق من بودند تشکر کنم. وی با اشاره به مادر شهیدی که از او تقدیر کرد، گفت: این بسیار سخت است که مادر 3 شهید باشی و اینگونه از من تقدیر کنند. این تقدیر مسئولیت من را بیشتر می کند. بیشتر از رهبرمان باید تشکر کنم که خداوند طول عمر با عزت به او دهد و من خدمت ایشان برسم و دستش را ببوسم. من تمام نعمت هایی را که دارم به دلیل فضایی است که در آن بزرگ شدم. این فضا سپاه پاسداران است
برنامه ویژه عذرخواهی رامبد جوان از مردم!
متعلق به هزاران سال پیش پیدا شده که اولین عمل جراحی مغز روی آن انجام شده است و جمجمه دیگری هم چشم مصنوعی داشته است. ایرانی ها بیاید به سیستان افتخار کنیم. تمدن ما 7 هزار ساله است. صداپیشه شخصیت پسرعمه زا در کلاه قرمزی یادآور شد: بچه که بودم تعطیلات تابستان را در خانه پدربزرگم می گذراندم و آرزو داشتم دریاچه هامون را از نزدیک ببینم. ما سه برادر و سه خواهریم و من بچه دوم هستم. زمانی که
ناگفته های ظریف از زندگی شخصی
محله تهران زندگی می کردید؟ - خانه ما بین خیابان کاشان و خیابان کمالی، پشت باغ شاه سابق بود؛ خانه ای بزرگ و قدیمی که تا بعد از فوت پدرم آن را داشتیم. بعد از ایشان نگهداری آن خانه برای مادرم مشکل شد. در شش سالگی، چند ماهی به اصفهان رفتیم و من در دبستان کار مشغول شدم اما خیلی زود به تهران بازگشتیم و با آغاز سال تحصیلی بعد من به دبستان علوی رفتم. فکر می کنم کلاس دوم دبستان بودم که اولین