سایر خبرها
امام موسی صدر تا قبل از سقوط طرابلس زنده بود
بندد، دیگر بین تصویر او و عکس سیاه و سفیدی از امام که به تنهایی به دیوار تکیه داده و لبخندی بر لب دارد، فاصله ای وجود ندارد. دلیل این را که نمی خواهد حضور پررنگ رسانه ای داشته باشد، در میان گپ وگفت کوتاه قبل از شروع مصاحبه می فهمم. معتقد است امام تنها پدر او نیست که برای جست وجوی آن بین سال های گمشده، فقط خانواده میداندار باشند. پدر را متعلق به همه مردمی می داند که سال ها برای نزدیکی آنها به هم تلاش
لطف حضرت رضا(ع) شامل حالم شد
حدیث امام رضا(ع)، از جمله این زیارات است. صدقی گفت: زیارت هفت حدیث امام رضا(ع)، همه روزه به جز جمعه ها قبل از اذان ظهر از حرم مطهر امام الرئوف، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) پخش می شود. وی افزود: متن این زیارت در صفحه 523 کتاب صحیفهٔ رضویه به عنوان زیارت هفتم حضرت امام رضا(ع) موجود است و توصیه شده که بعد از غسل زیارت و انجام دادن آداب آن، پیش به روی حضرت رضا(ع) و پشت به قبله ایستاده شده و بعد
نجات پسربچه 6 ساله از دام سیاه پیرمرد
تصمیم به کودک ربایی گرفتی؟ روز حادثه در حال عبور از کوچه بودم که یکدفعه چشمم به بچه هایی افتاد که داخل کوچه مشغول بازی بودند. یک لحظه شیطان به جلدم رفت. انگار مغزم هنگ کرده بود. راستش سال ها قبل به خاطر ضربه چوبی که به سرم وارد شده بود در بیمارستان بستری شده بودم و گاهی این حالت به من دست می داد و مغزم قفل می کرد. همان لحظه از طریق دوستان پسربچه متوجه نامش شدم و چند
کشمیری چگونه در جمهوری اسلامی نفوذ کرد/ مشکوک ترین گروه اطلاعاتی در ایران
یک میزی در نخست وزیری وجود داشت که حدود بیست متر طول آن بود. در جلسات همیشه آقای رجایی بالای میز می نشستند. سمت راست شهید رجایی هم همیشه کشمیری به عنوان دبیر شورا می نشست.
استکبار جهانی تأسیس کننده تروریست است
/> غفاری با اشاره به تصمیم عاقلانه خود علیه منافقین گفت: با دیدن متن شعار متوجه شدم که آنان قصد توهین به حضرت امام خمینی(ره) را دارند، نیروها در حال رژه بودند نیروهای وفادار به انقلاب که متوجه متن شعار شدند به من گفتند که مبادا این شعار را سر دهی، من با صدای بلند به نیروها گفتم "سکوت،سکوت" که همه ساکت شدند . وی بیان کرد: از نیروهای منافق خواستم تا به عقب صف بروند و گفتم شما از عقب
با وضو به تماشای این فیلم بروید
پلیدی ها و بدی ها با چنگ انداختن به ریسمان معنویت و دیانت. صحبت های کارگردان مجید مجیدی:حدود 9 سال پیش یکی از جشنواره های کشور دانمارک مرا دعوت کرد تا برایم بزرگداشت برگزار کنند. همان روزها ماجرای توهین به ساحت مقدس پیامبر در رسانه های دانمارک پیش آمد و این باعث شد تا من در آن کشور و آن جشنواره شرکت نکنم. آن زمان با خودم گفتم چطور می توانم در کشوری تجلیل شوم که به باورها و اعتقاداتم
ایران در پی دنیای صلح و جامعه ای بدون ترور است / غرب مرکز آموزش تروریست هاست
/> وی افزود: آسیب های فراوانی درگیر زندگی خانواده شهدای ترور شد بزرگترین آسیب در خانواده ما این بود که مادرم در زمان شهادت پدر باردار بود و خواهرم که به دنیا آمد مشکل روحی روانی پیدا کرد. مادرم هم اکنون بیمار است و سال هاست که شیمی درمانی می شود. برادرانم شوک مغزی گرفتند و شوکی که به من و امثال من و خانواده ام وارد شد ناگوار بود. مجامع بین المللی چه کاری برای این ترورها انجام داده اند؟ و چرا کشور
قاتلان تروریست پدران ما باید در ایران محاکمه شوند
درگیر زندگی خانواده شهدای ترور شد بزرگترین آسیب در خانواده ما این بود که مادرم در زمان شهادت پدر باردار بود و خواهرم که به دنیا آمد مشکل روحی روانی پیدا کرد. مادرم هم اکنون بیمار است و سال هاست که شیمی درمانی می شود. برادرانم شوک مغزی گرفتند و شوکی که به من و امثال من و خانواده ام وارد شد ناگوار بود. مجامع بین المللی چه کاری برای این ترورها انجام داده اند؟ و چرا کشور ما را جزو کشورهای تروریست قرار
17 هزار شهید ترور شده ایرانی را نمی بینند؛ غرب مرکز آموزش تروریست هاست
بار تهدید شد که دست از تبلیغ و اشاعه دین بردارد و نهایتا او را در مغازه اش جلو چشم مردم ترور کردند. بعد از دفن او سراغ من آمدم که اگر راه برادر را بروی تو را نیز ترور می کنیم. من گفتم من نه سیاستمدارم و نه جامعه شناس و هیچ منصبی ندارم. ما فقط انقلاب کردیم و حالا به عنوان مردمی عادی به این انقلاب خدمت می کنیم. دو نفر در یک روز جمعه آمدند یکی از آن ها با سلاح سمت من آمد و گفت شما محکوم به مرگ شده اید
از چهار راه ولایت تا ایستگاه شهادت
همسفر شوم. دیدار آخر بعد از شهادت محمد، مادرش از آخرین روزهای قبل از اعزام پسرش برایمان روایت کرد: سر سفره ناهار نشسته بودیم که محمد گفت: مامان! تو را به هر آنچه اعتقاد داری قسم می دهم اگر من شهید شدم سستی و ضعف نشان ندهی و ناله و شیون نکنی. مادر شهید باید شجاع باشد. خودش هم انگار می دانست آن دیدار، آخرین دیدار است. محمد در همان چند روز برای دیدن اقوام به روستا رفت و همیشه فکر و
حمله عراقی ها عروسی ام را به هم زد!
شب به اسارت عراقی ها درآمده و شهید شده. با نیروهای محلی که آمده بودند اسیر و بعد شهید می شود و هنوز جنازه اش را به ما نداده اند. به صلیب سرخ و سازمان ملل شکایت های زیادی کردیم و متأسفانه به نتیجه ای نرسیدیم. در این مدت که از شما خبری نبود خانواده همسرتان چه کار کردند؟ خانمم پیش پدرش زندگی می کرد که پدرشان سال 65 در شهر ایلام به شهادت می رسد. الان همسرم فرزند شهید است. در اسارت
هنر برای من به مثابه پرشور زندگی کردن است
و به طور عام هنر، اگر تصویری در ذهن دارید، بفرمایید؟ این شور و میل به عکاسی از کی و کجا آغاز شد؟ دور ترین خاطراتی که به یاد دارم مربوط می شود به زمانی که خیلی بچه بودم. پدرم نقاشی می کرد و یک دوربین زنیت داشت. برای نقاشی هایش به طبیعت می رفت و عکاسی می کرد و من هم همراهش می رفتم، این یاد ها و تصاویر اولین مواجهه من با عکاسی و بطورعام تر با هنر بود. به یاد دارم وقتی 7 ساله بودم با برادرم
مشکوک ترین گروه اطلاعاتی در ایران
؛ برای اینکه ما وحشت نکنیم همه جریان را به ما نگفتند. به هر صورت آنجا من احساس امنیت نمی کردم. چون ممکن بود هر لحظه بیایند و ما را آنجا ترور کنند. بنابراین به دکتر کیازند رئیس بیمارستان خانواده که با او آشنا بودم تماس گرفتم و گفتم یک اتاق برای من در بیمارستان خانواده آماده کند. برادر شهید نامجو، آقای رسول نامجو که او هم شهید شد بالای سر من آمد و سریع رفت از دانشکده افسری یک آمبولانس آورد و
می گفت پهلوی را یا با دست خودم نابود می کنم یا با خون خودم!
سوار ماشین شدم. بعد هم به مشهد رفتیم و تا هنگام شهادت ایشان، در آنجا بودیم. البته در آن چند سال، آن قدر خانه عوض کردیم که تعدادشان یادم رفته است! حتی امید این را هم نداشتیم که یک سال کامل بتوانیم در خانه ای بمانیم. هر سه فرزندم در مشهد به دنیا آمدند و چون کسی را نداشتم، وضع حمل و همه کارهایم به عهده خودم بود و همیشه چند روز بعد از وضع حمل بلند می شدم و به کارهایم می پرداختم! الان که فکرش را می
حاج جبار خون داد تا اشک هیچ رقیه ای را نبیند
شود. هوا تاریک شده بود و بچه ها به سختی پیکر نیمه جان حاجی را پیدا می کنند. تا آن زمان حاجی به خاطر خونریزی زیاد از حال رفته بود. کمی بعد هم که به شهادت می رسد. ما از همسرم بی اطلاع بودیم تا اینکه بعد از چند روز مادرشوهرم از حال و احوال همسرم پرسید، کمی نگران شدم !به مادر گفتم اتفاقی افتاده، ایشان گفتند که کسی با برادر حاجی تماس گرفته و او هم سراسیمه از خانه بیرون رفته است. من همان
علی کفاشیان:چه چیز وزیر راضی می کند؟! من که نمیدانم!
/> اما همچنان حرف و حدیث در خصوص داوری ها وجود دارد. به طور مثال در برنامه زنده ای که شرکت کرده بودید محمد دادکان گفت همان داوری که دو سال توسط فدراسیون محروم شده بود اعلام کرده از فدراسیون خواسته اند تا او یک بازی را برای تیم دربیاورد. نمی توان اینگونه صحبت کرد. محسن قهرمانی نامه داد و این موضوع را تکذیب کرد. در خصوص داوری مربوط به دیدار تراکتورسازی و نفت هم به نمایندگان مجلس گفتیم که
پذیرایی در استخبارات عراق با طعم کابل و لگد+تصاویر
از بچه ها که بچه خرمشهر بود و عربی بلد بود گفت که به ما آمپول نزنید. گفت که دکتر داشت به سرباز عراقی می گفت بیا روی این ها آمپول زدن را یاد بگیر. تا سرباز عراقی آمد گفتیم نمی زنیم و هرکاری کرد گفتیم نمی زنیم و دیگر مجبور شدند سرباز را فرستادند رفت و خود پرستار آمد و شروع به آمپول زدن کرد. تا حدود پانزده روز اینجا بودیم. تا چه زمانی در بیمارستان بودید؟ بعد از آن به کجا منتقل
مادر خوانده ای که از جنازه پسر شهیدش شفای برادرش را خواست
آوردند من در این خانه بودم، بر حسب اتفاق همان زمان هم برادرم تصادف بدی کرده بود و ضربه مغزی شده بود، طوری که دکترها هم قطع امید کرده بودند، روز تشییع جنازه احمد بود، کفن او را گرفتم و گفتم شفای برادرم را بده، مگر شما آنجا دستتان باز نیست؟ وی در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد: بعد که رفتیم بیمارستان دیدم برادرم به هوش آمده، و می دانم که احمد او را شفا داده بود. او با اشاره
یک روز در مرکز ترک اعتیاد زنان چیتگر
توانستم از خواب بلند شوم اصلاً انرژی نداشتم. دانشگاهم از دست رفت. مجبور شدم بیشتر مصرف کنم. اوایل یک چهارم بود بعد شد یک دوم و بعد هم بیشتر. یک سال تمام درگیرش ماند و حالا 9 ماه است که اینجاست برای ترک: بعد از مدتی دیگر لاغر هم نشدم. پاهام ورم کرده بود، اصلاً بیرون نمی رفتم. کاملاً منزوی شده بودم تنهایی کامل می خواستم. کوچکترین صدایی را نمی توانستم تحمل کنم با مادرم زندگی می کردم. داد می
انتقاد از تخریب شورای نگهبان در آستانه انتخابات / تحرک برخی افراد خودفروخته داخلی برای حذف شعار مرگ بر ...
اسرائیل تغییر کرده است. امام جمعه مشهد ادامه داد: وی این حرف را درست سه روز بعد از سخنان رهبری زد که فرموده بودند هر کس در این دنیا با اسرائیل بجنگد ما او را کمک خواهیم کرد. وی افزود: آنها سفارت خود را که پایگاه عملیاتی خرابکاری است بازگشایی کردند که بیش از صدها سال در جریان قرارداد ترکمنچای، قصه وثوق الدوله، شیخ فضل الله نوری، نهادینه کردن نسل پهلوی، کودتای 28 مرداد و آخرین حرکت
کفاشیان: متوجه منظور کی روش نشدم
/> اما همچنان حرف و حدیث در خصوص داوری ها وجود دارد. به طور مثال در برنامه زنده ای که شرکت کرده بودید محمد دادکان گفت همان داوری که دو سال توسط فدراسیون محروم شده بود اعلام کرده از فدراسیون خواسته اند تا او یک بازی را برای تیم دربیاورد. نمی توان اینگونه صحبت کرد. محسن قهرمانی نامه داد و این موضوع را تکذیب کرد. در خصوص داوری مربوط به دیدار تراکتورسازی و نفت هم به نمایندگان مجلس گفتیم که
گرامیداشت شهید "محمد غفاری" در همدان برگزار می شود
" 27 سال سن داشت و اهل همدان بود. از آن بچه های دوست داشتنی که هر پدری آرزوی آن را دارد. مظلوم، متین، خوش رفتار و درسخوان بود و به تازگی هم ازدواج کرده بود. هر سال در ایام محرم به مناسبت شهادت سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین در منزل پدری اش مراسم عزاداری برپا می کردند تا اینکه بنا به گفته خودش: یکی از همان روزها (محرم 1388)، بعد از مراسم خیلی خسته شده بودم آخرشب بود خوابیدم کمی قبل
خوش گذرانی فرهنگی با جیب خالی!
سینما، هر دو با جیغ و خوشحالی به آغوشم پریدند. همسرم که انگار منتظر چنین پیشنهادی برای تفریح خانوادگی بود، نگاهی از روی قدرشناسی به من کرد و پرسید: کدوم فیلم بریم؟ پیشنهادات را خواندم و همه آن ها به اتفاق یکی از فیلم ها را انتخاب کردند. سوئیچ را که چرخاندم. پس از یک استارت چراغ بنزین روشن شد. با اینکه کلافه شده بودم آرامشم را حفظ کردم و چشمکی به بچه ها از آینه زدم و گفتم
تیر خلاص و اوج حقارت بعثی ها
پایین آمد و گفت: چند دستگاه تانک ، پشت همین دیوار ایستاده است و نفرات آن ها نیز در کنار تانک ها هستند؛ باید کنار دیوار رفته و چند نارنجک به سمت آنان پرتاب کنیم. سپس محمد گفت: هر که نارنجک دارد، با من بیاید، از قضا من، آن روز بیش از 10نارنجک همراه خود داشتم که همه را بین برادران رزمنده تقسیم کردم. آنها منتظر بودند تا با اشاره محمد، نارنجک ها را به سمت دشمن پرتاب کنند. محمد قبل از پرتاب گفت: به محض
نجات فرزند پلیس پایتخت از دام آدم ربای افغان
، پایین تر از ترمینال جنوب بردم و خودم به محل کارم رفتم. ساعت 19 بود که همسرم وحشت زده تماس گرفت و ناپدید شدن ناگهانی پسرمان احسان را خبر داد. به سرعت خودم را به خانه رساندم. همسرم در حالی که گریه می کرد، گفت: احسان یک ساعت پیش برای بازی با دوستانش به داخل کوچه رفت اما لحظاتی قبل فهمیدم به طرز مرموزی گمشده است. در حالی که به شدت شوکه شده بودم ابتدا به مأموران کلانتری 117 جوادیه خبر دادم و بعد سراغ
نقش سازمان سیا در جنایت دفتر نخست وزیر
را پیگیری کنم. روز بعد به نزد قاضی پرونده رفتم. عده ای از بچه های اطلاعات نخست وزیری اطراف قاضی نشسته بودند. یک میز ناهارخوری بزرگ در وسط سالن قرار داشت. مشتی ورقه هم روی آن پراکنده شده بود. ساختمان به یکی از شاهزاده های رژیم پهلوی تعلق داشت. عوامل آنها قبلاً اطلاع داده بودند که قرار است من به آنجا بروم. از قاضی پرسیدم: پرونده کجاست؟ به همان اوراق پراکنده اشاره کرد. گفتم: تو قاضی هستی
حدیث سلسلة الذهب چیست و چرا به این نام معروف شده است؟
ومناظراتی که با آنان انجام داد، همگان را مغلوب ساخت و هیچ کس از ایشان نماند جز این که به فضل او اعتراف کردند. (3) پی نوشت ها: 1. هاشم معروف الحسینی، زندگی دوازده امام، ترجمه محمد رخشنده، ص 363. 2. هاشم معروف الحسینی، پیشین، ص 363 - 364. 3. همان، ص 364. جریان نماز امام رضا(ع) در روز عید فطر چه بود؟ یکی از رویدادهای مهم زندگی سیاسی
ماجرای جاسوسی زن ضد انقلاب در غرب کشور
. آتش سنگین دشمن از همه طرف بر سر ما می بارید. در آن وضعیت، لودرها و بولدوزرهای جهاد سازندگی در سمت راست ما و در زیر آتش مستقیم دشمن مشغول جاده سازی و احداث سنگر و خاکریز بودند. یکی از رانندگان دستگاه های سنگین جهاد، نوجوانی بود که با اصابت موشک آر پی جی به شهادت رسید. چند ثانیه بعد دیدم نوجوانی دیگر با شجاعت مثال زدنی به سمت بولدوزر رفت، راننده را کنار زد و پشت فرمان قرار گرفت و شروع به
هاشمی و مسخره کردن شعار انتخابات آزاد
به ذهنم می خواست جلوه کند آقای خامنه ای بود. تند و تند ندامت نامه می نوشتند و آزاد می شدند وی گفت : انقلاب ما یک الگوست تجربه خودمان در عمل بود و از آن به بعد هم این آقایانی که به نام حرکت مسلحانه آمدند میدان ، همه شان و آن هایی که حسن نیت داشتند و خوب بودند و آن هایی که چپ بودند و دین نداشتند خودشان می دانند که در سال 54 در زندان چه خبر بود. سال 54 این رهبران منافقین و همه آن
آقازاده نجار؛ مگه میشه ؟! مگه داریم؟!
اینجا دنبال حسین و علی. دنبال پدرتان نمی آمدند؟ پدرم همدان تبعید بود. و نتیجه این رفت و آمدها؟ حسین را گرفتند. ولی نتوانستند علی را دستگیر کنند. علی به راحتی دم به تله نمی داد و ساواک را عذاب گذاشته بود. ولی خب حسین همان موقعها دستگیر شده بود. سیاسی های خانواده شما بجز پدر ، علی و حسین هستند. درست است؟ بله. من و محمد سیاسی نبودیم