سایر منابع:
سایر خبرها
گفت وگو با جوانی که به خاطر جای پارک آدم کشت
رفتم کارگر رستوران دیگری که جلوی ماشین ها را می گرفت و مشتری ها را به آن رستوران می برد جلوی مرا گرفت. بوق زدم و خلاصه دعوایمان شد. در نهایت با پادرمیانی دوستم که رستوران داشت، ماجرا تمام شد. بعد من به رستوران دوستم رفتم. نشسته و مشغول خوردن چای و کشیدن قلیان بودم که برادرم زنگ زد و گفت بیا خانه. در راه در اتوبان یادگار یک ماشین از فرعی بیرون آمد و به ماشین من زد و گل گیر و در عقب ماشین را غر کرد
دختر تک تیرانداز ایرانی که با اسلحه اش زندگی می کند+تصاویر
: چرا زیست شناسی را دیگر ادامه ندادید؟ جیم: یکی از دلایل آن نداشتن یک برنامه ریزی درست بود، از طرف دیگر در آن دوران قبول شدن در دانشگاه ها به راحتی امروز نبود، به همین خاطر دیگر وقتی برای ادامه دادن تحصیل در این زمینه نشد. سین: در تیراندازی با چه کسی دوستی بیشتری دارید؟ جیم: من با تمام بچه ها رابطه خوب و صمیمی دارم حتی با تیراندازی که در تیمهای شهرستانی حضور دارند
معتادانی با حرف های متفاوت
کرد: تمام زندگی من داشت می رفت اما من فکر گاز پیک نیک بودم و وقتی به خانه برگشتم آنقدر مواد مصرف کرده بودم که روی زمین افتادم و نیم ساعت بعد چشمهایم را باز کردم. وی یادآور شد: قبل از آنکه همسرم خانه را ترک کند، یک روز وارد خانه شدم و او در حالی که هفت ماهه باردار بود، گفت: من باید بروم دکتر؛ به او گفتم باشه یک ساعت دیگه میام و می رویم. وی ادامه داد: وقتی بیرون رفتم با خود فکر کردم
ارک های دزدکی!/ جمهوری اسلامی، جمهوری عالیجنابان نیست
عین چی! بچه سن بودم و تکلف مکلف، حق داشتم سرم نشود! عمومحسن که این را فهمید، خودش جمع تر نشست و به لطف یکی دو نفر کناری، فضایی فراهم شد برای دراز کشیدنم! شکر خدا جای ما نزدیک دیوار صحن بود و خیلی تابلو نبود که یک پسر بچه بگیرد بخوابد! حاج منصور که شروع کرد، ابتدا بنا کرد سخن گفتن! گمانم یک ربعی حرف زد! من که خواب و بیدار بودم هیچ چیز از حرف هایش نفهمیدم الا آنکه نمی دانم چی می گفت که ملت، یک دفعه
تاجگردون سوراخ دعا را پیدا کرد!
با وزیر آموزش و پرورش جلسه داشتم. بعد از استیضاح ایشان رو اولین بار می دیدم. خدمتشون گفتم این بهترین فرصت است که برخی مشکلات آموزش و پرورش رو حل کنید. چند موضوع طرح شد و قرار شد پیگیری کنند. - افطاری وزیر کشور و اخذ دستور برای بافت فرسوده شب با خانواده، مهمان وزیر کشور بودم. نامه بافت فرسوده رو با خودم بردم. یاد موکلینم افتادم که از هر فرصتی استفاده می کنند و به من نامه میدن
خشن ترین سارقان پایتخت در دام پلیس
اما من فرار کردم که در بیابان های اطراف داخل یک چاله افتادم. پاهایم پیچ خورد و از حال رفتم. آن شب از ساعت 12 تا 9 صبح روز بعد، داخل چاه بودم. فکر می کردم دیگر کارم تمام است و داخل چاه می میرم اما یک چوپان رسید و متوجه صدای ناله هایم شد. او طنابی به داخل چاه انداخت و نجاتم داد. سابقه قبلی ات به خاطر چه بود؟ پارسال به خاطر دختر مورد علاقه ام، با جوانی درگیر شدم و او
بدخطی که استاد خوشنویسی شد!
برنده شود. آن قدیم ها یکبار مسابقه شعر شرکت کردم که عبدالجبار کاکایی هم شرکت کرده بود. استاد شفیعی کدکنی هم از داوران جشنواره بود. یادم می آید بعد از نتایج زنگ زدم روابط عمومی و گفتم من عظیم فلاح هستم کسی برای جایزه با من تماس نگرفت. چه اتفاقی افتاده؟ طرف با عصباتیت گفت تو فکر کردی کی هستی که باید ما به تو جایزه بدهیم؟ خودم را زیادی جدی می گرفتم. نقاشی خط از کاغذ مچاله کردن شروع شد
داداش می ری عقب جنازه ما را هم بِبر
. هفت- هشت نفر بودیم که مثل بار ریختندمان روی هم. دست یکی، بالش دیگری شده بود. جواد صراف – مسئول دسته- هم بود. دستش ترکش خورده و با چفیه بسته بود. تویوتا تو دست اندازها بالا و پایین می رفت و داد بچه ها را در می آورد. هوا تاریک بود که به بیمارستان صحرایی رسیدیم. مرا یک گوشه روی زمین خواباندند. از خستگی خوابم برد. بعد بلندم کردند و روی تخت گذاشتند و نیمه بیدار بودم و فهمیدم یک نفر دارد شلوار کردی ام را
طنز/ اظهارات تکان دهنده دکل گمشده در ماه عسل و خواستگاری تلفنی احسان علیخانی
، موسیقی، عروس، داماد، اوووف.... البته انونس بود. ما بهش می گیم آنونس یا انونس هول نشین برین تو فیس بوک بنویسین علیخانی فیلم عروسی مردم رو دیده! خب می گفتی. دکل: روی آبهای آزاد شناور بودم که نیمه گمشده خودمو پیدا کردم. اونم بچه طلاق بود. سرنوشتش دردناک و زندگی غمباری داشت. وقتی برام تعریف کرد که بعد از طلاق پدرومادرش، ناپدری چه بلاهایی سرش آورده، دو شب خوابم نبرد. طفلی از خونه فرار کرده بود
هنوز هم دارم نان مهر مادری را می خورم
. آقای تبریزی، اصغر نژاد ایمانی و مهدی کریمی تهیه کننده فیلم وارد مدرسه شدند و من هم دنبالشان رفتم. از مدیر مدرسه پرسیدند این کیه؟ مدیرمون گفت این پدر ما رو در آورده. گفتند چی شده؟ گفتم هیچی. بچه پررو فحش داده منم زدمش. من رو بردن دفتر فیلمسازی. 2 از بین 3000 نفر انتخابم کردند. از سه هزار نفر به سیصد نفر رسیدیم. بعد 13 نفر و بعدش به دو نفر. که نفر دوم همونی بود که من زده بودمش. یک ماه
نادر مشایخی: موسیقی جنبه عاطفی صداهاست
. تاثیرگذارترین استاد شما در وین چه کسی بود؟ همین راماتی بود. من اصلا به خاطر او به وین رفته بودم. وقتی در آنجا دیدمش، رفتم و خودم را معرفی کردم. گفتم می خواهم پیش شما آهنگسازی بخوانم. گفت من سالی دو شاگرد بیشتر نمی گیرم. کارهایم را برایش بردم، ایشان بعد از آنکه کارهای مرا دید، پذیرفت که سر کلاسش بنشینم. جالب است برایتان بگویم جلسه اول کلاس، ایشان از من پرسید جویس، کافکا و
ناگفته هایی از حصر
بودند. از شنیدن سخنان کوتاهی که ایراد کرد و شعری که خواند چنان دلم به درد آمد که به همسرم گفتم اگر به جای او بودم خودکشی می کردم و از قضا چنین نیز شد. همان شب از سفارت به خانه شخصی اش رفت و دست به خودکشی زد. دو روز بعد پیکر بی جانش را در آپارتمانش یافتند در کنار چند صفحه دست نویس به عنوان وصیتنامه که در آن یاران و همکارانش را به مردم کوفه تشبیه کرده بود! بگذریم؛ و اما سفیر تازه چه کسی
شهدایی که با خمپاره افطار کردند
بود بعد از ما شهید پرویز غدیری و شهید عبدالرضا خیرالدین جایگزین شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متری با عراق مستقر بودیم؛ هوا بسیار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جایگزینی برای پست نگهبانی بودیم. مدتی گذشت اما آن ها نیامدند. برای جویا شدن علت، به محل استراحت آن ها رفتیم؛ به محض کنار زدن پتوی نصب شده به در سنگر، دیدم دوستان دراز کشیده اند اما صدایی از آن ها نمی آید؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دریچه وارد سنگر شده بود و شهیدان پرویز غدیری ، عبدالرضا خیرالدین ، سید محسن موسوی و یکی دیگر از شهدا که اسمش در خاطرم نیست، بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بودند. ...
بیایید امام حسن علیه السلام را از غربت دربیاوریم
راهش این است که حضرت در ادامه ی خطبه می فرمایند "أَسْهِرُوا عُیُونَکُمْ" چشمهایتان را در دل شب بیدار نگه دارید. این مرتبط با خوراک شب است، اگر خوراکت کم باشد، شب راحت بیدار می شوی. داریم برای بعد از ماه رمضان تهیه می بینیم که در حق هم "اللهُمَّ اغْفِر" بگوییم، اگر نتوانستی تک تک نام ببری، کلی بگو همه ی بچه های مسجد ارک، من که این طوری می گویم، وقتی هم که گریه ام می گیرد می گویم اللهُمَّ اغْفِر همه ی
حضرت آیت الله مظاهری: اجتماع ما از نظر ازدواج به آتش کشیده شده است
الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِ خَطِیئَة آیت الله مظاهری محبّت دنیا و ذخائر و امثال اینها را بالاترین خطرها برشمرد و گفت: الان مسئلۀ ازدواج، مسئلۀ فوق العاده مشکلی شده است. بعضی اوقات من خوابم نمی برد. مادر به من می گوید سه دختر دارم سی و پنج ساله و سی و سه ساله و سی ساله و هیچکس به دنبالشان نمی آید، حال چه کنم! سابقاً این چیزها نبود و در زمان پیغمبر که اصلاً نبود و دخترها نه ساله و
پرسپولیس هیچ چراغ سبزی نشان نداد
بخوانید: * آقای رضایی با ناراحتی از نفت جدا شدی. فکرش را می کردی این اتفاق برایت رخ دهد ؟ - ناراحتی من از مسائل دیگری بود. مدتی به مشکل مالی برخورده بودم و نیاز به پول داشتم و هر چه پیگیر شدم جواب ندادند. من کلا 50 درصد پول گرفته ام و برای یک بازیکن و باشگاه خوب نیست که لیگ تمام شود و 50 درصد از مطالباتش را نگیرد. البته من شنیدم اصلا باشگاه پول نداشت و نمی توانست به بازیکنی پول
ناگفته های عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران
می کردند. با فرمانده صحبت کردیم که دلیل مقاومت نکردن آنها را جویا شویم که اظهار داشت ما را از دیشب ساعت یک بامداد در اینجا مستقر کرده و بعد از آن سراغ ما نیامده اند و از فرط گرسنگی و تشنگی بود که تسلیم شدیم و این هم از معجزات الهی بود که در عملیاتی که مزین به نام آقا ابوالفضل(ع) بود، دشمن تشنه مانده و تسلیم ما شود و آن رتیل را مأموری از طرف خدا دانستم که راه را به ما نشان دهد و به لطف خدا بتوانیم
بدخطی که استاد خوشنویسی شد!
شرکت کردم که عبدالجبار کاکایی هم شرکت کرده بود. استاد شفیعی کدکنی هم از داوران جشنواره بود. یادم می آید بعد از نتایج زنگ زدم روابط عمومی و گفتم من عظیم فلاح هستم کسی برای جایزه با من تماس نگرفت. چه اتفاقی افتاده؟ طرف با عصباتیت گفت تو فکر کردی کی هستی که باید ما به تو جایزه بدهیم؟ خودم را زیادی جدی می گرفتم. نقاشی خط از کاغذ مچاله کردن شروع شد داستان نقاشی خط و عظیم فلاح از
از 18 ابرکوهی در عملیات رمضان، 8 نفر ردای شهادت پوشیدند
ساعت 5 صبح پس از اصابت تیر به سینه اش به شهادت رسید... محمد رضا فلاح زاده هم دعوت حق را لبیک گفت. هوا روشن شده بود. در ساعت 7 روز 24 تیر ماه همچون عصر عاشورا شده بود و آن منطقه نشانی از کربلا داشت... سر و دست و پاهای قطع شده و بدن های تکه تکه ای که همانند برگ خزان بر زمین ریخته بود و خون هایی که سرخی اش امروز حرف های زیادی برای گفتن دارد... آن منطقه صحرای کربلا نام گرفت. شهید والامقام
آزادگان از صلیب سرخ فقط تقاضای قرآن داشتند
خرمشهر و در نیروی دریایی ارتش جزو واحدهای شناور بودم و تحرکات عراق در مرز و شلمچه را مشاهده می کردم. با دیدن فعالیت هایشان به تهران گزارش هایی ارسال کردیم اما هیچ اتفاقی نیفتاد. حتی گاهی خمپاره هایشان تا پایگاه های مرزی هم می رسید. آن زمان نه سپاه تشکیل شده بود نه بسیج و یکسری بچه های تکاور نیرو دریایی در مرز حضور داشتند. به همین دلیل وقتی جنگ شروع شد در همان اولین روزها آمدند و بندر را گرفتند
انتشار شماره های جدید نشریه شاهد نوجوان
کنارش. لودر را بستند به گاز و رفتند تا رسیدند به اورژانس. پیرمرادی پرید پایین و رفت تا امدادگرها را خبر کند. اسماعیل بازی اش گرفت. بیل لودر را کمی آورد بالا. پیرمرادی و امدادگرها با برانکارد دویدند بیرون. گلوله خمپاره ای خورد نزدیک لودر. اسماعیل حواسش رفت طرف گلوله پیرمرادی داد زد و دستش را تکون داد اسماعیل نگاش کرد و بیل را برد بالاتر. پیرمرادی دوباره جیغ زد و دستش را به طرف پایین تکان داد گلوله
داستان واقعی نبش قبرشهید محمدی چه بود؟+فیلم
به گزارش فرهنگ نیوز ، ارسلان ظاهری بیرگانی : دیروز هوای تهران خیلی گرم شده بود، گاهی فکر می کردم در خوزستان خودمان هستم ... این روزها با وجود گرمای هوا، روزه داری قدری سخت شده، اگر چه ما بچه جنوبیم اما راستش ما هم بعضی وقت ها کم می آوریم ... دیشب تا دم دمای سحر بیدار بودم، سحری ام را می خورم و بعد از اذان صبح می خواهم چُرتی بزنم. هر چه تلاش می کنم خوابم نمی برد! به ناچار گوشی موبایلم را بر می
روایتی از 35 سال زندگی 5 کارتن خواب با تریاک، حشیش و کراک
راننده مهماتی که 35 سال معتاد بود یک پایش می لنگد، همان که عصبش قطع شده، حالا همان یک پای سالم است که هیکل تنومندش را نگه داشته، پای راستش را روی زمین می کشد. انگار مال خودش نیست. دهانش را باز نکند، حرف نزند، سابقه سال ها نشئگی و کارتن خوابی، به گروه خونی اش هم نمی خورد. روی صندلی نیم خیز می شود: انقلاب که شد، ما هم وظیفه خودمان دیدیم که برویم از میهن دفاع کنیم. از طرف مسجد محله مان برای یک دوره 8 ماهه فشرده، رفتیم جنوب. آن موقع 17 سالم بود، بعد که برگشتم، به سرم زد بروم سربازی. سال 60 بود، لباس سربازی را تنم کردم و از سه ماه آموزشی صفر در عجب شیر ما را به لشکر 28 کردستان منتقل کردند، یک مدت آن جا دوره تک آوری دیدم. بعد تا 15 ماه همان جا ماندم. رضا که حالا 54 سالش است، راننده مهمات بود. به قول خودش آن زمان در دو جبهه می جنگیدند، هم با کومله های دموکرات، هم با عراقی ها. در همین رفت و آمدها برای آوردن و بردن مهمات بود که ماشینش را زدند و به خاطر شدت انفجار، به بیرون پرتاب شد، آن موقع 22 سالش بود، 18 ماه از جبهه رفتنش می گذشت: همان جا عصب پام قطع شد و مرا بردند بیمارستان. لگن خاصره ام از 6 جا شکست، یعنی تمام استخوان ها تا مهره های کمرم خرد شد ...
کوچکترین شهید امامزاده چیذر
. وقتی برادر بزرگش "بهروز" به شهادت رسید علیرضا 12 سال بیشتر نداشت عضو بسیج مسجد شد و با اینکه اجازه حضور در جبهه را نمی دادند با وساطت برادرهای دیگرش که در جبهه خدمت می کردند به منطقه رفت. خبر شهادتش را شنیدم سجده شکر کردم مادر: علیرضا عصای دست من بود. ناراحت که می شدم به علیرضا می گفتم: دلم برای محمد و حمید شور میزند بیا برویم ببینیم آن ها را پیدا می کنیم یا نه. با علیرضا حرکت
روایت های یک جانباز شیمیایی از تاوان عاشقی
چون می بینی برای کسی رفتی که شاهد و ناظر این دردهاست. برای کسی رفتی که نه می خوابد، نه فراموش می کند و نه حتی برای لحظه ای تنهایت می گذارد. برای همین است که هیچ وقت احساس پشیمانی نکرده ام، خلاصه این جنگی نبود که ما شروع کرده باشیم، دفاعی بود که خیلی هم مقدس بود. وقتی جبهه رفتم خیلی سنم کم بود؛ شما فکر کنید یک بچه 14ساله بودم و هنوز شیطنت های آن سن و سال را داشتم ولی این قدرت امام (ره) را نشان می
محمد دادکان:وزارت ورزش نمی خواهد سر استقلال و پرسپولیس بالا باشد.
آهن به لیگ پایین تر سقوط می کند و پیکان برمی گردد اما نمی روند از کسی که ITC را صادر کرده سؤال بپرسند که کجا بوده است. دادگان یادآور شد: در زمان من فشار زیادی آوردند تا تیم صنعت نفت بالا بیاید و راه آهن سقوط کند و حتی به خاطر رعایت نکردن حکم قوه قضائیه به زندان محکوم شدم اما گفتم زندان را می پذیرم اما اجازه نمی دهم نفت به لیگ برتر بیاید. بعد هم که لیگ 17 تیمه شد. وی تاکید کرد
ماجرای درگیری با محافظ بنی صدر
توپخانه عراق مستقر شد. حالا خودم در منطقه ای بودم که بدون دوربین قضایا را مشاهده می کردم. با خود گفتم اگر عراق با این تجهیزات به ما حمله کند می تواند با سرعت 50 تا 100 کیلومتر در ساعت تا مرکز ایران پیش برود، و ما که برای 48 ساعت دفاع سازماندهی شده ایم حتی نمی توانیم 48 ثانیه آنها را متوقف کنیم. ساعت 2 بعدازظهر بود که در یک لحظه آسمان سیاه شد، ابتدا فکر کردیم کلاغ های منطقه آسمان را پر
ضرورت توجه جدی مدیران فارابی به بایدها و نبایدها/اگر شورای راهبردی سینمای کودک بنگاه معاملات ملکی شود، ...
در بخش نخست میزگرد بررسی سینمای کودک در ایران که در خبرگزاری سینماپرس و با حضور فعالان شناخته شده این نوع از سینما همچون وحید نیکخواه آزاد، نادره ترکمانی، ناصر رفایی، فرزاد اژدری و امیر سحرخیز برگزار شد مواردی همچون برگزاری جشنواره بین المللی فیلم کودک و نوجوان، میزان تولیدات سینمای کودک، بی رغبتی دبیر این دوره از جشنواره به حضور فیلمهای ملی و وطنی و در نهایت نقد عملکرد شورای راهبردی سینمای کودک پرداخته شد.
قتل نوزاد شش ماهه پس از ارتباط نامشروع همسر
. این درحالی بود که در کمتر از چند ساعت با مشخص شدن گزارش پزشکی قانونی فرضیه قتل تایید و پرونده ای با موضوع مقدماتی قتل عمد تشکیل شد و برای رسیدگی در اختیار کارآگاهان اداره جنایی ویژه قتل پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار گرفت. براساس گزارش پزشکی قانونی نوزاد شش ماهه به علت خفگی ناشی از فشار بیش از حد روی صورت و مجاری تنفسی جان خود را از دست داده بود. در بررسی محل کشف جسد نیز اثر انگشت مرد
بنیاد در آینه مطبوعات
این کار متفاوت با او گفتگو می کنیم. فاطمه احمدی متولد سال 1357 در محله طرق است. او با وجود اینکه از کودکی به نقاشی علاقه زیادی داشته است، آموزش این هنر را سا لها بعد از ازدواج شروع می کند؛ بچه که بودم، خیلی به نقاشی علاقه داشتم ولی آن زمان در محله طرق جایی برای یاد گرفتن نقاشی نبود؛ به همین دلیل تا سالها بعد، فقط علاقه به نقاشی را در خودم حفظ کردم تا اینکه ازدواج کردم. سا لهای بعد از ازدواج