سایر منابع:
سایر خبرها
طفلکی بابا، حالش خوب نیست
سپیده انقلاب 1 نگه می داشتند. بالأخره مامان توانست به پزشکان و مسئولان آن جا بقبولاند که از عهده نگهداری بابا برمی آید و آن ها هم موقتاً رضایت دادند و بابا به خانه برگشت. گاهی که آن حالت بهش دست می داد، زورش چند برابر می شد. دیگر هیچ وسیله سالمی برایمان باقی نمانده بود. از شیشه گرفته تا جهیزیه مامان. طفلکی بابا وقتی حالش خوب می شد، تازه می فهمید چه کارکرده. خیلی خجالت می کشید و بغلم می کرد و می
مجلس قربانی محسن تنابنده
روزی آی فیلم، روز دیگر شبکه شما، گاهی شبکه نسیم، حتی شبکه آموزش این سریال را روانه آنتن کرده اند. بچه خیابان اعدام محبوب شد، دستمزدهای نجومی و پیشنهادهای اسپانسرهای مختلف از راه رسیدند و دقیقا از همین جا انتقادها به جای پایتخت متوجه خود او شد. هیچ کس نپرسید بین این همه بازیگر ناگهان کشف شده در خیابان و میهمانی و کتاب فروشی، چرا دستمزد این یک نفر حساسیت برانگیخته است؟ چنان که پیش از آن هم
از حجابم خجالت می کشم
دختری 20 ساله و متاهلم از حجابم خجالت می کشم سلام؛ دختری 20 ساله ام که متاهلم. سوالی در ذهن داشتم که با راهنمایی همسرم با شما مطرح می کنم. بعضی وقت ها از چادرم و حجابم خجالت می کشم. تحویل گرفتن بدحجاب ها و طرز برخورد باهاشون و تعداد زیادشون تو بعضی از محیط ها، باعث این حس در من میشه. میدونم حجاب خوبه اما دو دلم که اگه مانتویی بودم تو جامعه برام فرصت کار یا فعالیت بیشتر بود. دوست دارم
ماشین های میلیونی برای یک شب
ماشینی که به نام ماشین عروس مزین شده، چیزی فراتر از همه اینهاست. ماجرا فقط هم خرج و مخارج نیست که اگر بخواهید شل بدهید سر به آسمان خواهد زد. ماجرا این است که آن همراه آهنی، یکی از اجزای بسیار تعیین کننده و تاریخ ساز در شب سرنوشت شما است. موضوعی که خانم ها خوب می دانند راحت نباید از کنارش گذشت. برای همین است که رنگ و اندازه و مدل و خلاصه همه چیز این ماشین اهمیتی باورنکردنی پیدا می کند. اگر گمان می
چهار نکته درباره کاهش وزن موفق
چنین افرادی باشد. فرض کنیم همسرتان به شما می گوید: نمی دونم چرا با خودت این کار رو می کنی! به نظر میاد خوشحال نیستی و می خوای تبدیل به کسی بشی که دیگه من نمی شناسمش. کسی غیر از اون آدمی که من عاشقش شدم. اما احتمالا منظور واقعی اش این است: من می ترسم اگه تو لاغر بشی دیگه من رو دوست نداشته باشی، چون من هنوز اضافه وزن دارم. من عاشقتم و نمی خوام به خاطر پیشرفتت تو این
پیام تاریخی امام(ره) به مناسبت پذیرش قطعنامه 598 /اگر هزار بار قطعه قطعه شویم، دست از مبارزه با ظالم بر ...
آل سعود و خادمالحرمین به اسرائیل اطمینان می دهد که ما اسلحه خودمان را علیه شما به کار نمی بریم! و برای اثبات حرف خود با ایران قطع رابطه می کنند واقعا چقدر باید رابطه سران کشورهای اسلامی با صهیونیستها گرم و صمیمی شود تا در کنفرانس سران کشورهای اسلامی مبارزه صوری و ظاهری هم با اسرائیل از دستور کار آنان و جلسات آنان خارج شود . اگر اینها یک جو غیرت و حمیت اسلامی و عربی داشتند، حاضر به یک
کاغذی که همیشه در جیب شهید همت بود
زاده را سه بار من فرستادم توی آمبولانس، کنار دست راننده؛ که شما بیا با این برو جلو، که فرار نکند و زخمی ها را سوار کند. رفت تا آن عمق و زخمی آورد. اتفاقا آن طوری که دیشب در قرارگاه کربلا بقیه تیپ ها صحبت می کردند، بهترین تیپ از لحاظ تخلیه مجروح، ما بودیم. حتی بچه ها از نفربرهای غنیمتی هم، برای تخلیه مجروحین به عقب استفاده کرده بودند. تا آن حد که بشود، ما پیش بینی می کنیم. دیگر بیشتر از این، خدا هم
برام جشن طلاق می گیری؟!/دانش آموز شهیدی که با کتاب درسی اش تفحص شد
اون در زدن بالاخره تونستم یه نوبت دکتر متخصص در یکی از درمانگاه های به اصطلاح و مثلا و ظاهرا مدرن توی شیراز بگیریم پدر و مادرم خوشحال بودند که من را پیش یه دکتر متخصص و به نام میبرند صبح ساعت 9 راه افتادیم به سمت شیراز بابای کارمند یه جایی تو شیرازه پس روزه بود و من هم از این که بابام همراهم هست خوش حال بودم قرار شد کارهای حساب داری رو ساعت12-11 انجام بدیم. چشمتون روز بد نبینه...
زندگی پر ماجرای آیت الله آزاد قزوینی از زبان خودش
مردم و تعزیه خوانان به روستا می آیند، اما مردم با همان شور و اشتیاق ادامه دادند. سرهنگی که با مأمورین آمده بود، به سربازان دستور داد مردم را دستگیر کنند، بعد از چند لحظه سرهنگ روی زمین افتاد و از درد به خود می پیچد. همه متوجه شدند امامزاده سرهنگ را تادیب کرده است. وقتی متنبّه شد، دستور داد مردم به تعزیه خوانی خود ادامه دهند. مردم از سرهنگ سؤال کردند چه اتفاقی افتاد؟ گفت: وقتی دستور
ماجرای عجیب پرواز 3737 شرکت آسمان در فرودگاه آبادان!
صبح کارون/ پرده ی اول: ساعت نزدیک یک بعد ازظهر چهارشنبه ی هفته ی گذشته بود که همسرم با تلفن بهم اطلاع داد از دفتر هواپیمایی زنگ زده اند و اس ام اس داده اند که پروازش سه ساعتی تأخیر دارد. نمی خواد به خاطر پروازم زود بیای خونه. حسابی خوشحال شدم! با این تأخیر می تونستم دیگه ساعت سه ظهر راه نیفتم همسرم رو ببرم فرودگاه! ظهر رو بخوابم و سر کیف، ساعت شیش عصر برسونمش فرودگاه. سر ساعت شیش و نیم
شهادت ارثیه خانوادگی
جای تعجب داشت که در چنین سنی اینقدر این چیزها برایش مهم است. هر روز می رفت بسیج اما آنجا غذا نمی خورد، به او می گفتم عبدالصمد این همه آنجا کار می کنی چرا آنجا غذا نمی خوری؟ می گفت مادر حق بیت المال است، چطور انتظار داری من تخم مرغی را که یک پیرزن برای رزمندگان آورده است، بخورم. تو راضی هستی که من این کار را انجام دهم؟ عبدالصمد حرف هایی می زد که من در برابرش خجالت زده می شدم. با خودم می گفتم بچه
بوسنی هنوز بوی "خون" می دهد
مردان و بچه ها کردند. مصطفیچ از شوهر و خانواده اش جدا شد. در صبح 12 جولای، به عنوان آن چه که تبدیل شد به روز طولانی کشتار شروع شد –گروه گروه از مردان، بعضی با چشمانی بسته، به صف شدند و از نزدیک به آن ها شلیک شد – مصطفیچ با پسران هشت و ده ساله اش سوار اتوبوسی شد و به مکانی امن تر که توسط ارتش صرب اشغال شده بود رفت. به خاطر می آورد: سرباز صربی وارد اتوبوس شد و اسلحه ای روی سر پسرم گذاشت و
طنز/هرکی میخاد بره سفر گوش کنه به حرف من
و پارکها و اماکن تفریحی یه عده افراد بیکار به اسم نظافتچی وجود دارن که پول مفت میگیرن و از بیکاری مگس میپرونن. با باقی گذاشتن ظروف یبار مصرف و آشغالهاتون به اشتغال و بیکار نبودن این عزیزان کمک کنید!. اینا برای سیستماتیک شدن بیکاریشون و گول زدن شما یه سری تابلو به اسم لطفا نظافت را رعایت فرمایید و لطفا در این مکان آشغال نریزید رو نصب کردن تا سفر برای شما زهرمار بشه و مجبور باشید آشغالاتون رو خودتون جمع کنید و اونا راحت باشن.
90/ سورپرایز بزرگ در پایان مستند من ناصر حجازی هستم
کار مدیون قلم خوب نقیبی است. نویسنده اما می گوید: کار، کار تیمی است و اگر این تیم به این صورت با هم مچ نبودند قطعا کار جلو نمی رفت. او در پاسخ خبرنگار 90 درباره احتمال ممیزی کار می گوید: ناصر حجازی میان مردم بود. بنده هم حدود یک دهه است که می نویسم. فکر نمی کنم این کار هیچ ممیزی داشته باشد. و بالاخره مدیری آمد... ساعت هشت و نیم بود که صدای مهران مدیری آمد: سلام، سلام، سلام. با همه
این ستاره های معروف چرا ازدواج نمی کنند؟
جور آدما نه تنها کامل شده و به سوی کمال رفتن نیست بلکه یه عامل دست و پاگیر و مزاحم واسشون تلقی میشه. به قول دوستمون احتیاجاتشون هم از لحاظ جنسی و هم از لحاظ عاطفی وقتی برآورده میشه دیگه دلیلی واسه ازدواج و مامان و بابا شدن وجود نداره چاکریم... اینا نمیخوان زیر بار مسئولیت برن! به نظرمن هم باهوشن هم روشنفکر که خودشونو تو دردسر به این بزرگی نمیندازن بعدشم هرکی بخواد
سورپرایز ظریف برای خبرنگاران چه بود؟
هم با هم بگریم. مثل همیشه با لبخند می گوید : سلفی هم بگیریم. همین که گوشی ام را بالا می گیرم که با ظریف عکس بگیرم همه خبرنگاران می خواهند که آنها هم در تصویر حاضر باشند. آقای دکتر این طرف هم بیاید. قبول نیست ما تو عکس نیستیم. خلاصه اینقدر هل می دهند که همه عکس ها تار می شوند. ظریف بعد از چند دقیقه ای خوش و بش و گفتن و خندیدن با بچه ها به کابین خود باز می گردد. قبل از اینکه
بشاگرد نمایی از بهشت/پیغام امام(ره) به حاج عبدالله
می روی که هفت سال نشانی از تو نخواهد بود بلکه بیشتر. که حاج عبدالله می گفت یک ماهی گشتم تا راه را پیدا کنم. بخشی از جاده مالرو بود بخشی را با قاطر رفتم. تقریبا همه جا را سر زدم و سپس خمینی شهر را انتخاب کردم برای زدن پایگاه مان. خیلی از کسانی که با حاجی رفته بودند تا وضعیت را دیدند جا زدند اما او گفت من به مردم قول دادم بنابراین می مانم و کار را شروع می کنم. چندتا از بچه های محل را هم با
افتخار آفرینی از سن 8 سالگی
ووشو علاقه مند شدم. سین:اولین سالی که در مسابقات جهانی شرکت کردی چند ساله بودی؟ جیم:حدودا 10 سالم بود که در مسابقات جهانی سنگاپور شرکت کردم. سین : اولین مدالی که در مسابقات جهانی کسب کردی در کدام مسابقات بود و چه حسی داشتی ؟ جیم:خب قطعا خیلی خوشحال بودم مسابقات جهانی سنگاپور بود که اولین اعزام من در تیم ملی محسوب می شد و حدودا 10 ساله بودم و مدال نقره کسب
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (75)
مرتیکه! 12. ولی خدا اون روز رو نیاره مک دونالد تو ایران شعبه بزنه. تا چند سال کل اینستاگرام میشه خوردن و خوابیدن ملت در مک دونالد با ذکر لوکیشن. 13. شما وسط خیابون وایسا به آسمون نگاه کن. کم کم یه صف طولانی به آسمون خیره میشه که نکنه یه چیزی بیاد و اونا بی نصیب بمونن. مردم عاشق صف و شلوغی. 14. دو تا شبکه به اسم های افق و بازار هست، این قدر مخاطبش کمه که وقتی می زنی
آقای عطاران! چرا فیلم هایت می فروشد؟ (2)
؛ ولی حالا که چند بار بحثش را پیش کشیده ای بگویم که به نظرم نهنگ عنبر از آن فیلم هایی است که اتفاقا خیلی روی حضور تو برای موفقیتش حساب کرده اند و قرار بوده در فیلم با حضور و جذابیت هایت کلی کم و کسری را جبران کنی و استقبال مردم هم نشان می دهد که حساب و کتاب شان درست بوده. تقریبا در همه شوخی ها و بخش های بامزه فیلم صرفا داریم به عطاران می خندیم نه شوخی و لحظه کمیکی که از متن و اجرا و خلاقیت سینمایی
آزار خیابانی در سه روایت...
کنم، دستشو کشید و به راننده گفت پیاده می شم.وقتی داشت پیاده می شد برای اینکه حرف تو دلم نَمونه بهش گفتم: خیلی عوضی و آشغالی! اونم انگار اصلا حرفم رو نشنیده باشه از ماشین پیاده شد. بعدش راننده از توی آینه ازم پرسید مشکلی پیش اومده؟ بهش گفتم شما که خودتون از توی آینه دیدید که چی شد. برگشت گفت: آره یه چیزایی دیدم. گفتم: خب چرا واکنش نشون ندادید؟ چرا همون موقع که دیدین پیاده ش نکردید؟ گفت: خانوم ! ما
گفت و گوی خیالی رئیس جمهور با یک دلواپس/ ظریف با بزرگون می پره
به من می رسید. گفتم: بلندتر بگو بابا نمی شنوم! با عصبانیت فریاد زد: اه شما هم شورش رو در آوردید با این دیپلماسی بالکنی تون! بلند شو یه دقیقه بیا پایین دیگه آبرو واسه مون نموند وسط خیابون! غرغر کنان رفتم پایین. گفتم: آقا می بینم که توافق هسته ای شده و... لبخندی کاملا تصنعی به لب داشت. در حالی که داشت سعی می کرد خودش را کنترل کند با همان لبخند زورکی گفت: داشتم از اینجا رد می شدم، گفتم
این شهر آرامش می خواهد
عقربه صفحه کیلومتر سر دوراهی 70 و 80 به خود می لرزد. باد سوزانی از شیشه های تا بیخ پایین کشیده شده به راحتی داخل می آید و به صورت سرخ مان شلاق می زند. همه از من می ترسند اما از من از نیسان آبی(خنده)! آخه نیسان و این حرکت ها!؟ راننده زانتیا اینها را می گوید و بعد با یک نیش گاز از قاب آبی پنجره ماشین محو می شود. بعد مرد پژو سواری با گفتن یک بابا دستخوش جمله کنایه آمیز راننده قبلی را از ذهن مان پاک
طلسم مسکن شکسته می شود؟
کار... اقا اگه این سازنده بدبخت نباشه نه کارگری کار میکنه نه خانه ای اماده برای فروش،متسفانه مردم همه رو از دست سازنده میبینن،همه چیز گرون شده انوقت شما میخواهین سازنده از جیب خودش بزاره سازنده عزیز شما که پتانسیل و تحمل و پشتوانه کسادی بازار رو نداشتی برای چی اومدی تو این صنف؟اون موقع که شرایط خوب بود حق کارگرتو کامل میدادی که الان نگران اشتغالش هستی؟؟؟؟ متاسفانه به
میزگردی داغ با موضوع قطعنامه
. مشایخی : همه مراقب باشیم، آخرت باید پاسخگو باشیم، یکایک این حرف ها که برایش فکت و مستند می سازیم را در آخرت باید پاسخگو باشیم . همه آقایان الحمدلله حی هستند، پیش آقای رضایی می رفتیم می گفتید دو ساعت به من وقت بدهید، روی این قصه کار کرده ام، شما این حرف ها را زده اید؟ حداقل حرف را مستقیم از خودش گرفته باشیم بهتر است . آقای هاشمی حی هستند، شما دارید کار تاریخی می کنید، من از همه برایتان
دانشمندان در استند بای/ اجازه بازرسی هر زمان، هر جا؛ هیچوقت/ مانور موشکی پاسخی به زیاده خواهی
هسته ای پیدا کنن. بعد از چند سالم هم امریکا با این نظارتا بازم دبه کرد و حمله کرد به عراق!! آقا توافق خوبه ولی با کسی که بخواد توافق کنه. آقا مردم مشکل اقتصادی دارن. همه چیز گرونه. خب توافق کنیم که بتونیم همه چیز وارد کنیم. خب عزیزم هم وطنم تو بعد از هر نماز 3 بار در 24 ساعت میگی مرگ بر آمریکا توقع داری امریکا به توافق پایبند باشه؟ خدا شاهده آمریکا این توافق رو تصویب میکنه و آژانس
ببر ایرانی با سرعت مثال زدنی مجذوب علی دایی!
. خیلی دوست داشتم فوتبالیست شوم البته الان ناراضی نیستم ولی با توجه به شرایطی که می بینم، فوتبال قابل مقایسه با بقیه ورزش ها نیست. سین: آیا معلمتان شما را تنبیه کرده است؟ جیم: بله، دبستان مدیری داشتیم به نام آقای بهاروند، یک بار من را جلوی همه بچه ها تنبیه کرد خیلی برایم سخت بود، حتی روز بعدش از شدت خجالت مدرسه نرفتم. البته کار خیلی خطرناکی کرده بودم! سین:رنگ مورد علاقه
دو داستان متفاوت از فرزندخواندگی به قلم دو مادر
مادری وقتی یاد گرفت هر غذایی رو با یک دست و فقط با یک قاشق آن هم به صورت سرپایی بخوره، از دانشگاه مادری در رشته زندگی با یک دست فارغ التحصیل می شه و اون وقته دوباره می تونه چنگال را در آغوش بگیره! همه مادرها بعد از چند هفته اول که بچه دار میشن یاد می گیرن که برای دستشویی باید از قبل برنامه ریزی کنن! باید بچه را شیر داد، آروغ گرفت، پوشکش را عوض کرد، آرام کرد، سرگرم کرد و بالاخره او را
اظهارات بازیگر معروف زن که ایران را ترک کرد
به چشم می خورد. وی در گفتگویی مفصل با یک رسانه خارج از کشور در باره موضوعات مختلف سخن گفته که بخش هایی از آن را می خوانید: * چرا تصمیم گرفتید از ایران خارج شوید؟ دلایل این تصمیم شما سینمایی بود یا غیرسینمایی؟ - در واقع دلایل گوناگونی داشت؛ به نوعی، خسته بودم چون در ایران آدم هر تلاشی می کند، به جایی نمی رسد. مردم هم خیلی بی واکنش و ظاهربین شده اند مثل همین داستان توافق هسته ای
چطور به مادرم کمک کردم از کره شمالی فرار کند
که برای آن ها خریده بودیم را به آن ها دادم تا مانند چینی ها به نظر برسند: این ها رو روی هر چیزی که الان تنتون هست بپوشید. زود باشید. وقتی لباس ها را پوشیدند به سمت تاکسی راهنمایی شان کردم و گفتم: عادی رفتار کنید و حرف نزنید. راننده فکر می کند شما از محلی های همین جا هستید. ما در طول مسیر 10 دقیقه ای جیک نزدیم. وقتی رسیدیم کسی در لابی هتل نبود. فقط یک نفر در بخش پذیرش بود که او