سایر خبرها
شهداواسطه ازدواج من و مهدی شدند/به تبعیت از ولایت فقیه خیلی تاکید داشت
از آقا مهدی موقع رفتن به سوریه برایتان سخت نبود؟ ما خیلی عاشقانه با هم زندگی می کردیم و در مدت این شش سالی که با هم بودیم هر روز احساس می کردیم روز اول زندگی مان است و آقا مهدی خیلی محبت به خانواده داشت. با همه عشق مان موقعی که به سوریه می رفت آنقدر سریع رفت که حتی پشت سرش را نگاه نکرد. طوری که خودم هم تعجب کردم. فکر شهادتش را کرده بودید؟ خودش حرفی از شهادت زده بود؟ قبل از
گپ و گفت با یکی از قوی ترین مردان ایران + تصاویر
پایگاه خبری ریشه : این برنامه هر چند پس از چند سال با حواشی و درگیری هایی که در آن رخ داد سرانجام به تعطیلی کشیده شد و صدا و سیما از خیر پخش آن علی رغم استقبال مردم گذشت اما موجی از رواج گسترده هجوم نوجوانان و جوانان را به سمت باشگاه های بدنسازی منجر شد و تعداد این باشگاه ها به یکباره با افزایش قابل توجهی در شهرهای مختلف مخصوصا پایتخت روبرو شد؛ اتفاقی که بسیاری معتقدند بدرستی مدیریت نشد و علی رغم داشتن مزایایی چون روی
ثبت نام 366 داوطلب/ عارف، حداد، زاکانی، اعلمی، علی احمدی و رضایی آمدند/ امروز، آخرین روز ثبت نام
، بیان کرد: احساس تکلیف من ربطی به احمدی نژاد ندارد. بنده به عنوان یک عنصر انقلابی تکلیف خودم را در این لحظه حضور در انتخابات می دانستم. وی با اشاره به اینکه روزی به حضورمان در انقلاب روز دیگری دفاع مقدس و روزی در دانشگاه و روز دیگری در عرصه های مختلف سیاسی نیاز بود که در همه عرصه ها حاضر شدیم بیان کرد: امروز به عنوان یک عنصر انقلابی در عرصه خدمتگزاری به مردم حضور جدی داشته باشم.
ارزیابی اقتباس، جنگ و نگاه های انسانی
دیالوگ و هم فاصله گذاری. *این حس در من وجود دارد که فرایند تقلیل گرای موجود در نمایشنامه، مثل پذیرش سریع پسر توسط کشیش یا حتی سروان، برآمده از متن رمان است. همه چیز با چهار دیالوگ حل می شود. پاکراه: همانطور که گفتم اتمسفر رمان بود و من آن اتمسفر را نگاه داشتم. به نظر من خصوصیتی که باید روی رمان کار می کردم این بود و دلیل دیگری نداشت. جذابیت این رمان همین بود. * چه
بازگشت از دنیای مردگان/در آخرین لحظات به زندگی بازگشتم
صورت پیرزن می کوبد و آن بینوا نیز همان طور که کتک میخورد فریاد می زد : یا رسول الله ... یا محمد ... یا رسول الله ... و مامور اسرائیلی همچنان داشت او را میزد ، با اینکه او مسلح بود و من دست خالی ، اما طوری از دیدن این صحنه به خشم آمدم که بدون نگرانی از آنچه به سرم خواهد آمد ، یک میله یک متری را برداشتم و به قصد کوبیدن به جمجمه آن نامرد پایین آوردم و... که در آخرین لحظه او برگشت و به همین دلیل نوک
خدا کند حاج احمد برگردد/ سرودی که ضد انقلاب را عصبانی کرد
آمده مجموعه شعرهای بلخی را آورده. آقا می گویند شعر های خودتان البته بهتر است. شاعر کردی جلو آمده و از شعرای کرد می گوید. رهبر انقلاب می گویند خدا مرحوم ستوده را بیامرزد، خیلی با ایشان جلسه داشتیم . امیر عاملی دستخط برای آقا آورده است. چند تایی شعر را به خط نوشته است و آورده. برای آقا می خواند: به امتحان ببر ای دوست دست بر شمشیر، ببین که سینه برای سپر شدن کم نیست رهبر انقلاب می
بازگشت فرزند مُسرف
اندیشیدم. و به راه هایی که طی کنم، به راه های باز نشده. در خودم موجود تازه ای را تصور می کردم که احساس می کردم تن به آنها سپرده است. فرار کردم. - فکر کن چه پیش می آمد اگر من خانه پدر را رها می کردم. خدمتکاران و راهزنان همه دارایی مان را غارت می کردند. - برای من اهمیتی نداشت. چون که من به دارایی های دیگر می اندیشیدم. - چه مبالغه ای می کند غرور تو، برادرم، این بی انضباطی بود. اگر هنوز نمی
اعترافات یکی از مدیران کل در رابطه با پنت هاوس 1000 متری و وام 3000 میلیاردی
کنیم اینا همش مال شما است. من که مدیرکل اداره بودم گفتم آخه بابا من که پولی تو بانک نداشتم و این کارها رو خبر ندارم. گفتن شما مبلغ 3000 میلیارد تومان تو بانک ما حساب باز کردین که سود اون رو هم مدیر حسابهاتون تو اون موسسه قرض الحسنه می ریزه و این هم اسنادش. خلاصه من نگران شدم نکنه اشتباه می کنن زنگ زدم به مدیرکل حسابداری و مالی مون پرسیدم جریان چیه. آقای اسگوگوولیان
شب پیرمردها!
آمده و از شعرای کرد می گوید. رهبر انقلاب می گویند خدا مرحوم ستوده را بیامرزد، خیلی با ایشان جلسه داشتیم. امیر عاملی دستخط برای آقا آورده است. چند تایی شعر را به خط نوشته است و آورده. برای آقا می خواند: به امتحان ببر ای دوست دست بر شمشیر، ببین که سینه برای سپر شدن کم نیست رهبر انقلاب می گویند: ما اتفاقا همیشه دست به شمشیریم آقای عاملی اما میدان جنگ امروز متفاوت است و میدان امروز عرصه
مجموعه ای از بهترین چکامه های تولد
از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم ❤❤❤ اس ام اس تبریک تولد ❤❤❤ با سیم ناز مژهات یه عمر گیتار میزنم نگاهتو کوک نکنی من خودمو دار میزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نیست دلمو به درو دیوار میزنم ❤❤❤ اس ام اس تبریک تولد ❤❤❤ هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد ❤❤❤ اس ام اس تبریک تولد ❤❤❤ اون
می گفت شهادت در جوانی خوش و لذتبخش است
. صبر، گشاده دستی و مهربانی اش هم نکاتی هستند که از او یاد گرفته ام و سعی می کنم در زندگی از این صفات حسنه بهره ببرم. شهید کامران پنج بار به دفاع از حرم اهل بیت اعزام شده بود، وداع آخرتان تفاوتی با چهار بار قبل داشت؟ بار آخر طور خاصی بود. لحظه آخر که از در می رفت بیرون گفت سادات برای همیشه خداحافظ! من ناراحت شدم و گفتم تو ول کن این حرف ها نیستی. اما ته دلم هم احساس کرده بودم که این
چگونه دختر تحصیل کرده به مرد اعدامی بله گفت
که در حیاط زندان پای سفره عقد نشستند. زوج عاشق ما برای سومین بار که همدیگر را دیدند، بعد از خطبه عقد توانستند دستان یکدیگر را لمس کنند و برای اولین با کنار یکدیگر بنشینند. اما چه کوتاه بود این دقایق برای این زوج عاشق چرا که ساعت برای آنها تبدیل به دقیقه و دقیقه تبدیل به ثانیه شد و در یک پلک بهم زدن همه چیز تمام شد. پسر کت و شلوار دامادی را از تن درآورد و لباس زندان به تن کرد
دراتفاقی نادر درجهان یک دختر با یک جوان اعدامی در زندانی در ایران ازدواج کرد
جوان به بی گناهی ذهنم را مشغول کرده بود. می خواستم سر از کارهایش دربیاورم و بدانم چرا دست به قتل زده است. برای همین در ملاقات بعدی با برادرم، شماره تلفنم را از طریق مادرش در اختیار ایشان قرار دادم تا شاید بتوانم کمکش کنم. بعد از آن ایشان با من تماس گرفت و با هم صحبت کردیم. او ماجرای قتلی را که مرتکب شده بود، برایم تعریف کرد. او گفت که روز 14 دی ماه سال 88 در خانه اش خواب بود که برادر و
پسرانم برای دفاع از اسلام و مملکت جنگیدند
انقلابی می رفت؛ ولی بعد از اینکه ما متوجه حضورش شدیم نه تنها مخالفت نکردیم؛ بلکه او را تشویق کردیم و اینگونه فعالیت هایش وسیع تر شد. او روحیه ی جهادی داشت و از طرف بسیج سازندگی برای کارهای مختلف مثل لوله کشی و کمک به مردم به روستاها می رفت. مادر دعا کن شهید بشوم عبدالحسین 21 ساله بودم به اصرار برادرم و رضایت خودش خانمی را به عقدش درآوردیم. مدت کمی از عقدش می گذشت که گفت می خواهم از
امشب، شب عشق من است!
؛ اینجا؛ پیش تو... لالایی کن پسر نازنین مادر... لالایی کن... لالایی... لالا... لا..." ... پیرزن در حالی که لبخند شادی و رضایت بر لب دارد، به آرامی سرش را روی دستم می گذارد و چشم هایش را می بندد و به خواب فرو می رود؛ گویی دیگر مرا نمی بیند وحضورم را احساس نمی کند... به صورت شکسته اش خیره می شوم که درد و رنج سالیان دور انتظار را با خود دارد... بعد از چند دقیقه، طوری که آرامش او را برهم نزنم، به
مرد مرده شور قربانی طاسی همسرش شد
ابراهیم با نگرانی به مادر گفت: مادر آنها نمی دانند برادرم چه کاره است. در ضمن آن دختر حدود 12 سال از برادرم کوچک تر است. به نظرم اگر از دختران فامیل یک نفر را انتخاب کنیم بهتر است یا حداقل کمی سن و سالش بیشتر باشد تا بتوانند همدیگر را بهتر درک کنند. خودت که می دانی ابراهیم کمی عصبی و تندمزاج است و هر کسی نمی تواند با او زندگی کند. مادر که با شنیدن حرف های دخترش ناراحت شده بود، گفت: این
بنیاد در آینه مطبوعات
را به محسن رساندیم. او به محض دیدن ما گفت: به مینها دست نزنید، عقب بکشید، خودم کار را تمام میکنم. ساعت12 همان شب محسن براثر انفجار مین به شدت مجروح شد ولی انتقال او به بیمارستان به دلیل وخامت اوضاع خط مقدم، به ساعت12 ظهر موکول شد. در این مدت فرمانده تیپ21، قاآنی همه آنچه را که برای مداوای محسن در آن محل وجود داشته، فراهم کرد. در این 12ساعت، محسن زیر لب ذکر ائمه اطهار را میگفت و چند بار هم از
زیرمیزی می گرفتند و به فینالیست ها انگ می زدند/ برخی ها باورشان شد داور بین المللی هستند/ داروهای تاریخ ...
از علاقه مردم و جوانان فقط جیب هایشان را پر می کردند. *بارها از جیبم برای مسابقه قویترین مردان خرج کردم برخی افراد ناکاربلد و سودجو این ورزش را به نابودی کشیدند. بارها در قوی ترین مردان پول از جیب خودم خرج کردم. صداوسیما به ما گفت نمی توانیم وسایل مسابقه ها را مهیا کنیم و ما خودمان با هر سختی که بود، آن ها را مهیا کردیم. سومین سال مسابقه ها در کیش به همراه برادرم نفری 18
ازدواج زندانی متهم به اعدام با دختر 29 ساله در زندان رجایی شهر! +تصاویر
از بند باید دیه 200 میلیون تومانی قتل عمد خواهرزاده اش را بپردازد. عروس با بیان اینکه "ماجرای جالبی بود و از برادرم درباره جرم هم سلولی اش پرسیدم که متوجه شدم وی قاتل است"، گفت: اصرارهای پسر جوان به بی گناهی، ذهنم را مشغول کرده بود تا اینکه در ملاقات بعدی برادرم شماره ام را از طریق مادرش در اختیار امیر قرار دادم تا شاید بتوانم کمکش کنم. وی افزوده است: در تماس تلفنی امیر از
شور و نشاطی به رنگ فهم قرآن
چه جذابیتی برایشان دارد و او از برگزاری مسابقه و جایزه هایش حرف می زند. وارد نخستین سالن شبستان که می شوی نخستین چیزی که بیشتر توجه ات را جلب می کند، نوشته بنر بزرگ جلوی یک میزاست. روی آن نوشته: مشارکت در ختم قرآن. خانمی که پشت میز نشسته پیشنهاد می کند کنارش بنشینم و چند آیه به اختیار خودم بخوانم. می پرسم قرار است با این تلاوت ها چه کار کنید؟ می گوید: صدای همه را ضبط می کنیم. هرکس هر آیه ای که دوست
اینجا درس می خوانند؛ آنجا کار می کنند
صاحبکارم دیگه اجازه نداد بیام و ادامه بدم. تا کلاس چندم خوندی؟ اول خسته نمی شی؟ نه عادت کردم. صاحب کارت چطوری اذیتت می کنه؟ وقتی عصبانی می شه کار زیادی بهم می ده. حرف هایم با غریب شاه تمام نشده در یک چشم بهم زدن 10، 15 تا کودک کاردیگر با چهره های متفاوت ، دورم حلقه می زنند. از 7 سال تا 16 سال، برایم جالب است که چطور در یک لحظه این همه بچه اینجا جمع
کبادالوک (پسرک عرب)
کبادالوک نبود. چشمان و سر سلطان از آن همه بدقت در روی مردان گوناگون نگریستن خسته شده و به درد آمده بود. دبیر در بازوان و دست های خود احساس خستگی و درد می کرد. همه ی نزدیکان سلطان نومید و دلتنگ بودند. وزیر، که از شکست طرح و ناسودمند بودن تدبیر خود شرمنده و سرافکنده شده بود، به سلطان گفت: -ای سلطان صاحبقران، فرمان بده تا بی درنگ گروهی از سربازان به شهر بروند و ببینند آیا کسی هست که از دروازه
استعدادهای فوتبال محمودآباد به خوبی کشف نمی شوند/ عاشق فوتبالم/ از صدای خمپاره 120 می ترسیدم
بگویید؟ بهروز: من 13 سال در تیم خزر بازی کردم . نسلی رویایی در فوتبال محمودآباد بوجود آمده بود ، به غیر از علی رنجبر که همه ی ما مدیون او هستیم ، سرپرست تیم، آقای قاسم یزدانی بود که باید بگوییم پدر ما بود ،تمام آموزشگاه در دست او بود . از بچه ها حمایت میکرد، تشویق می کرد . کوروش : آقای مهرداد خسروی هم خیلی آن زمان از جان و دل مایه گذاشت برای بچه ها . اولین باری که جلوی
در 2 سال، 6 کنسرتم لغو شد
و فکس، شبکه های اجتماعی) که همه را به آسانی و در لحظه با هم مرتبط کرده، محل کوچکی شده است، خیلی نمی شود دور از یکدیگر بود. حتی جوانان ما آثار آنها را می بینند و تقلید می کنند؛ به هر حال مردم این دنیا از هم تأثیر می گیرند و این یک واقعیت است. از زمانی که که در 23-22 سال پیش با شجاعت حسین خان شروع کردم این همنشینی عامل یکسری پیشرفت ها هم برای من هم برای موسیقی ایرانی شد. و باعث شده
روایت صادق طباطبایی از شهید چمران
دفعه جمال را گذاشت زمین و دوید به طرف راهرو و از پله ها بالا رفت. من خیلی تعجب کردم. دنبالش رفتم. دیدم در دفتر کارش روی کاناپه نشسته و بلند گریه می کند. من به سر و شانه اش دست کشیدم و گفتم مصطفی چه شده؟ او اشکش را پاک کرد و گفت: صحنه ای دیدم که اگر تو دیده بودی، قدرت تحمل من را هم نداشتی. وقتی جمال را بغل کردم و بوسیدم چشمم افتاد به یک پسر چهار سالهٔ یتیم به نام بلال که آنجا پیش یک ستون
مادری که خواستگار دخترش را به قتل رساند
این لحظه بود که پدربا عصبانیت مشتش را کوبید روی ویلچرش و خواست برگردد و به طرف اتاقش برود که ناگهان صندلی چرخدارش به سمت عقب راه افتاد و پدر که هنگامی که داروهایش را دیر می خورد، به سان دیوانه ها به تمامی کنترلش را از دست می داد، قبل از اینکه بتواند نرده ها را بگیرد یا ترمز صندلی اش را بکشد، به راه پله هایی که طبقه اول را به دوم متصل می کرد، رسیده و با همان صندلی به پایین سقوط کرد .
روایتی تلخ از زندانیان جرایم غیرعمد زنان، در مشهد
محکوم شدم. عروسی پسر و فوت پدر ندیدم و نبودم اشک و خنده ای که در ابتدای ورود داشت حالا با گذشت چند دقیقه از روایت زندگی اش گریه شده بود گویی روایت این قسمت از زندگی اش تلخ تر از همه بود. بعد از چند دقیقه گریه کردن خودش را جمع و جور می کند و این گونه ادامه می دهد: از آن زمان تا به امروز حدود شش سال گذشته و من به دلیل چک هایی که دادم زندانی هستم. همسرم هم پس از مدتی که متوجه
داماد سلطان و پیرزن بالدار
صدایی برنخاست. پسر فکر کرد که همه در خوابند و خطری او را تهدید نمی کند. پس سوراخ دیوار را باز کرد و از آن در به درون اتاق شهدخت خزید. مانند هر شب نخست به طرف میز رفت و شیرینی ها و شربت ها را خورد و سپس به کنار بستر شاهزاده آمد تا شوخی هر شبش را تکرار کند. شمع رنگارنگ را برداشت و در پایین پای دختر قرار داد، ولی وقتی خواست شمع سفید را بردارد و بر بالای سر دختر بگذارد، دختر به تندی دست او را گرفت و
آیا خدا به حرف یک بی خدا گوش می دهد؟
خواست مانع خوشبختی من شود حتی از بیماریش نیز بهم حرفی نزده بود. اما سخترین لحظه زندگیم موقعی بود که قبل از جراحی مادر، پزشک جراح گفت: بعید میدانم مادرت از اتاق بیرون بیاید، ضمناً اگر جراحی هم نکنه می میره. اینگونه بود که مادر راهی اتاق عمل شد، اما قبل از اینکه داخل اتاق شود، کیف دستی اش را بهم داد و با روحیه ای بالا گفت: لازم نیست ازمن پنهان کنی خودم میدونم که دکترها نمی توانند
چه طبع بلندی دارد این پسر...
بلافاصله بالگرد پرواز کرد. به خاطر تکان های شدید بالگرد دردم زیاد شد و همان لحظه احساس کردم نوزادم در حال به دنیا آمدن است. موضوع را به تکنیسین ها گفتم و از شدت درد از هوش رفتم. چند دقیقه بعد با شنیدن صدای گریه پسرم به هوش آمدم. تکنیسین های اورژانس او را داخل پتویی قرار داده و در بغلم گذاشتند. صدای گریه های پسرم شیرین ترین صدایی بود که می شنیدم و از اینکه هردو سالم بودیم دستانم را رو به آسمان گرفتم و از خدا تشکر کردم. نام امیرعلی را برای پسرمان انتخاب کردیم و همه پرستاران بیمارستان وقتی دیدند که پسرم در بالگرد به دنیا آمده است با تعجب به من نگاه می کردند. /ایران ...