سایر منابع:
سایر خبرها
مواظب فرزندت نباش!
فرزندمان بیش از حد خودمان را درگیر می کنیم. شاید خنده دار به نظر برسد، مگر معنی پدر و مادر خوب، همین نیست که در همه جنبه ها نسبت به بچه های مان مراقب و متوجه باشیم؟گاهی جوری عادت شان می دهیم که مسئولیت های فردی شان را نپذیرند و انتظار داشته باشند، دیگران مراقب امور مخصوص به آنها باشند؛ حتی زمانی که واقعا توانایی پذیرفتن تعهد و مسئولیت را دارند. ما باید به کودکان یاد بدهیم، زندگی پر از مسائل غیر قابل
گزارشی تکاندهنده از خانه بنیتا بعد از بنیتا + عکس
به گزارش تهران نیوز ، روزنامه ایران در ادامه نوشت: در همان نگاه اول چشمم به روروئک بنیتا افتاد که در گوشه ای ازحیاط به چشم می خورد. هنوز هم لباس هایش روی بند آویزان بود. صدای شیون زنی از داخل خانه به گوش می رسید. فریادهای دلخراشی که پس از چند لحظه ناگهان متوقف شد و بعد هم بی حال روی زمین افتاد. هنوز کسی باور ندارد که دختر کوچولوی شیرین دیگر باز نمی گردد. مزاحمت های تلفنی و امیدهای واهی
باهنر:هاشمی قویترین رئیس مجلس بود
پدر یک خواربارفروشی خیلی ساده ای داشتند. تقریبا تا قبل از انقلاب آنجا کار می کردند بعد ولی مغازه شان را تعطیل کردند چون درآمدی هم نبود و به همین دلیل مرحوم اخوی اوایل انقلاب بود که از پدر خواست کار را تعطیل کنند. ایشان تعطیل کردند و یکی دو سالی بیکار بودند؛ بعد حوصله شان نکشید و رفتند مغازه دیگری به اصطلاح دم دست یک روستایی کار کردند. تا سال 1372 که مرحوم شدند همانجا کار می کردند.
اختلافات پدر و مادر، نقش کودکان چیست؟
، نظرخواهی شود، چون بچه ها معمولا در سنین زیر 12 سال قادر به تصمیم گیری نیستند و بهتر است پدر و مادر در این رابطه خودشان تصمیم بگیرند و هر زمان که تصمیم شان درباره همه چیز قطعی شد ماجرا را به کودک اعلام کنند. اگر بچه ها مجبور به تصمیم گیری برای انتخاب پدر و مادرشان شوند همواره نسبت به والدینی که او را برای زندگی انتخاب نکرده اند احساس گناه خواهند کرد و این حس آن ها را آزار خواهد داد. بهتر است پدر و
قاتل بنیتا، سارقی با 130 شاکی!
این بار گلگیر را گرفت و از کوچه خارج شدم. پدر و مادر بنیتا فریاد می زدند که بچه شان داخل ماشین است، چرا توجهی به این موضوع نکردی؟ خیلی ترسیده بودم. بعد چکار کردی؟ به سمت پاکدشت رفتم و در راه با همدستم تماس گرفتم و در محلی در همان اطراف با او قرار گذاشتم. همدستم آمد و ضبط و باند و کیف مادر بنیتا و وسایلی را که داخل داشبورد بود برداشت. دوستت را
قاتل بنیتا؛ سارقی با 130 شاکی
کوچه رفتم اما برف پاک کن شکست ومرد جوان روی زمین افتاد. دنده عقب گرفته بودم که صاحب ماشین این بار گلگیر را گرفت و از کوچه خارج شدم. پدر و مادر بنیتا فریاد می زدند که بچه شان داخل ماشین است، چرا توجهی به این موضوع نکردی؟ خیلی ترسیده بودم. بعد چکار کردی؟ به سمت پاکدشت رفتم و در راه با همدستم تماس گرفتم و در محلی در همان اطراف با او قرار گذاشتم. همدستم آمد
محمدرضا باهنر: هاشمی قوی ترین رییس مجلس بود/مسائل مملکت خاله بازی نیست/مجلس را مستبدانه اداره می ...
همان نارمک ساندویچی چیزی می خوردیم. اما آن شب یکی از بچه ها پیکان قراضه ای داشت، گفتیم برویم کرج شام بخوریم. این شام خوردن دو ساعت طول کشید و به تکمیل پروژه ها نرسیدیم و مجبور شدیم فردا نیمه تمام تحویل دهیم! از این کارهای این تیپی. البته یک دوره خارج از کشور هم رفتم که خیلی خوب بود و دیگر چنین فرصتی نصیبم نشد. دانشگاه اردویی علمی- سیاحتی گذاشت. بچه های رشته معماری اردوی شان به اروپا افتاده بود و مدتش
تربیت با میراث ارزشمند گذشتگان
قبل لازم است، اما این که چه زمان و چه چیزی باید باشد، محل بحث است. نمی توان گفت، جامعه در حال گذار تا حدودی نسبت به این مسائل حساس تر شده و مصادیق آسیب زدن جسمی و روانی به کودکان گسترده تر شده است؟ برای مثال زمانی که ما در دهه 70 به مدرسه می رفتیم، کتک زدن دانش آموزان، عادی محسوب می شد و خانواده اعتراض چندانی نمی کردند، اما امروز معلم نازک تر از گل نمی تواند به دانش آموزش بگوید.
مردی با دغدغه های فرهنگ ملی/ نکوداشت استاد دکتر محمدجعفر محمدزاده
دکتر کاظم نیا / میرملاس : از پله های پیاده رو که آمدم پایین به یک در شیشه ای نیمه باز رسیدم. بالای در تابلوی آبی نفتی بزرگی بود که روی آن با خط برجسته سفید نوشته شده بود “کانون فرهنگی-ادبی نور.” از در که رفتم تو وارد یک [...] دکتر کاظم نیا / میرملاس : از پله های پیاده رو که آمدم پایین به یک در شیشه ای نیمه باز رسیدم. بالای در تابلوی آبی نفتی بزرگی بود که روی آن با خط برجسته سفید نوشته شده بود “کانون فرهنگی-ادبی نور.” از در که رفتم تو وارد یک سالن کوچک و تاریک شدم. از راه پله روبرو بالا رفتم .پاگرد را پیچیدم و پله های بعدی را هم پشت سر گذاشتم.به آخرین پله که رسیدم روبرویش اتاقِ در بازی بود با یک میز فلزی که مرد جوانی پشت آن نشسته بود. مرد جوان را می شناختم .از پایه های ثابت مسجد بود. تا من را دید لبخندی زد و مهربانی صورتش دو چندان شد. معلوم بود که او هم مرا می شناسد. به خودم که آمدم توی اتاقش بودم و داشتم برایش تعریف می کردم: – دبیر هنرمان گفته سر کلاس خوشنویسی هفته دیگه حتما” دوات و مُرَکب و لِیقه با خودمان ببریم. همه جای شهر را زیر پا گذاشتم اما نتوانستم گیر بیاورم... حرف هایم که به اینجا رسید مردِ آشنا بی هیچ کلامی کشوی میزش را کشید یک دَوات جگری رنگ از کشو بیرون آورد و گذاشت روی میز. با طمأنینه درش را باز کرد، رشته های ابریشمی سفیدی داخل آن گذاشت بعد در یک جوهر پِلیکان را باز کرد و آرام آرام روی نخ ها جوهر ریخت همه نخ ها که سیاه شد. در دوات را محتاطانه بست و آن را جلوی من گذاشت. دوات را از روی میز برداشتم و گفتم: -ببخشید لیقه هم می خواستم. خنده ی صدا داری کرد و گفت: -اون نخ های ابریشمی که گذاشتم توی دوات لیقه بود. ازنادانی خودم خجالت کشیدم. سرخ شدم و سرم را انداختم پایین. بدجوری گند زده بودم.باید می زدم به چاک برای همین زود خداحافظی کردم. موقع خداحافظی،دوست تازه ام یک تیکه کاغذ کوچک به من داد و توضیح داد که این بلیت فیلم گلنار است؛ساعت چهار عصر امروز همین جا . بعد دوباره شروع به خندیدن کرد و باقی مانده لیقه استفاده نشده را هم به طرفم دراز کرد.شوق دیدن فیلم آن هم توی سالن حالم را خوب کرد و با خنده ریزی لیقه را از دست آقای محمدزاده گرفتم و اولین ملاقات ما با مِهر و خنده تمام شد. از هیجان تماشای فیلم سر از پا نمی شناختم قبل از ساعت چهار پشت در سالن نمایش بودم. بالاخره فیلم شروع شد خدای من فیلم موزیکال بود و از اول تا آخر پُر بود از ترانه. فیلم که تمام شد سبک شده بودم. پر بودم از شعر و موسیقی و دنیای رنگینی که دوست داشتم.آن شب در سکوت و تنهایی خودم سور و ساتی راه انداختم و تا نیمه های شب ضرباهنگ ترانه های گلنار دلم را غنج می زد. از آن شبِ شادی 26 سال می گذرد. آن روز پاییزی نقطه عطفی بود در زندگی من؛دنیای سیاه و سفید کودکانه ام مُزین شد به رنگ های دوست داشتنی و اغواگر شعر و فیلم و موسیقی. آقای محمدزاده کار خودش را کرده و ولوله ای در جانم انداخته بود؛همه عشق،همه شور. هر روز صبح دنبال بهانه ای بودم برای رفتن به کانون و عصر که می شد لحظه ها را تا مغرب می شمردم به امید مسجد و دیدن مردی که زندگیم را رنگ داد. . سه سال بعد دبیرستانی شدم و طبق قانون دبیرستان همه سال اول های تجربی به صورت ثابت شیفت عصر بودند. از شیفت عصر و مَنگیِ خواب آورش بدم می آمد،آنهم برای یک سال آزگار. اما معجزه ای شد و اتفاقی افتاد که توی خواب هم نمی دیدم؛برنامه هفتگی کلاس ما با درس قرآن شروع می شد و با ناباوری کامل ساعت اول روز اول دبیرستانم آقای محمدزاده سرکلاس ما حاضر شد، چه شانس بزرگی! بهتر از این نمی شد.مردی که رویاهای رنگی و شاعرانه در تخیلات من کاشته بود حالا معلمم بود؛چه سال نکویی! تمام هفته را با شوق رسیدن به شنبه و تک زنگ قرآن می شمردم. آقای محمدزاده با متد خاص خود و به دور از روخوانی های مرسوم آن سال ها اولین جلسه درس را با تفسیر سوره “الرحمن” شروع کرد و از مهربانی گفت و بخشایش و ما را مرتب به تحقیق و حفظ و اُنس با “الرحمن” تشویق می کرد.معرفی کتاب های جدید و توصیه به کتابخوانی حٌسن خِتام کلاس بود.شیوه معلمیش دوست داشتنی بود و زنگ قرآن برایمان جذاب تر از هر سال. کلاس ما طبقه دوم بود. ظهر شنبه به محض اینکه وارد کلاس می شدیم از پنجره،حیاط دبیرستان را دید می زدیم و از لحظه ایی که آقای معلم با پیکانِ یخچالیش وارد حیاط دبیرستان می شد و بعد با یک بغل کتاب از ماشین پیاده می شد روحمان پر می گرفت و جان مان به طَرب می افتاد برای کلام گرمش و آن همه رحمانیتی که با چشمان مهربانش برایمان می گفت و رویدادهای فرهنگی که تحلیل می کرد و افق های تازه ای که نشان مان می داد در آن روزهای کم رسانه و بی شبکه ! آقای معلم آن سال کاری کرد کارستان و آنچنان پایه ای از عقلانیت،تَساهل و مِهر در جانم نهاد که سال های بعد در تمام تنگناها و مشکلات ریز و درشت بهترین دستاویز من بود برای رهایی از بُن بست. صمیمیت آقای معلم دوست داشتنی بود و همین دوستیِ صمیمی و بی تَکلفش همیشه قوّت قلب من بوده در طول همه این سالیان دور و دراز و البته به روز بودن و اشراف کاملش بر مسایل حتا آموزش پزشکی پشتیبان محکمی بود بری همه روزهای بلاتکلیفی ام. عالی ترین مناصب دولتی چه در نهاد ریاست جمهوری چه معاونت مطبوعات وزارت ارشاد هم هیچ خِللی در دلسوزی و همراهیش وارد نکرد و هیچ سرمست قدرت نشد.اخلاقش برتر از تمام معادلات سیاسی است و مرامش جز مهربانی نیست. در یکی از بُن بست های تاریک زندگیم عزم دیدار آقای معلم کردم و چاره کار از او طلب کردم. به یاد دارم آن روزِ ورشکستگیِ من هم زمان بود با یکی از جلسات مهم ایشان برای یک تصمیم ملی با این که بدون هماهنگی قبلی رفته بودم در خِلال تنفسِ جلسه یکراست آمد سراغ من. غروب بود و آقای معلم خسته، این را موهای پریشانش می گفت و لباس های نه چندان مرتبش برخلاف شیک بودن،که قاعده همیشگی اش بود. شرمنده مزاحمت شدم اما مثل همیشه گرم و مهربان دلم را خواند و در آن تنفس چند دقیقه ای آنچنان زیر و زبرم کرد و انرژی در جسم و جانِ به گِل نشسته ام دمید که بی هیچ اغراقی مسیر زندگی ام عوض شد و ناملایمات بُغرنجم رنگ امید گرفت و تلاش برای طلوعی دیگر. علاوه بر همه این ها آقای معلم دغدغه بزرگی دارد؛دغدغه فرهنگ و کتاب و رسانه! در شلوغ ترین روزهای سیاسیش هم راه فرهنگ گم نکرد و و از سلامت جانش برای تالیف و نشر کتاب مایه گذاشت. این را در ملاقات آخرم در دفتر دانشنامه مطبوعات بیشتر حس کردم. عصر یک روز گرم در دفتر دانشنامه. با اینکه نزدیک افطار بود اما برای رتق و فتق امور دانشنامه مستقیم از وزراتخانه آمده بود دفتر . از دانشنامه که حرف می زد برقی در چشمانش بود و لحنش پر از امید می شد برای به انجام رساندن اولین دایره المعارف ملی مطبوعات. می گفت برای گردآوری دو جلد اولش بیشتر از هفت سال وقت گذاشته آن هم با یک تیم 50 نفره از اساتید دانشگاه. می گفت این مجموعه ده جلدی می شود و نگران عمرکوتاهم و دل من گرفت از این نگرانیش. آن روز هم مثل همیشه سرشار از انرژی بود و با حوصله همه سؤال هایم را جواب می داد با این که یکی از یمین می پرسیدم و دیگری از یسار! حرف که می زد بال می گرفتم و تا حواسش پرت می شد یک دل سیر نگاهش می کردم و همین که می خواست بفهمد از نگاهش فرار می کردم. آن جلسه تا نیمه های شب به طول انجامید و من سبک و رها در آسمان شاگردیش معلق بودم و پر بودم از عشق،مهربانی و امید درس های همیشگی آقای معلم. از هم که جدا شدیم با خودم می اندیشیدم که چقدر خوشبختم من که دوستم معلمم است و معلمم هم استاد صبر و عقلانیت و عشق .آرزویم جز سلامتش نیست و سعادت شاگردی دوباره اش از نزدیک و برای همیشه! درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت ) ...
شهیدی که هیچ چیز کم نداشت جز نوش شهد وصال
گروه مقاومت: فاش نیوز - مصاحبه با خانواده شهید مدافع حرم حسین معز غلامی : بسیار از مقام مادر گفتیم و خواندیم و نوشتیم. از صبوری و مهربانی اش، از نجابت دستان آسمانی اش، از همه محبت های بی منتش اما نگفتیم آن که عزیزکرده سال های جوانی اش را به مسلخ عشق می فرستد در دلش چه غوغایی است. مگر می شود جوان رعنا قامتت را، پاره جگرت را به میان آتش بفرستی، بی خیال روزگار را سپری کنی . مادر که باشی انگار تکه ای از وجودت را از دست می دهی، جوانت لحظه هایش را پیشت
اصول اساسی اسلام در تربیت جنسی کودکان/ تاکید قرآن بر علاج قبل از وقوع
هستند آنها جایی نباشند که ما نباشیم؛ یعنی آنها را نباید در فضا هایی رها کنیم که نگران این باشیم که مرد و یا جوانی به آنها تعرض کند؛ لذا نگاه اول این است که محیط هایی که بچه ها در آنها قرار می گیرند تحت نظارت والدین و یا نمایندگان والدین قرار گرفته باشد. به عنوان مثال در محیط خانواده پدر و مادر، در مهد کودک و یا پیش دبستانی و مدرسه مربی، معلم و مدیر باید این مراقبت و نظارت را داشته باشند
قتل و تجاوز به زنان بچه دار | مردی که به خاطر مرگ مادرش پس از تجاوز، زنان بچه دار را تکه تکه می کرد
چندین جای دست را بر شیشه ها ببینم. عذاب الیم بود که از امتدادِ رد دستان بر شیشه، در تصورم کودک و مادری اسیر مرکب مرگ، به کمال رسید و در مقابلم قد کشیدند. غلامرضا در اعترافاتش می گفت کودک را وادار کرده به صحنه تجاوز به مادرش نگاه کند و بعد از چهل ضربه چاقو و قتل مادر، به سراغ کودک رفته و او را نیز با طنابی خفه کرده است. تقلا و تلاش کودک برای فرار از این تدریس خون بارِ شیطانی که در آن مَرکبِ بسته، مدرس
ماجرای دردناک آزارو اذیت جِنسی کودک هشت ساله
کرد اما گه گاهی خودم را مورد آزار قرار می داد و کتک می زد ولی به خاطر بچه هایم تحمل می کردم و چیزی نمی گفتم. بعد از مرگ شوهر اولم تقریباً خواب راحتی نداشتم، شب ها را با آرامبخش می خوابیدم و به خاطر درد کمرم مسکن های قوی می خوردم. داروهایم را گه گاهی همسرم می گرفت. چند بار متوجه شدم که متفاوت از دارو های قبلی ام است و می گفت دکتر داروخانه گفت این ها قوی ترند و ضرر کمتری دارند.در همان مدت بود که
ادعای عجیب متهم ردیف دوم پرونده بنیتا
پدر و مادر آن بچه را می فهمیدم. به همین دلیل به محمد اصرار کردم اما فایده ای نداشت. چرا به پلیس اطلاع ندادی؟ خبر دادم. دو بار هم خبر دادم. من برای پلیس همه ماجرا را تعریف کردم. یک بار خودم به کلانتری رفتم، یک بار هم از طریق دوستم موضوع را به آنها اطلاع دادم. من هر کاری کردم تا این بچه آسیب نبیند. کی به پلیس اطلاع دادی؟ همان روز حادثه ساعت 9:41 شب بود
فواید شیر خشک برای نوزاد
مادران چند ماه بعد خشک می شود چون تحریکات لازم را برای تولید شیر ندارد.زمان مکش فعال کودک و شیر خوردن 10 الی 15 دقیقه است. حتی دوقلو ها و چندقلو ها هم می توانند از شیر مادر تغذیه کنند چون معمولا این نوزادان وزن زیادی ندارند اما به همان اندازه شیر مادر زیاد می شود. این بچه ها حتی همزمان هم می توانند از شیر مادر تغذیه کنند. برای اینکه مادران خیالشان از بابت شیر خوردن هر دو بچه راحت شود می
امیر جعفری و حامد محمدی : ما فرزندان خط قرمز هستیم
بچه من هم در همین خاک زندگی می کند. پس چرا کمتر سراغ کمدی می روید؟ جعفری : فیلمنامه کمدی خوب کمتر دیدم. بعد از مدت ها اکسیدان دستم رسید که واقعا دوست داشتنی بود و وقتی می خواندم واقعا می خندیدم. معمولا فیلمنامه را می دهند و می گویند بیایید سر صحنه همه چیز را درست می کنیم. اما اکسیدان روی کاغذ هم خیلی خوب بود. من کمدی را واقعا دوست دارم. خودم را کمدین نمی دانم چون جایگاه کمدین
ادعای متهم پرونده بنیتا و سکوت پلیس + عکس
آدرس را به من داد. وقتی پیش محمد رسیدم، تازه فهمیدم یک بچه هم داخل خودروست. همان موقع به او گفتم بچه را دم یک آژانس رها کند. اما او ترسیده بود. اولش بچه خواب بود، بعد بیدار شد. محمد داشت ضبط خودرو را باز می کرد. من دلم برای این بچه سوخت، چند بار به او اصرار کردم اما توجهی به حرف من نکرد. من خودم بچه دارم. حال پدر و مادر آن بچه را می فهمیدم. به همین دلیل به محمد اصرار کردم اما فایده ای نداشت.
پیرزن 64 ساله از کاسبی شیشه می گوید!
مواد مخدر می فروشند را اینطور روایت می کند: در همسایگی ما خانه های بسیاری هستند که پسران و دختران جوان در آن هم مواد مخدر می فروشند و هم برای بچه های محل، ایجاد مزاحمت می کنند. در یکی از این خانه ها که دو پسر جوان به همراه خواهرشان زندگی می کنند معتادان زیادی رفت و آمد دارند. وقتی برای بازی به پارک محله می رویم، همان افراد را مشغول مصرف مواد مخدر می بینیم که در خانه ای که گفتم رفت و آمد می کنند
خلاقیت از زندگی بچه های امروز رخت بسته است
فرستند در تختخواب و تفریح ها از پارک و به دل طبیعت رفتن تبدیل شده به پاساژگردی و رستوران رفتن. وقتی من جلوی یک بچه قیچی و کاغذ رنگی می گذارم هیچ کاری با آن انجام نمی دهد. نمی داند اصلاً با این کاغذ چه کار کند. منتظر است معلم یک الگویی بدهد و او طبق آن ببرد. بچه ای که با دست کار نکند با مغزش هم نمی تواند کار کند. این بچه، منفعل، مقلد و بله بله گوی خوبی است که خلاقیت فردی ندارد. نهایتاً این منجر می شود
عکس/این زن کلیه اش را به خاطر تعمیر خانه می فروشد
است؛ به همان هایی که با وجود همه مشکلات مانده اند و اینجا زندگی می کنند؛ همان چند نفری که دل نکنده اند هنوز از روستا. حتی اگر مثل خاله بتول سقف خانه شان آوار شده باشد: الان را نگاه نکن که روستا اینقدر سوت وکور است، قبلا شلوغ تر بود، اما چون آب نداشتیم ، گاز نداشتیم، همه یکی یکی گذاشتند رفتند... این را خاله بتول می گوید. وقتی در حیاط خانه اش ایستاده ایم . شما چرا ماندی؟ این را هم ما می پرسیم
بچه درخونگاه
دادن نداد به من. سر تا پایم را نگاه کرد و با لحن کشداری گفت: این ساعت روز؟... توی پارک؟... بیکاری؟... سرم را تکان دادم و باز لبخند زدم، این بار کنترل شده، کمرنگ و بی جان. مثل خیاطی ماهر، لب و لوچه ام را به آنی کوک زدم. گفتم: دارم کار می کنم... کار من این است دیگر... اجازه نداد جمله ام را تمام کنم. پرید توی حرفم: نگاه کردن به مردم هم شد کار؟... توی دلم گفتم ای بابا، خدایا... آرزوی ما را برآورده
نوشین با چشم های درشت عسلی
مکان های عمومی رفتار خوبی با او نمیشود اما در همین ایران می مانم و او را بزرگ میکنم. دوست دارم انقدر روی مسئله بچه های سندروم دان کار کنم تا دیگر هیچ مادری بچه اش را از بچه های سندورم دان جدا نکند. هیچ بچه ای از روبرو شدن با آنها نترسد. متاسفانه خیلی ها ایران را برای این مسائل ترک میکنند. پدر و مادرهایی که بچه های مبتلا به سندورم دان دارند، میروند تا نگاه سنگینی روی بچه هایشان نباشد. اما من با همه این شرایط به هیچ وجه از ایران نمیروم. می مانم و با نوشین تلاش میکنیم به اندازه خودمان نگاه مردم را به این موضوع تغییر دهیم و دنیا را برای بچه هایی با یک کروموزوم اضافه جای بهتری برای زندگی کنیم ...
3 روایت زنانه از ایدز
و می گوید: از خانواده ام فقط مادرم این موضوع را می داند. او هم چهار سال است که متوجه شده، سعی کردم کسی نداند و لزومی برای این کار نمی دانستم. بچه که نیستم، 35 سالمه. ترسی نداشتم. همان چند ماه اول همه چیز را پذیرفتم. وقتی مشکلی به این شکل برایت پیش می آید، اگر کمی سیم هایت با خدا اتصال داشته باشد، خودش کمکت می کند. کمک می کند که بپذیری و طاقت خیلی چیزها را داشته باشی و باور کنی که این مشکل مثل همه
این همه پیش مسؤولان رفتیم، قبول نکردند اما خدا کارمان را درست کرد
محمدرضا وارد سپاه شدیم و با آغاز ناامنی ها در کردستان، تعدادی از نیروهای سپاه بعد از گذراندن آموزش های نظامی فشرده به مناطق آنجا اعزام می شدند، شبی در ساختمان رادیو و تلویزیون بودیم، شنیده بودم گروهی از بچه ها قرار است به کردستان اعزام شوند. مثل محمدرضا حالم خیلی گرفته بود کنارش نشستم و گفتم: دیگر خسته شدم از بس پیش آقای پوریانی التماس کردم و به دست و پایش افتادم که اجازه بدهد من هم همراه
متهم دوم قتل بنیتا: شب حادثه به کلانتری گفتم که یک بچه داخل ماشین رها شده
پراید را برداشت من اصلاً نمی دانستم داخل ماشین بچه ای هست. من هم سوار ماشین پرایدم که با آن به مشیریه آمده بودیم شدم و از آنجا رفتم. بعد از آن محمد را ندیدی؟ دیدم، 20 دقیقه بعد زنگ زدم که گفت سمت پاکدشت است.بعد هم آدرس داد و من هم به سراغش رفتم و تازه آن موقع بود که از ماجرای بچه با خبر شدم. به محمد گفتم بچه را ببر تحویل بده. من خودم بچه دارم و می دانستم که پدر و مادرش چه می کشند. بعد چه
قاتل بنیتا : مرا اعدام کنید
آنها در زمان بازسازی صحنه در خانه بمانند. سرهنگ مکرم معاون مبارزه با جرائم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ هم در حال بررسی محل بازسازی صحنه حادثه است. خودروی حامل متهمان وارد می شود ساعت 10:15 است و مردم به صورت خودجوش و با صدای بلند برای سارقان جنایت کار در خواست اشد مجازات دارند. دقایقی بعد خودروی پلیس حامل متهمان از سمت غرب وارد بلوار مطلبی می شود. نگاه ها همه به سمت خودروی حامل متهمان
این زن کلیه اش را به خاطر تعمیر خانه می فروشد! +عکس
به گزارش جام نیوز ، محمدیه قبلا شلوغ بود و پرجمعیت، حالا از آن همه جمعیت، فقط خاله بتول مانده با شش تا خانواده دیگر... آنها هم که بروند چراغ روستای محمدیه برای همیشه خاموش می شود. محمدیه، به همین چند خانواده زنده است؛ به همان هایی که با وجود همه مشکلات مانده اند و اینجا زندگی می کنند؛ همان چند نفری که دل نکنده اند هنوز از روستا. حتی اگر مثل خاله بتول سقف خانه شان آوار شده باشد: الان را
وضعیت برخی کوچه ها و گذرگاه ها در شان مردم ارومیه نیست!
خبرنگاری دیگر امان نمی دهد سریع تلفن همراهم را مسلح می کنم چند تا عکس بگیرم با زاویه های مختلف ناگهان نگاه سنگین پیرزن توجهم را جلب می کند. - از طرف شهرداری اومدی پسرم؟ - نه مادر جان من خبرنگارم (با حسی آمیخته به غرور) - پیر شی پسرم بیا که درست آمده ای! انگار از کل این شهر منتظر یک خبرنگار بود، خودم که چند مدتی بود دنبال ابن گذر و داستان هایش بودم، با دو
کودکان امروزی منزوی و تنها هستند
البته این ها برخی از کارهای مرضیه محبوب است. او همانقدر که با عروسک هایش بین مردم محبوبیت دارد، محجوب و محترم نیز هست. کافی است با او همکلام شوید تا متوجه شوید چه آرامش عمیقی دارد که می تواند آن را با کلامش به شنونده منتقل کند. شاید هم مثل پسرخاله لوطی مسلک و با مرام است. با او درباره سبک و سیاق زندگی دیروز و امروز هم صحبت شدم. علاقه به عروسک و ساخت آن از چه زمانی در شما شکل گرفت، آیا ر
تنهایی پرهیاهو
بودند. من خودم را در حیاط مدرسه می دیدم که به تنهایی قدم می زنم و طول آنجا را گز می کنم. سنگینی نگاه عده ای را هم حس می کردم. گویی تنهایی قدم زدن در حیاط مدرسه جرم سنگینی بود. لابد بقیه در دلشان می گفتند حتما عیبی دارد که کسی دوستش نمی شود؛ ولی همان جا، دقیقا همان جا بود که نگاه دیگران ارزشش را نزد من از دست داد. دیگر برایم مهم نبود دیگران درباره تنهایی من چه می گویند. دو، سه بار پیش آمد که وارد