سایر منابع:
سایر خبرها
صدور حکم پدرسنگدلی که پسر 9ساله اش را از پل پرت کرد +عکس
که تصمیم گرفتم او را به قتل برسانم. آن روز (29 شهریور 95) حدود ساعت 2 بعدازظهر پسرم را به بهانه گردش سوار موتورسیکلت کردم و از بولوار دانشجو وارد بزرگراه فجر شدم چون قبلا پیک موتوری بودم همه نقاط شهر را مانند کف دستم می شناختم به همین دلیل هم پل کابلی بزرگراه را برای پایین انداختن پسرم انتخاب کردم.چون احتمال نداشت بعد از سقوط زنده بماند! روی پل که رسیدم در مکان خلوتی
نقش بازاریان قم در بزرگداشت سیدمصطفی خمینی
مجلسی در محله های قم جلوگیری کرد. من دم غروب در خانه بودم و خیلی می ترسیدم که حالا چه کار کنم؟ اگر در خانه بمانم می آیند می گیرند؛ از پشت بام هم که نمی شود. به ناچار چادر سر کردم و دمپایی زنانه پوشیدم و از خانه بیرون رفتم، با گفتن (و جعلنا من بین ایدیهم سدا) از جلوی آنها گذشتم و آمدم خانه خردمند که آن ور خیابان نزدیک منزل آقای محمد مؤمن بود؛ در زدم که فلانی خبر داری چی شده؟ گفت آره کامکار همه
از جابجایی مدیران تا اعلام ساعت مرگ؛ ادعاهای یک رمال
است و در یکی از آرایشگاه های زنانه قزوین مستقر است و تنها وسیله اش دیوان حافظ و توسل به لسان الغیب است. شماره اش را می گیرم بعد از چند بوق ممتد، گوشی را برمی دارد: - جانم سلام، ببخشید می خواستم برام یک فال بگیرید - کی شما را معرفی کرده عزیزم؟ یکی از دوستان که قبلاً پیش شما اومده بود - باشه ساعت 6 بیا آدرس را برات پیامک می کنم. گوشی را قطع می کنم و
گمگشته لیلا
دختر جوان 18ساله و پسر 12 ساله اش، بهمن پسر 10ساله اش را که زخمی بود، گم کرد و تا امروز چشم انتظار گمگشته اش است و با هر صدایی و زنگی گویی که خبری از او رسیده باشد، دلش در سینه می تپد و امیدوار است که خبری از او برسد. نمی دانم چرا، اما هر بار که در مراسمی خاله لیلا را می بینم، احساس شرم و ناراحتی می کنم چون من شاید تنها کسی بودم از اهل محل که بهمن 10ساله مجروح را در روزی که ما را به رشت و بعد از
اعتراف به قتل همسر پس از 20 سال
را دیدم، چندبار خواستم تسلیم شوم اما ترسیدم . در این سال ها با پسرانت در ارتباط بودی؟ ارتباط نداشتم. 12 سال پیش یکی از اقوام شماره تلفن پسر بزرگ ترم را داد با او حرف زدم. می گفت اگر تسلیم شوی رضایت می دهم. بعد از این همه سال چه اتفاقی باعث شد تسلیم شوی؟ 20 روز پیش به تهران آمدم. در ساختمانی نیمه کاره کار می کردم. یک روز قبل خواب همسرم را دیدم و بعد به کلانتری رفتم و تسلیم شدم و برای اولین شب آرام خوابیدم.
عروس و دامادی که خواستار قطع دست دانشجوی دکترای معماری شدند + عکس
/> دومین شاکی تازه دامادی بود که فقط دو روز بعد از برگزاری جشن عروسی به خانه اش دستبرد زده شده بود. این مرد گفت: دور روز از جشن عروسی گذشته بود و من و همسرم عازم سفر بودیم. شب از خانه بیرون رفته بودیم که وقتی برگشتیم متوجه شدیم به خانه مان دستبرد زده شده و پاسپورت، 300 دلار، 500 یوروو همه طلا و جواهرات همسرم که هدیه جشن عروسی مان بود سرقت شده است.ما ناچار شدیم از سفر صرف نظر کنیم. من از سه متهم این
کودک بالاسر جسد مادرش ماند
خسته شدم به خانه یکی از دوستانم رفتم. تقریبا یک شبانه روز از جنایت گذشته بود که به مادر منیر زنگ زدم و ماجرا را گفتم. بعد هم از ترس دستگیر شدن به تهران رفتم، اما از آنجا که خون مقتول همیشه دامن قاتل را می گیرد، پلیس مرا دستگیر کرد. من مطمئن بودم اگر به آن طرف دنیا هم فرار کنم باز هم دستگیر می شوم. همسرم زن خوبی بود و هر چند گاهی اوقات به او حق می دادم، اما پولی نداشتم که بخواهم به او بدهم. من قاتل شدم چون پول کافی نداشتم تا خواسته های زنم را برآورده کنم.
دلم می خواهد زودتر اعدام شوم
از حدود 3 ماه پیش شروع شد. 13مرداد زنی به کلانتری 128تهران نو رفت و از ماجرای وحشتناکی گفت که برایش رخ داده بود. او مدعی بود که راننده یک دستگاه خودروی پراید سفیدرنگ وی را مورد ضرب و شتم قرار داده و به زور به او تجاوز کرده است. زن جوان توضیح داد: ساعت 6بعدازظهر در خیابان دماوند منتظر تاکسی بودم که یک خودروی پراید مقابلم توقف کرد. مقصدم را گفتم و سوار شدم و روی صندلی جلو نشستم. تصور می
همسر شهید: وقتی اصرار کردم به سوریه نرود گفت نروم آبرویم پیش حضرت زهرا می رود/ در دوران چهارساله عقد، ...
ماه میرسید خیلی ناراحت بود و افسوس می خورد. سید سجاد خیلی خانواده دوست بود. به پدر و مادرش که خیلی احترام می گذاشت. علاقه اش هم به من خیلی زیاد بود و ابراز هم می کرد، اما بعد از شهادتش تازه فهمیدم چقدر بیشتر از چیزی که فکر می کردم برایش مهم بودم. یازده سال پیش کارت پستالی را به او هدیه داده بودم! که بعد از شهادت کارت پستال را در کیفش دیدم همیشه می گفت: بدون شما و محمد پارسا چیزی از گلویم
قصه قبل از خواب کودکان، تیتو کوچولو
بیمارستان. کسی رو هم نم یتونم پیدا کنم که بیاید و مواظب شماها باشد. فکر میکنی بتونی مواظب خواهر و برادرت باشی؟ چند لحظه فکر کردم. اولش یک کم ترسیدم اما نباید مامان رو نگران میکردم. گفتم: آره مامان. پس قول بده به هیچ چیز خطرناکی دست نزنی. فقط با بچه ها بازی کن و نگذار کار بدی بکنن تا من برگردم. مامان رفت. من ماندم و دوقلوها. رفتم توی اتاق. تیتی و تیبا داشتند
اعتراف به قتل همسر پس از 15 سال + عکس
یا فامیل در تماس نبودی؟ بعد از چند سال یکی از اقوامم را دیدم. او به من گفت کسی از تو شکایت نکرده و می توانی به خانه ات بازگردی. او گفت که بچه هایم رضایت داده اند و خانواده همسرم هم دنبال زندان رفتن و قصاص شدن من نیستند؛ اما راستش من حرف های او را باور نکردم. البته بعد از چند سال با پسر بزرگم تلفنی در تماس بودم. او هم از من می خواست که برگردم. پسرم به من بارها گفت کسی از من شکایت ندارد و تنها باید مدت کوتاهی را در زندان باشم. من هم بعد از مدتی حرف های او را باور کردم، اما تحمل زندان برای من کار آسانی نبود. منبع: شهروند ...
پس از سالها امروز بابام را بغل گرفتم
شدنشان از ورود پیکر پدرش را به تصویر می کشید چند روز پیش قرار شد از سپاه به دیدنمان بیایند؛ نمی دونستم چه خبر شده؛ از خاطراتت می پرسیدند؛ یک لحظه دیدم قلبم به تپش شدید افتاده؛ محو صحبت هاشون شده بودم؛ یک دفعه اسم تو را به زبون آوردند؛ گفتند چند شهید آورده اند؛ اگر اطلاعی از او پیدا کردیم خبر می کنیم؛ بابای من؛ لحظه ای که خبر دادند پیکرت برگشته؛ وای؛ پدر عزیزم؛ آهی از قلبم بلند شد؛ دلم تنگ شده بود
شهادت رقیه(س) در شعر آیینی/ به خواب دیده ام امشب قرار می آید
(ع) با دختر سه ساله خود اشاره می کند و می آوَرَد: پدر آمد دل شب گوشه ی ویرانه به خوابم ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله هرچه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم آنچه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم این بلایی است که روز ازل از
موفقیت - پازل بند - خواست خدا بود
پخش شد به بازار بیاید. ولی ما به دوره اول ممنوع الکاری خود رسیدیم که فکر می کنم 6-7 ماه بود و بعد از آن پروسه، داستان هایی برای پخش داشتیم و سنگ هایی جلوی پایمان بود که من ناامید شده بودم. زمانی هم که پخش شد من کاملا به یاد دارم زمانی بود که موسیقی درحال تغییر و پوست عوض کردن بود. من و آرین خودمان را آماده کرده بودیم و بعضی قطعات مثل نگم برات را تولید کرده بودیم که حتی نمی توانستیم در آلبوم
لوریس چکناواریان: چه می گویید؟ من فقط بیست و چند سال سن دارم!
/> اگر می شود. خیلی وقت است. خیلی سال. اما اینکه چه زمانی شعر گفتم؟ شاید وقتی خیلی بچه بودم و حرف زدن بلد نبودم. شاید حتی قبل از اینکه به دنیا بیایم. شعرهای من از قلبم می آید. از وجودم. برای همین هم هست که شکلی خاصی ندارد. مثلا نمی توانید بگویید غزل است،رباعی است، چی هست؟ یک چیزهایی است که مخصوصِ خودم است. شاید وقتی که اولین بار عاشق شدم، اولین شعرم را نوشتم. وقتی شما از
نخبه ریاضی، خواستگار مادرش را کشت
به گزارش گیل خبر، نیمه شب 15 مرداد 95، درگیری منجر به جرح در یکی از محله های رباط کریم به پلیس اطلاع داده شد. وحید 32 ساله بر اثر اصابت چاقو از ناحیه شکم مجروح و به بیمارستان منتقل شده بود. تلاش پزشکان فایده ای نداشت و شدت خونریزی، جان وحید را گرفت تا کارآگاهان برای دستگیری ضارب وارد عمل شوند. چند ساعت بعد، علی 17 ساله به جرم قتل وحید در خانه اش دستگیر شد و مورد بازجویی قرار گرفت.
حکایت خانه ای که بعد از 2 سال چشم انتظاری روشن شد/ اردیبهشت 94 آخرین دیدار خواهر و برادر
/> مصطفی قنبری صحبت از شهید را شروع می کند فکر نمی کردم پسرم شهید باشد، فکر می کردم اسیر است، یعنی بیشتر به دلمان می گفتیم وگرنه می دانستیم که شهید شده مخصوصاً من، چون به عراق رفته و عکسش را دیده بودم، آنجا برایش مراسم هم گرفته بودند، اما جنازه ای از او که دفن کنیم نبود؛ این بچه را خدا دوباره به ما بازگرداند که مادرش بتواند سر مزارش برود . *اصلاً رزم پیوسته است در سرزمین ما
احمد کار کردن را منعی برای طلاب نمی دانست
علاقه شخصی او بود و این همان دلیلی است که مادرش از آن یاد می کند. گاهی در جایگاه پدری با پسرم مخالف بودم اما به هر حال پدرش گاه با کارهای او مخالفت می کرد با اینکه می دونستم احمد از زمان خودش جلوتر است، اما گاهی با کارهاش مخالف بودم؛ اون هم به حرفم گوش می داد اما باز کار خودش رو می کرد؛ فهیده بودم که از زمان خودش جلوتر است اما مخالفش بودم؛ چون بابا بودم؛ دوست داشتم بغلش کنم
آیدا نوه اسماعیل
دستش بود ولی به نظر آنقدر روایت من از کتاب آهوی گردن دراز برایش جالب بود و با دقت پیگیر آخرین خوانده های گروه سنی الف من بود که انگار در جست و جوی زمان از دست رفته است. عاشق اردبیل بود ولی در اردبیل نمرد، در جایی دور مرد ولی برگشت اردبیل. خوش به حالش. امروز جایی خواندم که گاهی مغز تا مدت ها بعد از مرگ زنده است و به مرگ تن واقف. ترسناک است نه؟ ننوشته بود چقدر. چند ثانیه؟ چند دقیقه؟ چند روز؟ چند سال
لحظه وحشتناک فرار پسر 12 ساله از صاعقه ای شدید + فیلم و عکس
کردم و در حال گفتگو و خنده بودم که ناگهان صاعقه ای شدید به چتر پسرم برخورد کرد. از خداوند سپاسگزارم که برای او اتفاقی رخ نداد." گفتنی است؛ در حالی این پسر 12 ساله با خوش شانسی از مرگ گریخت که در همان روز و در فاصله 68 مایلی از منزل آنها، دو برادر دیگر به اندازه او خوش شانس نبودند. سینفوریانو 43 ساله و سیمون 41 ساله در اثر برخورد صاعقه با منزل شان و برق گرفتگی جان خود را از دست دادند. کد ویدیو دانلود فیلم اصلی انتهای پیام/ لحظه هولناک برخورد صاعقه به چتر کودک 12 ساله ...
ماجرای شگفت انگیز نجات مردجوشکار از چاه
کشیدم هیچ کس صدایم را نمی شنید. همه آن چند روز هوشیار بودم. صدای همسایه ها و حتی روشن شدن خودروها را می شنیدم اما صدای من به آنها نمی رسید. گرسنه بودم اما تشنگی امانم را بریده بود. خوابم که می برد با حالت عطش شدید بیدار می شدم و فریاد می زدم: چرا به من آب نمی دهید؟ لحظاتی بعد که به خودم می آمدم می فهمیدم ته چاه هستم. با اینکه چند شبانه روز با شکستگی های متعدد و زخم های شدید داخل چاه بودم اما فقط امیدم
دوربین در نقش مرد مُرده
. من این آهنگ را برای مراسم فرش قرمز انتخاب کردم؛ چراکه پدرم خیلی آن را دوست داشت. این آهنگ بسیار غم انگیز است و شاید از جهاتی دیگر انتخاب خوبی بود؛ چراکه اتفاقات غم انگیزی برای این فیلم قبل از اکرانش در کن افتاد. اینکه درست چند هفته قبل از کن، بازیگر نقش تونی و مسئول حمل ونقل فیلم که تنها 33 سال داشت، فوت شد. هنگامی که روی فرش قرمز قدم می زدم و این آهنگ پخش می شد، بسیار احساساتی شده بودم، اما شما
ماجرای اشغال موصل توسط داعش به روایت یک زن
(بهاران) معروف بود، دارای بزرگترین چشمه های طبیعی و سرسبز و پوشیده از زیباترین درختان و گیاهان بود. بهترین دانشگاه کشور در این شهر قرار داشت. خانواده من خانه ای زیبا با باغی پر از بوته های رز مشرف به رودخانه در قسمت غربی شهر داشتند. قبل از اینکه داعش موصل شهر و محل زندگی ام را سه پیش اشغال کند، تنها نگرانی ام قبول شدن در امتحانات نهایی بود. سال آخر دبیرستان بودم و خود را به آب و آتش می زدم تا
بعد تو ضرب المثل شد، دختران بابایی اند ...
پناه است؟ پدر جان چه کسی پریشان مویی ما را سامان می بخشد؟ پدر جان بعد از تو چه کسی با ماست؟ وای بر ما بعد از تو وای از غریبی! پدر جان کاش فدایت می شدم. پدر جان ای کاش بیش از این نابینا می شدم و تو را اینگونه نمی دیدم. پدر جان کاش پیش از این در خاک خفته بودم و محاسنت را آغشته به خون نمی دیدم. سپس لب ها را بر لب های پدرش امام حسین نهاد و چنان گریست که همان لحظه بیهوش شد و وقتی او را حرکت دادند دریافتند
اعتراف به قتل همسر بعد از 15 سال/ قاتل: عذاب وجدان رهایم نمی کرد
بازپرس گفت: حدود 15 سال قبل که در شرق تهران ساکن بودم، با همسرم دعوایم شد، او را هل دادم که همسرم به پایین پله ها افتاد و جان خودش را از دست داد، این حادثه زمانیکه به وقوع پیوست که فرزندانم (سه پسرم) در منزل نبودند و من به سرعت از خانه خارج شدم و به یکی از شهرهای شمالی کشور رفتم. وی افزود: مدتی بعد از این حادثه با فرزندانم تماس گرفته و متوجه شدم همسرم بر اثر حادثه جان باخته است، آن زمان
15 سال زندگی مخفیانه پس از قتل همسر
خارج و اعلام کنند . پسر بزرگ متهم که در دادسرا حضور داشت به بازپرس پرونده گفت: سال 81 بود که این اتفاق افتاد. روز حادثه پدر و مادرم تنها خانه بودند که به خاطر موضوع جزئی با هم مشاجره می کنند که در جریان آن مادرم از روی پله ها به داخل حیاط سقوط و فوت می کند. پس از این حادثه پدرم فرار کرد تا اینکه مدتی بعد ما در دادگاه پدرمان را بخشیدیم و رضایت دادیم. الان هم دوباره رضایت خودمان را اعلام می
مقتول خواست خودم را معرفی کنم
قاتل مردی میانسال بود که پس از قتل همسرش فراری شد و از آن زمان تحقیقات پلیس برای دستگیری او ادامه داشت تا اینکه چند روز قبل اتفاق عجیبی رخ داد؛ اتفاقی که باعث شد مرد جنایتکار به اداره پلیس برود و خودش را تسلیم کند. من قاتلم! بعدازظهر دوشنبه گذشته مردی کوتاه قد با موهایی سفید و پاهایی لرزان وارد کلانتری 144تهران شد و گفت که آمده تا به عذاب وجدان 15ساله اش خاتمه دهد.مرد 63
پای کوه نشینی در حاشیه زاگرس/ بیم و امید اهالی کوی رمضان
طرف" است به هیچ کس رحم نمی کنند. به اینجای حرف که می رسد پسر نوجوانی که کنارش ایستاده می گوید: آره دزدی زیاد است. قبلا هم کفش های ما را از حیاط خانه مان دزدیده اند. سگ های ولگردِ پای کوه هم مشکل دیگر اهالی کوی رمضان است. عباس می گوید: حتی خود ما هم جرات نمی کنیم شب ها از خانه بیرون بیاییم چه برسد به بچه ها. در حاشیه ی زاگرس... پشت نیزارهایی که از دل خانه
بی بی جان! روی خون ناقابل من حساب کن + عکس
را بر عهده داشت. بعد از شهادت مهدی، رفت وآمدهای سیدابراهیم به خانه ما بیشتر شد. ایشان من را پدر و همسرم را مادر خطاب می کرد. من هم مانند مهدی وابسته منش و رفتار سیدابراهیم شده بودم و تعلق خاطر خاصی به سید داشتم و به داشتن فرزند دیگری چون سیدابراهیم افتخار می کردم. او مانند پسرم مهدی بود که توانست مدت ها جای خالی او را برایم پر کند. حتی گاهی که به خانه ما می آمد، به من و همسرم در کارهای خانه کمک می
غذا خوردن آلمانی
، اما نتوانستم آن راترجمه کنم و ساکت ماندم . پیش خدمت گوشت گوساله با ترشی کلم و سیب زمینی آورد. یکی از مسافرها که اهل شمال آلمان بود گفت : از ترشی کلم خیلی خوشم می آید. الان آن قدر خورده ام که جا ندارم . مجبورم که فوراً... به طرف خانم اشتیگلر برگشتم و گفت : روز قشنگی است . شما زود بیدارشدید؟ ساعت پنج ، ده دقیقه روی چمن های خیس قدم زدم . دوباره توی رخت خواب رفتم . پنج و نیم خوابم برد