سایر منابع:
سایر خبرها
امیدوارم روزی اتومبیل ایرانی تولید کنم
خودروسازی و طراحی خودروی رضوانی شد. این شرکت برای اشخاص به صورت خصوصی خودرو طراحی می کند. با این خودرو ساز ایرانی فعال در کشور آمریکا گفتگو کرده ایم. *** آقای رضوانی لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمایید کارتان در صنعت خودرو سازی از کجا شروع شد؟ من فردیس رضوانی متولد تهران هستم. سال 1983 زمانی که 9 سالم بود به همراه پدر و مادرم برای زندگی به آمریکا سفر کردیم. سال 2006 اولین کار
هوندا CR-V مدل 2015، در راه ایران
بازار ایران با دو تیپ متفاوت EX و EX-L عرضه شود که تجهیزات موجود در هر کدام از آن ها در مندرجات ذیل مشخص گردیده است. چراغ های روشنایی در روز (DRL) سانروف برقی دکمه ECON جهت مصرف بهینه سوخت فرمان الکتریکی حساس به سرعت کروز کنترل به همراه سوئیچ قطع و وصل آن بر روی فرمان فرمان با پوشش چرمی (فقط در تیپ EX-L) آینه عقب
تلخ و شیرین زندگی یک زوج خبرنگار+عکس
خبر آمده و هوایش را داشته باش. من هم فکر کردم برادرزاده اش یک آقاست و الکی گفتم باشه هوایش را دارم. اما یکبار که وارد تحریریه شدم و خانم شریفی مقدم خودش را معرفی کرد تازه فهمیدم دوستم ایشان را می گفت و از همان جا بود که فکر ازدواج با خانم شریفی به ذهنم افتاد و مراقبت های ویژه آغاز شد. در نهایت هم سال 82 باهم ازدواج کردیم. کار خبر آدم را معتاد می کند یک روز خلوت خانواده این
شمارش معکوس برای اعدام گرگ های زرد
، داخل خودرو مرا مورد آزارهای وحشیانه قرار دادند. دختر جوان ادامه داد: 2 جوان شیطان صفت سپس در نیمه های شب، مرا به مشهد بازگرداندند و در وضعیتی وخیم و شرم آور، در میدان تلویزیون رهایم کردند اما من به دلیل شرایط خاص روحی و روانی و ترس از مرگ، نتوانستم چهره متجاوزان به عنف را به خاطر بسپارم فقط می دانم که تاکسی آن ها پژو 405 بود. در حالی که تحقیقات پلیس با صدور دستوری از سوی سرهنگ کارآگاه حسین
ضرورت سرمایه گذاری برای بهبود جاده های استان/ بیش از 90 درصد شهروندان مقررات رانندگی را در جاده ها رعایت ...
و باید با افرادی که قوانین را رعایت نمی کنند برخورد قانونی شود. سرهنگ حسن فرجی، رییس پلیس سابق پلیس راه استان در مراسم تودیع خود گفت: 8 درصد ناوگان باری کشور در آذربایجان شرقی است و 38 هزار راننده باری و 7 هزار راننده سواری در استان داریم. وی افزود: 4 هزار وسیله نقلیه باری، 289 شرکت باربری، 50 شرکت حمل و نقل بین المللی در استان وجود دارد. وی خاطرنشان کرد: شاهد 24 درصد کاهش حوادث درون شهری و برون شهری در استان نسبت به سال گذشته بودیم.
آزادی مهران را زیر آتش شدید دشمن مخابره کردم
زمان جو رادیو بسیار آشفته بود و عناصر حزب توده، منافقین و بهایی ها در آن نفوذ داشتند. پس از مدتی رادیو وضعیت بهتری پیدا کرد. سال 59 که جنگ شروع شد احساس کردیم که رادیو دیگر جواب نمی دهد و باید کار را گسترش دهیم. این بود که در مشورت با رضا انصاریان و سپاه قرار شد گروه تلویزیونی سپاه هم راه اندازی شود. با گروه سپاه صدا و سیما همکاری داشتیم و پس از گذراندن دوره های آموزشی به همراه 10 نفر دیگر دوره
تلخ و شیرینی های زندگی زوج خبرنگار + تصویر
دوربین می ایستم هر موقع دستم را تکان دادم ارتباط برقرار شده و شما حرفهایت را شروع کن. یک لحظه جمعیت شروع کرد با صدای بلند شعار دادن و این همکار ما کلا حواسش پرت شد. نگو همان لحظه گوینده هم مرا صدا کرده و می گوید ارتباط زنده برقرار است. حالا همان موقع هم من بی خبر از این موضوع عینک دودی م را در می آورم و می زنم و به بچه ها می گویم: چطوره؟ خوبه؟ بعد همه این ها روی آنتن پخش شد. بعد از گفتن این
ولوو ها... و جاده ها
اخبار خودرو -جاده ها همیشه بوی کامیون می دهند و صدای غرش آنها همیشه در جمجمه کوه ها در حال غلیان کردن است. جاده ها صمیمی ترین یار، رفیق و همراه کامیون ها هستند، آنها را می شناسند و به قژقژ کشیده شدن لاستیک های آنها به روی آسفالت ها آشنایند و به یاد دارند که چه کامیون هایی تاکنون از کمرکش گردنه ها گذشته و روزگار و عمر خود را در جاده های پرت و دور افتاده سپری کرده اند، بی آنکه کسی از
سعید و وحید شیخ زاده :بچه معروف های خجالتی (عکس)
تلویزیون کار نمی کردم. شرایطی هم ایجاد شد که دیگر چندان رغبتی به حضور جلوی دوربین نداشتم اما بعد از آن مدت دوری، انگار چیزی خون مرا به جوش می آورد که حتما باید بروم و کار کنم. حس می کردم اگر کار نکنم حالم بد است. نقطه سر خط سعید: من و وحید در این سال ها خیلی کارها انجام دادیم. هر دوی ما مدتی بیزینس کردیم. حتی من شخصا مدتی در یک شرکت حمل و نقل بین المللی بودم اما در هر حال باز برگشته
خدایا شهادت در کنار برادران افغانی را نصیبم کن
. ولی دیدم دوباره به داخل حیاط آمد و گفت: این کفش خیلی رئیسی شد. شروع کرد کف کفش ها را داخل باغچه منزل به خاک و گل مالیدن تا این که کفش ها از حالت براقیت خارج شد. سپس به طرف منزل امام جمعه حرکت کرد . علی پردل زیارت نیابتی یک دفعه خستگی روحی شدیدی پیدا کرده بودم و خیلی مایل بودم که به زیارت حضرت معصومه (س) بروم تا تسکین پیدا کنم. به دفتر آقای ناصری مراجعه کرده و
بررسی آسیب های مادی شدن تلاوت/ توصیه پیشکسوت قرآنی به گروه های تواشیح/ کدام قاری فضیل ابن عیاض را دگرگون ...
فرمایند که فإنه سیجیء أقوام من بعدی یرجعون القرآن ترجیع الغناء والرهبانیة بعد از من به زودی اقوامی می آیند که قرآن را به صورت غنا و آهنگ قرائت می کنند، این نوع قرآن خواندن به سمت آسمان نمی رود. در ادامه همین روایت می فرمایند، افرادی که قرآن را اینگونه می خوانند و راضی به این نوع قرائت هستند قلوبهم وقلوب من یعجبهم شأنهم یعنی دل های آنها واژگون است و راه را اشتباه می روند. جلو انحراف ها زمانی
گفت وگو با تنها بازمانده حادثه مزار شریف که پیکر شهید ریگی نجاتش داد
و به سمت جلو قرار دادم، در همین لحظات پیکر یکی از بچه ها که بعد فهمیدم شهید ریگی بوده روی من افتاد و مرا پوشش داد و طالبان بعد از حدود 50 تا 60 شلیک اتاق را ترک کردند. پس از اینکه اطمینان حاصل کردم کسی در اتاق نیست و در حالی که پایم تیر خورده بود پیکر شهید ریگی را که روی من افتاده بود، کنار زدم و از جایم به سختی بلند شدم. داخل حیات را نگاه کردم و از اطمینان از امنیت کنسولگری
80 فقره جیب بری در اتوبوس های تندرو
کنند. تلاش های افسران تجسس چند روز ادامه یافت تا اینکه چند روز قبل یکی از مالباختگان دوان دوان خود را به کلانتری رساند و گفت جوانی را که چند دقیقه قبل کیف پولش را سرقت کرده بود، سوار اتوبوس دیده است. به این ترتیب گروهی از مأموران خود را به اتوبوسی که جیب برها داخل آن بودند رساندند اما 2 متهم با دیدن مأموران از اتوبوس پیاده شدند و پا به فرار گذاشتند. آنها قصد داشتند با استفاده از ازدحام
دام پلیس قلابی برای توریست های عراقی
یک مهمانپذیر در مرکز تهران برد و به مدیر آنجا خودش را لیدر معرفی کرد. وی ادامه داد: من نیز به زبان فارسی مسلط بودم فقط نمی توانستم به خوبی صحبت کنم. پس از آن مدیر مهمانپذیر، مدارک و پاسپورت های ما را به همراه 100 دلار گرفت و اتاقی را تحویل من و دوستانم داد. وی گفت: قرار شد آن روز استراحت کنیم و فردا راننده پراید که خودش را مهرداد معرفی کرده بود دنبال ما بیاید و با ماشین من و دوستم را در
خاطرۀ تکان دهنده از یک شهید گمنام
ها برسند. وقتی رسیدند نزدیک تانک ها، شروع به شلیک کردند. از آن طرف هم یک تیر بار تانک بود که دائم به طرف بچه ها شلیک می کرد. ناچار تغییر موضع دادیم. از بی سیم اعلام کردند که پرویز امیری شهید شد! برای من که مدتی با او بودم این خبر خیلی سنگین بود. حسابی گیج شده بودم. چون دوران مدرسه و رشد و بلوغ مان با هم بود. در همان حین خود من سه تا گلوله خوردم. مرا به پشت خط آوردند. بعد از مدتی
به بهانه تشییع گسترده شهدای غواصی که خودشان اصل موضوعند پنج کتاب خواندنی برای صد و هفتاد و پنج غواص
گردد. کتاب حائز رتبه اول کتاب دفاع مقدس، ادبیات دفاع مقدس و جشنواره ایثار، ادب و پایداری 1379 شده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم: ... دریکی از میدان های خرمشهر، منتظر ماشین ایستادم که تا مقر گردان بروم. اولین تویوتایی که رد شد، نگه داشت. تویوتا، مال لشکر 27 حضرت رسول (ص) تهران بود و دو نفر در آن سوار بودند. در جلو را باز کرد و مرا کنارش نشاند. بعد از سلام و احوال پرسی
برخی در برابر انگیزه ام برای آباد کردن ورزقان، سنگ اندازی کردند
حدود سه ماه بعد از شروع به کار شورای چهارم در ورزقان آغاز کرده، اقدامات زیادی در خصوص آبادانی شهر زلزله زده ورزقان اجرایی کرده است، مصاحبه آناج را با وی در زیر می خوانید: آناج: کمک صدمیلیون تومانی شهردار تبریز به شما بابت چه کاری بود و چگونه صرف شد؟ همانطور که می دانید شورای شهر تبریز به مناسبت دومین سالگرد زلزله ارسباران، قبول کردند مبلغی را که بنده به عنوان کمک بلاعوض از
2 سارق حرفه ای؛ سرکردگان شبکه های بزرگ دزدی
دستگیر کردند. جرمت چیست؟ چند فقره انجام داده ای؟ زورگیری، سرقت و گردنبندقاپی. الان 30 تا40 شاکی دارم. چطور شد که زورگیری را شروع کردی؟ به یکی از هم جرمانم که داوود نام دارد، گفتم می خواهم متأهل شوم و پول لازم دارم. از او خواستم که به من پول قرض بدهد، اما گفت پول ندارد ولی راهی بلد است که می شود از طریق آن پول زیادی در آورد. بعد به من گفت بیا با هم برویم بیرون. من موتور را می
تلخ و شیرین خبرنگاری با چهره های آشنا
داشتم. خاطره دیگری که دارم در جریان فتنه سال 88 است. من از آلمان شاهد جریانات داخلی کشور بودم و می دیدم هر اندازه داخل ایران متشنج تر باشد، قدرت ها و رسانه های خارجی و بیگانه بیشتر خوشحال می شوند. من خارج از جلسه حکام آژانس بودم و تیم ایرانی هم در حال مذاکره و رایزنی بود که ناگهان تصویر کشته شدن ندا آقا سلطان همه جا پخش شد. من آن روز دیدم که چه فشار سنگینی بر دیپلماسی ایران و تیم مذاکره کننده
یک اسم، انگیزه 62 سال کار قدیمی ترین خبرنگار کرمانشاهی
داشت و برای پر کردن این یک صفحه، اخبار را هر شب، ساعت 20 توسط شرکت اتوبوسرانی "گیتی نورد" که آن موقع روبه روی دفتر روزنامه در محل دروازه دولت اصفهان قرار داشت برای تهران می فرستادیم و نماینده روزنامه در تهران در محل گاراژ اتوبوس ها، خبرها را تحویل می گرفت و خبرها برای صبح روز بعد در روزنامه چاپ می شد. تا سال 1340 در روزنامه اطلاعات کار کردم و بعد از آن به تهران رفتم و در روزنامه کیهان
اوقات فراغت؛ تربیتی غیررسمی
تحصیلی جدید، همراه با برنامه های فشرده را پشت سر گذاشته است، در تابستان قرار است فعالیتی با کمی جنبه های فراغت آمیز به معنای مثبت و فعال کلمه را بگذراند. بنابراین وقتی که ما از اوقات فراغت یا تعطیلات در تابستان صحبت می کنیم با توجه به شرایط اقلیمی کشور، باید بین فراغت و تحصیل کودکان برنامه ریزی متفاوتی ایجاد کنیم. به این معنا که بخشی از اوقات فراغت یا تعطیلات برای تجدید قوا و شروع سال تحصیلی بعد
روایت علی خوش لفظ از عملیات رمضان
و بقیه به دلیل عرض کم کانال پشت سرشان. نفرات جلویی فقط نارنجک می انداختند و سنگر به سنگر را پاک سازی می کردند یا خودشان مجروح یا شهید می شدند. بعد از یک ساعت درگیری، از نفرات جلویی قریب هفتاد نفر شهید و مجروح شدند، اما راه برای گسترش خط به سمت راست باز شد. وقتی کسی شهید یا مجروح می شد همان جا داخل کانال می مان و بقیه از روی پیکرش به سمت جلو حرکت می کردند.هر چه جلوتر می رفتیم کانال از انبوه جنازه
از تغییر تویئت روحانی و دستور وام 10میلیونی ازدواج تا آواز خوانی ضرغامی و راز پرسپولیسی نشدن سیدجلال
***شکایت وزارت ارشاد از وطن امروز وزارت ارشاد از روزنامه وطن امروز به اتهام انتشار اسناد دولتی و محرمانه شکایت کرد. یک پایگاه خبری مدعی شد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از روزنامه وطن امروز به دلیل انتشار اسناد دولتی و محرمانه شکایت کرده است . براساس خبر سایت ناطقان ، این شکایت روز 12 مرداد ماه جاری در دادسرای عمومی و انقلاب تهران ثبت شده و علت آن انتشار و افشای نامه محرمانه وزارت ارشاد به مدیران رسانه ها در
شهیدی که پیکرش بااسید هم ازبین نرفت
، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد. * بارزترین خصوصیات او چه بود؟ بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤالهای زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این
راز قتل معلم بازنشسته در سینه شاگرد قدیمی
کرده بود و همین باعث شد که برای سرقت آنها وسوسه شویم. همراه دوستم سوار ماشین شدیم و از راننده خواستیم ما را به یکی از روستاهای اطراف ببرد. وقتی به محلی خلوت رسیدیم، با چاقو او را تهدید کردم و خواستم از ماشین پیاده شود اما او مقاومت کرد و گفت که مرا می شناسد. وقتی راننده مرا به اسم صدا کرد، یادم آمد که او معلم من در دوران کودکی بود. او مرا شناخته بود و می توانست باعث دستگیری ام شود. به
کنکاشی در ماجرای مک فارلین
شد. پس از این کودتا، بیست و پنج سال، رابطه ای عمیق و استراتژیک میان شاه و مقامات کاخ سفید برقرار شد. دوره ای که با سرکوب و خشونت در داخل کشور همراه بود و در سایه حمایت امریکا از رژیم شاه آزادی خواهان ایرانی اعم مذهبی و غیر مذهبی سرکوب می شدند. انقلاب اسلامی ایران مهر پایانی بر این رابطه استراتژیک نهاد و طبیعتا جمهوری اسلامی و مردم ایران به دلیل حمایت های بی دریغ امریکا از شاه و تجربه تلخ دخالت
آیت الله شهید مرتضی مطهری ، از تولد تا شهادت
انتظار تعبیر نشسته و آثار آن را نیز به زودی در وجود او دریافته است . تفاوت آشکار او با دیگر کودکان همسن و سال ، گرایش او به نماز در سنین سه چهار سالگی و عشق و علاقه وافر او به یادگیری ، اولین نشانه های تعبیر آن رؤیای صادقه بود. مرتضی اولین گامهای آموزشی خود را به سوی مکتبخانه شیخ علی قلی و نیز نزد پدر برداشت و به یادگیری قرآن و خواندن و نوشتن پرداخت . او به سال 1313 و در سن پانزده سالگی برای ادامه
کوتاه و گویا 4
حسین معلم، معلم و نویسنده الف) خاطره: معلّم مدّتی بود که هوس کرده بودم بروم مدرسة ابتداییِ ده را ببینم که بیش از چهل سال قبل در آن جا درس می خواندم. وقتی وارد مدرسه شدم، اصلاً توجّهی به قسمتِ نو ساز آن نکردم و یکراست رفتم سراغ آن قسمت که قدیمی ساز بود. روبروی کلاس ها قبل از حیاط وسیع مدرسه دو باغچة بزرگ بود که هرکدام سه درخت سرو داشت و سطح زمین آن را لایة سبزی از چمن پوشانده بود. بعد نمای آجری ساختمان دیده می شد که اسکلت خشت و گلی خود را با آجر های کهنه و رنگ و رو رفتة رو کار مخفی می داشت. سپس از چپ به راست، کلاس های اوّل تا پنجم دیده می شد که یکی پس از دیگری ساخته شده بود. همة کلاس ها نسبتاً بزرگ بود، با سقف های هلالی بلند و در و پنجره های کهنه و رنگ باخته که از تسمه های نازک آهن ساخته شده بود. و دیوار های گچی درون کلاس ها که گَرد و خاک سال ها تلاش سپیدیشان را خاک آلود کرده بود. و کف کلاس ها که با آجرهای چهار گوش قدیمی فرش شده بود. و سر انجام، مهمترین جای کلاس یعنی نزدیک درِ ورودی تخته سیاهی بود که حالا رنگ سبز آن را پوشانده بود، و میز و صندلی آقا معلّم که هنوز در کنار آن دیده می شد. بعد از این که نگاهی کلّی به همة ساختمان انداختم، ابتدا رفتم سراغ کلاس اوّل: آرام و آهسته در را باز کردم؛ میز ها و نیمکت ها درست مثل گذشته در سه ردیف چیده شده بود. خیلی آرام و آهسته وارد کلاس شدم و رفتم میز دوّم نشستم و نگاهم را دوختم به تخته سیاه و میز آقا معلّم. سپس خود را به خیال سپردم و برگشتم به حدود چهل سال قبل و این صحنه را به یاد آوردم: آقا معلّم وارد کلاس شد. وپس از سلام واحترام بچّه ها، همه را خوب نگاه کرد. بعد رو به من کرد و گفت: حسین! بالاخره یاد گرفتی اسم بابات را بنویسی؟! من با کمی تردید گفتم: بَ... بله آقا...! آقا معلّم گفت: خب! برو بنویس ببینم... من رفتم پای تخته سیاه و با خطِّ نسبتاً درشت نوشتم؛ عبّاس آقا معلّم که کنارم ایستاده بود و کنجکاوانه نگاه می کرد تا ببیند چه می نویسم با دیدنِ واژة عبّاس ، گفت: آفرین پسرم! درست نوشتی، خدا بیامرزه بابات را... بعد برخاستم و کلاس ها را یک پس از دیگری با دقّت و کنجکاوی تمام نگاه کردم تا... رسیدم به کلاس پنجم. رفتم داخل و روی نیمکتِ میز اوّل نشستم و دوباره به جایگاه آقا معلّم و تخته سیاه خیره شدم. و خیلی زود صحنه ای دیگر از آن روزها به یادم آمد: آن روز پس از پایان درس، آقا معلّم مرا صدا زد و من رفتم پای تخته سیاه. آقا معلّم گفت: حسین! بگو ببینم وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟! من خیلی سریع گفتم: آقا معلّم! اجازه می دهید جوابم را روی تخته سیاه بنویسم؟ آقا معلّم کمی مکث کرد، سپس گفت: بله! چه اشکالی داره بنویس... من پرانتزی بزرگ باز کردم و داخل آن نوشتم: معلّم آقا معلّم چشمانِ درشتش، درشت تر شد! و با تعجّب نگاهی به من انداخت و نگاهی به نوشتة روی تخته سیاه! و بعد شعری خواند که من آن روز معنایش را نفهمیدم، امّا امروز شاید: کس گفت؛ چونی چنین رنج بَر، به تعظیمِ استاد بیش از پدر؟! بگفتا؛ زد آن نقش آب و گِلم و زین تربیت یافت جان و دلم! عبدالرحمان جامی(بهارستان) * ب) درس امروز: من برای برتری و بزرگی، هیچ راهی جز راهِ معلّم نمی شناسم! 1 معلّم خوب، سخنش تعلیم و رفتارش تربیت است. 2 کوچک ترین رفتارِ معلّم از هزار نصیحتِ او مؤثّرتر است. 3 روی معلّم به آفتاب است، زیرا روی آفتاب به معلّم است! 4 به پاس احترام معلّمان، سروهای آزاد تا ابد برپا هستند!؟ 5 اگر نوازش دست های معلّم نبود، همة گل های باغ می مُردند! 6 من برای برتری و بزرگی، هیچ راهی جز راهِ معلّم نمی شناسم! 7 هر نوزادی که متولّد می شود، باری بر دوش معلّمان افزوده می شود. 8 اگر معلّم ها خوب درس بدهند، دانش آموزان خوب یاد می گیرند! 9 معلّم خوب حتّی نگاهش را بین دانش آموزان به تساوی تقسیم می کند. 10 هیچ کس مقامش والاتر و برتر از مقام معلّم نیست، از پسِ مقام نبوت(بعد از نبی، مقام معلّم بوَد بلند/ بعد از رسول، بهرِ بشر پیشوا بوَد/نیکو همّت). *البتّه صاحبان همة شغل ها محترم اند(قصّاب، بقّال، نجّار، پلیس، پرستار، دکتر، مهندس... به ویژه رفتگر زحمت کشی که با پاکیزه کردن کوچه و خیابان نان حلال به خانه می برد امّا از همه محترم تر معلّم است، زیرا همه از سفرة معلّم تغذیه کرده اند). پ) سرود:کی بود اثر...؟! ...فارابی و افلاطُن و سُقراط و ارسطو کردند به بَر، کسوت زیبای معلّم شاهانِ جهانگیر و وزیرانِ جهاندار سودند سرِ خود به کفِ پای معلّم کی بود اثر هیچ ز تقوا و ز دانش، هرگاه نبُد دانش و تقوای معلّم؟! کی بود به گیتی هنر و حکمت و صنعت، هرگاه نبُد جانِ هنرزایِ معلّم؟! کی بود نشانیّ و ترقّی و تمدّن، هرگاه نبُد فکر توانای معلّم؟! کی بود بشر این همه در اوجِ تعالی، هرگاه نبُد همّتِ والای معلّم؟! کی بود ز غوغای صنایع، اثر امروز، هرگاه نبُد جُنبشِ غوغای معلّم؟! کی بود پزشکی و دواهای شفابخش، هرگاه نبُد مُعجزِ عیسای معلّم؟! ...قاضی و مهندس نبُد و عالِمِ شاعر، هرگاه نبُد درسِ دلارای معلّم؟! *این شعر را سال ها پیش از معلّم زحمت کش و نجیبم شادروان استاد دکتر خسرو فرشید ورد گرفتم. روحش شاد. ...و با آرزوی دلخشی معلّمان(حسین معلّم) ...
خاطرات همسر امام خمینی (ره) از زندگی خصوصی تا سیاسی
. برای قبول خواستگاری حدود 10 ماه طول کشید چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم که خانه پدرم می رفتم، بعد از 1510 روز از مادربزرگم می خواستم که برگردیم. چون قم مثل امروز نبود. زمین خیابان، تا لب دیوار صحن قبرستان بود، کوچه های باریک و...، زیاد در قم نمی ماندم. به این خاطر بود که زود از قم می آمدم و آن دو ماهی که آقام مرا به زور نگهداشت، خیلی ناراحت بودم. مراحل خواستگاری شروع شد آقاجانم می
خاطرات هاشمی رفسنجانی در مورد سقوط فاو و جنگ/دفاع سردار قربانی: اشتباه کرده است !!با تحلیل های آبدوغ ...
از بدست آمدن این پیروزی ها، فرماندهان با کسب اجازه از فرمانده کل به مرخصی رفتند. ما هم رفتیم اصفهان و بعد از آن برگشتیم. چند روز به عید مانده بود که برگشتیم و بنا شد ساعت 7 و 8 در یک جلسه در قرارگاه نجف کرمانشاه شرکت کنیم. * جلسه با چه کسانی بود؟ آقایان موسوی اردبیلی و جوادی آملی به همراه فرماندهان ارتش و سپاه آمده بودند. اینها آمده بودند گزارشی بگیرند و ما هم عملیاتهای بعدی را