سایر منابع:
سایر خبرها
خداداد عزیزی : مربی تیم ملی به من گفت به علی دایی پاس نده
روزهای خوب را ندید. من در 17 سالگی وارد ابومسلم شدم و ماهانه 2500 تومان حقوق می گرفتم که 2400 تومن را به مادرم می دادم و 100 تومان را خودم بر می داشتم. در سال های بعد شرایطم بهتر شد و در سن 19 سالگی که همه کاره ابومسلم شدم 50 هزار تومان پیش گرفتم. خداداد عزیزی به خاطره حضور خود در اردوی تیم ملی اشاره کرد و اینکه چرا اردوی تیم ملی را ترک کرد: زمانی که به اردوی تیم ملی آمدم
علی علیپور : مهمترین گل زندگی ام بود
پنالتی نبود؟ علی علیپور – نمی دانم استدلال شان چه بود ولی طوری شد که من اصلا نمی توانستم راه بروم و فکر کنم پای چشمی هر دو پایم را گرفت و زمین خوردم. زدن آن پنالتی جرأت زیادی می خواست؟ علی علیپور – حتما که می خواست. البته من برای همه چیز این بازی آمادگی داشتم و قبل از بازی برانکو به خوبی مرا مهیا این بازی کرده بود. شکر خدا رفتم گلم را هم زدم. بعد از گل
هفت سکانس مرگ از هفت اردوگاه مرگ + تصاویر
. خانواده های را دیدم که سرپناهشان با نایلون و چوب ساخته شده بود و زیراندازشان خاک رس نمدار بود. با دیدن اینها اول از همه قدر خانواده ای که دارم را می دانم و بعد قدر سرپناه داشتن و اینکه شکایت از خانه هفتاد متری استیجاری نکنیم. بعد بحث غذا است، این آوارگان فقط یکسری چیزهایی می خوردند که سیر شوند، در اردوگاه "حکیم پارا" آقایی بود که بالای سر من چتر گرفته بود و البته لال بود. من فکر کردم پولی
نماز شهادت را با دهان بسته خواندیم
. اول گفتند ام60، بعد گفتند اسکروپین بیاریم. بعضی گفتند اسکروپین به درد اینجا نمی خورد. بالاخره چیفتن مطرح شد. سه دستگاه آمد. ما هم برایش چهار تا بولدوزر گذاشتیم. ارتشی، سپاهی، جهادی و همه برابر بودند. دیگر این حرف ها نبود. همه دنبال پیروزی بودند. خیلی که خسته می شدیم، یکی جوک می گفت که بخندند. تنگه سعده را هم تمام کردیم. به راننده بولدوزر هم که پیرمرد مشهدی بود، گفتم: این قدر کار نگه می
گزارشی از اعزام زائراولی ها به پابوس امام مهربانی/ پابوسی امام رضا(ع) بعد 43سال
به اینکار شدم با اینکه روز اول هست چند بار به زیارت رفتم هر با هم می رفتم با تمام شلوغی جمعیت دستم به ضریح می رسید. من از بانیان که منو به آرزوم رساندند تشکر می کنم . بعد 43سال این بار به همراه این کاروان به پابوس آقا رسیده است بانوی 53 ساله دیگری از 10 سالگیش می گوید: که بهمراه پدر و مادرش به زیارت آمده و بعد 43سال این بار به همراه این کاروان به پابوس آقا رسیده است.سید کلثوم
عناب در طب سنتی؛ از درمان سرفه تا کاهش اضطراب
چیزی نمی دید آمد و فرمود: عناب را نرم کن و با آن سرمه بکش. راوی می گوید عناب را با هسته اش نرم کردم و سرمه کشیدم، چشمانم خوب شد. توضیح این که عناب چون رو به خنکی است، برای التهاب چشم می تواند خوب باشد. اما مصرف خودسرانه آن به هیچ وجه توصیه نمی شود. باید توجه داشت، وجود چنین احادیثی، دلیل بر اجرای مفاد آن توسط افراد نمی باشد. احادیث طبی پس از سند شناسی و اطمینان از صحت صدور از
مناظره ها؛ قربانی مقدمات و تعارفات
که وابسته به چند عنصر باشند؛ یک بخش قوانین است، البته قوانین، مخلوطی از ثبات و تغییرند، اینکه سازوکار تشخیص قانون متغیر چیست، بحث هایی است که هنوز در حوزه علمیه رو به رشد است و در مقام قانون گذاری این بحث ها را در میان بزرگان فقه داریم. یک بخشی از مسئله سامان حقوقی و حل مشکل ها و آسیب ها، قوانین است و اینکه قوانین مربوط به زنان، مردان، کودکان و ... در آن باشد، این ضعف نیست که یک نظام
ابوالفضل! کودک بی دست، چشم به راه رأی نظام پزشکی لرستان
میکنه میگه: بعد از عمل سزارین به هوش اومدم بچه رو که پرستار در آغوشم گذاشت دوباره از هوش رفتم ... صابر هم که بغض مردونش رو به سختی نگه داشته، میگه از فرط ناراحتی تا چند روز هیچکدوم غذا نخوردیم تا اینکه این اتفاق رو به عنوان یکی از حکمت های الهی در زندگی پذیرفتیم و چون در ماه محرم این کودک متولد شده بود به یاد ابوالفضل بی دست اسمشو ابوالفضل گذاشتیم تا خودش نگه دار فرزندمون باشه و تا پایان
ترویج خشونت در روستاهای ایران+ عکس
؟ علتش این بود که دیدم برای کودکان کار خاصی صورت نمی گیرد. من مدتی دانشگاه تدریس می کردم و دوست داشتم جوان ها کتاب بخوانند اما هرکاری کردم دانشجوها به کتاب رو نمی آوردند. بعضی وقت ها به دبیرستان ها هم می رفتم اما دیدم باز هم فایده ای ندارد. آنجا بچه ها ذهن شان درگیر کنکور است و نمی توانند کتاب بخوانند. بعد فهمیدم ریشه همه اینها در کودکی است، بنابراین از مهدکودک ها و ابتدایی شروع کردم. الان
غذاها وصنایع دستی فراموش شده ابرکوه در کومه بی بی سیّد احیا شد
اول باید اشخاصی را که چنین عکس هایی در آلبوم شخصی خود دارند پیدا کنم و بعد طوری اعتماد آنان را جلب کنم که عکس را به من امانت بدهند که از آن کپی برداری کنم. اسناد و مدارک را هم که بعضاً از دل زباله ها و آوارهای خانه های قدیمی بیرون می کشیدم. محقق ابرکوهی در بیان سختی های کار خود، یادآور شد: وقتی در مورد یک موضوع تحقیق می کردم بعضاً اطلاعاتی کلی به دست می آوردم اما وقتی جویای جزئیات می
بهرام شفیع؛ مردی که با - ورزش و مردم - ماندگار شد
می آمد. خیلی کوتاه بود و سریع رد می شد و ما باید سریع اسامی را حفظ می کردیم. آنها را هم که نمی فهمیدیم از خودمان یک اسم می گفتیم، کسی هم نمی فهمید. اما الان کافیست نوک سوزن اشتباه کنید! همه می فهمند و از شما سوتی می گیرند. زمان جنگ یک روزنامه ورزشی بیشتر نبود. خیلی به سختی کار می کردیم و دو یا سه روز خانه نمی رفتیم. در آن زمان، لابه لای ورزش و مردم هم کلی جنگ رفتم و عکس هایم همه جا پر شد
مرگ مشکوک آقا مصطفی
. وی مشاهدات خود را چنین بازگو کرده است: شب آخر قرار بود برای آقا مصطفی مهمان بیاید. چون دیروقت بود، ایشان آمدند و به من گفتند که "صغرا برو بخواب، من خودم در را باز می کنم". من هم اول به حرم رفتم، نماز خواندم، زیارت کردم، بعد به خانه آمدم و خوابیدم. صبح که طبق معمول، صبحانه آقا را بالا بردم، دیدم آقا روی کتاب دعایشان خم شده اند، فکر کردم که خوابشان برده است، صدایشان کردم و گفتم "آقا... آقا خوابتان
ماجرای جوانمردی امام حسین(ع) در نبرد با ابن قحطبه
ها را داریم که در همه جا، هم مسکن، هم پتروشیمی و ... سرمایه گذاری می کنند. لذا از یک جهت هم راست می گویند که من این ماه فقط به قدر خوردن خودم دارم و دیگر هیچ ندارم. اگر یک مستمند و نیازمند و آبرومندی رو بزند و قرض بخواهد، می گوید: ندارم بدهم که از یک جهت هم راست می گوید. شاید شما تعجّب کنید، بگویید: یعنی این آقای تریلیاردر هیچ چیزی ندارد! بله، برای این که حریص می شود، گرسنه است، این چشم مدام می
8 زن، قربانی تجاوزهای پسر شیشه ای
از کجا یاد گرفتی؟ از زندان. من 15ساله بودم که به خاطر دعوا و کتک کاری 2ماه به زندان رفتم. آن جا بود که سرقت موتور را یاد گرفتم. چند موتور دزدیدم. دوباره دستگیر شدم و به زندان رفتم. این بار سرقت ماشین را آموزش دیدم. وقتی آزاد شدم سرقت را شروع کردم. در این مدت چندبار دیگر هم دستگیر شدم. با خودروهای سرقتی چه کار می کردی؟ چند روزی سوار می شدم، بعد هم اگر لوازم خوب و به درد بخوری
مهر تأیید بر جنون قاتل روحانی
کوبی کار می کردم. همسر و فرزندم 8 ماه پیش به خاطر اختلافاتی که داشتیم مرا ترک کردند. وی ادامه داد: شب قبل از حادثه از انزلی به تهران آمدم و می خواستم صبح به مجلس بروم تا درخصوص حقم صحبت کنم اما موفق نشدم. پس از آن به مغازه برادرم در خیابان سعدی رفتم. در آنجا ناهار خوردم و تا ساعت 4:30 آنجا بودم. پس از آن به خیابان آمدم. ناگهان با دیدن جمعیت به یاد خوابی افتادم که چند روز پیش دیده بودم. در
حادثه حمله به مرد روحانی پشت پرده ی یک ماجرا
، خانه مردم و مجلسی راه ندادند که همین چند وقت پیش چند تروریست به آسانی وارد آن شدند و عده ای مثل همین قاتل گرفتار را به رگبار بستند. ما قصد تطهیر این قاتل را که گویا سوابق متعدد کیفری هم داشته است، نداریم، اما نمی توان چشم روی ناعدالتی ها بست. هر کدام از این اتفاقات حکم همان آژیر خطرهایی را دارد که اگر هنگام نواخته شدن شان پناه نگیریم خطرات مهلک و جبران ناپذیری تهدیدمان خواهد کرد.
لجبازی نکن!
چشم هایم پنجه انداخت! در واقع به عینکم ضربه زد. عینکم پرت شد و افتاد زمین. البته نشکست و فقط چند قدم آن طرف تر روی زمین آشپزخانه افتاد. پدر و مادر هر دو خجالت زده خودشان را جمع و جور کردند و عذر خواستند. مادر، دخترک را بغلش گرفت و با یک دست تکانش داد و گفت: دختر بد! ببین چی کار کردی! این آقای مهربون... دیگر تحمل نکردم: تو رو خدا، به من نگید آقای مهربون! من این جام
داستان نویسنده شدن
که کلاس پنجمی ها یکی از چهارمی های اصل کاری را با چند دانه انجیر یا بادام گول می زدند و لندهورهای رفوزه شده چهارم و پنجم یکهو با هم برادر می شدند و بلالمان می کردند. زخم زیر چانه ام از یکی از همان روزهای خیانت کلاس چهارمی ها روی نقشه تنم ماند. در خانه به خاطر بخیه ها کتک مفصلی خوردم. پیراهن خونی ام را که درآوردم، برادرم علی سوراخ های رنگی روی شانه ها و کمرم را شمرد و با ذوق گفت که درست چهل نقطه
همه مصائب دختری که در 3 سالگی بی پدر شد/ شرط همسر شهید هادی باغبانی قبل از شهادت
شفاعت ما را می کند، الان من همه آن حرف ها را در زندگی خودم می بینم، سختی هنوز هم هست، وقتی که جایی می رویم که یک بچه با پدرش هست، رضوانه خیلی اذیت می شود؛ به هم می ریزد، مثلا وقتی مترو می رویم نگاهش را که دنبال می کنم می بینم که دارد یک بچه را با پدرش می بیند، فقط نگاه می کند، بعد از چند دقیقه بهانه گیری های بی دلیلش شروع می شود، خیلی ها نمی فهمند رضوانه چرا این کار را می کند، می گویند خسته است
جدول تشویقی کودکان، روش زیاد است
.) - نوجوان شما خسته و بی حوصله است، از سر درد می نالد برای این که حوصله اش سر رفته است. نه تکالیف درسی اش را انجام داده است و نه وظایفی را که در خانه به عهده دارد. نق می زند، شکوه و ناله می کند. شما به او می گویید امروز حوصله نداری درس نخوان، زنگ بزن دوستت بیاید با هم بروید بیرون. (شما رفتار منفی نوجوان را تشویق کرده اید.) - کودک شما ناسزایی آموخته است و آن را بر زبان می آورد
گمگشته لیلا
کسی از اهل محل همراه مجروحان حواسش به او بود تا امروز مادرش این قدر چشم انتظاری نمی کشید... کاش می توانستم برایش کاری کنم تا پیش خودم شرمنده نباشم. چند روزی است که قیافه خاله لیلا جلوی چشمانم است و دوست داشتم به خانه اش بروم. دو دل بودم اما با خواهرم صحبت کردم و او هم مشتاق شد که به او سری بزنیم. به طرف خانه او راه افتادیم. بعد از زلزله خانه ها فرق کرده و من کمتر به خیابانی که خانه خاله لیلا در
بازداشت 260 سوداگر مرگ در پایتخت
/> فرزند داری؟ بله. چهار فرزند دارم که همه سر و سامان گرفته اند. آنها هم اعتیاد دارند؟ خیر. از روی آنها خجالت نمی کشی؟ هنوز نمی دانند چون تازه یک سال و نیم است که گرفتار شده ام. چرا به سمت مواد رفتی؟ چند سال پیش گرفتار سرطان سینه شدم و مجبور شدم جراحی کنم. بعد از جراحی خیلی درد داشتم و برای آرامش دردم به سمت مواد رفتم
برنامه های مسجد، جوانان آن روزگار را جذب کرد
آبرو و اعتباری داشت و هنوز گرفتار افرادی که آبروی آن را بردند و آن را به این روز نشاندند، نیفتاده بود. افرادی مثل ناصر صادق، احمد رضایی و امثال اینها، زیاد به مسجد جلیلی می آمدند. خانواده هایشان هم در مراسم شرکت می کردند. مهندس ناصر صادق در دادگاه نظامی محاکمه و بعد هم تیرباران شد. پایگاه همه اینها مسجد هدایت و ملجأ همه شان مرحوم آیت الله طالقانی بود که هر وقت تبعید یا زندانی می شد، این بچه ها به
داستان قبل از خواب کودکان، ماجراهای کرمولک و بهارک
بچه ها از سر و صدا می ترسیم. حالا بلند شو تا آروم و بی سرو صدا از اتاق بریم بیرون. می خوام تو خونه یه چیزی بهت نشون بدم. کرمولک دست بهارک را گرفت و با هم آرام از اتاق شان بیرون رفتند. همینطور که در خانه راه می رفتند کرمولک به بهارک گفت: شب ها یه صداهایی می شنوی که شاید توی روز نشه اون ها رو شنید. چون روز همه بیدارند و یک عالمه صداهای بلندتر وجود داره که برامون آشناست. اما شب ها که همه
داستان برای کوچولوها، امید و آدم برفی
زبان درآورده بودند و شیرین زبانی می کردند. امید! امید! باز داری چیکار می کنی؟ مامان! می خوام آدم برفی دُرس کنم! پاشو مامان، دستکشات خیس می شه اونوقت دستات سردشون می شه، زود باش بریم خریدامون رو بکنیم، فردا شب جشن تولد داریم عزیزم، همه میان خونه مون، خاله ناهید، دایی شاهین مامان جون! زود باش دست منو بگیر عزیزم! آرزو در حالی که شال گردن نارنجی اش جلوی دهانش
قصه قبل از خواب کودکان، تیتو کوچولو
همه با هم صبحانه خوردیم. بعد بابا رفت دنبال غذا. دوقلوها شروع کردند به بازی. من هم رفتم توی آشپزخانه تا به مامان کمک کنم. یک دفعه چند بار پشت سر هم صدای زنگِ در آمد. من و مامان دویدیم دم در. کلاغ بود و آمده بود به مامان بگوید خاله را برده اند بیمارستان، چون بچه اش دارد به دنیا میآید. مامان باید میرفت بیمارستان که به خاله کمک کند. مامان به من گفت: تیتو جان، من باید سریع برم
بر داغدیده، شاخه گُل هدیه می برند ... من جای گُل، سرِ تو به دامان گرفته ام
این مصیبت جانکاه مرور می کنیم: زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً چشمِ کَم سوی من امشب شده بینا مثلاً آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً کار من چیست؟ نشست به روی زانوی تو کار تو چیست؟ بگو شانه به موها مثلاً
رمان هایم انعکاس زندگی من است
ترک کردیم. در یک گروه بودیم. به روستایی رسیدیم که پر از پناهنده بود. بلافاصله همه به ما چشم دوختند. اکثر اعضای گروه ما، بچه ها بودند. روستاییانی که به آنها پول داده شده بود تا به ما غذا و پناه بدهند در خانه هایشان از ما پذیرایی کردند. نمی دانم چند روز آنجا بودیم. بعد از آن، شهردار آنجا برای ما بلیت اتوبوس به مقصد وین خرید. ما بعدا پول را به او برگرداندیم. در وین ما در یک پادگان ماندیم.
علت سقط جنین، بار سنگین یا آب زرشک؟
نباید استفاده کرد بلکه در حد نیاز استفاده از ملین کافی است . موارد بالا اگر نیاز باشد در فاصله قبل از ماه چهارم و بعد از ماه هفتم منع شدیدتری دارند خصوصاً ماه اول و باز 20 روز اول و مهم تر از آن هفته اول و باز سه روز اول انعقاد نطفه است. 14-اجتناب از بوهای قوی ، اصوات با صدای بلند حتی اگر موسیقی باشد . 15-اجتناب از مصرف سرکه در دوران بارداری مگر در مقداری خیلی کم. 16-دوری کردن از برداشتن اشیاء سنگین .
خودکشی به سبک نهنگ آبی یا انسانی درمانده!
بهتر شود. قالیباف رفت دوباره همه چیز برگشت به حالت اول. با توجه به اقدام به خودکشی دیروز که دو دختر نوجوان بودند، اختصاصا در مورد دختران نوجوان این نیاز چگونه است؟ آن ها بیشتر از همه نیاز به خودنمایی دارند. در کنار نیاز به لباس، تفریح و... چه چیزی این نیاز به خودنمایی را به سمت و سوی نا امیدی و خودکشی می کشد؟ انسان ها تفریح می خواهند و ما نباید همه چیز را برایشان