سایر منابع:
سایر خبرها
مذاکرات من و خدا 1+1/ مردم یمن تاوان چه چیزی را میدهند؟/ نماز خوب است اما نه مثل پیتزا!
متجاوزانه رژیم صهیونیستی آل سعود به همکاری رژیمهای مرتجع و وابسته به مردم انقلابی یمن مصادف شد. تا سال 2000 میلادی، هر چند انقلاب اسلامی ایران در کشورهای اسلامی به خصوص در میان شیعیان از محبوبیت خاصی برخوردار شده بود و این محبوبیت روز به روز علیرغم همه توطئههای دشمنان رو به افزایش بود، اما تنها این شیعیان جنوب لبنان اعم از حزبا... و امل و جهاد اسلامی فلسطین بودند که بیواهمه خود را پیرو
می پرسند اهل کجایی می گویم اهل اسلام
دوباره از من پرسید که این خدا از کجا می آید و من گفتم که مادر او مریم مقدس است. فاطمه در پاسخ گفت: آها! پس او به دنیا آمده است. ولی تو به من گفتی که او همیشه زنده است و هیچ گاه نمی میرد؟ همه چیز ضد و نقیض بود. من نمی دانستم که در جواب باید به او چه بگویم و سؤال هایش مدام ادامه داشت. از من پرسید که چرا از مریم مقدس یا حضرت عیسی کمک می خواهیم؟ مگر آنها هم قدرت های فوق العاده دارند؟ مردم
شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت+ تصاویر
عملیات کربلای 5 شهد شیرین شهادت را نوشید و سوار بر بال فرشتگان سر به سدره المنتهی کشید. سردار شهید رحمانی از زبان مادرش مادر سردار شهید رحمانی می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز 26 بهمن سال 1340 اردشیر غریبانه بدنیا آمد،کودکی اش با هوش و پر جنب وجوش، در چشم بهم زدنی، جوانی شد رعنا و اهل معرفت و دانش و نیایش، جوری که حس می کردم دارد جلوتر از زمان خودش پرواز می
همسر مدافع حرم، شهید سردار حاج عبدالله اسکندری از لحظه دیدن سربریده همسرش در دستان تکفیری ها می گوید
خواهد بود اما از شما خواهش می کنم یک روز در میان با من تماس بگیرید. گفتند: حتماً. می دانستم این رفتن با همه رفتن های این چند ساله تفاوت دارد. دل من هم با او رفت. خاطرات زمان جنگ یادم می آمد و... اما خودم را دلداری می دادم که اتفاقی نمی افتد... رفتند و ساعت 4 و 20 دقیقه همان روز پیام دادند با توکل بر خدا من پریدم. طبق وعده یک روز درمیان با من حرف زدند. درست شب قبل شهادت زنگ زدند و با تک تک
روز این مادر شهید با انتظار آغاز می شود
است. خودم مشوق علیرضا برای رفتن به جبهه بودم ولی بعد از پنج سال گفتم دیگه نرو. بقیه هم همین قدر بروند، کافی است. کلی برایم صحبت کرد که "بالاخره باید بمیریم. چه بهتر که در جبهه باشد". هم دلمان می خواست برای کشور دفاع کند و هم می خواستیم فرزندمان در خانه باشد، علیرضا پسر بزرگمان و همه کاره خونه بود. مرتب در جبهه بود تا اینکه مجروح شد و ترکش به هر دو پایش خورده بود و
نوجوان شهیدی که ندیم ماه بی بی بود
جبهه شهید و مجروح می شوند. وی ادامه داد: جلوی در خانه که رسیدیم علی چند بار دستم را بوسید به او گفتم مادر من از حرف تو ناراحت نشدم ولی علی باز هم دستم را بوسید. وی گفت: زمانی که علی می خواست برود با این که بارها گفتم من از تو نارحت نشده ام باز هم دستم را بوسید. *پسرم را شکنجه کرده بودند مادر شهید ایرانمنش از زمانی می گوید که خبر شهادت فرزندش را به او دادند، یک روز
روایت گذر از چالش ها با کاوش در قرآن/ هم کلام با بانوی مترجم قرآن + عکس
سال از تحقیقات خارج کرد اما چون فکر تحقیقاتی ام منفعل نمی شد، از راه دیگری وارد شدم. امیدوارم بتوانیم محققان را در وادی حضور بیاوریم. ایکنا: اولین گامی که در این زمینه برداشتید از کی بود؟ من 13 ساله بودم که در منزل مادربزرگم که حافظ قرآن و شاعر بود در یک جمعی از جلسات ماه رمضان که قرآن تلاوت می شد نشسته بودم. مادربزرگم علنا به من گفتند: پاشو برو بیرون. گفتم: چرا؟ گفتند: بچه
برای کسب شهرت شهید ندادیم
دوباره برو. علی آمد و پس از 4-5 روز گفت: می خواهم به کردستان بروم. پدرش گفت: تا از حاج آقا روحانی نپرسم؛ نمی گذارم بروی. حاج آقا روحانی را به منزل دعوت کردیم تا از او کسب تکلیف کنیم. حاج آقا به علی گفت تو 15 ساله شده ای، با رضایت پدر و مادرت برو. کسی جرأت نداشت خبر شهادت علی را به من بدهد گفتم: علی جان! نمی توانم مانع رفتنت شوم شاید آن جا به وجودت نیاز باشد. و به
زیارت کربلا حرف های نگفته حاج حبیب به همسرش
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از عصر هامون ، قداست معنای مادر یادآور همه ایثار ها و تلاش هایی است که این موجود برای آنچه در بطن خود پرورانده انجام می دهد. اما مادری که امروز می خواهم برای شما بگویم متفاوت با همه نوشته هاست. قصه مادران شهدا؛ به عنوان واقعیتی که باید گفته و نگاشته شود تا نسل امروز که مدیون خون شهدا هستند آن را درک کند. به بهانه روز مادر بر آن شدیم به سراغ
مادری که شهدای گمنام را به نیت فرزند خود زیارت می کند
کرده بود، به کردستان اعزام شد و پس از مدتی هم به جبهه های جنوب رفت. یکبار به اوگفتم تو 5 سال در جبهه بودی؛ دیگر بس است. گفت؛ عمر دست خداست، ممکن است در شهر به دلائل دیگری بمیرم پس چه بهتر که مرگم ختم به شهادت شود. جای مردان جنگ، جبهه است در یکی از عملیات ها مجروح شده بود او را به اصفهان منتقل کرده بودند. برادرم از اصفهان زنگ زد و گفت علیرضا اینجا پیش ماست. گفتم دلمان برایش
تصویری از پایان ناپذیری مهر بی منت خورشید/ مادر؛ طلایه دار کوثر
انعام، یوسف و بیشتر از همه سوره یاسین را می خوانم. این سوره خیلی به من آرامش می دهد . دلش قرص است و می داند تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد مؤمنه است و دلش به خدا قرص است، می گوید: علی اکبر، فرزند اولم هفت ماهه به دنیا آمد. از همان موقع دلم خیلی قرص است که تا خواست خداوند نباشد حتی برگی از درخت نمی ا فتد. او ده روز بود و پدرم مأموریت داشت و ورامین کار می کرد. ما به همراه
تیر خلاص هم نتوانست او را از پای درآورد
حضرت ابوالفضل با از دست دادن چشم و دستش باز هم از لبیک گفتن به رهبرش باز نماند و دوباره بعد از دو ماه بستری بودن در بیمارستان 21 ارتش که آن زمان در ونک بود عازم جبهه شد و در جواب مادرش که گریه می کرد، با خنده ای بلند گفت: مادر چرا گریه می کنی همه ی ما باید یک روز به سوی خدا باز گردیم پس خوش بحال کسانی که با شهادت برگردند. تو را به حضرت زینب از ته دل راضی شو تا من نیز شهید شوم. فاطمه بانو
از تبلیغ صهیونیستی برای آرایش زنان ایرانی وتکفیر تمامی کشورهای عربی توسط داعش تا درد سر خانوادگی اوباما ...
دیهیم، پایین میدان رسالت تمرین می کردم. مهدی فنونی زاده شوت می زد، بدجور. پسر کوچکی در حد 13، 14 ساله ایستاده بود کنار زمین. یکی از شوت ها رفت و خورد کنار این بچه. اینقدر ترسیده بود که نفسش بالا نمی آمد. سریع رفتم بالای سرش. به او آب دادم و گفتم حالت خوب است؟ این اتفاق تمام شد و رفت. 22 سال بعد یک بار جایی بودم، یک آقایی آمد کنارم و گفت من همان پسر بچه هستم که دستم را گرفتی و بلندم کردی. گفت هنوز
ردیابی سوژه های دفاع مقدس در میان خانواده های شهدا/ سوژه های زنده ای که می سوزند
کارها را نکن گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. می گفت من که هیچ وقت خانه نیستم. این چند روز وظیفه دارم به شما کمک کنم. هر وقت مهمانی به خانه مان می آمد اجازه کار کردن به او نمی داد و احترام خاصی برای مهمان قائل بود. همیشه با وضو بود و نماز را اول وقت در مسجد می خواند. غالبا در نماز جمعه شرکت می کرد. در نامه هایش تاکید بر تربیت فرزند داشت و همیشه ورد زبانش این بود که پایان هر سختی آسانی است. وقتی از
تبریز- سرویس فرهنگی آناج : اگر بارها زمان به عقب برگردد بازهم فرزندانم را قربانی می دهم
درست تمام شده بیا باهم کار کنیم؛ اما اصغر قبول نکرد و گفت: قرار نیست که همیشه برای خودمان کار کنیم؛ من قصد دارم به نظام خدمت کنم. برای همین اصغر عضو سپاه شد و پس از یک سال فعالیت در سپاه جنگ درگرفت؛ اصغر گفت می خواهم به جبهه بروم. وقتی این جمله را شنیدم گریه ام گرفت و اعتراض کردم اما اصغر گفت: مادر جان امروز وقت رفتن است و باید برویم. او در تصمیمش مصمم و قاطع بود برای همین فردای روز عروسی برادرش او