سایر منابع:
سایر خبرها
گفتگوی خواندنی با محیط بانانی که تا پای دار رفتند
اینکه صاحب یک دختر شدم و مرد. یکی دیگر هم آمد اما او هم مرد. یک شب که سه تا حیوان زده بودم خواب دیدم توی ارتفاعاتم و از یک شکاف پیرزن خیلی وحشتناکی می آید و می گوید غلامحسین خالدی کیست؟ گفتم من غلامحسین خالدی هستم گفت با تو کاری ندارم ولی دخترت را می گیرم. چند روز بعد دخترم هم مرد. من دیگر دست کشیدم. حقیقتاً دست کشیدم و دو سال و نیم هم برای محیط زیست کار افتخاری کردم. او با یادآوری اینکه
بانویی که زندگی را عاشقانه ساخت
می گرفت. وای برمن! من دقیقاً در روزهایی که مغازه محمد آتش گرفته بود و تمام سرمایه اش را از دست داده بود و در بدترین شرایط هیچ وقت همدم و یاورش نبودم . بیشتر آزارش دادم تا اینکه غمی از دلش بردارم. بغضی گلویم را گرفته است. خودم را جمع جور می کنم و ادامه می دهم پیامبر از ثروت خدیجه اسیر آزاد می کرد و قرض بدهکاران را پرداخت می کرد. پیشامدی نبود که پیامبر یه سرمایه ای نیاز داشته باشد و خدیجه
چرا به حوزه آمده ایم؟/ بعضی ها را خدا خود انتخاب می کند
پایین صندلی نشسته بودم و خودم را به پای امام چسبانده بودم. چسبیده بودم به پای حضرت. همان در خواب بهشان گفتم آقا من را دوست ندارید؟ فرمودند چطور من دوستت ندارم! در حالی که خود من چندین سال است عهده دار تربیتت هستم. خب این ها را هم داریم که امام به یکی می گویند من چند سال است تربیتت می کنم، بزرگت می کنم. خیلی هم دوستت دارم؛ دوستت نمی داشتم که تربیتت نمی کردم! پس این همان جمله ی آیه قرآن است: لتصنع علی
بنیاد در آینه مطبوعات
این است که لیاقت نداشتم فرزندی از شهید حکیم داشته باشم، هر وقت می گفتم دعا کنید خداوند فرزندی به ما عنایت کند، می گفت راضی به رضای خداوند هستم، هر وقت بخواهد به ما عنایت می کند من به زور از خدا چیزی نمی خواهم. فرزند از نعمت های پروردگار است اگر صلاح بداند خودش به ما فرزندی می دهد. امروز تمام حسرتم این است که کاش یک یادگاری از سید بزرگوارم داشتم. مکان دفنش را پیش بینی کرده بود حسینی
2 دقیقه برای قتل سعید کافی بود
به سعید زد. حسن، سامان و رحیم که پیش از این با قرار وثیقه آزاد شده اند، پشت مهدی نشسته بودند. قاضی زالی (مستشار دادگاه) نگاه از آنها برداشت و رو به متهم گفت: شما قبلا به قتل اعتراف کرده بودید، چه شد که حالا منکر می شوید؟ آن موقع پیش خودم گفتم چون کسی را ندارم، قتل را گردن بگیرم و بگذارم من را اعدام کنند و سه دوستم زنده بمانند اما اینها وقتی زندان بودم، حرف های نادرستی پشتم
دنبال پول بودم استقلالی نمی شدم برای قلبم آمدم
داشتم. واقعا این موضوع را می گویم ولی به دلیل حضور منصوریان در استقلال به این تیم ملحق شدم. *ولی این را هم شنیده ای که خیلی ها می گویند رقم قراردادت با استقلال بالای دو میلیارد است و حتی پیش قرارداد اولت را هم دریافت کرده ای. خدا شاهد است که چنین موضوعی صحت ندارد. وقتی این موضوعات را می نویسند چه کار می توانم انجام دهم. همانطور که گفتم من پیشنهاد مالی خیلی بهتری از تیم های
همسرم با گلوله تک تیرانداز داعشی ها به شهادت رسید/اگر می گویند در سوریه پول میدهند بسم الله!
شوند. سخن پایانی. هیچ وقت تصور نمی کردم که روزی بدون اسماعیل باشم. چون همه حرف های شهیدم به شوخی بود. حتی حرف جدی اش را هم به شوخی می گفت. لحظات آخر جدایی گویی هر دوی ما می دانستیم که هرگز همدیگر را نمی بینیم. برای همین دائم به من می گفت باید خیلی مواظب خودت و نرگس باشی. باید خیلی مقاوم باشی. می گفتم اسماعیل جان شما که خیلی مأموریت می روی این بار چرا این طوری خداحافظی می کنی
آژیر نزنید،این سرقت مسلحانه است!
بازسازی صحنه جرم سرقت بانک سینا نیز گفت: آن روز ترسیده بودم چون وقتی به بیرون از بانک نگاه کردم، مصطفی را ندیدم. در سرقت از این بانک ناکام مانده بودم که از محل فرار کردم. مردم به دنبالم می دویدند، جلوی پرایدی را گرفتم و قصد داشتم به زور سوار آن خودرو شوم ولی راننده که به شدت ترسیده بود، پدال گاز را فشرد. در این لحظه چشمم به مصطفی افتاد که جلوتر ایستاده بود، سوار موتورسیکلت شدم و برای آن
هر دو جناح سیاسی برای رای خادم ملت احساس پیروزی کردند/ تشریح پیامهای انتخابات
/> روحانی تصریح کرد: وقتی با یکی از مقامات سعودی سخن می گفتم و از او گله می کردم که چرا در مقابل ایران به صدامیان کمک کرد، پس از هفت ساعت گفت وشنود گفت حالا بگویید برای آینده چه کنیم و من در پاسخ به او گفتم همه در برابر ایران به صدامیان کمک کردند اما ما خدا را داشتیم که او بالاتر از هر قدرتی است ما تنها بودیم اما خدا را داشتیم و همه دست در دست هم توانستیم به پیروزی برسیم. در جبهه ها
جویس هنوز به دابلین بازنگشته است
ژوئن، روز بلوم بود که از قضا در تقویم امسال درست شبیه به اولیس جویس، پنجشنبه است. بدیعی با سعه صدر به حضور پذیرفت و یک بعدازظهر را تا شب تماما به شرح رهاورد سفرش به دابلین و تجربه اش از روز بلوم اختصاص داد. شیوه صحبت کردن بدیعی خیلی خاص و منحصر به خود او است. خودش می گوید: من ذهنی کلود سیمونی دارم. صرف خواندن جاده فلاندر یا آشنایی نسبی با تکنیک ها و شگردهای رمان نو تصور درستی از منظور او به دست نمی
پاتوق هایی برای دودکردن زندگی
کنند. به خدا ما جانی و خلافکار نیستیم. ما به اینجا عادت کرده ایم. زندگی ما اینجاست. حرف های این مرد را دختری به نام شراره قطع می کند و با حالتی معترض می گوید: هر وقت دوست داشته باشیم ترک می کنیم. مگر زور است برویم کمپ هایی که مثل حیوان با ما رفتار می کنند. نگاه مردم به ما خوب نیست. به جای اینکه کمک مان کنند لگد می زنند که بیفتیم ته ماجرا. خود من 3 ماه پیش ترک کرده بودم. هر جا می رفتم نگاه
به خاطر استرس المپیک دو روز بستری شدم/از تختی دستان بزرگش را در یاد دارم
زیادی دارم که فکر می کنم جالب ترین آن مریض شدنم در المپیک بود. بعد از دو روز بستری به مسابقه آمدم و با وعده هایی که می دادند مرا برگرداندند. به جز من کشورهای دیگری هم تک ورزشکار داشتند که در کل 5 نفر بودیم. ما را با هم جمع کردند و تحت عنوان یک تیم آزاد در مسابقه شرکت کردیم. فارس: از قبل تختی را می شناختید؟ بله البته من کشتی های او را ندیده بودم اما می دانستم که او یکی از
زخم هایی که نشمرده ایم/ اولین گردهمایی انجمن زنان مبارز مسلمان
دارد. وظیفه ما چیست؟ و ... و جواب تمام سؤالات و سردرگمی ها را خانم مرضیه حدیدچی یا همان طاهره دباغ یا زینب نیلی یا ... با آمدنش به گردهمایی می دهد. در روز عاشورا مرد نعل کوبی در صحنه حاضر بود تا اسب های کوفیان را دوباره آماده رزم کند، کاری که هیچ گاه مجال انجام آن را پیدا نکرد. بعد از عاشورا بسیار ناراحت و درهم بود به حضرت پیامبر(ص) متوسل شد و ایشان را در خواب دید و گفت: ای پیامبر خدا! من
گفت و گو با اولین بانوی ایرانی فاتح اورست و لوتسه
ارتفاع 5700 متری است و ارتفاع آن مقداری از قله دماوند هم بالاتر است. آن بیس کمپ به سرما معروف است." " با وجودی که خیلی لباس پوشیده بودم اما باز هم احساس شدید سرما می کردم. باید با آن همه پوشاک در حال حرکت بدن گرم شود ولی باز هم سرد بود و داشتم یخ می زدم. به این فکر کردم که ارزش دارد که بدون اکسیژن صعود کنم باوجودی که ممکن است به یخ زدگی دست و پایم منجر شود؟ افراد زیادی به من گفته بودند که
از حضرت زینب(س) می خواهم در حق برادرم خواهری کند
به ما نشان ما می داد و می گفت می خواهم بروم. مادرم چیزی نمی گفت اما من به خاطر علاقه ای که به مهدی داشتم همچنان مخالف بودم. او نه یک برادر بلکه رفیق من بود همه درد و دلهایم را به او می گفتم. دوباره سکوتی در فضا حاکم می شود و قطره ای اشک بر گونه خواهر جاری و آرام می گوید: هم چنان که این روزها هم درد دل هایم را با او در میان می گذارم. قرار بود بعد از عملیات هدیه روز
عضویت یک دختر در گروهک منافقین و واکنش مادرش
مادر عضو گروهک منافقین در تماس تلفنی با دخترش گفت: سال ها پیش چنین دختری داشتم که الان برایم مرده است، تو از دید من سال هاست که مرده ای؛ من دختر بزرگ نکرده ام که منافق شود و اسلحه به روی هموطنانش بکشد، تف به شما. به گزارش خبرگزاری فارس از ساری، رزمندگان و خانواده های شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جست وجو کرد، واژه به واژه ای که بیان می کنند، گوشه ای از سند افتخار
ماجرای خونین خواهر و برادری که همدیگر را در پارتی شبانه دیدند
به گزارش گلستان ما به نقل از جام نیوز "، کدوم گوری بودی تا حالا؟! این جمله را "فرهام" در حالی که عصبانیّت از سرو رویش می بارید گفت و سپس صدای برخورد دستش با صورتم سکوت خانه را شکست. مادرم هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و میان من و فرهام ایستاده و خطاب به او چنین گفت :"رفته بود جشن تولد دوستش و از من اجازه گرفته بود. تو رو خدا نصفه شبی سرو صدا راه نندازید و..." هنوز حرف مادر تمام نشده بود
رحمانی: شماره 7 وظیفه ام و توقعات را دو برابر می کند
گوید: استقلال از بچگی تیم محبوب و موردعلاقه ام بوده است. این را همه می دانند و نیازی ندارم که با این حرفها بخواهم خودم را در دل هواداران جا کنم. من از ته قلبم و با تمام احساسم تصمیم گرفتم استقلالی شوم و بابت این موضوع هم خیلی احساس خوبی دارم. در واقع احساسم قابل توصیف نیست و انگار سالهاست بازیکن استقلال هستم . * با استقلال قرارداد میلیاردی بستی؟ از لحظه ای که تصمیم گرفتم
چه کسانی را شهید می گوییم؟/ شهدای حقیقی و شهدای حکمی را بشناسیم
خدا کرده است. حال من در بستر بمیرم چون محبت محمد و آل محمد دارم شهید هستم؟! دوستانِ اهل بیت رتبه بندی می شوند، بعضی رتبه های پائین هستند بعضی رتبه های بالا، بعضی محبت اهل بیت را فقط یدک می کشند: بالای سرم نام علی نقش نمودم/ یعنی که سرم باد فدای... این طور که نمی شود؛ منظورمان محبتی است که ابزار کار من باشد و من را جلو ببرد، برخی مثل حجر بن عدی ها می مانند و تاریخ مصرف ندارند، حرفشان
وقتی سخنان امام فراموش شود، متوسلیان ها هم از یاد می روند/ هنوز چوب اعتماد به لیبرال ها را می خوریم + ...
. امام گفته بود مراقب باشید که غرور فتح به سراغ شما نیاید و شما که مرحله دوم بریده بودید، امام گفته بود که خرمشهر را خدا آزاد کرد، همان چیزی که به خاطرش 15 سال تبعید شده بود، امام گفت من 15 سال به تبعید رفتم تا این من از دهانم بیفتد، روز اول هم که به بهشت زهرا آمد گفت همه چیز دست خداست. طالقانی شب انقلاب(حکومت نظامی) به امام گفت که حکم را پس بگیرید و مردم را کف خیابان نکشید، شما ایران
اخلاق ناصری
گفتم: عجب ! ولی من فکر می کردم معلمای خوبی داشته باشن. می گن هر سال درصد قبولیای دانشگاهمون خیلی بالاس. البته خب این آمار برای دوره دوم دبیرستانه. ما فعلا می خوایم برای دوره اول ثبت نام کنیم. همینطور که داشتم حرف می زدم، سعی می کردم که چهره او را بهتر ببینم؛ اما او درست کنار من نشسته بود و مجبور بودم زیر چشمی نگاهش کنم. به نظر سی ساله هم نمی رسید. پیراهن ساده ای که پوشیده بود، روی شلوارش انداخته
از قهرمانی در مسابقات قرآن تا قهرمانی در جودوی جهان
خدا و توسل به ائمه بوده است. میراسماعیلی ادامه داد: در دوران نوجوانی در مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان قاری قرآن بودم و در همان مقطع در مسابقات استانی مقام دوم را به دست آوردم، اما بعد از آن دوران به دلیل فعالیت های ورزشی و حضور در مسابقات کمتر می توانستم در حوزه قرآن فعالیت کنم، اما برای خودم افتخار است که این آرامشی که از قرآن به دست آورده بودم به من کمک می کرد تا روحیه خود را در
الگوی صبر و استقامتم همسر شهید بابایی است
/> بله، درباره تمام اینها با من صحبت کرد. گفته بود شغلم سپاهی است و روزی که به من بگویند باید مأموریت بروی، من بدون چون و چرا قبول می کنم. پدر خودم هم نظامی بود و مشکلی با این مورد نداشتم. بعد از ازدواج شهید را به لحاظ اخلاقی و اعتقادی چطور شناختید؟ ایشان خیلی اهل حرف زدن نبود. برایش مهم بود هر جا که آقا هست او هم آنجا باشد. می گفت اگر آقا به من بگوید اینجا بمیر همین جا می میرم. یا اگر به
این نوشته چند سال پیش یک بار چاپ شده ولی چون بار قبلی کسی جز خودم نه این نوشته را دید و نه خواند و از آن ...
است. چند ماه پیش در یک برنامه تلویزیونی که سراغ بازیکنان قدیمی برزیل رفته بودند جرزینهو را دیدم. پیرمردی شده بود چاق و قدکوتاه با لپ های باد کرده و پلک های افتاده. به پسرم گفتم: “وای جرزینهو، من وقتی هم سن تو بودم عاشقش بودم.” گفت: “کی هست؟” گفتم: “جرزینهو.” گفت: “چی کاره است؟” گفتم: “فوتبالیست... همدوره پله.” پسرم گفت: “چقدر زشته.” گفتم: “بازی اش حرف نداشت.” پسرم گفت: “این؟”... و به این ترتیب
فیلم / آه
ببینید دوستان من یک چیزی را خدمت شما بگویم، این لحظه هایی که شما پای سخنرانی می نشینید حالا منِ درب داغون را تحمل می کنی یا یک آدم حسابی برایتان حرف بزند، دلتان را رها کنید. یک دفعه ای دیدی دل یک دفعه ای آه می کِشد می گوید آخ! چقدر از دست دادم. یا دل آه می کِشد می گوید چقدر دوست دارم به اینجا برسم! تمام زندگی ات مرهون این لحظه ها است! نگو رفتم پای سخنرانی یک لحظه داغ شدم آمدم بیرون
گفت وگو با روحانی مشاوری که به مشکلات مردم می رسد
که ما در مواجهه با مشکلات و معضلات جامعه هستیم موضوعاتی مانند؛ اختلافات، افراط، مشکلات، چالش ها و مسائل اینچنینی، این کار را پر مشقت کرده است ولی به لطف خدا و با کمک او به این کار عشق می ورزم و علاقه دارم، بر اساس باورها و اعتقاداتی که دارم هنوز با علاقه پای این کار هستم. به عنوان یک مشاور مذهبی چه دغدغه هایی دارید؟ همانطور که گفتم ما با معضلات و مشکلات جامعه در ارتباط هستیم، در
عربستان حامی بزرگ مالی سازمان مجاهدین
عکسی برعلیه شما و اقای خدابنده منتشر شده بود آیا شما متوجه شدید. نه خیر من نخواندم و علاقه ای هم به خواندن و اراجیف تکراری و بی سر ته آنان ندارم چرا که متاسفانه سال ها در درون سازمان بودم و آشنایی به کینه توزی ها و ادبیات بسیار سخیف رجوی دارم. و اتفاقا یکی از دلایل بیزاری من و بسیاری از نفراتی که هنوز هم در سازمان هستند همین ادبیات سخیف و بدون استدلال و منطق است.
مصدق فقط خودش را قبول داشت و لا غیر!
، هیچ گاه مورد تشکیک شما قرار گرفته است؟ قطعاً این اتفاق افتاده است. خود من در بسیاری از موارد اعتراض داشتم. مثلاً وقتی ایشان در سیاست خارجی موفق شد و به سراغ سیاست داخلی آمد، باید به سوابق و لواحقِ عوامل داخلی هم دقت و از عناصری استفاده می کرد که آتو دست کسی ندهند. آقای متین دفتری را که به کار دعوت می کند، باید او را بشناسد و به مضاری که ممکن است همراهی این فرد با دولت داشته باشد، آگاه
روزهای نوزادی در پیچ و خم اعتیاد
می کرده؟ زهرا هر بار درباره رؤیا با من حرف می زند، بغض راه گلویش را می بندد. چشمان سیاهش پر از اشک می شود: پنجشنبه بود. آه چه پنجشنبه سیاهی. ساعت ها کنارش بودم. رؤیا که همیشه ناله می کرد، آن روز خوابیده بود. چند ساعت خواب بود. مدام بالای سرش می رفتم. من و پدر هم اتاقی اش تعجب کرده بودیم. رؤیا هیچوقت این همه نمی خوابید. همیشه بیدار بود و مدام ناله می کرد. آنقدر حالش بد بود که نمی تواست شیر
آمریکا با فاصله 9 هزار کیلومتری در عراق حضور دارد تا امنیت کشورش تامین شود
خانواده شهدا و سرکشی به آنها آرامش می کرد، من با دیدن آرامش او آرامش پیدا می کردم. همیشه می گفتم او آرامش دارد انگار من آرامش دارم. بعضی وقت ها زنگ می زد خانه و می گفت: تنهایی؟ کسی پیشت نیست؟ می گفتم: نه تنها نیستم. خدا پیش من است. می گفت: خدا را شکر. تو با خدا هستی خیالم راحت است و نگران نیستم. همیشه فکر می کنم کسی کنارم است، الان هم که چند روز خبر شهادتش را آورده اند خیلی آرام هستم. اطرافیان خیلی