سایر منابع:
سایر خبرها
هشت سنت غلط ازدواج از نگاه رهبر انقلاب
/> بعضی از خانواده های طرف عروس می گویند که ما مهریه ی آن قدر بالا نمی خواهیم ولی خانواده ی داماد برای پز دادن و تفاخر می گویند نه نمی شود! چند میلیون یا فلان قدر. خب اینها همه دوری از اسلام است. هیچ کس با مهریه ی بالا خوشبخت نشد. این هایی که خیال می کنند اگر مهریه نباشد ازدواج دخترشان متزلزل خواهد شد، این ها اشتباه می کنند. ازدواج اگر چنان چه با محبت بود، با وضعیت درست بود، بی مهریه هم متزلزل نمی
ازدواج پیرمردی با دختری که 95سال از وی کوچکتر است!!
اختلاف سنی داماد 112 ساله و دختر 17 ساله یک مرد 112 ساله سومالیایی برای ششمین بار در عمرش ازدواج کرد، این مرد با یک دختر 17 ساله ازدواج کرده است . ازدواج احمد محمود در و سافیا عبداله در گریسیل در شهر گالگودا در سومالی اتفاق افتاده است . ازدواج احمد محمود در و سافیا عبداله در گریسیل از عجیب ترین ازدواج های دنیا به شمار می رود . آقای احمد محمود و هسر جوانش ساکن یک روستا بودند، وی برای ازدواج با این دختر چند سال صبر کرده بود تا وی بزرگ شود. مرد سومالیایی 95 سال بزرگ تر از عروس جوان است!! ...
رقص عاشقانه علی در حجله خون / عروسی که داماد را به جشن عروسی نرساند
بگویید. محمدعلی حیدرزاده پدر شهید علی حیدرزاده اهل روستای دادوکلای منطقه دودانگه ساری هستم، شغل اصلی من دام داری است، شش دختر و دو پسر دارم که سومین فرزندم را تقدیم به اسلام و این آب و خاک کردم، قبل از انقلاب منطقه ما به عنوان یک منطقه محروم شناخته می شد، ما در جنگل زندگی می کردیم نه جاده ای بود و نه برقی، زندگی مان را به سختی می گذراندیم و بچه هایم را با مشکلات زیادی بزرگ کردم اما حالا
تجملات از بارداری تا تولد نوزاد/ آلبوم عکس دوران جنینی!
، نورپردازی، میز شام و آتیش بازی و ... یکی از رسم و رسومات ازدواج های امروزی که در بین برخی جوانان رواج پیدا کرده است این است که بعد از صرف شام و پایان مراسم یک نفر از اقوام نزدیک عروس و داماد یک عکس بزرگ ازعروسی این زوج خوشبخت! و یک نفر دیگر عکس اسپرت آنها را به دست میگیرد در بین مهمانان می چرخانند! و در پایان هم عکس یاد بودی از عروس و داماد به مهمانان داده میشود! عروسی تمام میشود و 7
ازدواج سقف سنی دارد؟
به گزارش شفا آنلاین ، غلامعلی افروز در سیزدهمین همایش ملی مشاوره با موضوع چالش ها و موانع اجتماعی فرهنگی ازدواج و نقش مشاوره، ازدواج را خوشآیند ترین گلواژه هستی دانست و گفت: آغاز سن ازدواج بعد از تجربه بلوغ جنسی ، بلوغ عاطفی و قابلیت زوجیت و توان اجتماعی مسئولیت پذیری است اما سقف سنی برای ازدواج وجود ندارد، یک دختر 60 ساله هم حق ازدواج دارد.وی افزود: اکنون در ایران از هر صد تولد، پسر ها 3 تا 4
عجیب و غریب ترین آداب و رسوم از سراسر دنیا
نامرئی در امان می مانند. آنان معتقدند که دندان نماد شهوت، حرص، خشم، پریشانی و حسادت است که با پر کردن آنها فرد از لحاظ فیزیکی و معنوی دچار تغییر می شود. مراسم ازدواج در قبیله تایدونگ عروسی کردن در قبیله تایدونگ اندونزی با رسم و رسومی واقعا منحصر به فرد همراه است. شاید یکی از معروف ترین این رسوم این باشد که داماد تا زمانی که چند آواز عاشقانه برای عروس نخواند نمی تواند صورت او را
سقف سنی برای ازدواج وجود ندارد/ سن بلوغ جنسی پایین آمده است
دارد و از مادری 20 ساله به دنیا آمده سن زیستی اش 50 سال می شود اما دختر 25 ساله ای که از مادر 30 ساله به دنیا آمده سن زیستی اش 55 سال می شود. سن روانی و نشاط و قدرت آرامشگری و کفایت های همسری در ازدواج مهم است. بهترین رویکرد فرزندپروری باید در راستایی باشد که عروس و داماد تربیت کنیم. اگر فرزندان ما نخواهند ازدواج کنند، مشکل دارند، آنهایی که اینگونه است تضاد میان والدینشان را می بینند و نمی خواهند
یک گارسون؛ عروس ملکه سوئد
شاهزاده سوئد، با بازتاب های گسترده ای در فضای مجازی و رسانه های گروهی جهان مواجه شد و موجی از تحلیل ها درباره این عروسی و مراسم آن برپا شد. انتخاب یک گارسون و مدل نیمه برهنه مجلات مد در سوئد، به عنوان شاهزاده سوئد، موضوع کمی نبود که رسانه ها بخواهند به آن بی تفاوت باشند. سوفیا هلکویست، عروس جدید ملکه سیلویا، که از سال 2010 میلادی با پرنس کارل فیلیپ، شاهزاده سوئد در ارتباط بود، چند روز پیش در
ناصرالدین شاه برای چه کسی هدیه ولنتاین فرستاد؟
درگذشت. انیس الدوله، با اسم اصلی فاطمه، دختر رعیت یتیمی بود که توانست تا مرحله سوگلی بودن اندرونی پرجمعیت شاه قاجار برسد. انیس الدوله اهل روستای امامه لواسان بود و در جریان یکی از شکارهای ناصرالدین شاه، شاه او را که داشت چوپانی گله عمویش را می کرد دید و کم با او گپ زد. فاطمه نوجوان در همان چند لحظه دل شاه را برد، طوری که او بلافاصله بعد از برگشت از شکارگاه، این دختر را به قصر آورد و به
رهبر چچن: زن هایتان را از واتس اپ بیرون بکشید
مردی از عهده اداره بیشتر از یک زن بر می آید چرا بیشتر ازدواج نکند؟" اکثریت جمعیت چچن مسلمان است. درباره ازدواج اخیر ناژود قوچیگف، از فرماندهان پلیس، گفته شده است که وی جلوی خروج دختر 17 ساله از خانه اش را گرفته و با تهدید خانواده این دختر توانسته که با او ازدواج کند. قدیرف از طریق تلویزیون محلی موج پیغام های انتقادی در واتس اپ را تقبیح کرد و گفت: "بس است. مثل چچنی
خواستگاری به سبک جدید ! همسر دلخواه خود را انتخاب کنید
جامعه نسبت به این نوع ازدواج در هر حال منفی است. در واقع می توان گفت، انتخاب همسر یا همسرگزینی از جمله مواردی بود که به واسطه تغییر و تحول در زندگی و شکل گیری دنیای مدرن شکل تازه ای به خود گرفت تا این بار با کاهش تاثیر خانواده، این جوانان باشند که زوج مورد نظر را انتخاب کنند. حضور پررنگ تر جوانان در بحث همسریابی و تاکید آنان بر تفاهم فکری، باوری، اجتماعی، فرهنگی و گاه اقتصادی به تدریج موجب
چهره ها در شبکه های اجتماعی
نیاوردید؟! عکس پدر و دختر هنرمند و دوست داشتنی، سحر و مسعود جعفری جوزانی در حاشیه جشن حافظ. مهران رجبی و محمد شیری هم در آن پشت دارند درباره تمدید مذاکرات هسته ای بحث میکنند! حضورِ رضا داوودنژادِ سرحال و سلامت یکی از شیرین ترین اتفاقات این جشن بود. در این جا هم در کنار همسر دلسوز و فداکارش یعنی غرل خانم بدیعی عکس گرفته است. فاطمه خانم هاشمی با لبخند همیشگی اش روی فرش
صدای طبل ایل قشقایی تا پخت نان جو در شرق اصفهان در ماه مبارک رمضان
برنامه جزء خوانی قرآن کریم است و سپس همه در آن چادر جمع می شوند که این مراسم مذهبی هم به فضای معنوی آنها نشاط می دهد و هم به اتحاد آنها انسجام می بخشد. پخت نان جو و افطاری برای تازه عروس و داماد مریم اهل منطقه شرق اصفهان است و در مورد آداب رسوم مردم شرق اصفهان در نکات جالبی به تسنیم می گوید: در شرق اصفهان هر منطقه رسم و رسوم خاص خود را در ماه رمضان اجرا می کنند و به آن بسیار
ماجرای ازدواج شهید چمران
آورد، رفتم باز کردم دیدم شمع است. کادوی عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی هم کنارش بود. سریع کادو را بردم قایم کردم. همه گفتند چی هست، گفتم نمی توانم نشان بدهم اگر می فهمیدند می گفتند داماد دیوانه است. برای عروس کادو شمع آورده. مادرم گفت: حال شما را کجا می خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟ گفتم: می خواهم بروم مؤسسه با بچه ها مادرم رفت آنجا را دید، فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
ماه مبارک رمضان؛ از سحرخوانی جارچیان تا پخت انواع شیرینی در همدان
صورت مناسب بودن هوا به ویژه از اواخر اردیبهشت تا آخر مهرماه به باغ و دشت و صحرا می روند و ناهار را با دوستان و خانواده صرف می کنند و چند نوبت چای، میوه و آجیل میخورند و هنگام عصر به خانه باز می گردند و در فصول سرد سال این مراسم را در خانه به جا می آورند. در صورتی که ماه شعبان 29 روز باشد برخی در روز 29 این مراسم را برگزار و برخی نیز به سبب اینکه در این روز با روزه مستحبی به پیشواز ماه
چهره ها در شبکه های اجتماعی (126)
خواستار توضیح بیشتری از وی درباره آقای قاضی مرادی شدند، ولی ارژنگ جان سعی کرد همه چیز مسکوت بماند و جوابی نداد. طبق آخرین اطلاعات و اخبار آقای قاضی مرادی در سلامت کامل به سر می برد. اینکه منظور ارژنگ امیرفضلی از این پست چه بوده فعلاً هیچ چیزی مشخص نیست. سلفیِ سه دخترِ "دائم السلفی" سینما و تلویزیون! نرگس محمدی، بهاره افشاری و شهرزاد کمالزاده. عکس بدون شرح نیوشا ضیغمی. یعنی
ماجرای جوشیدن قطره خون حضرت یحیی چه بود؟+عکس
خواهد یافت. هیرودیا گفت: من هیچ چیز جز سر بریده یحیی (ع) را نمی خواهم، زیرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته و همه مردم را به عیبجویی ما مشغول نموده است. در سالروز جشن تولد هیرودیس پادشاه فلسطین طبق پاره ای از روایات، یحیی بن زکریا (ع) در محراب عبادت در مسجد بیت المقدس به سر می برد، مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگیر کرده و به مجلس شاه بردند، شاه در همان جا
سریالی که اعصاب خانواده را هدف گرفت
در این آشفته بازار، بی توجهی به سریال هایی است که نه فیلمنامه دارند، نه قصه و ساختار دارند و نه حرفی برای گفتن. حتی بعضی وقت ها به ضد ارزش هم تبدیل می شوند. مردم بی نوا هم دست از پا درازتر و خسته تر، سریال های آبکی و کش دار ترکیه ای را به سریال های داخلی ترجیح می دهند. برخی سریال ها هم محتوای مناسبی ندارند. محتوایی که حتی می توان گفت از سریالهای خارجی هم به مراتب خطرناک تر هستند. چون
سفارش های شهید چمران به همسرش
به اندازه سعه اش . شکستن مجسمه های تزئینی به مصطفی می گفتم: من نمی گویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند، بدبختند مصطفی به شدت مخالف بود، می گفت: چرا ما این همه عقده داریم؟ چرا می خواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا می پسندند نشان دهیم خوبیم؟ این آداب و رسوم ماست. نگاه کنید این زمین چقدر
عیددیدنی شاه نوه با ژ-3
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، شهید بهرام شهپریان سومین فرزند و تنها پسر خانواده ی اصیل و ثروتمند شهپریان بود که در سنندج چشم به جهان گشود. دو ساله بود که به تهران آمدند. پدرش رییس حوزه نظام وظیفه تهران در دوران طاغوت بود. دو خدمه شبانه روز از او مراقبت می کردند و به او لقب شاه نوه را داده بودند. بهرام از همان دوران کودکی قلبی رئوف داشت و به سربازانی که در خانه شان خدمت می کردند
طلبه جوانی که 11 فرزند و 2 داماد دارد/ نگران نباشید! خدا روزی رسان است
ترین خانواده جوان ایرانی را به خود گرفته اند. چرا؟ چون حجت الاسلام محمدمسلم وافی یزدی با داشتن 34سال پدر 11فرزند است و همسر 32ساله اش مادر این بچه هاست. البته 2 دختر بزرگ این خانواده در حدود 14سالگی ازدواج کرده اند. پدر خانواده درباره فرزندانش می گوید: به لطف خدا همه فرزندانم متدین، درس خوان و مطیع پدر و مادر هستند . اما ایده داشتن فرزندان زیاد از چه زمانی به ذهن این زوج جوان خطور کرده است؟ وافی
پرویز جاهد: فرخ غفاری از پیشگامان تدوین تاریخ سینما و نقد فیلم در ایران است
، مورد اعتماد دستگاه شاه بود و از این اعتماد به نفع توسعه سینما، نمایش و فرهنگ در ایران بیشترین بهره برداری را کرد. غفاری در 11 دوره برگزاری جشن هنر شیراز، با دعوت از برجسته ترین هنرمندان ایرانی و غیر ایرانی از محمدرضا شجریان و آربی آوانسیان گرفته تا موریس بژار، نصرت فاتح علی خان و پیتر بروک، سعی کرد آن را به مکان تلاقی هنر شرق و غرب تبدیل کند. نظر شما درباره مضامین سینمای موج نوی ایرانی
چاره مشکلات زندگی طلاق نیست
از پدرش شنیده بود، که از قدیم و ندیم گفته اند دختر با همان لباس سفید عروسی که به خانه شوهر می رود با کفن سفید خارج می شود . جلسه نقد فیلم ˈجدایی نادر از سیمین ˈ است ،دارد به عنوان یک کارشناس جامعه شناسی درباره ضعف های اجتماعی این فیلم با دانشجویان گفت وگو می کند. وسط این گفت وگو ها یک دفعه حرفی از زبانش بیرون می اید که شاید اگر نگفته بود، بهتر بود و این قدر استرس و اضطراب
واکنش 14 تشکل دانشجویی به سکوت استاندار البرز در قبال آب بازی مختلط کرج + تصاویر
قاطعی انجام ندادند و تنها نظاره گر این فضا بودند. این همایش هنجارشکنانه در پارک ایران زمین کرج و پارک تندرستی فردیس با حضور صدها دختر و پسر شکل گرفت و خانواده های بسیاری در پارک شاهد این رفتار نامناسب بودند و بعضأ مورد مزاحمت و نا امنی قرار گرفتند. این گزارش حاکی است تعداد زیادی از اراذل و اوباش با شرکت در این تجمع و با سوء استفاده از اختلاط موجود و عدم برخورد قاطع، تقریبا
برنامه سازی به هر قیمتی/ عشق و حادثه درماه عسل
دو ترانه متفاوت بود و حاشیه های برنامه نیز با حضور مردی که برای اثبات عشق به همسر از بالکن خانه به پایین پریده بود، آغاز شد. در تیتراژ ابتدایی این برنامه که با صدای امیرعلی بهادری همراه بود، تعدادی از هنرمندان با ترانه تیتراژ همخوانی می کردند که از آن جمله می توان به دانیال عبادی، محمد و مهدی سلوکی، عباس غزالی، مهدی ماهانی، هادی کاظمی، سپند امیرسلیمانی، بهنوش بختیاری و محمدرضا غفاری اشاره
فیلم های تلویزیون در روزهای نخست رمضان
و چند متری حرکت می کند. پدر مامبل این قضیه را از همه پنهان می کند تا این که مامبل به دنیا می آید. او از همان بدو تولد صدای بسیار بدی بر خلاف پنگوئن ها داشت و مدام با کوبیدن پای خود بر زمین می رقصید. او یک روز از خانه بیرون می رود و پرنده ای قصد شکار او را دارد. مامبل از پرنده می پرسد که آن چیست که به پایش بسته اند و پرنده می گوید که بیگانه ها او را دزدیده اند و این را به پایش بستند. مامبل بزرگ می
آخر دنیا زیر سقف کاغذی
شوش و بازار شوم، در جشن آنها شرکت کردم. چه جشن زیبایی؛ جشن زندگی، اینکه فرد معتاد و کارتن خوابی بعد از سال ها رنج و سختی، به انسانیت خود بازگشته، جشنی با این عنوان مرگ پایان کبوتر نیست . حمیدم، یک معتاد، یک سال و سه روز از بند اعتیاد و کارتن خوابی نجات یافته ام، یک روزی به خاطر مواد، خانه و زندگی ام را رها کردم و به تهران آمدم، در آخر خدا خدا می کردم تا یک فرشته نجاتی پیدا شود و مرا
مالک الرقاب آبادان در زمان شاه
/> و اما اخیرا اسناد موجود در پرونده وی منتشر شده که نشانگر اعتبار و اهمیت او از میانه دهه بیست به این سو است. وی آن زمان در آبادان دو مدرسه ایتام و آموزشگاه تعلیمات دینی دخترانه داشته است (آیت الله عبدالرسول قائمی به روایت اسناد ساواک، ص 2). در 15 بهمن سال 1337 سالروز ترور شاه (در سال 27) کسانی از روحانیون شهر خواسته بودند در مسجد نو مراسم دعا برای شاه برگزار کنند که او مانع شده است (همان، ص 6
قرائت جزء سوم، مناجات و دعای روز سوم ماه مبارک رمضان
مخصوص ماه رمضان در کویت گزارش سوم:"رمضان درکویت" فضای روحانی و خاصی در ماه رمضان بر سرتاسر این کشور حکم فرماست و در روز آخر شعبان مراسم ویژه ای به نام قریش برگزار می شود که در این مراسم، مردم پایان ماه شعبان و فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را جشن و شرینی و حلوای خاصی را بین مردم و خانواده ها توزیع می کنند. در پنج روز اول این ماه مردم در دیدارهای خیابانی یا با حضور در خانه بزرگان فرا