سایر منابع:
سایر خبرها
امانت خدا را صحیح و سالم تحویلش دادم
گفتم خاله می شود محمدرضا را هم بیاورند که خواهرزاده ام گفت خاله تو که در عراق سر خاکش رفتی. اگر می خواستند او را بیاورند خبر می دادند. پیکر محمدرضا با همین 570 شهید به کشور آمده بود؟ بله، گوشی را که گذاشتم زنگ در خانه را زدند. همین که زنگ خانه را زدند و گفتند منزل شفیعی من گفتم محمدرضا را آورده اید؟ شخص پشت در گفت مگر کسی به شما خبر داده، گفتم نه به دلم افتاده بود که پسرم می
روش و منش آیت الله طالقانی از زبان دخترش
طالقانی یک روحانی مردمی بود، از تبار انسان هایی که همواره جایشان در ایران خالی است. 36 سال پس از فوت آیت الله طالقانی نزدیک ترین خاطره ای که از ایشان به خاطرتان می آید، چیست؟ من زمانی که زندان رفتم دانشجو بودم، سال 52 دانشجو شدم و سال 54 به زندان رفتم. بعد که سال 56 از زندان بیرون آمدم، با استادانم در دانشگاه صحبت کردم که درس های عقب افتاده ام را چگونه بگذرانم. به من گفتند که
وقتی کلاس استاد قرائتی به فریاد دو نامزد رسید!
کارگر است و گاهی یک سخن نتیجه و رمز پیروزی یا شکست انسانی است. از مهمان به خاطر بدقولی معذرت خواهی کردم در منزل مهمان داشتم، به آنان وعده داده بودم ساعت 6 خودم را می رسانم، ولی به دلیل ترافیک و مشکلاتی در مسیر، ساعت 5/ 6 رسیدم. مهمان پرسید: چرا دیر آمدی؟. گفتم: در راه چنین و چنان شد. گفت: سؤالی دارم؛ گفتم: بفرمایید. گفت: اگر شما با مقام معظم رهبری ساعت 6 ملاقات داشتی چه می
روایت موسوی تبریزی از اسدالله لاجوردی
آشنایی شما با آقای لاجوردی از چه زمانی آغاز شد؟ من از زمانی که ایشان دادستان تهران شد با او به صورت حضوری آشنا شدم، قبل از آن، من حاکم شرع دادگاه های آذربایجان شرقی و غربی بودم. البته پیش از آن اسم لاجوردی را شنیده بودم؛ از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب بودند، از اعضای مؤتلفه اسلامی و آدم مبارزی بود. اما به طورکلی من در این حد او را می شناختم و هنوز ایشان را ملاقات نکرده بودم. اولین بار سال 59 به واسطه پرونده سعادتی با او ملاقات کردم. در آن زمان آیت الله بهشتی رئیس قوه قضائیه و مرحوم قدوسی دادستان کل انقلاب بودند، هر دو این بزرگواران از من خواستند که پرونده سعادتی را بر عهده بگیرم. از تیر 58 تا اوایل سال 59 قاضی دادگاه های انقلاب در آذربایجان غربی و شرقی بودم. از طرف امام این سمت برعهده من گذاشته شد. اواخر سال 58 نامزد نمایندگی مجلس از تبریز شدم و به تهران آمدم. البته امام به من دستور داد که تبریز را رها نکنم و حکم داد که من در دادگاه های تبریز هم حضور داشته باشم و قضاوت را ادامه دهم. بالاخره با حکم امام، من هفته ای یک روز از حضور در مجلس کم می کردم و از سه روز که باید در مجلس حضور می یافتم دو روز در مجلس بودم و یک روز به تبریز می رفتم. آقای رفسنجانی (رئیس مجلس) هم در جریان بودند و این یک روز را برای من غیبت تلقی نمی کردند. پرونده سعادتی از اوایل سال 58 برای کشور مشکل ایجاد کرده بود؛ او در حین ردوبدل کردن پرونده سرلشکر مقربی به کاردار سفارت روسیه دستگیر شده بود. سعادتی آن زمان در دادستانی انقلاب تهران کار می کرد و او از آن زمان در زندان مانده بود و این مسئله منجر به برخی تظاهرات و اعتراضات در کشور از سوی اعضای منافقین شده بود. در آن زمان برخی از قضات ضعیف بودند و برخی هم شاید ملاحظاتی داشتند. دو پرونده سعادتی و سینمارکس آبادان که پرونده های پیچیده ای بودند هنوز حل نشده بود و دست قوه قضائیه باقی مانده بود. پرونده برای بررسی به من داده شد به دلیل اینکه آن زمان نماینده مجلس هم بودم هر دو را به آقای قدوسی ارجاع دادم؛ درخواست کردم که پرونده توسط شخص دیگری بررسی شود چون از نظر من نماینده بودن و هم زمان قاضی بودن مشکل ساز بود. من گفتم که باید حکم امام باشد. امام حکم دادند، حتی در این مورد خاص آقایان شورای نگهبان، قانون اساسی را تفسیر کردند و گفتند اگر من برای این کار، حقوقی و درآمدی دریافت نکنم و استخدام رسمی نباشم، اشکالی ندارد. در وهله اول آن پرو ...
فرماندهان عراقی به سربازان می گفتند فردا در تهران هستیم و صدام در آنجا سخنرانی می کند!
بودیم. عراقی ها متوجه ما شدند. من آن زمان فرمانده گروهان 2 بودم. به علی فردوس که فرمانده گردان بود، گفتم که عراقی ها فهمیده اند، بیا نفوذ کنیم. وی مخالفت کرد اما من رفتم. با تمام سرعت از سمت چپ به طرف عراقی ها رفتم. در فاصله دو سه متری عراقی ها روی زمین خوابیدم. یک تیر به کمر آنها زدم. چند بار این کار را تکرار کردم. آن ها فکر می کردند که درگیری شروع شده. همه همدیگر را بیدار کردند. بچه های ما هم نزدیک
روایت موسوی تبریزی از اسدالله لاجوردی
روحیه می دهد. البته واقعا هم زمانی بود که آنها به طور کامل جمع وجور نشده بودند. کسانی که نزد امام رفته بودند از گروه مؤتلفه بودند. من خودم آن روز بیت امام بودم، وقتی بعضی از اعضای شورای مرکزی مؤتلفه داخل رفتند. بعد از آن حاج احمدآقا گفتند امام می خواهند شما را ببینند، من خدمت امام رفتم، امام گفتند که تمام اصلاحاتی که پیشنهاد شده، انجام بگیرد اما آقای لاجوردی بماند. آقای لاجوردی هم، همه آن اصلاحات
ناگفته های جهرمی از فساد 3000 میلیاردی
. شوخی هم نبود خیلی جدی عمل کردند. یکی اش خودم بودم. * بعد از استانداری رییس دانشکده مدیریت دانشگاه آزاد شدم. پیشنهاد خود رییس دانشگاه واحد جنوب بود. بعد هم آقای محسن رضایی پیشنهاد همکاری در مجمع تشخیص مصلحت را دادند. رفتم با آقای هاشمی مشورت کردم و گفتم که آقای محسن رضایی چنین پیشنهادی داده است. ساختار جدید مجمع تشخیص در آن مقطع تازه تشکیل شده بود. آقای هاشمی پیشنهاد آقای رضایی را خیلی
ناگفته های اختلاس سه هزار میلیاردی
داشت تعداد این پرسنل به 180 نفر افزایش می یافت یا برای مثال تشکیلات استانی شورای نگهبان به نیرو و دفتر نیاز داشت. همین ها البته باعث شد تا اعضای شورای نگهبان از اجرای این طرح پشیمان شوند تا اینکه یک روزی که سالروز تاسیس شورای نگهبان بود آیت الله جنتی با من تماس گرفتند و گفتند می خواهیم به دیدار رهبری برویم و شما هم بیایید. من در پاسخ این درخواست گفتم که عضو شورای نگهبان نیستم که بیایم. ایشان امر
زورگیر جوان: با دختران خوب نبودم
رفتم دزدی. پس اعتیاد هم داشتی؟ بله، 13 سال است که مواد مصرف می کنم و شیشه می کشم. از سال 81 شروع شد، اوایل قرص می خوردم بعد که شیشه آمد بچه ها گفتند حال می دهد رفتیم با بچه ها شیشه زدیم. چرا سرقت می کردی؟ شیشه که می کشیدم دچار جنون و توهم می شدم و می رفتم، این کار را می کردم. آیا برای درمان این رفتارت اقدام کردی؟ بله، به اصرار خواهرم
ماجرای عنایت امام حسین(ع) به سبب احترام والدین
بیدار شدم و در فکر فرو رفتم. فردا شب که شب جمعه بود به حرم مطهر رفتم و در گوشه ای ایستادم. دیدم همان جوانی که در خواب دیده بودم آمد کنار ضریح رفت و با تبسم سلام کرد. تبسم او را دیدم اما چون بیدار بودم تبسم امام حسین(ع) را ندیدم! پس از زیارت از حرم بیرون رفت و من هم دنبالش رفتم. سلام کردم و گفتم: می خواهم بدانم چرا با تبسم و لبخند به امام حسین(ع) سلام کردی؟! سرّش چیست؟ صورت خوابم را هم
تشرّف به خدمت امام زمان علیه السلام
کاروان برساند. کم کم شب هم فرا رسید. ما با داد و فریاد از او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی از ماشین پیاده شدم؛ به آسمان نگاه کردم و دیدم که فاصلة ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زیاد شده، فهمیدم که راه زیادی را به اشتباه آمده ایم به همین خاطر به راننده گفتم: امشب را همین جا بیتوته می کنیم و فردا صبح از همان راهی که آمده ایم، باز می گردیم . فردا صبح سوار شدیم تا از همان
واکنش"جواد خیابانی"به حواشی اطرافش
؟ بگذار بخندند. خیابانی تلخ ترین خاطره اش را روزی دانست که مادرش فوت کرد و او مجبور بود گزارش کند: کاری نمی شد کرد. نمی خواهم پز بدهم. روز جمعه بود. من به بیمارستان زنگ زدم تا حال مادرم را بپرسم. یک ساعت پیش از آن تلفن کنار مادرم بودم و داشتم از بیمارستانی در کرج که مادرم در آن بستری بود به تهران می آمدم. پشت تلفن به من گفتند مادرم فوت شده و فردا او را به شما تحویل می دهم. من دیدم تنها ده
شهید محمد امیری
رزمنده . یک بار با محمد به مشهد رفتم . زیارت آقا امام رضا (ع) ، در آن جا کسانی که فوت می شدند را دور ضریح آقا امام رضا (ع) طواف می دادند . او گفت : یعنی می شود ما هم اگر مردیم ، دور حرم آقا امام رضا (ع) طواف بدهند و موقعی که برگشتیم گفت : دلم می خواهد یک بار دیگر به پابوس آقا امام رضا (ع) بروم . محمد کلاس اول راهنمایی که رفت ، گفت : می خواهم به جبهه بروم . به محمد گفتم : نه
فیض منحصر
در سال 1344 مسئولیت زندان قصر به بنده واگذار شد که از جهات مختلف روح و جسم انسان را خسته می کرد، نگرانی هایم از جهت مسئولیتی بود که داشتم و حضور انسان های بزرگوار متدین، و وارسته ای که در آن محدوده محصور بودند؛ مانند مرحوم آیت ا... طالقانی و مرحوم آیت ا... منتظری، مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم دکتر سحابی. حضور این بزرگان رنج روزانه من بود. مرحوم آیت ا... طالقانی را از سال 1338 مسجد هدایت می شناختم، آن روزها به عنوان دانشجوی حقوق صحبتهای مرحوم طالقانی برای من تازگی داشت.
خاک پایشان روی سر و صورتم
شریان بند کمی بالاتر از زخمش را بستم و گفتم : پشت خاکریز بمان تا آمبولانس بیاید، عباس آرپی جی زن بود و ترکش دست چپش را قطع کرده بود. سرم داد کشید و گفت : مگر خون من از خون عباس علمدار رنگین تر است؟ بچه تیزی بود و تا جایی که دیده بودم بیشتر موش کهایش به هدف خورده بود . کمک آرپی جی ها موشک را در جان لوله گذاشته و مسلح کرده و به او می دادند و او هم با دست راست شلیک می کرد . رفتم سراغ یکی از
روایتی از سلام حضرت آقا به پهلوان حاج مرتضی اشتری پیرغلام اهل بیت (ع)
جلوی این خرافات را بگیرید. گفتم متأسفم که از طرف استانداری دست استمداد جلوی ما دراز می کنید، مگر شما خودتان برخی حرکات و حرف ها را ندیده و نشنیده اید! زمان سابق می گفتند با یک بیل گِل نمی توان جلوی آب رودخانه را گرفت ! گذشته از این اگر من به یکی از آن ها گفتم چرا این کار را می کنید و گفت به شما مربوط نیست چه باید بگوییم؟ قدرت دست شماست. کما اینکه دو سالی هم که خدمت آیت الله مظاهری بودم
زندگی و شهادت امام جواد(ع) در بیان استاد جاودان
، بدان خدای تعالی ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد کرد. آن مرد گوید: چون وارد سجستان شدم، به حسین بن خالد که والی آن جا بود خبر داده بودند که از جانب امام صلوات الله علیه نامه ای برای او می آورم، والی در دو فرسخی شهر خودش را به من رسانید نامه را به او دادم، گرفت و بوسید و آن را بر دو چشم خویش گذاشت. گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: در دفتر تو مالیات بدهکارم، آن را از دیوان محو کرد و
اغفال ناجا توسط دولت اصلاحات به روایت سردار فضلی
ادامه داد: من همان شب حادثه با تغییر پوشش به کوی دانشگاه رفتم و دیدم که از سمت دانشجویان باران سنگ و فحاشی است که به طرف نیروهای امنیتی روانه شده است و این کار نیروهای انتظامی را به عکس العمل وا می داشت. در این میان دیدم یک مسئول دولتی که مسئولیتی امنیتی داشت به فرمانده ناجا می گفت که شما حمله کنید به معترضین و ساعتی بعد ما از شبکه اطلاعاتی خود فهمیدیم که این شخص به میان دانشجویان رفته و آن ها را
خاطرۀیک معینه کاروان ازاولین سفرش به حج
بینند آهی می کشن ومیگن خوش بحالت مجاور اقایی حتما هر روز میری حرم و باز دوباره آه میکشن! لحظه به لحظه به روزجلسه نزدیکتر میشدم و بیشترتو فکر می رفتم آخه هرسال روز تولد آقا حرم بودم محو چراغونی صحنا میشدم. محو اشتیاق زوار اقا. محو شور و هیجان نقل و نباتی که مردم پخش می کردن. محو مداحیه زیبایی که ازبلندگو پخش می شد. میرفتم توحس. به خودم می بالیدم ازاین همه عشقی که در وجودم شعله ور بود و لذت یه
دولت بهار نوشت :دو خطای بزرگ هاشمی رفسنجانی که امنیت ملی را به بازی گرفت
، امام -اعلی الله مقامه- سه بار خندید و فرمود: خاطرت جمع باشد . از دفتر امام، حرکت کردم و آمدم شورای نگهبان. ایشان در آن وقت عضو شورای نگهبان بودند جلسه تمام شده بود و بعد رفتم خدمت آقای هاشمی و گفتم صبح، خدمت امام رسیدم. کاری داشتم. فرمودند به آقای هاشمی بگویید که من ایشان را ببینم... شب، بعد از نماز مغرب و عشاء، خانم حاج احمد آقا زنگ زد که حاج آقا! امام فرمودند: آنچه امروز ما صحبت کردیم، مبادا از شما
روز پزشک بر زبان دراز چه گذشت؟
زبان دراز هفته نامه آیینه یزد ماجرای روزی که زبان دراز از سر ارادت خواست روز پزشک را تبریک عرض کند. پیری است و هزار درد و مرض! خلاصه زبان دراززاده ما را برد ساختمان پزشکان شهر جابلقا آن طرف بحرالروم جلوی پارکینگ ایستادیم. نگهبان که شکر خدا را در ردیف قویترین مردان جهان بود گفت: کجا؟ مگر نمی بینی اینجا جای پارک نیست، این جا اختصاص به پزشکان دارد. در این هنگام ماشین بنده با روبرو شدن با این همه ماشین های گرانقیمت احساس خود کم بینی کرد و خودش دنده عقب رفت و از سر خیر پارکینگ گذشتیم. خواستم از آسانسور استفاده کنم که فریادی بلند شد؛ اختصاصیه! فریاد او خیلی موثرتر از نفر قبلی بود. چون بر اثر تکانی که خوردم سنگ کلیه رها شد و چهار طبقه هم نفس زنان بالا رفتم تا خودم را جلوی خانم های منشی دیدم. سلام کردم. دیدم یکی از آنها خیلی کشیده و مهربانانه می گوید: خوبی قربونت! فدات! کجایی؟ ما هم با دیدن [مه لقا] آمدیم خودمانی جواب دهیم که خانم بغل دست با چشم غره و اشاره فهماند که ایشان دارند با موبایل صحبت می کنند و منظورشان شما نیستید.!! بعد از نیم ساعت با گره در ابرو گفت بفرمایید: چون استکان چای جلو او گذاشته بودند، عرض کردم صرف شده!! لبخندی زد و گفت یکی لایک داشت گفتم: بعله دوباره با اخم گفت: فرمایش! عرض کردم وقت می خواستم. گفت: چهار ماه دیگه تشریف بیاورید تا بگم چه موقع مراجعه کنید.!! گفتم: خودم یا بازماندگانم بیایند!! عرض کردم: خانم از درد دارم می میرم در این هنگام زبان دراززاده هم دو تا خیابان آن طرف تر داخل کوچه جای پارک پیدا کرده بود و رسید و التماس کرد و گفت: وضع زبان دراز روبراه نیست و... دل بغل دستی سوخت و گفت حالا که مریض اورژانسی هستید بفرمایید بنشینید اون گوشه تا صدا بزنم.!! بعد از مدتی که به اتاق انتظار هدایت شدم دیدم عده ای یزدی، کرد و عرب، بلوچ و لر، ترک و گیلک و مازنی تا اهالی محترم بنادر جنوب ردیف نشسته اند خلاصه یک بعد از نیمه شب گفت: آقا شما که اورژانسی هستی بفرمائید خدمت خانم منشی. ایشان هم با هزار منت گفت: نمره یکصدوپانزده نیامده نمره او باشد برای شما عرض کردم شماره چند رفته خدمت دکتر. فرمودند نودویکم البته اورژانسی بودم و با لطف و محبت چند نفر از منشی ها ساعت دوونیم بعد از نصف شب دکتر را دیدم اما فراموش کردم روز پزشک را به ایشان تبریک بگویم. گرچه هیبت و شوکت نگهبان پارکینگ و چهار طبقه پله ها را طی کردن تقریباً موثر بود و مشکل تا حدی حل شده بود !! زبان دراز ...
کرار:سرم را برای مظلومی می دهم / همسرم گفت من و بچه هایت مهم تر هستیم یا اردوی استقلال؟!
هفته با سخت ترین شرایط زندگی کردم، در هتل بودم اما چون پول هتل را ندادند بیرونم انداختند، به جایی دیگر رفتم، آنجا نیز عذرم را خواستند، حرف من این بود، ما که می خواهیم به اردو برویم، باشگاه که می خواهد برای من بازیکن اتاق بگیرد، برای خانواده ام نیز اتاق بگیرند، من پیش بازیکنان باشم و زن و بچه ام چند طبقه بالاتر یا پایین تر، این حرف بدی نبود، قبول نکردند، بعد مجبور شدم خانواده ام را به کرج ببرم، صبح
جمعه سیاه به روایت تنها ترین عکس ها+تصاویر
ایسنا: روایت های شفاهی زیادی از فجایع میدان ژاله که رودررویی بسیار نزدیک حکومت محمدرضا پهلوی و مردم بود، وجود دارد؛ اما در مورد روایت های تصویری می توان گفت که از عکس های بسیار کمی که از آن روز به جا مانده، بیشتر تصاویر، عکس های عباس ملکی عکاس آن روزهای روزنامه کیهان است. او پیش تر در بیان خاطرتش گفته بود: به دلیل اعلام حکومت نظامی، صبح زود به روزنامه رفتم و در آنجا گفتند تا در اطراف
نهاوندیان: آیت الله طالقانی در پی جذب حداکثری بود
نهضت تنباکو پیروز شد. وی با بیان اینکه مکتب تشیع مکتب عقلانیت است، گفت: عقل موجب شد پای استعمار از ایران قطع شود. این مبارز علیه رژیم شاهنشاهی گفت: من در دورانی که در زندان بودم، زندان ما یک پنجره داشت که برای صحبت با آیت الله طالقانی به بالای پنجره می رفتم و با ایشان صحبت می کرد. روزی به من گفتند که آیت الله طالقانی می خواهد با شما صحبت کند، من به همان طریقی که گفتم با ایشان
خاطرات عفت مرعشی از ملاقات با آیت الله هاشمی
جریان بازداشت آقای هاشمی را برایشان تعریف کردم. گفتم که نمی توانیم ملاقاتی از آن ها بگیریم. ایشان خیلی خونسرد گفتند که ایشان عضو سازمان الفتح بوده و کاری هم نمی شود کرد. بسیار ناراحت شدم، یعنی چه؟ گفتم پس ایشان باید اعدام شود! فورا خداحافظی کردم و ناراحت و عصبانی از منزل خارج شدم. شب، طبق معمول، برادرم علی که شب ها پیش ما می ماند تا تنها نباشیم، آمده. قضیه برخورد آقای بهشتی را برایش تعریف
تهدید خلق مسلمانی ها بر شهید مدنی بی تأثیر بود
محرابی که در آن نماز می خواندند، گفتند: درست است، من هم برای شما واجب کرده بودم! یادم آمد. گفتم: بله، فرمودید واجب است و ما هم رفتیم، ولی حالا با این همه مشکل چه کنیم؟ در هر حال 10 دقیقه ای با هم بودیم و صحبت کردیم و بعد به تهران و پس از چند روز هم برای کنفرانس بین المجالس رفتم و خبر شهادت ایشان در آنجا به من رسید. از خاطراتی که در دوران نسبتاً فشرده همکاری و ارتباط نزدیک با ایشان
بخش های خواندنی کتاب دختر شینا
مطمئن شدم که اتفاقی افتاده. هرچه قسمشان دادم و اصرار کردم بگویند چه اتفاقی افتاده، کسی جواب درست و حسابی نداد. همه یک کلام شده بودند: صمد پیغام فرستاده، بیاییم سری به شما بزنیم. مجبور بودم برای مهمان هایم شام بپزم. رفتم توی آشپزخانه. غذا می پختم و اشک می ریختم. بعد از شام جای مهمان ها را انداختم. از دل آشوبه و نگرانی خوابم نمی برد. صبح زود، بعد از نماز، پدر شوهرم آماده رفتن شد
پیامبر(ص) به تلاوت کدام صحابه علاقه مند بود؟
قرآن یکی از اصحاب شما گوش می دادم که هیچ گاه چنین صوت و قرائتی را از هیچ کس نشنیده بودم! رسول خدا برخاست؛ من نیز راهی شدم تا باز هم به قرائت آن صحابی گوش فرادهم. به سراغ او رفتیم. پس از آن فرمود: این سالم غلام ابو حذیفه است؛ خداوند را سپاس گزارم که چنین افرادی در میان امّت من وجود دارند .[6] [1]. ر. ک: تلاوت قرآن با صوت حزین ، سؤال 40027؛ زیبایی قرآن ، سؤال 60250. [2]. چون نام مادر
شهیدی که با قبر خالی بیماری را شفا داد +عکس
گروه فرهنگی گفتمان ، پدر شهید حسینعلی بالویی نقل می کند که روزی بر سر مزار فرزندم در گلزار شهدای بهشهر رفته بودم. دیدم زن و شوهری بر سر مزار پسرم نشسته اند و به شدت گریه می کنند. رفتم نزدیک قبر و علت را جویا شدم. به آنها گفتم که این سنگ قبر پسر من است اما در این قبر شهیدی نیست که شما اینقدر برایش گریه می کنید. پسر من مفقود الجسد است. در ضمن من اصلا شما را نمی شناسم. از سر و وضعشان هم معلوم بود که
ماجرای مذاکرات محرمانه دوره احمدی نژاد با آمریکایی ها با واسطه گری عمانی ها
ها اظهار تمایل کردند و نامه ای را فرستادند. من به دفتر رهبری رفتم که نامه را به ایشان نشان دهم. آقای حجازی گفتند که نامه را به آقای ولایتی بدهید. من نامه را به آقای ولایتی رساندم. چندی بعد که رهبری در جریان قرار گرفتند خدمتشان رفتم. از ایشان کسب تکلیف کردم. ایشان گفتند که آمریکا قابل اعتماد نیست. من گفتم برای اتمام حجت برویم مذاکره کنیم. چون اگر خلف وعده کنند که چیزی را از دست نداده ایم و