سایر منابع:
سایر خبرها
دلایل دختران مجرد برای ازدواج نکردن
دیگر، به ابعاد بیشتری از ماجرا دست پیدا کنیم. مادرم تمام عمرش را کار کرد مینای 18 ساله، منتظر نتایج کنکور است. می گوید مطمئن است در رشته دلخواهش پذیرفته می شود چون خیلی تلاش کرده و این روزها اصلا مگر ممکن است کسی دانشگاه نرود؟ سوالم را که می پرسم لبخندی می زند و می گوید: حالا که خیلی زود است. تمام دغدغه ام تا حالا کنکور بوده و اصلا به ازدواج فکر نکرده ام. و بعد از مکث کوتاهی
از دشداشه علی فقط یقه اش مانده بود
. پس از اسارت نیز دردسرهای زیادی داشتیم. تا مدت ها هر شب خواب اسارت می دیدم. یک شب خانه ی مادرم بودم. خواب دیدم عراقی آمده است و می گوید بلند شو برویم، تعطیلات تمام شده است، دوستانت نیز رفته اند. من در خواب گریه می کردم. او هم ول کن نبود. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پای مادرم را گرفته ام. منبع: مشرق + 2 - 1
عاشقانه ای از زندگی شهید چمران
همه دکتر صداش می کردند، خیلی باسواد بود... اون برای اینکه مادرم رو راضی کنه و دلش رو به دست بیاره بهش گفت، می دونم دخترتون هر روز صبح که از خواب بیدار می شه قبل از اینکه دندوناشو مسواک بزنه خدمتکارا تخت خوابشو مرتب می کردند. من پول ندارم براش خدمتکار بگیرم ولی قول میدم تا زنده ام وقتی بیدار شد، تختشو مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه اش رو روی سینی بیارم دم تخت. شاید تصور شنیدن این حرف ها از
زندگی یک زن کارتن خواب چگونه میگذرد
کنند. پرویز چقدر بهت بگم آشغال نریز. این پرویزو ببین. سه ماهه حموم نرفته. اگه تو نبودی شل و پلش کرده بودم. اجازه می گیرد تا یک نخ سیگاری بزند. حشیش را می چسباند به در بطری ماءالشعیر. یک کم از توتون های سیگار را کف دستش خالی می کند. فندکش را می گیرد ، سرش را برمی گرداند و دیگر نمی فهمم چطور آن حشیش را که اندازه یک دکمه قهوه ای است می کشد. آنقدر محکم پک می زند که زیر گونه هایش فرو می روند
مصدق فقط خواست قهرمان باشد نه مبارز
. ولی آقای مصدق بعد از 6 روز از قیام 30 تیر که آیت الله کاشانی مسبب برگرداندن مصدق به نخست وزیری بود به خط خودش با آیت الله کاشانی نامه نوشت که شما لازم نیست در کارها دخالت کنید. آیا این آزادی است؟ زمانی که قصد داشت مجلس را منحل کند کاشانی به او گفت: مجلس را منحل نکنید چون اختیارات شاه افزایش پیدا می کند و قادر می شود تو را عزل کند. گوش نکرد تاریخ نگاران علاقمند به مصدق این
نقش شبکه های اجتماعی درفتنه های آینده
سریال می سازی و به خیال خودتان پیام حجاب را در آن رمزگذاری می کنید و می خواهید مخاطب را مجاب کنید که حجاب خوب است را رمزگذاری می کنید. فرض کنید شخصیت اول این فیلم از خارج آمده و یک دفعه عاشق سرایدار امام زاده می شود و بعد متحول می شود چادر بر سر می کند. این رمز از منبع پیام صادر می شود. گیرنده چه می کند با این پیام؟ آیا گیرنده صد درصد همین طور تحویل می گیرد یا طوری دیگری رمزگشایی می کند؟ ممکن است
چرا نباید طنزنویس شد؟
عادی غریزه صیانت نفس است. پدر و مادر در فرزندشان عاشق چیزی نیستند مگر تولد دوباره خودشان. همه در هر کاری خودشان را می خواهند و بس. زن ها دنبال تحسین زیبایی شان هستند... مردها از آنها بدتر.... اسیر دست زن ها می شوند چون به خودمحوری زن ها غبطه می خورند.... یک روز گذشت و جوابی نیامد، چند نفری لیو دادند... روز بعد پیرمرد گفت: از میان حاضرین یک یوزرنیم را شانسی منشن می نمایم. بیایند برای چند سوال
بزرگمردی که مرجعیت و زعامت به دنبالش دوان بود و او در جامه زهد و تقوا از آن گریزان
حائری نقل است که: من از استاد خود، آیه الله فشارکی شنیدم که فرمود: آن هنگامی که میرزای شیرازی اوّل درگذشتند، رفتم منزل، دیدم مثل این که در دلم یک نشاطی هست! هر چه اندیشیدم، جای نشاطی نبود؛ میرزای شیرازی در گذشته، استاد و مربی من بوده... مدتی اندیشیدم ببینم کجا خراب شده، این نشاط مالِ چیست؟ بالأخره به این نتیجه رسیدم که شاید نشاط از این است که همین روزها من مرجع تقلید می شوم. بلند شدم رفتم حرم و از
شاگردی حضرت ام البنین (س) هم عالمی دارد
اسلامی. آری از دامن چنین زنانی مردان مبارز و فرزندانی تربیت شدند که نه برای دفاع از خاک وطن بلکه سال ها بعد برای دفاع از مقاومت اسلامی که در آن سوی مرزها مورد هجوم سلفی ها و استکبار جهانی قرار گرفته، پا در میدان می گذارند. مادر شهیدان مصطفی و مجتبی بختی در ادامه می گوید: همواره به حال مادران شهدا غبطه می خوردم، به حال شهدا حسادت می کردم. وقتی به بهشت رضا و گلزار شهدا می رفتم می گفتم
هومیوپاتی چیست؟
نمیکنه اولبرای همین شروع به بررسی داستان می کنه و روزی چندبار یه ذره گنه گنه می خوره و بعدا در کمال تعجب علایم بیماری مالاریا رو تو خودش میبینه. بعدش یه کار وحشتناک میکنه ! میره خودش رو در معرض نیش پشه مالاریا میذاره و در کمال تعجب میبینه که هیچ چیزیش نمیشه و مالاریا نمیگیره ! بعد از چند دفعه تکرار آزمایشهای خودش به این نتیجه میرسه که هر ماده ای که بتونه علایم بیماری را در یک فرد سالم
داستان اسارت تعداد زیادی از رزمندگان شهرضایی در عملیات والفجر مقدماتی
کنید. رزمنده دفاع مقدس گفت: آن موقع آیت منظورم را نمی فهمید که وقتی دیدم دیر می شود، جریان را به او گفتم و تازه فهمیدم آیت الله هم زخمی شده و نمی تواند حرکت کند موقعیت او را پرسیدم. عراقی ها مکالمات ما را شنود می کردند وی خاطرنشان کرد: وقتی آیت می گفت به طور مثال منور قرمز می زنم تو ببین و یک، 2، 3 می گفت و می زد من دیدم از همه طرف منور قرمز به آسمان می رود بعد رنگ آن را
چرا قله دماوند تله کابین ندارد؟!
آخر را می خوری و بازی را واگذار می کنی و فرصت داری تا دفعه بعد انتقامت را از حریف سرسختت بگیری، اما دیگر راحت می شوی و تو می مانی و یک صورت کبود و هر بار که صورت ورم کرده ات را می بینی درس بزرگی را که گرفته ای به خاطر می آوری اما اگر می خواستم همان لحظه بازی را به دماوند واگذار کنم، شاید به استقبال مرگ می رفتم چون همراهانم خودشان به اندازه کافی خسته بودند و نمی توانستند کمکم کنند. اگر درخواست کمک
صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم!
روتون مدیر گروه تئاتر پری روز شدم، با گروه های زیادی پیش از انقلاب کار می کردیم. روزی به یکی از بازیگرها گفتم چرا بد بازی می کنی؟ گفت آقا دولت امکانات نمی ده!؟ این نق زدن آنقدر خنده دار شده که ما همش می خواهیم... من اصلا منظوری هم ندارم که بگویم نهاد رسمی کارش در این زمینه ها درست است که حتما درست نیست اما شاید همه این گرفتاری ها ابعاد و عوارض همین سیاست های غلط باشد. الان دریغ ناکی درست
شاعری که به خاطر یک بیت شهیدش کردند ...
کربلا در کتابش پیاده کند، همه ی سنت ها را می تواند از کربلا استخراج کند. لذا همه ی سنت ها هم در مجلس امام حسین (ع) پیاده می شود. یک مست به مجلسی آمده بود. آمدند او را بزنند و بیرونش کنند که واعظ آن مجلس گفت: اگر هدایتش کردید کاری کرده اید، بیرون کردن که کاری ندارد. بعد از او پرسید: چای می خواهی؟ می گوید چایی به او دادم و بعد رفتم استکان را آب کشیدم. گفتم حالا با من به روضه می آیی؟ گفت: برویم، تو
از آرزو برای موهای بچه های سرطانی تا رویای دخترکی برای ریاست جمهوری
کنم هیچ بچه ای مثل من نباشد. * خداجون، آرزو دارم تا که ابرو باشم و روی چشمان زیبای یک دخترسرطانی بنشینم تا خجالت نکشد ای خدای بخشنده آرزوی مرا برآورده می کنی؟ * خدایا همه جا علف زیادی برویان تا ببعی ها گرسنه نمانند. * من یک همکلاسی دارم که مو ندارد یک روز به او گفتم تو چرا مو نداری؟ گفت: من سرطان دارم و شیمی درمانی می شوم، برای همین نباید مو داشته باشم. بعد گفت هر
تلخ و شیرین اسارت از زبان آزاده اردبیلی
چشم کار می کرد پیکر شهدا بود و نخلستان های سوخته در میان آتش و دود، تازه متوجه شدم به غیر از من و "غلامعلی" که مردی 54 ساله بود، کسی اطرافم نیست، به او "غلام عمی" می گفتم پیرمردی بسیجی از بچه های شبستر بود با اراده قوی که داشت مرا با خودش جلو می کشاند، مرتب می گفت: " ما پیروز هستیم، دشمن ناتوان شده، آفرین به همه رزمندگان خوب از پس عراقیا براومدن". شنیدن حرف های او به قدرتم می افزود، تیرم را
خاطرات زندگی آزاده قاسم سیفی نژاد در روزهای اسارت
تلنبار می کند و به مکانی می برند که شبیه زمین بسکتبال است و دور تا دور آن را با سیم خاردارهای تیز حصار زده اند؛ اکثر اسرایی که آنجا هستند را قاسم می شناسد. آنها مجبورند وضعیت بسیار دشواری را تحمل کنند. دمای هوا 50 درجه سانتی گراد است و مجروحیت و تشنگی در آن مدت کم سبب به شهادت رسیدن 3 هزار و 100 نفر از اسرا شده است، آن روز برای اینکه دشمن خود را به سایر کشورها خوب نشان دهند عده ای از اسرا
آزاده در اندیشه آزادی/ می خواستند به امام اهانت کنیم/ وقتی آمدم مادرم رفته بود
شد که 5 روز دیگر آزاد می شوم. به خوابم شک نکردم و همان هم شد. در اسارت 2 هزار نفر آدم تنها 2 ساعت فرصت داشتند در محوطه قدم بزنند و همزمان به کارهای شخصیشان نیز برسند و گاهی نیز در همین 2 ساعت آب و برق را هم قطع می کردند که به کارهایمان نرسیم. اینگونه شد که آخرین شادی ما آزادی مان بود، آزادی که وقتی به وطن برگشتیم متوجه آن شدیم. وقتی آمدم مادرم رفته بود بعد از این
رازهای رکورد دار بازی Clash of Clans در ایران را بدانید!
تا به حال شده به این فکر کنی که اگر به جای کلش آو کلنز تمام این دو سال و نیم را یک کار دیگر می کردی، شاید بهتر بود؟ امیررضا: خیلی ها این سوال را می پرسند و حتی نصیحت می کنند. اما راستش را بخواهید، پشیمان نیستم. در مجموع راضی ام از زمانی که برای گذاشته ام. حمیدرضا: خیلی ها دوست دارند جای امیررضا باشند. چرا باید پشیمان باشد. اصلا همه کلش بازهای ایران بخواهند جای امیررضا باشند. عجیب نیست اگر بگوییم قوی ترین مپ ایران مال اوست. خب، ممنونیم بچه ها، حرف آخری اگر دارید... علیرضا: من می خواستم نکته ای بگویم در مورد همان میتینگ ها که واقعا چقدر خوب می شد اگر سازمان یافته بود. مثلا همین عید اخیر امیررضا همه تاپ پلیرهای ایران را جمع کرد توی یک لکن به نام نوروز 1394، خیلی زود این کلن شد برترین کلن دنیا. این بازی خیلی در دنیا مهم است. در خیلی جاها بیشتر از ایران هم رواج دارد. شما توی اینترنت چرخ بزنید، می بینید که خیلی ها شب دامادی شان عکس می گذارند از خودشان که توی بازی کلش آو کلنز هستند. می توانیم خیلی تر و تمیز قضیه را سامان مند کنیم. می توانیم مثلا برای نام خلیج فارس کاری کنیم. وقتی این قدر قدرت و هوش و استعداد داریم و زمینه هم موجود است، چرا نکنیم. فرصت خیلی بزرگ و خوبی است با وجود کسانی مثل امیررضا که زندگی شان را برایش گذاشته اند و به نقطه های خیلی فوق العاده ای هم رسیده اند. امیررضا: اصلا اتحاد نداریم. اگر اتحاد اعراب یا چینی ها را داشتیم، الان کشور ایران زیر پرچم خود ایران بهترین بود. دیدید که توانستیم به همه ثابت کنیم می توانیم، با همان کلن نوروز 1394٫ متاسفانه بچه های ایران اصلا چشم ندارند همدیگر را ببینند. اگر کمی همین روحیه متحد را داشتیم خیلی وضعیت بهتر بود و بهره برداری های زیادی می کردیم. حمیدرضا: خیلی از ایرانی ها هستند که در کشورهای دیگر و زیر پرچم آن ها بازی می کنند و این مایه تاسف است. علیرضا: مثل دو تا از تاپ لول های جهان که ساکن کانادا هستند، اهل ایران اند. اهل ایران اند، ولی رسما برای کانادا و زیر پرچم آن بازی می کنند. پس می شود از این بازی یک استفاده ملی هم کرد. علیرضا: دقیقا. خیلی زیاد. شما اگر تاپ کلن های دنیا را نگاه کنید، اکثرا به نام و پرچم کشورها هستند. حرف آخر من، کلش فقط یک بازی است. نباید زیادی جدی اش گرفت. باید جدی بازی کرد، اما نباید بگذاریم وارد دنیای حقیقی مان شود. نباید بگذاریم رفاقت هایمان را به هم بزند و زندگی مان را مختل کند. حمیدرضا: نباید آن قدر بازی را جدی بگیریم که برای موفق شدن در آن دست به هر کاری بزنیم. آن قدر جدی نگیریم که مثلا آدی همدیگر را هک کنیم، حاضر باشیم به هر قیمتی به یک نقطه خاص برسیم. امیررضا: آره. فقط یک بازی. یک بازی. درست است که برای من و ما خیلی اهمیت دارد، اما فراموش نکنیم که داریم بازی می کنیم. قرار است بهمان خوش بگذرد. پیامی هم که برای کلش بازها دارم، این است که به هیچ کس اعتماد نکنند. به هیچ کس، رمز اکانتشان را به هیچ کس ندهند. خیلی راحت ممکن است ضربه بخورند. منبع: هفته نامه چلچراغ 7+ ...
تشکیل باند تبهکاری پس از آزادی از زندان
خرید و فروش کتونی صحبت کنیم و شب را هم دور همی خوش بگذرانیم. وقتی دیدم پیشنهاد کار داد، خوشحال شدم و فردا به کارگاهش رفتم. در آن شب چه اتفاقی افتاد؟ در آنجا پرویز و سعید و وحید هم بودند که ای کاش هرگز نمی رفتم و با آنها آشنا نمی شدم. زندگی مجردی ام را داشتم و درآمدم خوب بود، اما فریب خوردم. چه اتفاقی افتاد؟ شب با بچه ها مشروب خوردیم. از خانه بیرون زدیم و ساعت 9 شب به
ارتقا پیشکش؛ به سمت نزول می رویم
نارمک در مسجدالرسول در میدان رسالت آمدیم. خدا مرحوم حجت الاسلام کرباسی را رحمت کند که انقلابی ترین روحانی آن منطقه بود. امام جماعت مسجدالرسول بودند؟ بله تا مدت ها در آن مسجد بودند و بعد رئیس حوزه علمیه شهید رجایی در ساختمانی متعلق به مادر ملکه شدند. الحمدلله ایشان فردی انقلابی و بسیار شجاع بود و روحانیون انقلابی زیادی را دعوت می کرد. بنده مسئول برنامه جوانان آنجا شدم. چون
نظر مدیر ایران خودرو در خصوص کاهش قیمت ها
همه اومدن دارن انصراف میدن. گفتم شکایت میکنم ازتون. انشاالله ورشکست بشن اینقدر دزدی روز روشن نکند. خرید خودرو صفر داخلی ممنوع خرید ممنوع مردم عزیز تو رو خدا بخاطر خودتون و خانواده تون آشغالهای اینا رو نخرین تا بلکه تلاششون رو برای رضایت مردم بیشتر کنن . همه چی آرومه .این چقدر خوشحاله........ مشتری ندارین بزور لبخند بزنین. الان بری لوازم
صدای امام به آزادگان روحیه می داد/ روایتی خواندنی از روزهای سخت اسارت
اکثر خانواده از جمله پدر و مادرم بودند. پدر مرحومم مینی بوسی داشت که همه اقوام را سوار کرده و به استقبال آورده بود. وقتی که می خواستم به آغوش پدرم بروم، مادرم را دیدم که از طرف دیگر ماشین پیاده شد. من سریع به آغوش مادرم رفتم و پدرم مقداری ناراحت شد. پس از آن پدر، خواهران و برادرانم را به آغوش کشیدم. محبت مادر به فرزند آزاده اش وی همچنین گفت: وقتی من وارد خانواده شدم به دلیل
امید خفته برای راه رفتن
آموختن حرفه های متفاوت کردم. هر سال یک شغل را یاد می گرفتم و سال بعد شغل بعدی را تا بتوانم زندگی را با موفقیت طی کنم. یک سال کیک پزی، یک سال نجاری و... . هر سال یک شغل و یک تجربه جدید این شعار زندگی من بود. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت، سر بالایی موفقیت را طی می کردم و یکی یکی آرزوهایم را کنار می گذاشتم و آرزوهای جدیدی برای خودم خلق می کردم که آن حادثه رخ داد. در هوا راه می رفتم
نگاه ها به فوتبال ساحلی خوب نیست
تلفنی و تصویری با خانوداه ارتباط دارم. چون بچه اول خانواده هستم به من وابستگی زیادی دارند. سالی که به دنیا آمدم برف زیادی بارید! ملی پوش فوتبال ساحلی به بیان خاطره ای از دوران کودکی خود پرداخت و گفت: من روز 6 بهمن ماه سال 1370 به دنیا آمدم. چند سال بعد که بزرگتر شدم مادر بزرگم گفت" سالی که تو به دنیا آمدی برف زیادی آمد و از آن پس دیگر چنین برفی نیامد". وی با بیان
مصاحبه تلفنی در شرایطی نماد روزنامه نگاری سردستی می شود
مصاحبه است. اتفاقی که الان رخ داده، این است که دوستان فهرستی از شماره تلفن را تهیه می کنند و مقابل آن تخصص یا تخصص احتمالی افراد را می نویسند و وقتی سوژه به آنها داده می شود تنها به آن شماره تلفن و تخصص نگاه می کنند و تلفن می زنند . در این میان موبایل هم ماجرایی شده است. شما در مجلس ختم، عروسی یا در روز تعطیل در حال استراحت هستید. همکاران روزنامه نگار، بخصوص جوانان به خودشان اجازه می دهند
ماجرای جنجال رسانه ای ضد انقلاب ها برای یک مفسد فی الارض/ قربانیان عرفان حلقه چه می گویند؟
به گزارش خبرنگار اتاق خبر 24 : از نیمه دهه 1370 محفلی در تهران شکل گرفت که بعد ها به نام عرفان حلقه شناخته شد. گرداننده این محفل فردی به نام محمدعلی طاهری بود که ادعا می کرد سال ها پیش الهاماتی را از روح القدس دریافت کرده است. محمد علی طاهری، بنیانگذار عرفان حلقه در سال 89 به اتهام ارتداد، محاربه، توهین به مقدسات و فساد فی الارض و سب النبی دستگیر شد و پس از 67 روز با قرار
در قدر عزیزان
دید. پدر برایمان نماد عظمت، قدرت، استقامت و بزرگی است و مادر انسانی خستگی ناپذیر که دامن محبتش برای همه جا دارد، ستون خانواده و عامل پیوند، و سنگ صبوری که گویی به دنیا آمده است تا همه بدی ها و بدخلقی های ما را تحمل کند و آراممان کند. بسیاری تان از نعمت وجود پدر و مادر بهره مندید و از گرمای شمع وجودشان لذت می برید. باور کنیم که آن روز تلخ بالاخره زمانی خواهد رسید. از خدا می خواهیم که تا
کُد خداها با چه جسارتی حزب الله را مردد می کنند!
میدان فلسطین رد شده، مفسر بیت است... کد می دهند دقیق! این کدها دست به دست می شود بین بچه ها و بعد فریاد های آقا در سخنرانی عمومی رسمی علنی اش می ماند روی زمین. ماتریس وحشتناک!! بعد از قضیه لوزان که آن فاجعه اتفاق افتاد خود بنده به شک افتادم، آخر مگر میشود! در آن سطح با یک چنین تعابیری صددرصد تایید کنند و یک روز نگذرد آقا بیاید بگوید:" تبریک یعنی چه؟! من جدا دغدغه دارم...."
چرا اکثر دختران میلی به ازدواج و تشکیل خانواده ندارند؟
مجله اینترنتی کمونه (Kamooneh.com) : چرا اکثر دختران میلی به ازدواج و تشکیل خانواده ندارند و مهمترین علت استقبال نکردن آنان چچیست؟ من الان به عنوان یک دختر مجرد حقوقی دارم که بعد از ازدواج از من سلب می شود. فکر کنید من الان می توانم به سفرهای خارجی بروم ولی هنگامی که ازدواج کنم حتما باید از شوهرم رضایتنامه داشته باشم. چرا وقتی وارد مرحله دیگری از زندگی شده ام و قاعدتا باید