سایر منابع:
سایر خبرها
پای صحبت زنانی که از رابطه زناشویی خود ایدز گرفته اند
را از دست ندهد نگفته بود که مبتلا به ایدز است و حالا او هم ایدز دارد. او دارای یک دختر است، خوشبختانه دخترش به ایدز مبتلا نشده و سالم است. اما م-ع با توجه به بیماری ایدز، هپاتیتc و بیماری کبد مجبور است کار کند تا مخارج خود و دخترش را تأمین کند. با یک عکس ازدواج کردم 13ساله که بودم با یک عکس ازدواج کردم. زمانی که از مدرسه به خانه آمدم مادرم یک عکس به دست داشت و می گفت باید
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (87)
خواهید مرد. پس هر کاری دوست دارید بکنید! 13- شاید وجودم به کسی آرامش نده اما همین که وجودم رو اعصاب کسی نیست خودش کلی بهم انگیزه می ده 14- دقت کردین شیرینی فروشا عمدا یه جوری گره می زنن که نشه تو راه باز کرد! 15- سوار تاکسی شدم بعد من دو نفر دیگه سوار شدن عقب کنارم نشستن، نگا کردم دیدم رفیق بابامه... گفتم سلام آقای فلانیو اینا. با هم احوالپرسی کردیم، داشت پیاده می شد
گزارشی متفاوت از اربعین 93
اداری مالی اداره کلی دیگر بود، با دست کپه آشغالها را خالی می کرد در سطل آشغال. دوست دیگرشان خبرنگاری خوش پوش بود که بوی ادوکلن می داد، او هم جارو به دست بود و گوشه دیگر داشت آشغال ها را کپه می کرد. وقتی کار تمام شد به محمد، رفیقمان که او نیز فرزند شهید است ، گفتم این بچه ها شاید آشغال های خانه شان را دم در نگذارند اما اینجا با رغبت لجن های خیابان را تمیز می کنند. خندید و گفت، خانه پدریمان است
داستان بسیار زیبای آلزایمر مادر
منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟” گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!” خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت
خداحافظ بچه ترونی!
پیچید. صدایش پرانرژی و قوی بود. درست مثل همه ترانه هایی که از او شنیده بودم. چند بار برای نهایی کردن قرارمان برای حضور در رادیو هفت با هم حرف زده بودیم. وقتی فهمیده بود اصالتا تهرانی ام و اجدادم در بازار، بزاز بودند، راحت تر و با لحن صمیمانه تری حرف می زد. راننده، پیاده شد و به سمت احمدی آمد. سلام استاد. خم شد و دست او را بوسید. این چه کاریه؟ قربون شما. نکن این کار رو. راننده
سرایی که خانه خود آدم نمی شود
خانه و زندگی ام، بچه ها و نوه هام، حتی همسایه ها تنگ شده... بغضش می ترکد مثل بچه ای که پدر و مادرش را گم کرده است. کمی که آرام می شود سفره دلش را بدون اینکه سؤال دیگری بپرسم باز می کند: فلان منطقه را می شناسی؟ آنجا ملک دارم، خانه ام هم خیلی بزرگ است. یک پسر و 3دختر دارم. همسرم چند سال پیش از دنیا رفت. پیر شده بودم و نمی توانستم خانه و زندگی ام را اداره کنم. دیگر حساب دو دوتا چهارتایم از دستم
گزارش میدانی یک جانباز ویلچری از عاشورای 88
برایم ثابت شد. از زیر گذر سعدی - انقلاب رد شدم ولی آنقدر از این هتک حرمت نسبت به عاشورا و ارزش های انقلاب ناراحت بودم که دلم طاقت نیاورد و از طریق فرعی ها خود را به لاله زار رساندم تاببینم چه خبر است. در لاله زار آنجا که به خیابان انقلاب ختم می شد تعدادی حدود 15 الی 20 نفر را که سنگ در دست داشتند دیدم، جلوتر رفتم،لحظاتی بعد وسط آنها قرار گرفته بودم. از فرط ناراحتی بر سرشان فریاد زدم "خجالت
اعدام، کمترین مجازات برای محمدعلی طاهری است/ خواندن حمد و سوره برای متوفی را درست نمی دانستند
جمله من و پدرم و مادرم می نشستیم؛ برادرم آن زمان نبود. * این ارتباط گیری چگونه بود و آسیب هایی که متحمل شدید از چه زمانی آغاز شد؟ ارتباط گیری به این صورت بود که به ما می گفتند که چشم ها را ببندید؛ این ارتباط از سمت خدا است، اینکه حلقه ی رحمانیت عام الهی است و از این قبیل حرف ها؛ یک سری توضیحات مختصری داده می شد و گفته می شد که با این بستن چشم و ارتباط گرفتن حالتان بهتر می شود
آخرین خواسته ای که اجابت نشد!
. من عجله می کردم و می گفتم: عیسی جان! برویم، بچه ها باید بروند مدرسه. مدرسه شان دیر شده. اما او می خندید و می گفت: شاید من دیگر نتوانم بیایم تهران. لذا باید جاهائی را که حمزه را باید ببری، نشانت بدهم که اگر من نبودم به مشکلی برخورد نکنی و خودت بتوانی کارهایش را انجام بدهی. حالا که بچه را دیر آوردیم و به او رسیدگی نکردیم لااقل از این به بعد از او غافل نباشیم. خلاصه چند روزی را ماندیم و روز چهاردهم
خاکپور: در آسیا با دفاع به جایی نمی رسیم
و اگر کسی خوب نبود جایی برایش در تیم وجود نداشت. وقتی یک بچه ساعت 4 صبح در اتوبان می دود و آن وقت به پیراهنی دست پیدا می کند دیگر آن را به راحتی از دست نمی داد. من آن زمان در باشگاه های تهران بازی می کردم و عضو جوانان شاهین بودم. آن موقع تیم امیدی وجود نداشت. کاپیتان تیم جوانان بودم و با تیم بزرگسالان هم تمرین می کردم. به مدت 3 سال روی نیمکت می نشستم و فقط تمرین می کردم. خدا نصرالله عبدالهی را
از دوبله گوریل انگوری تا دوبله فیلم های هندی
شوم و به ایران می آیم به خاطر این کار است و اگر هم به آلمان می روم به خاطر مزار همسرم است و با آن حرف می زنم. وقتی هم که این جا می آیم علاوه بر کار دوبله با هم دوره هایم بسیار ارتباط دارم و می روم و آن ها را پیدا می کنم و یا سر کار می بینمشان. در همین مدت کوتاه چند بار به دیدن عطا اله کاملی رفتم ایشان از مدیران دوبلاژ خیلی خوب بودند و با هم خاطرات بسیاری را داریم. از آخرین فیلمهای موفقی هم که در
سفر حییم به انگلیس برای یافتن معادل گِل سرشور ، سنگ پا و سنجد !
نگران بودم که با مردی بداخلاق و ترشرو و بی حوصله رو به رو شدم اما وقتی تلفن کردم استقبال خوبی کرد و وقتی به خانه اش رفتم این استقبال دو چندان شد. برای من مهم بود که این مردی که را تا این اندازه در جامعه ما اهمیت داشت و به گسترش فرهنگ و دانش کمک کرده بود معرفی کنم. وی افزود: حییم در همان چند دقیقه اول مرا فوق العاده تحت تأثیر قرار داد، با رفتار و گفته هایش. و برای ما خیلی زود معلوم شد
از رابطه پنهانی تا جنایت
هم بدهم؟ من چیزی در زندگی ام ندارم. او مادر دو بچه بود. واقعا انصاف است که حالا پول بدهم؟ اگر داشته باشم می دهم در غیر این صورت خواهش می کنم دولت بپردازد. سپس متهم در جایگاه قرار گرفت. او اتهام را قبول نکرد و گفت: من چادرفروش دوره گرد هستم و از این طریق با مقتول آشنا شدم. او از من خواست برای پنجره های منزلش پرده بدوزم. وقتی برای اندازه گیری وارد خانه اش شدم، مردی را دیدم اما نفهمیدم او شوهرش است
12 میلیون ایرانی سیگاری اند
سلامت نیوز : آنطور که دود سیگار را هو می کند میان زمین و هوا، می گوید: تفننی می کشم... ژستش رو دوست دارم... نیم چرخی می زند تا راحت تر به استوانه دودزایی که در دست دارد پک بزند: مادرم نمی دونه... کلا خیلی بدش می یاد... بد شاکی می شه، برای همین خونه سیگار نمی کشم، بیرون با دوست هام، دور همی هم که باشه اگه بقیه هم بکشم من هم چند پکی می زنم. به گزارش سلامت نیوز به نقل از پانا، حرفش که
چهار جوانی که 5 میلیارد تومان سرقت کردند!
کردید؟ سر بساط مواد نشسته بودم، صادق پیشنهاد داد و ما هم چون دست مان خالی بود، مخالفت نکردیم. مشکلات زندگی زیاد بود. خرج زندگی، بیکاری و اعتیاد. اعتیاد باعث و بانی همه مشکلاتم است. چه شد که معتاد شدی؟ رفیق ناباب، هر جا که می رفتم مصرف می کردند آخر سر من هم مصرف کردم. از اینجا که بیرون رفتی می خواهی چه کار بکنی ؟ پیش زن و بچه ام و دنبال روزی حلال می روم.
اشک های دوستی در جشنواره جوانه / قرار بود محمد علیزاده هم بیاید!
داشتیم. وی خطاب به گلبن ادامه داد: من به صدای شما حسودی ام می شود ای کاش صدای حرف زدن من هم زیبا بود اما خدا همه زیبایی ها را به یک نفر نمی دهد. من یک رادیو جوانی ام علیزاده تاکید کرد: من همیشه در ماشینم رادیو گوش می دهم آن هم از نوع جوانش، اگر بین اهالی یک شبکه رادیویی دیگر هم بودم همین را می گفتم. وی همچنین مهران دوستی را عزیز خطاب کرد و قطعه بی حوصله را
بخشش های دردسرساز!
بارها در روزنامه ها از حوادثی مطلع شده ایم که فردی با خودروی امانتی دوست خود مرتکب سرقت و حتی قتل شده است و مالک خودرو پس از دستگیری، در حالی که روحش هم از ماجرا خبر نداشته، مورد اتهام این جرایم قرار گرفته است. یا فردی از طریق تلفن همراه شخصی دوستش اقدام به کلاهبرداری و ایجاد مزاحمت کرده و صاحب تلفن بی خبر از این موضوع، وقتی به پلیس احضار شده، دریافته است که سیمکارت و تلفن همراه او به عنوان وسایل ارتکاب جرم، مورد تعقیب پلیس بوده است. * پلاک گمشده علی، یکی از قربا
اس ام اس خنده دار و سرکاری
داشته باشین که : الان ابروهای پهن دوباره بین خانوما مد شده! پهن بردارین که از خانوما عقب نمونین..... تو رو خدا دست به دست بچرخونین باخبر شن! ___________________ چند وقت پیش رفته بودم عروسی واسه خودم یه گوشه نشسته بودم ، که خواننده گفت : تو که خوشگلی ، دل میبری چرا نمیرقصی !! منم دیدم خداییش راس میگه هیچی دیگه منم بلند شدم رقصیدم
حاج رجب هر روز شهید می شود
. اما معمولا بچه ها حاج آقا را بیرون می برند. حرم و. . . از همان ابتدا هم من مقداری روی ظاهر همسرم حساس بودم. من به زیبایی اهمیت می دادم. نمی گفتم دارا باشد، می گفتم: زیبا باشد. البته قبل از اینکه خبر مجروحیت حاج آقا را به من بدهند من در خواب دیدم که در حیاط نشسته ام، پدر و مادرم می خواستند بروند مکه که یک تابوت شهید مقابل من گذاشتند و گفتند پیکر حاج رجب است. یک بار هم خواب دیدم که در اتاق
نیمی از عمرم در انتظار گذشت
رفت. می گفت: دنبال من نیا، نمی خواهم آب پشت سرم بریزی. همان رفتن شد که دیگر نیامد. یکی دو بار هم به مغازه سر کوچه مان زنگ زد که به مادرم بگویید: من را حلال کند. من خجالت کشیدم که از ایشان بخواهم مرا حلال کند. برای من خیلی زحمت کشیده است. من هم پیش خودم گفتم: چه شده که او پیش خودش این حرف ها را زده است. آنجا بود که حدس زدم مظاهر شهید می شود. بالا بلند مظاهر قد بلندی
ناکامی در سرقت از هووی ثروتمند خواهر
می دانستم که هر ماه اجاره دریافت می کند، یک روز اتفاقی به پاساژی که مغازه های دامادمان آنجا است، رفتم و دیدم که وی اجاره مغازه هایش را می گیرد. با دیدن پول ها وسوسه شدم و به فکر سرقت افتادم چون مرد ثروتمند مرا می شناخت منتظر یک موقعیت مناسب بودم تا به خانه اش دستبرد بزنم بنابراین چند روز پیش خیلی اتفاقی با جوانی به نام علی که دنبال کار می گشت آشنا شدم و به او گفتم که کار پیدا کرده ام بیاید که با
رضا یزدانی به گرمی فکر می کند!
داشتیم که 6 شب بود و من هم کت چرم داشتم. 4 شب اول که سپری شد، در آستانه کنسرت شب پنجم راهی فردوسی شدم که دو کت چرم دیگر هم بخرم. آن زمان هنوز اسپانسر نداشتم. کت ها را خریدم اما موقع برگشتن در ترافیک سنگین خود کنسرت ماندم و خلاصه بچه های ارکستر روی استیج بودند و من در ترافیک. در نهایت علی اوجی به ماموران پلیس راهنمایی رانندگی، توضیح داد که من خواننده همین کنسرت هستم و با مساعدت آنها از خط ویژه خودم را به سالن رساندم. در هر صورت الان خدا را شکر برای این کت ها اسپانسر دارم چرا که کت های چرم خیلی هم گران است. ...
خاطره ای از فجایع ارتش سرخ در افغانستان؛ کشتار یک روستا برای یک سرباز!
و داماد را حنا بسته بودند و بعد همان طور آورده بودند به طویله . وقتی قرار شد به خانه بروند، پاهای آنان کثیف شده بود و دوباره تمیز کردند. دست آخر هم وقتی به طرف خانه می رفتیم، گلوله ای به سقف خانه خورد و آن را خراب کرد؛ باز هم خدا کمک کرد که کسی کشته نشد. دوباره به طویله رفتیم و همان جا بودیم که ناگهان صدای جیغ و داد و واویلا از خانه همسایه مان بلند شد. رفتیم
سران فتنه بواسطه حکم حکومتی اعدام نشدند
این به صَلاح اسلام است، موافقم ولو وظیفه خودم را حرکت تندتر تشخیص می دهم ولی حاضرم آرام تر عمل کنم برای اینکه دسته جمعی اقدام شود. اما اینکه گفتند که عده ای در منزل من می آیند و چیزی می گویند، خب آنجا هم عده ای می نشینند و می گویند خمینی کیست؟ حالا من بروم گله کنم که چرا در خانه شما چنین حرفی زده اند؟ من گفته ام دست همه مراجع را می بوسم، اهانت به مراجع را حرام می دانم ولی همه افراد را که نمی توانم
نوعروسهایی که منتظرکمک هزینه جهیزیه هستند/ چشم امید به یاری نیکوکاران
با دست بالای اتاق را نشان داد با تعارف خواست تا آنجا بنشینیم. چند دقیقه ای با حال و احوال پرسی گذشت و بعد از آوردن چای داغ، وصف حال و احوال خانواده اش و اینکه چگونه این روزها دخل و خرج زندگی با سه پسر و پنج دخترش را تامین می کند، این گونه توضیح می دهد: حدود 30 سال قبل بود که با توجه به مشکلات زندگی از قوچان به همراه بچه ها و همسرم به مشهد آمدیم و چند سالی با کارگری شوهرم و شغل مغنی گری، مخارج
شهادت در میدان هفت تیر تهران
کوچه به طرف خانه می آمد درگیری آغاز شده و در این میان چند گلوله به ماشین همسرم اصابت کرده است. او هم پیش پسرمان رفت و کمتر از سه ماه از شهادت پسرم این بار تکیه گاه زندگی ام را از دست دادم و بعد از شهادت او پسر بزرگم ویگن تکیه گاه زندگی ام شد. آرمن پسر کوچکم فقط سه سال داشت و از دست دادن پسر و همسرم در کمتر از سه ماه ضربه روحی بزرگی را به خانواده ما وارد کرد. روزها از پی هم می گذشت و ویگن
نوابغ و نوآوری های ارتش ؛به بهانه رزمایش محمد رسوال الله (ص)
من این عملیات را مادر عملیات ها می دانم. من یک سنگر داشتم که اسمش را سنگر شهدا گذاشته بودم هر کسی می رفت، خودش می دانست برنمی گردد، خدا گواه است تمام گونی های آن خونی بود و هرگاه می خواستم یک نفر دیگر را بفرستم، به دلیل اشتیاق آن ها نمی توانستم از میانشان یکی را انتخاب کنم. در این جنگ کسانی را دیدیم که بارها به حال آن ها غبطه خوردیم. رزمنده ای که در حال حمله نمازش ترک نمی شد این بود که دفاع ما را مقدس کرد، چرا که جنگ یک کلمه نفرت انگیز است اما دلیل اینکه ما آن را جشن می گیریم این است که ما نجنگیدیم، دفاع کردیم، دفاعی مقدس. انتهای پیام ...
ناگفته ها و رازهای فوتبالی محمد خاکپور
که مربی اصول فوتبال را رعایت می کند جای خود دارد و لی باید اجازه دهیم بچه رها باشد تا چیزهایی که در وجود خودش است را بروز دهد تا بتواند مسی و رونالدو شود نه بازیکنی که من مربی می خواهم و در واقع بازیکنی که خودش می خواهد، بشود.این هنر مربی است که بتواند بازیکنی که استعداد دارد را مدیریت کند و کارایی را بگیرد که خودش می خواهد. حتما تیری آنری را یادتان هستند . چیزی که از او در لیگ انگلیس یادم می آید
عروسی که لباس عروس نپوشید!+تصاویر
خواستگاری آمدند و پدر و مادرم هم اجازه دادند. لطفا خاطره ای به یاد ماندنی از شهید را برایمان نقل کنید؟ روز عروسی به دنبالم نیامد و خواهرانش دنبال من آمدند. چند وقتی بود که روستای ما شهید تازه آورده بودند می گفت اگر خانواده اش ببینند شاید ناراحت شوند. من حتی لباس عروس هم نپوشیده بودم. شهید در مقام یک همسر چه رفتاری با شما داشت ؟ عالی بود، خیلی خوب بود
سالار عقیلی: خوانندگی را کنار می گذارم
فاخر می شنویم، وجود داشت اما حالا چه؟ ما هم که دنباله رو این اساتید هستیم به تنهایی نمی توانیم کاری کنیم و باید دستی به ما کمک برساند. *اگر مایل باشید کمی فضای مصاحبه را تغییر دهیم. خانم شریعت زاده کمی درمورد رابطه کاری و تلفیق آن با رابطه خانوادگی و فرزندداری بفرمایید. شریعت زاده: سعی می کنم همه را با هم انجام دهم که نه از همسرم به عنوان اینکه شوهرم است کوتاهی در زمینه خانه