سایر منابع:
سایر خبرها
ناگفته هایی جالب از زندگی رونالدو
با موفقیت پیش رفت و او ورزش کردن را بار دیگر از سر گرفت. حتی می توان گفت که عمل او سرعت دویدن اش را نیز بالاتر برده است . او 80 سگ بی پناه را از نجات داد روحیه بشردوستی و خیرخواهانه رونالدو بر هیچ کس پوشیده نیست. به عنوان مثال در سال 2014، زمانی که او شنید پسری 10 ماهه برای عمل مغز خود به پول احتیاج دارد، نه تنها کفش و لباس های ورزشی خود را فروخت، بلکه چکی به ارزش 83000 دلار
پسرم می گوید: دیگر بابا ندارم؟
شهید نیوز - پاییز و زمستان سال 94 اوج درگیری ها در سوریه بود، ایران که دفاعش از جبهه سوریه را پیش از این با حضور رزمندگانش به جبهه های مقاومت اعلام کرده بود، این بار می رفت تا با تمام قوا در مقابل تکفیری ها قد علم کند و رزم عباس های زینب (س) را به رخ دشمن بکشد. در جریان عملیات هایی که در سال 94 در سوریه انجام شد، ایران اسلامی شهدایی را تقدیم جبهه اسلام کرد. شهید الیاس چگینی یکی از این شهدا بود که
مجید انتظامی؛ هنرمندی که با ملودی، خاطره می سازد
کارگردان مایل بود این ریتم روی فیلم قرار بگیرد که به نظرم خوب هم جواب داده است. یکی از آثار احساسی شما بوی پیراهن یوسف است؛ فیلمی که چند سال بعد از از کرخه تا راین ساخته شد. چگونه شد که در اینجا ناله های حنجره، جای سوت را در ازکرخه تا راین گرفت؟ می شود این طوربه این دو فیلم نگاه کرد: از کرخه تا راین 1 و از کرخه تا راین 2 . به نظرم فضا، موضوع و درونمایه(شهدا، انتظار و...) در این دو
همه چیزش را فدای راه و عقیده اش کرده بود و همیشه هم می گفت تمام دارایی ام، بچه هایم را فدای آقا و انقلاب ...
بیت در سوریه به فیض شهادت رسید. در ادامه روایت همسر بزرگوار شهید میثم مدواری از مجاهدت های او در روزهای سخت فتنه 88 را از نظر می گذرانید. دومین شهید از یک خانواده ولایی [شهید میثم مدواری] در خانواده ای بسیار ولایی رشد کرده بود. پدرش ارتشی بود و مادرش یک خانم مومن و انقلابی بود. دومین شهید خانواده شان بود. سال 65 یک شهید تقدیم انقلاب کردند. از بچگی با این اعتقادات
شیرینی شهادت و عطش عشق به وطن در زندگی شهید غیاث آبادی موج می زد
/> شهید غیاث آبادی در 6 دی ماه سال 65 در منطقه شلمچه به آرزوی دیرینه خود رسید و جام شهادت را نوشید و پیکر پاکش 10 روز پس از شهادت توسط همرزمانش تفحص و به زادگاهش بازگشت و در میان خیل عظیم همشهریان تشیع و به خاک سپرده شد. فرازی از وصیت نامه شهید حسین غیاث آبادی ؛ دلاور شهید ما چه زیبا پدر، مادر و همسر خود را مخاطب قرار داده و وصیت می کند؛ ای پدر و مادر عزیزم، ای معلمان و مربیان من
الوداع خاطره ها/ روزهایی که دیگر تکرار نمی شود *محمدحسین فلاح*
آسانی شب نمیشد، وقتی از خانه خارج میشدیم هوای پاکیزه در انتظارمان بود و مسیر مدرسه را هم با آرامش خاطر، پیاده طی می کردیم، در شهر ما فقط یک دبستان بود و همه در آنجا ثبت نام می کردند. اون روزها وقتی برف میبارید بابا و برادر بزرگترمان با پارو به پشت بام می رفتند تا برف ها را بروبند و مادر هم سفارش می کرد که برف ها را روی سر مردم نریزید و پشت در اتاق هم انباشته نکنید. اون روزها کمتر کسی می
روایت زندگی بازماندگان در آشیانه
مادرش آن زمان خواب بوده، بچه ها را نجات می دهد اما خودش زیر آوار می ماند. نرگس تا دو سال پیش از پدرش خبری نداشت. خواهر و برادرش از او خبر داشتند چون همه در بم بودند؛ پدرش معتاد است و در مرکز ترک اعتیاد زندگی می کند و او تا به حال دو بار او را دیده و میلی ندارد که با او زندگی کند. نرگس معمولا از روز زلزله نمی پرسد. حتی هنوز درست نمی داند از اعضای فامیل چه کسانی را از دست داده
حقوق نماینده مجلسی که پایان ماه کم می آید!
کار را انجام دهد. 120 هزار تومان حقوق درماه دریافت می کردم یادم می آید در این 5 سال حق التدریس تنها یک سال ساعت های کامل دادند. سال های پس از آن را با 18 یا 16 ساعت، 100 تا 120 هزارتومان حقوق در ماه می گرفتم. حتی یک بار که برای گرفتن ساعت اضافه رفتم آقایی که آن جا بودند من گفتم مدرسه گنجایش این را دارد که من ساعت اضافی بگیرم من تا ساعت 2 هرروز این جا هستم و 4 روز در هفته نیز
هیأت هایی که به سوریه ختم شد
برایشان سنگین است. مادر آن ها می گوید: زینب با اینکه چهار سال بیشتر ندارد اما می داند پدرش شهید شده. آمد معراج شهدا و پیکر پدرش را دید. وقتی رفتیم خانه خیلی بهانه گیری کرد و گریه می کرد و می گفت: مامان من بابایم را دیدم. بابا خواب بود. بابا شهید شده. خدا آدم خوب ها را خیلی دوست دارد. بابا من هم خیلی خوب بوده. من هم می گفتم: بابای تو پیش خدا و پیش فرشته ها رفته است. زینب خیلی گریه کرد. به او گفتم
خیلی خوشم آمد که آدم خاکی است و سطح خانواده اش مثل خانواده من بود و غیرتی بودنش جذبم کرد. فقط و فقط در ...
می زدند و فرار می کردند. یک بار هم یکی شان یک لگد به صورتم زده بود که خیلی کبود شده بود. *پدرم دو بار به سربازی رفت پدرم دو سال در برف و زمستان و سرمای سخت آن سال ها خدمت سربازی رفت. آن سال ها جنگ در افغانستان شدت گرفته بود. پدرم تعریف می کرد زمستان ها برف تا کمر بود و ما تا شب در سرما درگیر بودیم. شب ها هم به منبر روستاها پناهنده می شدیم. لباس های خیس مان را که آویزان می کردیم
سه مردی که برای دزدین دختر 14 ساله از دیوار خانه رفتند تو تا بدزدنش+عکس
حمله کردند به ناچار چاقو کشیدم و آنها را زدم.اما قصدکشتن آنها را نداشتم. وقتی به خودم آمدم که رمضان مرده بود و علی اصغر هم نیمه جان بود. این مرد در شعبه 71 دادگاه کیفری سابق استان تهران پای میز محاکمه ایستاد و در آن جلسه مادر قربانی گفت: وقتی پسرم یزدان با دختر فریبرز ازدواج کرد اختلاف های ما شروع شد. دختر فریبرز قهر کرد و به خانه پدرش رفت و پسرانم برای بازگرداندن او به خانه فریبرز رفتند
حکایت مادری که با فرزندان دوقلویش حافظ کل قرآن شدند+تصاویر
ابتدای برایشان سخت بود چون بچه بودند و می خواستند بازی کنند ولی من آنها را ترغیب می کردم و از خوبی ها و از اثرات حفظ قرآن برایشان می گفتم، البته آنها می گفتند تو چرا خودت حفظ نمی کنی و چرا خودت شروع نمی کنی؟! خواسته بچه ها از شما دقیقاً چه بود؟ بچه ها روخوانی قرآن را بلد بودند و هرصفحه و هر مقداری که حفظ می کردند برایشان کتاب جایزه می گرفتم. یک روز پسرم به من گفت که تو هم بیا
روزی جواد جلوی آنها که چهارشنبه های سفید را به راه انداختند خواهد گرفت
برای این شهدا تصور کرد. شهید مدافع حرم جواد محمدی چهارمین شهید مدافع حرم شهر درچه است که پنج شنبه 11 خرداد ماه 96 به سوریه رفت و سه شنبه 16 خرداد ماه 96 با اصابت گلوله به پا و پهلویش همزمان با 11 ماه مبارک رمضان به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از گذشت 25 روز چشم انتظاری، پیدا شد. و به وطن بازگشت. امروز پای صحبت های همسر شهید برای پایگاه خبری مشرق نیوز نشسته ایم. و ایشان گذری کوتاه از
صبحدم غم بم ...
شیشه عمر بیش از 40 هزار نفر شکست. محدثه از ته دل آه سردی کشید و آرام شروع به سخن گفتن کرد او مصمم از خاطره های تلخ زلزله بم با من سخن گفت. شب سردی بود، بچه ها را حمام کردم و لباس پوشاندم، انگشتر و النگوهای فاطمه و محبوبه را دست شان کردم و برای رفتن به مهمانی آماده شدیم. وی ادامه داد: پسرم میثم کلاس پنجم دبستان بود، فاطمه هم کلاس دومی بود و محبوبه عزیزم چهار سال و نیم داشت، یادم می
تنبیه کودک توسط معلم، داستانی غمناک
را از والدین خود پنهان کرده و به آنها بگوید که در حین بازی به زمین خورده است! بعد از پایان ساعت مدرسه، زمانی که مادر نیما برای بردن فرزندش به مدرسه مراجعه می کند، با صورت ورم کرده فرزندش مواجه شده و پس از پرس وجو متوجه واقعیت پیش آمده می شود. این اتفاق وقتی جالب ترمی شود که مسئولان مدرسه برای سرهم آوردن ماجرا، مادر نیما را دلداری داده و به او می گویند برای این که پدر دانش آموز از این
خانم معلم مُردِ!
جا کانون زلزله بود اما کسی توجهی نمی کند. اینها را خانم نظری می گوید، دلش پر است: من کودکی و جوانی ام در جنگ گذشت، الان در میانسالی، باید در این شرایط زندگی کنم. 24 سال زحمت کشیدم، همه اش درچند ثانیه به هوا رفت. خانه شان پشت بیمارستان تخریب شده شهدا بود، 180متر: سه سال دیگر همسرم بازنشسته می شود، از کجا بیاورم خانه ام را درست کنم؟ خانم حسینی هم همین وضع را دارد: خانه ما مسکن مهر کارمندی
رییس سازمان فرهنگی هنری با خانواده 2 شهید ارمنی دیدار کرد
به ما عطا کرد که خدمت شما برسیم و بگویم که قدردان شما هستیم. شهید ویگن گاراپیدی در سال 1344 در روستای خاکباد از توابع الیگودرز به دنیا آمد و تا زمان فوت پدرش در این روستا زندگی می کردند. ویگن در سال 1365 در 21 سالگی پس از چند ماه دوره آموزشی در پادگان لویزان به لشکر 21 حمزه در دهلران و سپس موسیان منتقل شد. ویگن گاراپیدی اوایل اسفند ماه 1365 به جبهه رفت و اوایل فرودین ماه 1366 در منطقه
با پرواز VIP عازم بهشت شد
اول خدمت به پدر و مادر و بعد هم ما که خانواده اش که ما بودیم, بود و برای خودش کار خاصی می کرد. همیشه سعی می کرد که خدمت گزار مردم باشد. ** اولین بار سال 60 جبهه رفتند ؟ سال 60 که ما ازدواج کردیم چند ماه بعد که از طرف نظام وظیفه فراخوان شدند, سربازی را در جبهه گذراند و بعد از اتمام سربازی به عنوان بسیجی فعال مرتب به جبهه رفت و آمد داشت. یادم می آید عملیات والفجر8 او در مقطعی
آیت الله منتظری چگونه پدری بود؟ / روایت فرزند مرحوم منتظری از فضای انقلاب خانه و رابطه پدر و مادرش/ ...
بحث های تاریخی درخصوص زندگی آیت الله منتظری هنوز هم از گردوغبارهای سیاسی رها نشده است. هشت سال از روز درگذشت این شخصیت انقلابی و حوزوی می گذرد و این بار به این بهانه با پسر دوم و فرزند چهارم آیت الله منتظری، احمد منتظری به گفت وگو نشستیم تا یک زندگی سراسر مبارزه را از منظری دیگر به نظاره بنشینیم. در ادامه متن گفت وگوی روزنامه شرق با احمد منتظری را می خوانید: با خانواده آیت
صاحبان تفکر "ژن خوب" نژاد پرستند
با خشم شب آن جا آشنا شدم، یک بار خواب بودم صدای انفجاری آمد و به ما گفتند بدوید من فقط یادم می آید که می دویدم. * ارتباط خیلی خوبی با پدرتان دارید؟ - بله و به این دلیل که سنمان هم با حاج آقا نزدیک است . * اختلاف سنی شما با پدرتان چقدر است؟ - حاج آقا متولد سال 1342 هستند و من 66 و به این علت رابطه ما از کودکی رفاقتی بوده است. البته وقتی با پدرم صحبت می
شهیدی که مادرش را با شالی از کربلا شفا داد
وارث: مادر شهید می گفت: نزدیک محرم بود که من پایم شکست و در خانه افتاده بودم و دکتر ها گفتند که به سختی خوب می شود... یک روز دلم شکست و گفتم: خدایا من به مسجد می رفتم سبزی پاک می کردم، فرش ها را جارو می زدم و کارهای هیئت را انجام می دادم... اما الان خانه نشین شده ام.... شب به شهید خودم متوسل شدم و خوابم برد... درعالم خواب دیدم که محمدم با عده ای از رفقای خودش که شهید شده اند
احمد محمود به روایت پسرش، بابک اعطا/ بار دیگر نویسنده ای که خوب نشناختیمش
به دیدن او می آمدند، هنوز مادر را به یاد دارند که چگونه از آنان پذیرایی می کرد. مادر با مردی زندگی می کرد که ناگهان بیست تا مهمان برایش می رسید. البته بیشتر دورهمی های ما خانوادگی بود ولی معاشرت های دوستانه هم داشتیم ولی نزدیک ترین دوستان پدر آقای دولت آبادی و آقای دکتر یونسی بودند و مرتب با آنان رفت و آمد داشت. ولی به جز اینها به عنوان یک نویسنده آمد و شدهایی داشت، خیلی ها دوست داشتند درباره برخی
داغ دل های همسر شهید کشاورز به مناسبت سالروز عملیات کربلای 4
کنم، بعد بروم . تا وقتی که مصطفی خوابش برد روی سینه پدرش نشسته بود و چشم های او را غرق بوسه می کرد، خیلی برایم عجیب بود چون اولین باری نبود که باید پدر از او جدا می شد. با خودم گفتم: خدایا این بوسه ها چه رمز و رازی دارد؟ جواب این سؤال را وقتی فهمیدم که شهید کشاورز از ناحیه دو چشم مصدوم و مجروح شد و بینایی خود را کامل از دست داد . شهید یار محمد کشاورز بر اثر اثرات شیمایی شدید در تاریخ چهارم فروردین ماه سال 86 به شهادت رسید، روحش شاد. انتهای پیام/
غرق شدن در هوای شرجی شهر
آقا با این ستاره ها می شود راه پیدا کرد . در دستان مردم پوسترهایی را با طرح هایی از شهدای غواص می توان دید. برخی ها برای فرار از گرمای آفتاب به همین پوسترها پناه آورده اند و پوسترهای شهدا را روی سرشان سایه بان کرده اند. نگاه که می کنم می بینم هنوز زیر سایۀ شهداییم و هنوز باید به آن ها پناه ببریم. مردم از هر طرف دارند به سمت میدان می آیند. از دور جانبازی را می بینم که جای خالی پایش بین دو عصا حکایت
پس از 31 سال پسرم را یافتم
به گزارش ایثار ،مادر شهید صبوری در طرح سپاس چهاردانگه به روی سن دعوت شد و ضمن گرامیداشت یاد و خاطره امام شهدا گفت :31 سال گذشت تا پسرم را یافتم ،پسرم 17 ساله ،محصل در رشته علوم انسانی بود .یک روز پس از آمدن از مدرسه دو زانو مقابلم نشست واز من خواست رضایت به رفتنش بدهم ،مادر شهید در ادامه افزود :میدانستم که همکلاسی هایش عازم جبهه شده اند ،فرزندم قرار بود چهل روزه برود و برگردد اما 31 سال از رفتنش
نصف روز دخترم و نصف روز پسر
برایشان توضیح دادم و مجابشان کردم. حالا اما بچه ام با پنهان کاری در مدرسه درس می خواند چون اگر والدین بچه های دیگر بفهمند ترنس است، نمی گذارند در مدرسه بماند و مجبور است غیرحضوری درس بخواند. فامیل، اوایل خیلی انگ به ما زدند. گفتند ببینید فلانی چه روشنفکر شده یا این که لابد چه گناهی کرده که خدا بچه اینجوری نصیبش کرده. اما خدا بچه خوبی نصیبم کرده و خیلی از داشتنش خوشحالم. شاهین که هنوز جسم دخترانه
قصه قدیمی کودکانه، زنان کوچک
فهمیدند مادرشان زیر بالش های هر کدام از آنها یک کتاب به عنوان هدیه گذاشته است. همگی رفتند تا به مادرشان تبریک بگویند. اما مادرشان نبود. حنا گفت: یک گدای بدبختی آمد و مادرتان فوری رفت تا ببیند به چی احتیاج دارد. همه هدیه هایشان را برای مادرشان آماده کردند و منتظر شدند تا خانم مارچ بیاید. وقتی خانم مارچ آمد دخترها همه به مادرشان کریسمس را تبریک گفتند و به طرف میز صبحانه رفتند. خانم مارچ نیز به آنها تبریک
همه از چشم پاکی رسول می گفتند
اندازه تلاش می کرد تا کار شهدا راه بیافتد. شهادت ایشان یکی از تلخ ترین اتفاقاتی بود که در این کار برایم پیش آمد. رسول فقط رفیق من است وی کتاب رفیق مثل رسول را اولین اثر مکتوب در خصوص زندگی شهید خلیلی دانست و بیان کرد: این کتاب در 192 صفحه نوشته شد. شهید خلیلی مجموعه ای یادداشت، دست نوشته و خاطرات دارد که آن را ثبت کرده است. در ابتدا بیشتر به دنبال این بودم که کتاب را از زبان مادر
رضایت مادر شرط دفاع از حرم
برای توست، در حالی که من چنین لیاقتی ندارم و قباله آن را بدهد، من پیش تو می آیم و می گویم مادر این قباله بهشت را خدا داده، ولی اگر تو بگویی نرو، به خدا می گویم مادرم اجازه نداده. خیلی دوستت دارم، فکر کردی من همین طور می روم، جایی کار داشتم، آنتن نمی داد. چطور شد راضی شدید سوریه برود؟ اربعین سال 93 رفته بود کربلا. چند وقتی از کربلا برگشته بود که یک شب پیام داد و گفت برای آخرین بار امشب