سایر منابع:
سایر خبرها
بهرام رادان؛ ستاره جسور دو دهه اخیر سینمای ایران
هم وجود داشت؟ در مورد عبایی که در سنتوری پوشیدم هم اتفاق مشابهی افتاد. اوایل فیلمبرداری در صحنه های مربوط به تولد دختربچه، من یه پانچو به تن داشتم که آن را خیلی دوست داشتم. یک روز آقای تورج منصوری گفتند پدر یا پدربزرگشان زمانی که در خانه هستند، عبایی به تن می کند و روز بعد آن را آوردند. آن عبا برای من چندان جذاب نبود اما گفتم همان سکانس می پوشم و تمام می شود. اما این تصویر آن قدر خوب از
گفتگو با محیط بانانی که به اعدام محکوم شدند/ می گفتند به خاطر یک بزغاله آدم کشتی؟!
. یکی دیگر هم آمد اما او هم مرد. یک شب که سه تا حیوان زده بودم خواب دیدم توی ارتفاعاتم و از یک شکاف پیرزن خیلی وحشتناکی می آید و می گوید غلامحسین خالدی کیست؟ گفتم من غلامحسین خالدی هستم گفت با تو کاری ندارم ولی دخترت را می گیرم. چند روز بعد دخترم هم مرد. من دیگر دست کشیدم. حقیقتاً دست کشیدم و دو سال و نیم هم برای محیط زیست کار افتخاری کردم. او با یادآوری اینکه یک بار هم در منطقه شکار زده
بانویی که زندگی را عاشقانه ساخت
می گرفت. وای برمن! من دقیقاً در روزهایی که مغازه محمد آتش گرفته بود و تمام سرمایه اش را از دست داده بود و در بدترین شرایط هیچ وقت همدم و یاورش نبودم . بیشتر آزارش دادم تا اینکه غمی از دلش بردارم. بغضی گلویم را گرفته است. خودم را جمع جور می کنم و ادامه می دهم پیامبر از ثروت خدیجه اسیر آزاد می کرد و قرض بدهکاران را پرداخت می کرد. پیشامدی نبود که پیامبر یه سرمایه ای نیاز داشته باشد و خدیجه
چرا به حوزه آمده ایم؟/ بعضی ها را خدا خود انتخاب می کند
پایین صندلی نشسته بودم و خودم را به پای امام چسبانده بودم. چسبیده بودم به پای حضرت. همان در خواب بهشان گفتم آقا من را دوست ندارید؟ فرمودند چطور من دوستت ندارم! در حالی که خود من چندین سال است عهده دار تربیتت هستم. خب این ها را هم داریم که امام به یکی می گویند من چند سال است تربیتت می کنم، بزرگت می کنم. خیلی هم دوستت دارم؛ دوستت نمی داشتم که تربیتت نمی کردم! پس این همان جمله ی آیه قرآن است: لتصنع علی
بنیاد در آینه مطبوعات
این است که لیاقت نداشتم فرزندی از شهید حکیم داشته باشم، هر وقت می گفتم دعا کنید خداوند فرزندی به ما عنایت کند، می گفت راضی به رضای خداوند هستم، هر وقت بخواهد به ما عنایت می کند من به زور از خدا چیزی نمی خواهم. فرزند از نعمت های پروردگار است اگر صلاح بداند خودش به ما فرزندی می دهد. امروز تمام حسرتم این است که کاش یک یادگاری از سید بزرگوارم داشتم. مکان دفنش را پیش بینی کرده بود حسینی
دنبال پول بودم استقلالی نمی شدم برای قلبم آمدم
داشتم. واقعا این موضوع را می گویم ولی به دلیل حضور منصوریان در استقلال به این تیم ملحق شدم. *ولی این را هم شنیده ای که خیلی ها می گویند رقم قراردادت با استقلال بالای دو میلیارد است و حتی پیش قرارداد اولت را هم دریافت کرده ای. خدا شاهد است که چنین موضوعی صحت ندارد. وقتی این موضوعات را می نویسند چه کار می توانم انجام دهم. همانطور که گفتم من پیشنهاد مالی خیلی بهتری از تیم های
آژیر نزنید،این سرقت مسلحانه است!
بازسازی صحنه جرم سرقت بانک سینا نیز گفت: آن روز ترسیده بودم چون وقتی به بیرون از بانک نگاه کردم، مصطفی را ندیدم. در سرقت از این بانک ناکام مانده بودم که از محل فرار کردم. مردم به دنبالم می دویدند، جلوی پرایدی را گرفتم و قصد داشتم به زور سوار آن خودرو شوم ولی راننده که به شدت ترسیده بود، پدال گاز را فشرد. در این لحظه چشمم به مصطفی افتاد که جلوتر ایستاده بود، سوار موتورسیکلت شدم و برای آن
هر دو جناح سیاسی برای رای خادم ملت احساس پیروزی کردند/ تشریح پیامهای انتخابات
/> روحانی تصریح کرد: وقتی با یکی از مقامات سعودی سخن می گفتم و از او گله می کردم که چرا در مقابل ایران به صدامیان کمک کرد، پس از هفت ساعت گفت وشنود گفت حالا بگویید برای آینده چه کنیم و من در پاسخ به او گفتم همه در برابر ایران به صدامیان کمک کردند اما ما خدا را داشتیم که او بالاتر از هر قدرتی است ما تنها بودیم اما خدا را داشتیم و همه دست در دست هم توانستیم به پیروزی برسیم. در جبهه ها
جویس هنوز به دابلین بازنگشته است
ژوئن، روز بلوم بود که از قضا در تقویم امسال درست شبیه به اولیس جویس، پنجشنبه است. بدیعی با سعه صدر به حضور پذیرفت و یک بعدازظهر را تا شب تماما به شرح رهاورد سفرش به دابلین و تجربه اش از روز بلوم اختصاص داد. شیوه صحبت کردن بدیعی خیلی خاص و منحصر به خود او است. خودش می گوید: من ذهنی کلود سیمونی دارم. صرف خواندن جاده فلاندر یا آشنایی نسبی با تکنیک ها و شگردهای رمان نو تصور درستی از منظور او به دست نمی
پاتوق هایی برای دودکردن زندگی
کنند. به خدا ما جانی و خلافکار نیستیم. ما به اینجا عادت کرده ایم. زندگی ما اینجاست. حرف های این مرد را دختری به نام شراره قطع می کند و با حالتی معترض می گوید: هر وقت دوست داشته باشیم ترک می کنیم. مگر زور است برویم کمپ هایی که مثل حیوان با ما رفتار می کنند. نگاه مردم به ما خوب نیست. به جای اینکه کمک مان کنند لگد می زنند که بیفتیم ته ماجرا. خود من 3 ماه پیش ترک کرده بودم. هر جا می رفتم نگاه
به خاطر استرس المپیک دو روز بستری شدم/از تختی دستان بزرگش را در یاد دارم
زیادی دارم که فکر می کنم جالب ترین آن مریض شدنم در المپیک بود. بعد از دو روز بستری به مسابقه آمدم و با وعده هایی که می دادند مرا برگرداندند. به جز من کشورهای دیگری هم تک ورزشکار داشتند که در کل 5 نفر بودیم. ما را با هم جمع کردند و تحت عنوان یک تیم آزاد در مسابقه شرکت کردیم. فارس: از قبل تختی را می شناختید؟ بله البته من کشتی های او را ندیده بودم اما می دانستم که او یکی از
زخم هایی که نشمرده ایم/ اولین گردهمایی انجمن زنان مبارز مسلمان
شوهر کردم! آن هم با افرادی که سازمانی ها معرفی می کردند که از آنها خنجر خورده بودم با فردی که کاملاً شناخت داشتم! سوسن که زمانی جزء کم سن و سال ترین دختران کمیته مشترک بود، از اینکه مبادا بازی بخورند می ترسد و این ترس مانع از آن است که بنویسد و بگوید. بحث می کنیم که چگونه نسل جدید بفهمد شرایط قبل از انقلاب را. شرایطی که منجر به انقلاب شد تا هر بار که اشکالی می بیند نگویند ایران انقلاب دیگری احتیاج
گفت و گو با اولین بانوی ایرانی فاتح اورست و لوتسه
ارتفاع 5700 متری است و ارتفاع آن مقداری از قله دماوند هم بالاتر است. آن بیس کمپ به سرما معروف است." " با وجودی که خیلی لباس پوشیده بودم اما باز هم احساس شدید سرما می کردم. باید با آن همه پوشاک در حال حرکت بدن گرم شود ولی باز هم سرد بود و داشتم یخ می زدم. به این فکر کردم که ارزش دارد که بدون اکسیژن صعود کنم باوجودی که ممکن است به یخ زدگی دست و پایم منجر شود؟ افراد زیادی به من گفته بودند که
عضویت یک دختر در گروهک منافقین و واکنش مادرش
هم یاد گرفتند و به جمع نمازگزاران پیوستند. یکی از تعالیمی که در اسارت آموختیم، اعتماد نداشتن به حرف دشمن است، آنها تمام حرف ها و اخبار ایران را وارونه به ما انتقال می دادند، به طوری که ما با شنیدن اخبار آنها احساس می کردیم هر لحظه نظام جمهوری اسلامی در حال پاشیدن است. البته یکسری از اسرا و هم قفس ها باور می کردند و این عده جزو آن دسته از اسرایی شدند که آسیب روحی دیدند و
حجاریان: اشتباه ما برگزاری انتخابات مجلس هفتم بود
خاتمی را نیاورید. به یاد دارم که آن زمان ماه محرم بود و آن ها و خصوصاً مداح ها کل دسته ها را برای تبلیغات آقای ناطق راه انداختند که مردم به او رأی دهند؛ بالأخره حاج آقا ناطق واعظ بود و منبرها با او همراه بودند. روز آخر هم که تبلیغات طبق قانون ممنوع بود آیت الله مهدوی کنی در روزنامه ها مصاحبه کرد و گفت که نظر رهبری به آقای ناطق است، این به عنوان تیتر یک روزنامه ها روز قبل از انتخابات چاپ شد. تا
ماجرای خونین خواهر و برادری که همدیگر را در پارتی شبانه دیدند
به گزارش گلستان ما به نقل از جام نیوز "، کدوم گوری بودی تا حالا؟! این جمله را "فرهام" در حالی که عصبانیّت از سرو رویش می بارید گفت و سپس صدای برخورد دستش با صورتم سکوت خانه را شکست. مادرم هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و میان من و فرهام ایستاده و خطاب به او چنین گفت :"رفته بود جشن تولد دوستش و از من اجازه گرفته بود. تو رو خدا نصفه شبی سرو صدا راه نندازید و..." هنوز حرف مادر تمام نشده بود
چه کسانی را شهید می گوییم؟/ شهدای حقیقی و شهدای حکمی را بشناسیم
خدا کرده است. حال من در بستر بمیرم چون محبت محمد و آل محمد دارم شهید هستم؟! دوستانِ اهل بیت رتبه بندی می شوند، بعضی رتبه های پائین هستند بعضی رتبه های بالا، بعضی محبت اهل بیت را فقط یدک می کشند: بالای سرم نام علی نقش نمودم/ یعنی که سرم باد فدای... این طور که نمی شود؛ منظورمان محبتی است که ابزار کار من باشد و من را جلو ببرد، برخی مثل حجر بن عدی ها می مانند و تاریخ مصرف ندارند، حرفشان
وقتی سخنان امام فراموش شود، متوسلیان ها هم از یاد می روند/ هنوز چوب اعتماد به لیبرال ها را می خوریم + ...
هیچکس را نفرستیم برای ترور سلمان رشدی و آن یک حکمی مغایر موازین بوده است. دقیقا 10 سال بعد این اتفاق افتاد، از آن طرف پیام امام که به منشور روحانیت معروف شد، 40 صفحه است و باید خط به خط آن را آب طلا بگیرند اما متأسفانه این هم محو است. چند روز پیش سوم خرداد بود، شما اگر این پیام امام را شنیدید من هم شنیدم که امام(ره) فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد . بعد هم گفتند من در این پیروزی که 19 هزار
الگوی صبر و استقامتم همسر شهید بابایی است
/> بله، درباره تمام اینها با من صحبت کرد. گفته بود شغلم سپاهی است و روزی که به من بگویند باید مأموریت بروی، من بدون چون و چرا قبول می کنم. پدر خودم هم نظامی بود و مشکلی با این مورد نداشتم. بعد از ازدواج شهید را به لحاظ اخلاقی و اعتقادی چطور شناختید؟ ایشان خیلی اهل حرف زدن نبود. برایش مهم بود هر جا که آقا هست او هم آنجا باشد. می گفت اگر آقا به من بگوید اینجا بمیر همین جا می میرم. یا اگر به
این نوشته چند سال پیش یک بار چاپ شده ولی چون بار قبلی کسی جز خودم نه این نوشته را دید و نه خواند و از آن ...
است. چند ماه پیش در یک برنامه تلویزیونی که سراغ بازیکنان قدیمی برزیل رفته بودند جرزینهو را دیدم. پیرمردی شده بود چاق و قدکوتاه با لپ های باد کرده و پلک های افتاده. به پسرم گفتم: “وای جرزینهو، من وقتی هم سن تو بودم عاشقش بودم.” گفت: “کی هست؟” گفتم: “جرزینهو.” گفت: “چی کاره است؟” گفتم: “فوتبالیست... همدوره پله.” پسرم گفت: “چقدر زشته.” گفتم: “بازی اش حرف نداشت.” پسرم گفت: “این؟”... و به این ترتیب
فیلم / آه
ببینید دوستان من یک چیزی را خدمت شما بگویم، این لحظه هایی که شما پای سخنرانی می نشینید حالا منِ درب داغون را تحمل می کنی یا یک آدم حسابی برایتان حرف بزند، دلتان را رها کنید. یک دفعه ای دیدی دل یک دفعه ای آه می کِشد می گوید آخ! چقدر از دست دادم. یا دل آه می کِشد می گوید چقدر دوست دارم به اینجا برسم! تمام زندگی ات مرهون این لحظه ها است! نگو رفتم پای سخنرانی یک لحظه داغ شدم آمدم بیرون
گفت وگو با روحانی مشاوری که به مشکلات مردم می رسد
/> کمی مکث کرد و با لبخندی دلنشین گفت: یک روز در بین تمام مشغله هایی که داشتیم دیدم خانمی مضطرب آمد و سراغ مرا گرفت، من نیز طبق معمول همیشه منتظر بودم که در مورد ازدواج و این مشکلات بگوید اما چیزی گفت که من غافلگیر شدم، در این فضای جامعه و مشکلاتش انتظارم همین مشکلات و ارتباطات بود اما این خانم با ناراحتی و اضطراب گفت: حاج آقا من گربه ای داشتم خیلی به او رسیده بودم، کبدش مشکل داشت و آن را عمل کرده
عربستان حامی بزرگ مالی سازمان مجاهدین
عکسی برعلیه شما و اقای خدابنده منتشر شده بود آیا شما متوجه شدید. نه خیر من نخواندم و علاقه ای هم به خواندن و اراجیف تکراری و بی سر ته آنان ندارم چرا که متاسفانه سال ها در درون سازمان بودم و آشنایی به کینه توزی ها و ادبیات بسیار سخیف رجوی دارم. و اتفاقا یکی از دلایل بیزاری من و بسیاری از نفراتی که هنوز هم در سازمان هستند همین ادبیات سخیف و بدون استدلال و منطق است.
مصدق فقط خودش را قبول داشت و لا غیر!
، هیچ گاه مورد تشکیک شما قرار گرفته است؟ قطعاً این اتفاق افتاده است. خود من در بسیاری از موارد اعتراض داشتم. مثلاً وقتی ایشان در سیاست خارجی موفق شد و به سراغ سیاست داخلی آمد، باید به سوابق و لواحقِ عوامل داخلی هم دقت و از عناصری استفاده می کرد که آتو دست کسی ندهند. آقای متین دفتری را که به کار دعوت می کند، باید او را بشناسد و به مضاری که ممکن است همراهی این فرد با دولت داشته باشد، آگاه
روزهای نوزادی در پیچ و خم اعتیاد
می کرده؟ زهرا هر بار درباره رؤیا با من حرف می زند، بغض راه گلویش را می بندد. چشمان سیاهش پر از اشک می شود: پنجشنبه بود. آه چه پنجشنبه سیاهی. ساعت ها کنارش بودم. رؤیا که همیشه ناله می کرد، آن روز خوابیده بود. چند ساعت خواب بود. مدام بالای سرش می رفتم. من و پدر هم اتاقی اش تعجب کرده بودیم. رؤیا هیچوقت این همه نمی خوابید. همیشه بیدار بود و مدام ناله می کرد. آنقدر حالش بد بود که نمی تواست شیر
بازگشت از دنیای مردگان
سراغم آمد و به گفته شاهدان عینی نزدیک به یک ساعت مرده بودم، فقط و فقط به همین دو دلیل از سوی پروردگار لیاقت زندگی دوباره نصیبم شد. همان طور که گفتم، پس از پایان دبیرستان و گرفتن دیپلم، چند وقتی خیلی سختی کشیدم، از یک سو بیکاری و علافی و صبح تا شب سر کوچه ایستادن و حرفها و نگاههای معنی دار مردم و از سوی دیگر بی پولی که این خیلی عذابم می داد. نه می توانستم از پدرم پولی بگیرم – یعنی رویش را
گپی با ابراهیم تهامی درباره زندگی شخصی و حرفه ای اش
است. بعد از برنامه 90 که گفتید سیزده نفر را دریبل زده اید، واکنشی نشان نداد؟ نه فقط پرسید فیلمش را داری؟ من خیلی دنبال فیلمش بودم، به صدا و سیما هم زنگ زدم و گفتم فیلمش را پیدا کنید، بنده خدا نری موسی (گزارشگر اهواز) هم تایید کرد که این اتفاق رخ داده ولی ظاهرا فیلم دست یکی از دوستانش بوده که او هم در استرالیاست. در مدرسه یا دانشگاه با پسرتان به خاطر این موضوع شوخی
علم طب اسلامی چگونه شکل گرفت؟
، گرچه تلقی آنها از طب مجموعه آن چیزی است که به درمان مربوط می شود، چه با دارو باشد و چه دعا. یعنی طب را به عنوان یک مجموعه واحد از این امور می دانند، نه آن که بین آنها تفکیک کنند. در واقع، در زندگی ساده عربی عصر اول که پزشکی یونانی نبود یا اگر بود، اهل حدیث و متدینان آن را قبول نداشتند، و از درمان و پزشکی دارویی، جز تجربه های شخصی، چیزی وجود نداشت، عمده کار طب با رقیه و حرز و تمائم و تول و سحر و
پنج ساعت گفتگو با اصغر بیچاره
کجاست؟ -کدام خانم؟ همان خانمی که رل اول دختر لر را بازی می کرد. -روح انگیز سامی نژاد. بله، روح انگیز سامی نژاد. سپنتا گفت این خانم الان تهران است. من خیلی هول شده بودم، گفتم این عکس ها را تا پس فردا آماده می کنم. شما می توانید این خانم را بیاورید که من عکس ازشان بگیرم؟ که آن عکس را اینجا دارم. که اتفاقاً روح انگیز سامی نژاد وقتی آمد آن کلاه را هم با خودش
دربار در جدیدترین شماره گذرستان خواندنی شد/ از راسپوتین دربار ایران تا ناگفته های نوه رضاخان از فساد ...
را 70 درصد افزایش داده بود، آن را برای تثبیت پایه های حکومت شاه مضر تشخیص داده و هشدار می دهد: ... به هر حال 70% قیمت آب را بالا بردن صحیح نیست. مثل بالا بردن قیمت نفت در زمان مرحوم یا غیرمرحوم منصور می شود که بالاخره به قیمت جان او تمام شد ... این دولت احمق [هویدا] نمی داند چه می کند. خدا رحم کرد که یک نفر تلفات داد و مردم حسنعلی منصور را در چهار سال پیش کشتند. باز هم درس نمی گیرند. خودشان به