سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای برخورد تند احمدی مقدم با احمدی نژاد بعد از انتخابات 88
مقطع دبیرستان، سال سوم ریاضی و فیزیک مدرسه را رها کردم و به قم رفتم و دوره انقلاب را در قم بودم و برای مناسبت هایی مثل تظاهرات محرم یا تبلیغ به تهران می آمدیم. در کمیته استقبال از حضرت امام، بخشی از ورودیه بهشت زهرا(س) دست بچه های مسجد محل ما و سازماندهی شده بود. در آغاز انقلاب و بحبوحه آن و یکی دو ماه پس از انقلاب در کمیته محل خودمان، مسجد کمیل واقع در خیابان دماوند تهران بودیم. مجدداً حوزه ها از
بهم رسیدن در میانسی به ایستگاه نقد رسید
به گزارش خبرگزاری فارس ، گروه داستان موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب نشست نقد و بررسی داستان بلند به هم رسیدن در میانسی نوشته مهدی کرد فیروزجایی را برگزار می کند. در این نشست که روز یکشنبه اول شهریور برگزار می شود عزت الله الوندی نویسنده و منتقد به بیان نقطه نظرات خود درباره این اثر خواهد پرداخت. داستان بلند به هم رسیدن در میانسی نوشته مهدی کرد فیروزجایی نویسنده ساکن قم، اولین
شهره آغداشلو معتاد و قماربازم کرد
مورد خود من، فیلم دایره مینا تازه تمام شده بود که... که یک مرتبه شایعه پیچید سعید کنگرانی با اشرف پهلوی رابطه دارد... بله، این خانم هایی که گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول می دادند که برای او پسرهای زیبا پیدا کنند و بیاورند. دوره من می خورد به زمانی که اسم طلا بر سر زبان ها بود. من در بعضی از جشنواره ها، کوکتل ها و مهمانی ها این قبیل افراد را می دیدم. یک خانم
انتقادآیت الله علوی بروجردی ازسبکهای مداحی
همه سینه می زدند، من متوجه شدم حتی زنهای بی حجاب و بد حجاب هم سینه می زنند. او می گفت که در آن شب، من روضه حضرت سکینه را خواندم، گفتم سکینه نازدانه وقتی بالای سر بدن مطهر آقا سیدالشهدا آمد صحبتی که می کرد، نگفت من را کتک زدند، یا تازیانه زدند، گفت: ببین معجر از سر من برداشتند. آقای توفیقی گفت: این را من جز روضه ام خواندم، فردا شب که برای منبر آمدم دیدم که اکثر این خانمها که آمده بودند یک چیزی روی
روایت 33 سال زندگی و ازدواجی که قلب امام را شاد کرد
از همان ابتدا به پرداخت خمس و زکات، فعالیت در مجلس، پایگاه بسیج و ... مقید بودند. من بعد از 30 سال متوجه شدم پدر پدربزرگ من نیز روحانی بوده است و این یعنی از همان ابتدا تربیت مذهبی در خانواده ما جاری بود. ما 9 بچه بودیم. ده ماه در طالقان برق نداشت اما با همه این شرایط مادرم قبل از غروب آفتاب همه ما را به کنار رودخانه می برد تا با هم وضو بگیریم. ما به عشق پدر و مادرمان تشویق می شدیم با آنها نماز
مردم عراق هیچ گاه ناجی خود را فراموش نمی کنند
رفتید؟ آخرین زیارتی که با حاج حمید رفتیم، شهریور 93 بود. وقتی خودش رانندگی می کرد، زیاد توقف نمی کرد مگر این که زمان نماز بود و معمولاً بعد از خواندن نماز و صرف غذا، مجدداً به حرکت ادامه می داد. آن روز هم نزدیک اذان ظهر به بچه ها گفت اگر جای مناسبی دیدید، اطلاع دهید تا هم نماز بخوانیم و هم ناهار بخوریم. بچه ها وقتی به محل مورد نظر رسیدند، گفتند نگه دار. بعد از خواندن نماز، سفره را انداخته
واعظی: آقا مرا بوسید و گفت حق اهل بیت(ع) را اداء کردی
تأثیر مستقیم دارد. یک وقتی در دوران کودکی با آن خط مقطع ابتدایی شعری گفتم در رابطه با شاه جلّاد. یک دفعه احساس کردم یک چیزهایی را می توانم بنویسم و بگویم؛ از وقتی که یادم می آید پدرم یا می نویسد و یا شعر می سازد. به همین خاطر خیلی زود در این فضا قرار گرفتم. در دوران کودکی و نوجوانی صبح های جمعه به انجمن شعر فرخ در مشهد می رفتم و در واقع کم سن وسال ترین عضو آن جا بودم در آن انجمن فقط هم اشعار آیینی
داستان ما را نجات می دهد
کلاس پنجم می رفتم، کتاب پر بود از لغاتی که معنی شان را نمی دانستم و فقط از آنها رد می شدم، چند صفحه ای که جلو رفتم، موضوع دستم آمد و چنان سرگرمم کرد که نفهمیدم کی غروب شد. خواندن کتاب چنان کیفی به من داد غم دوری مادرم را فراموش کردم، پیش خودم فکر کردم چه خوب است که کتاب فروش بشوم و غم مردم را از بین ببرم؛ کم کم این اشتیاق تبدیل شد به قصه هایی که برای همکلاسی هایم می گفتم و سرگرمشان می کردم. من
سال جشن تولد برای یک شهید+تصاویر
ولایت فقیه است، در تشییع جنازه من شرکت نکند. مادرش می گوید: یکسال مانده بود که دیپلمش را بگیرد که قصد عزیمت به جبهه کرد. اول رضایت نمی دادم برود. یک روز دیدم موقع نماز، صدای گریه اش بلند شده است و با سوز ذکر می خواند. دلم طاقت نیاورد و بعد از آن اجازه دادم که برود. 14 ساله بودم که در حرم امامزاده طاهر(ع) شاه عبدالعظیم از خدا خواستم بچه اولم پسر باشد و نیت کردم و گفتم خدایا به من یک پسر بده تا
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
. وقتی شوهرم با مخالفت شدید من روبرو شد ساکت شد و من خودم هم فکر می کردم که شوخی بود. شریف آدم مذهبی و از خانواده مذهبی بود و حتی در روسیه هم نماز و مسجد را ترک نمی کرد. پول بسیار کمی به دست می آورد و به سختی اجاره خانه را پرداخت می کردیم. اما یک روز شریف به من گفت می خواهد به ترکیه برود و عملاً من را در برابر عمل انجام شده قرارداد. بعد از یک ماه از ترکیه به من زنگ زد و گفت در استانبول کار پیدا کردم
یک راه میانبر در عرفان
، آن کنز خفی الهی است. ایشان یک وقت در برف سنگین و سرما و یخبندان شدید، در مشهد برای دیدن میرزای اصفهانی رفته بودند، آن هم در کوچه های تنگ آن موقع و آن سرماهای کشنده آن زمان. وقتی بیرون می آیند، چون با نعلین بودند و سوز عجیب و یخبندان بوده است، زمین یک حالت سُری بوده است، یک دفعه آیت الله آمیرزا هاشم قزوینی به آقای حکیمی بیان می کند، نعلین را دربیاوریم، سُر می خوریم. آقای حکیمی بزرگ می گوید: دیدم
ناامیدی در قاموس انتظار بی معناست
بخواهد. خیلی ساده بود. مثل همه جوان های آن زمان اهل نماز، هیئت و روزه بود. رابطه اش با ما خواهر ها و برادرمان خوب بود وخیلی به والدین مان احترام می گذاشت. اکبر از همان سربازانی بود که همواره امام به آنها می بالید. در انقلاب هم خیلی فعالیت داشت. جزو آنهایی بود که ساواک همیشه به دنبالشان بود. بارها گارد دنبالش می کرد و همسایه ها چون برادرم را می شناختند او را به خانه راه می دادند تا به دست ساواکی
اخبار ویژه روزنامه های شنبه 31 مرداد
اشکوری، سلامتیان و... )حضور داشتند اما با وجود سعه صدر نظام، عملکرد گروهک های لیبرال و مارکسیستی و آشکار شدن ماهیت تدریجی آنها ثابت کرد که این طیف کمترین سازگاری با جمهوری اسلامی ندارند و به نیابت از آمریکا و شوروی و انگلیس در کشور فعالیت می کنند. به همین دلیل حضرت امام 30 بهمن سال 66 به صراحت در پاسخ نامه وقت وزیر کشور و درباره صلاحیت امثال نهضت آزادی تصریح فرمودند: در موضوع نهضت به
مساجد پایگاه عبادی، سیاسی مسلمانان/ وجود یک هزار و 324 مسجد در استان زنجان
متعددی برگزار می شود، از اقدامات این مجموعه محسوب می شود. برگزاری مراسم ماه مبارک رمضان که به صورت اقامه نماز جماعت ، سخنرانی و مداحی است و مراسم هفتگی زیارت عاشورا که در شب های جمعه و دعای ندبه در صبح جمعه برگزار و مورد استقبال جمع کثیری از مردم خصوصاً جوانان قرار می گیرد. مسجد همه ساله در ایام محرم پذیرای خیل عظیمی از عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) از سراسر کشور و حتی خارج از
ماجرای برگزاری مخفیانه مسابقات کشتی در اردوگاه/ در بازجویی ها چندین بار خواستند مرا بکشند
اسارت را می خوانید: با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 معتمدان محل و پیش نماز مسجد حضرت ابوالفضل(ع) در خیابان کارون، من را به عنوان رییس کمیته محله انتخاب کردند. با شکل گیری سپاه عضو آن شدم. نحوه عضوگیری به این صورت بود که کارت هایی را که به صورت فرم بود بین افرادی که در دوران پیش از انقلاب فعالیت های انقلابی و مذهبی داشتند، توزیع می کردند. برای گزینش باید سه مرحله را پشت سر
بنیاد در آینه مطبوعات
با انگشت پایم جعل کردم! با بچه های محله عهد و پیمان بستیم که هرطور شده به جبهه برویم. راه های مختلفی را برای گرفتن رضایت خانواده هایمان امتحان کردیم که همه ناموفق بود. رضایت کتبی وا ثرا نگشت پدر و مادر و تما مشدن سن 17 سال، دوشرطا ساسیا عزامب ه جبههب ود. متاسفانه هیچ ترفندی کارساز نشد. آن زمان عضو بسیج دان شآموزی پایگاه مسجد 72 تن در خیابان خسروی نو بودم. به هر طریقیب ود،ا مضای پدرم را چون
طلبه ای از جزیره مجنون
دئمه یه نم نه قدر سؤزوم وار. او را به ما برگرداندی بچه مؤمنی بود و همه شیخ کریم صدایش می کردند؛ به کمک و سفارش میرزاعلی اکبر اُجا قنژاد، کریم را بردم قم؛ اسمش را در حوزه علمیه ای نوشتیم که آیت الله مشکینی در آنجا حضور داشت. همان روز شهیدی از حوزه تشییع شد، با کریم، خودمان را به تشییع جنازه رساندیم؛ ظهر برای خودمان کباب گرفتم وقتی کباب می خوردیم کریم بلند شد و به هر کدام
از چاله در چاه افتادم
دادم. مشکلم را که به دیگران گفتم همه گفتند که حالا اول زندگی است و بعد از به دنیا آمدن بچه اخلاقش بهتر می شود. باز هم صبر کردم تا خدا به ما دو فرزند داد. یک پسر و یک دختر، ولی کوچک ترین تغییری در رفتار او ایجاد نشد. دیگر نمی توانستم این زندگی را تحمل کنم پس، از او جدا شدم و همراه فرزندانم به خانه پدرم رفتم. مدتی در آنجا زندگی کردم، ولی تا آخر که نمی شد سربار پدرم باشم. باید فکری می
میدان بهارستان؛ روز کودتا و این روزها
پلیس هم هست. حدود ساعت ده، ده ونیم بود. با همان وضع به اتاق فرماندار نظامی، سرهنگ اشرفی رفتم، که شماری افسر هم گرداگردش بودند. من را که دید خیلی ناراحت شد. گفت چه کنم هرچه نیرو می فرستم، می پیوندد به اوباش. گفتم باید جدی بگیرید چون اگر در آغاز هم یک آشوبی به دست یک مشت بی سروپا بوده اکنون کسانی از شهربانی و ارتش از آن ها پشتیبانی می کنند. همانجا شنیدم که حزب ایران هم که در آغاز خیابان ظهیرالاسلام
یک اختلاف ادبی تاریخی که هنوز از خاکسترش آتش می بارد!
های نیما یوشیج، سیروس طاهباز، تهران، نشر علمی، ص 425) دکتر خانلری در مصاحبه اش با مجله آدینه می گوید: وقتی که محصل بودم، با یکی دیگر از هم سنّ و سال ها، از مدرسه قاچاق می شدیم و می رفتیم خانه ی نیما. خانمِ نیما مدرسه، سَرِ کارش بود، و ما هم می نشستیم و نوشته های نیما را پاکنویس می کردیم. در آثارِ باقی مانده از نیما، یقیناً مقداری به خطِّ بنده است. یک نکته درباره ی او گفتنی
بازخوانی خیزش انقلابی روستائیان در سال 57
نمایند تا به منظور جلوگیری از فاسد شدن افکار جوانان و سر و سامان دادن به وضع نابسامان منطقه ؛ کلیه ی مدارس روستایی حوزه ی شادگان از حالت سپاهی و عادی... درآمده و به صورت مدرسه ی عشایری درآیند . همچنین مراقبت دایم و مستمر مأمورین انتظامی و جلوگیری از اجحاف شیوخ به مردم روستا ، ایجاد مراکزی از قبیل خانه ی جوانان روستایی و روستاها برای تعلیم و ترویج زبان فارسی و تقویت مبانی ملی مردم ...، انشعاب برق
نقش ابوالفضل تعزیه، ناجی روزهای کودکیم شد
دنبال تجربه اولین روزه و دریافت جایزه 20 تومانی آن به کتابفروشی گل بهار که در نزدیکی محل کار پدرم بود، رفتم و با خرید 10 تا 12 کتاب تغزیه و مقدار زیادی کتاب تاریخی به خانه برگشتم، البته پس از بازگشت به خانه با برخورد شدید مادرم مواجه شدم و کتاب ها را به کتابفروشی باز گرداندم و آن ها را به عنوان هدیه گرفتم. سین: اولین باری که ایفای نقش کردید یادتونه؟ جیم: در کودکی به خاطر بیماری
از خاطره بازی مهراب قاسم خانی و عمو عجوزه تا ماچگرام آقای بازیگر
جوری پادگانش رو میپیچوند. قرار شد طرفای ساعت ده صبح من زنگ بزنم پادگان و بگم مادرمون قلبش ناراحت شده که پیمان بتونه مرخصی بگیره و چون مکالمات ممکن بود شنود بشه باید نقشم رو خوب بازی میکردم. طرفای ده بیدار شدم و از اتاق اومدن بیرون و دیدم پدر و مادرم نیستن. رفتم توی آشپزخونه و دیدم پدرم یه یادداشت گذاشته که مادرم قلبش ناراحت شده و بردتش بیمارستان! زنگ زدم به پادگان و ماجرا رو برای پیمان
با خاطراتشان زنده ایم
به جبهه اعزام شد برادرش علیرضا به شهادت رسیده بود. مادر شهیدان علیرضا و حیدر نیز در ادامه صحبت های حاج آقا گلبازی می گوید: خدا را شاکرم که خداوند این بچه ها را به ما عطا کرد. حاجیه خانم معصومی می گوید: اخلاق خوب و خاطرات خوشش را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. حضور در مسجد برای نماز و حضور در دعاهای ندبه، کمیل و مجالس سوگواری جزو علاقه هایش بود. علیرضا موقع جنگ به فرمان امام راحل عزم خود را جزم کرد و
روایت ازدواجی که قلب امام راشاد کرد+عکس
ابتدا به پرداخت خمس و زکات، فعالیت در مجلس، پایگاه بسیج و ... مقید بودند. من بعد از 30 سال متوجه شدم پدر پدربزرگ من نیز روحانی بوده است و این یعنی از همان ابتدا تربیت مذهبی در خانواده ما جاری بود. ما 9 بچه بودیم. ده ماه در طالقان برق نداشت اما با همه این شرایط مادرم قبل از غروب آفتاب همه ما را به کنار رودخانه می برد تا با هم وضو بگیریم. ما به عشق پدر و مادرمان تشویق می شدیم با آنها نماز بخوانیم. در
ذکری که در برزخ خیلی مفید است!
بزرگوارش، آیت الله سید محمد باقر آل طیب فراگرفت، وی ریاضیات، هیئت، علم نجوم و مقداری از طب را در نزد والد خود کسب کرد، و برای تحصیل علم فقه، اصول و حدیث به دزفول رفت، و از محضر آیت الله شیخ محمد رضا معزی دزفولی استفاده کرد . سپس، آن عالم ربانی به شوشتر برگشت، و از محضر آیت الله آقا سید مهدی آل طیب و آیت الله آقا شیخ محمد کاظم شیخ شوشتری بهره هاگرفت. آنگاه وی به حوزه های علمیه قم و تهران هجرت کرد و
مساجد را مسجد نگهدارید/فعال کردن کانون های مساجد کار خوبی است
برم آمدند و به زور ما را داخل شبستانی از شبستان های مسجد جامع ساری، برای نماز جماعت بردند. نماز خواندم و برایشان صحبت کردم. اصرار کردند که باید شما دو سه روز بمانید؛ گفتم نه، التماس کردند از آن التماسهایی که هر روحانی را میخکوب می کند گفتم نه، چون شب شنبه، نماز دارم و باید بروم، یک سخنرانی برای جوان ها می کنم. هر کاری کردند، گفتم نمی شود. آنها گفتند: ای کاش پیشنماز ما هم مثل شما بود ایشان مرتب به
روایت قاصدان از یک خبر برای یک مادر شهید
اینگونه فرزند شهیدش را توصیف می کند: پسر مومن و با خدایی بود. خیلی آقا بود. با تربیت بود. نماز و روزه اش اصلا یک ذره این طرف و آن طرف نمی شد. همه را ادا می کرد. وقتی به خانه می آمد اول باید نمازش را می خواند. در مدرسه بهادری درس خواند. هر وقت دیر می کرد، می گفت رفتم تظاهرات. در مسجد هم فعال بود. هر کاری از دستش برمی آمد برای انقلاب می کرد. افتخار می کنم که بچه ام اینقدر پاک بود. خیلی خوشحالم که
جنایت برای طلب 3 میلیونی
نیاز دارد سه میلیون پولی را که قرار بود برای تخلیه خانه به صاحب خانه ام بدهم به او دادم. علی قول داده بود دو روز بعد پول را به من پس می دهد اما به قولش عمل نکرد. چندبار با او تماس گرفتم اما جواب تلفنم را نداد. وی ادامه داد: من که از سوی صاحبخانه ام تحت فشار بودم و آبرویم در خطر بود به خانه علی رفتم و به او گفتم باید پولم را بدهد اما به من بی اعتنایی کرد. او گفت خودش یک کلاهبردار است و
امام خمینی به چه کسی لقب "آیت الله شاه آبادی کوچک" داد؟
دبیرستان فکر حضور در حوزه و تحصیلات اسلامی در ایشان قوت پیدا کرد. بدین ترتیب در سن 14 سالگی در جنب دروس اسلامی، در مدرسه سپهسالار (قدیم) مشغول یادگیری مقدمات عرض و ادبیات شدند که یک سال بعد جامع المقدمات و سیوطی و حاشیه ملاعبدالله بر تهذیب المنطق تفتازانی و... را تدریس هم کردند. سپس به حلقات دروس عرفانی، اخلاقی و تفسیری آیت الله شاه آبادی بزرگوار، استاد امام خمینی در مسجد جمعه (جامع) تهران