سایر منابع:
سایر خبرها
واکنش وزیر به یک نمایش
بودم. شهید چمران قبل از اینکه به صورت کامل وارد جنگ های لبنان شود، بیش از 9 سال در آنجا حضور داشت. او همراه با امام موسی صدر تمام تلاش خود برای حمایت از بچه های شیعه لبنان انجام داد و خوب یادم می آید که در آن دوران هنرستانی را در منطقه سور راه اندازی کرد که همین بچه ها در آن مشغول به کار شدند. مرحوم چمران به این بچه ها همواره عشق می ورزید و ما امروز بخشی از این عشق و علاقه را در نمایشنامه تکه های
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
کردن و فکر کردن ندارد آنچه را که در لحظه می بیند بدون هیچ گونه آرایه ادبی یا قید و بندی روایت می کند و ما را در مواجه با یک جنگ تمام عیار قرار می دهد. وی ادامه داد: جنگ شروع می شود بعد از آن ابتدایی ترین چیزی که اتفاق می افتد کشته شدن و زخمی شدن و ویران شدن خانه هاست که این نوجوان 17 ساله با چشمان خودش می بیند و بعد آنها را مقابل چشمان ما قرار می دهد و ما قدم به قدم با آدمهایی که آنجا شهید
خاطره ی آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد از اسارت و سرنوشت 72 اسیر عملیات عاشورای 2
مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم [...] مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند ،حال پدری را که فرزندانش با این شکل از او دور شده باشند راحت میشد فهمید خود آن بزرگوار در نامه ای که برای یکی از اسرا نوشته بودند این حالت را تشریح کرده اند نشان داده اند که ایشان واقعا داغدار فقدان این عزیزان هستند . حقیقتا جای امام این روزها خالی است البته روح بزرگوار و پر فتوح آن جلیل قدر متوجه به ماست شادی ملت ما موفقیت های ملت ما پیروزی های اسلام و مسلمین روح امام را مانند ارواح طبه ی همه ی اولیا ء، شادمان و مسرور می کند. خدارا شکر میکنیم که ثابت کردکه آن دست قدرتمندی که ار روز اول پشت سر این انقلاب و کشور بود همچنان پشت سر این انقلاب و کشور هست. آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد شب عملیات عاشورای 2 به تاریخ 64.5.23 در منطقه چنگوله و در میان دره و تپه ماهور هایی که چادرهای تیپ 72 زرهی محرم مستقر بود اعلام کردند که به چادر تعاون مراجعه کنید . دوستان وسایل غیر ضروری و وصیت نامه ها را بنویسند و تحویل دهند همه ما شروع به نوشتن نمودیم آنچه به ذهن می رسید سفارش به یاری امام و رزمندگان و هم امورات خانواده و روحیه آنها شد. در صورت شهادت ما ، وصیت را نوشتیم چند مرحله اراده کردم به نوشتن توصیه ای در خصوص اسارت و دلداری خانواده که اشاره ای به مصائب حضرت زینب (س) دوباره برگه های اسارت را جدا نموده و مجددا این کار را چندین مرتبه تکرار کردم و در نهایت با توجه به تاکید فرماندهان که وقت حرکت است با عجله گفتم که من اسیر نمیشوم چه لزومی دارد در این خصوص چیزی بنویسم .تقدیر که اسیر شویم روز اول اسارت : بعد از به محاصره در آمدن هر یک از همراهان چیزی می گفت . یکی پیشنهاد داد دو دسته بشویم .یک دسته بجنگند و بصورت تاکتیکی دسته دیگر عقب نشینی کنند . دسته دوم شلیک آتش کنند دسته اول عقب بنشینند. و به همین منوال از محاصره خود را برهانیم . دیگری می گفت بیایید همه با هم از داخل شیار بیرون آمده به دشمن شلیک کنیم و درهمان حین هم عقب نشینی کنیم هرکسی زنده ماند، سهراب کاو سوار گفت آقای شاهین آقای یازده و آقای... شما می دانید من چندین مرحله اسیر شدم و فرار کردم رفتم تو صف غذای عراقی ها و ... اما این صحبت هایی که شما گفتید همه مصداق خود کشی است. برادران، من الان میتوانم فرار کنم اما خودم را مدیون این همه بچه کم سن وسال میدانم . بگذارید هرچه بر سر اینها آمد به سر ما هم بیاید . بچه ها، برادران خودتان را برای اسارت آماده کنید اسارت دری دارد که احتمال دارد یک روزی باز بشود .فکر کنم عزیز قبادی بود پیراهن خود را درآورد و زیرپوش سفید را به عنوان تسلیم بالا گرفت دشمن هم دست از تیراندازی برداشت و به صورت اسلحه آماده شلیک به سمت ما حرکت کرد. اینجا بود که من که بیسیم چی بودم با مرکز که مسئول محور جناب مرتضی میریان بود تماس گرفتم و اعلام کمک مجدد کردم و گفتم این آخرین تماس من است داریم آماده اسارت میشویم بیسیم را خاموش قطعه ای را جدا و رموز را زیر خاک مخفی کردم که دست دشمن نیفتد، عراقی ها بالای سر ما رسیدند و ما را به خط پشت سر هم دستها روی سر به اسارت گرفتند. ( یا زینب کبری س) وسط راه در یک سر بالایی تپه ای برگشتم برای آخرین بار ایران را نگاه کردم که یک تانک مان نزدیکی میدان منهدم و در حال سوخت بود و آثار نیروی کمکی پیدا بود ” ولی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ” دیگر دیر شده بود ما را پشت یک تپه که جاده ای بود و آخر خط ماشینی عراقی برای بردن یک نیروی عراقی آمد ما را به خط کرده اسلحه گرفت مسلح کرد و با نهایت خشم که ما را به دیوار تپه به تیر ببندد صدای ماشینی آمد برگشت دید یک جبپ آمد توقف کرد و یک جوان خوش تیپ پایین آمد و گفت ( های شینو ) چیه چکار میکنی؟، محمد حمیدی از بچه های عرب خوزستان ترجمه می کرد، او گفت اینها پسر خاله یا عمه من رو تو سنگر کمین کشته اند باید به انتقام او اینها رو بکشم . باهاش صحبت کرد این افسر قانع نشد در نهایت با تندی اسلحه را از او گرفت ما را حرکت دادند به سمت پشت خط خودشان که یکی دیگر از عراقی ها امد و یک اسیر کوتاه قد و ضعیف را بلند کرد که اسمت چیه : جمعه . تو عربی گفت : آره. چرا به جنگ ما عرب ها آمدی ؟ میخواهیم تو رو بکشیم که باز تعدای از ما با خواهش و تمنا نگذاشتیم و حرکت کردیم از داخل دره و راه باریکی که اطراف آن میدان مین و سیم های خاردار بود یک لحظه متوجه عبور مورچه ای از عرض معبر شدم با خودم گفتم خدایا به عظمتت شکر این مورچه الان از من آزادتر و قوی تر است و من از این مورچه هم ضعیفتر و اختیاری از خود ندارم . ما را به جلوی سنگرهای خودشان بردند اکثرا مجروح و تشنه بودیم که سربازان عراقی از آن آب تانکرها که داغ هم بود به ما دادند و از نان خشک ها به بچه ها میدادند. خودم دیدم لباس های تن خود را پاره میکردن و زخم بچه ها رو می بستن این یک شگفتی بود تا الان میخواستند ما رو بکشند. گذشت تا اینکه در این حین ایران یک آتش تهیه را ریخت و نزدیک بود که ما با توپخانه ایران با دستان بسته کشته شویم .انها هم ما را رها کرده به سنگرهاشان پناه بردند، ولی واقعیت این است وقتی اسیر میشوی با سن و سال کم ماه وسط تابستان گرمای عراق و خستگی و... فکری برای فرار برای ما نمانده بود در نهایت آتش فروکش کرد دیدیم یکی از پاسداران که لباس خاکی بر تن داشت و آرم سپاه بر سینه و نزدیکی آرم هم تیر خورده بود را عراقی ها زیر بغلش را گرفته و آوردند و روی زمین انداخته که دیدیم شهید مومنی از بچه های گراب بود که بعدش هم شهید شد. مجروحین سخت را سوار آمبولانس کرده و بقیه را که زنده و سر حال تر بودن را سوار ایفا یا ریو کردن (خاور مانندی ) ساعت 2 بعد از ظهر بود دو نفر مسلح همراه ما را به یک بیابان 20 کیلومتری برده حدودا 3 ساعت تو این گرما، خسته ، زخمی این ماشین از این طرف بیابان ما را می برد به قسمت دیگر وهمین کار را ادامه داد. خاک لوله می شد میامد داخل خفه می شدیم . جاده پر دست انداز، خلاصه ما را زجر کش کردن تا اینکه ماشین از حرکت افتاد و خراب شد .بیسیم زدند و ماشین دیگری امد. با ماشین جدید یک سرباز فارس زبان از منافقین آمده بود. خلاصه مقر سپاه دوم رسیدیم ، پشت گردن ما را میگرفتند از بالای ایفا پرت می کردند و مینداختند پایین ، با دست های از پشت بسته و با این کاری نداشتند تو سالمی ، زخمی ، پات شکسته، دستت تیر خورده یا قسمت دیگری از بدنت و روی اون محوطه و سربازان و فیلم برداران داخلی و خارجی اطراف ما را گرفتند تمسخر کردند و.... ما هم از تشنگی خاک و گرما و خرابی ماشین بی حال بودیم داد میزدیم بر سر خبرنگاران خارجی که به ما آب بدهید ، تشنه ایم کمی آب داغ دادند.( لایوم یومک یا ابا عبدالله) که اینجا یکی دو تا از بچه ها شهید شدند و پیکرهای مطهرشان بردند . بعد از این مرحله ما را سوار بر اتوبوس کرده و راهی بغداد شدیم داخل اتوبوس کولر داشت خواب رفتیم بعد از مدتی دیدم یکی جیب هایم را تفتیش میکند بیدار شدم آن منافق فارس همراه عراقی ها بود با فحش و ناسزا هرچه پول و مدارک و مهر نماز و... برد من مجدد خواب رفتم که روبروی من یک نفر اهوازی به نام جمشید عشایری بود (لحظات اسارت تلاش کرد خود را به سنگر کمین دشمن که بالای تپه ای بود و تیر باری و چند جنازه عراقی در آن بود برساند که با شلیک تک تیر انداز عراقی زخمی و غلطان غلطان پایین آمد و مرتب می گفت خدایا منو اسیر اینها نکن من اینها را میشناسم و....) . این منافق بالای سر جمشید رفت توی اتوبوس و پرسید کجایی هستی ؟ فهمید از خوزستان است شروع کرد به اهانت کردن که ناگهان با صدای سر جمشید به سر و صورت این منافق و افتادن او داخل راهروی اتوبوس ما بیدار شدیم و متوجه منافق توی راهرو شدیم. از هر طرف با لگد بهش زدیم داد و فریاد زد و الان دیگر شب بود و به استخبارات یا سواک بغداد رسیده بودیم آمدند به کمک فرد منافق و او جمشید را نشان داد ،جمشید را پایین بردند او رو ب پشت و رو به پایین انداختند روی آسفالت محوطه با پوتین و کفش به سر و کله و کمر او میزدند تا اینکه کمر و گردنش را شکستند او را برگرداندند سرش را بالا گرفتن داد میزد و آب می خواست لیوان آب را نزدیک لب های جمشید می آوردند سر را می کشید بخورد دست و لیوان را عقب می کشیدند این کار را زیاد تکرار کردند باور کنید کربلایی زنده بود برای ما خلاصه ما را از اتوبوس پیاده کردند یک تونل را سربازان درست کرده بودند همه باتوم و کابل به دست، اولی میزد به دومی و همینطور تا آخر و آنجا راهرویی بود و یک اطاق 3 3 که 36 نفر را ریختند انجا تا لحظاتی بعد ما را برای بازجویی بردند بیرون. یک نفر یک نفر باز تکرار همان تونل وحشت و کتک با کابل و باتوم و می رفتیم توی دستشویی. ما چیزی که نخورده بودیم فقط سر را زیر شیر آب برده خیس می کردیم که آرام بگیریم و از آب شیر توالت سیر میخوردیم .بیرون می آمدیم این بار بدن خیس بود و کابل می چسبید به بدن و ما را میزدند تا می رسیدیم به میز بازجویی که فرمانده شما کیست ؟ افراد اسیر کی هستند ؟ چه سمتی دارند ؟ شهر شما چه تاسیساتی دارد؟ و.... که ما به دروغ جواب میدادیم و اگر جواب خوب نبود و می فهمیدند دو سر سیم را به گوش هایت وصل می کردند و شوکی وارد می شد انگار انفجاری در مغز سرت رخ داده و نهایتا به همان اطاق میرفتیم جمشید هم در حال جان دادن استدعای آب داشت یکی از عراقی ها شیلنگ را داخل انداخت رفت آب رو باز کنه یک بعثی رسید و شیلنگ را کشید ، جمشید گفت باشد آب به من ندادید شکایت شما رو به آقام می کنم و انتقام مرا خواهد گرفت و همانجا جان را به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد . این هم مختصری از یک روز از اسارت و سرنوشت ما 72 اسیر عملیات عاشورای 2 درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
از رد شدن سجاد افشاریان از دیوار تا عکس سلفی مهران غفوریان با برد پیت و آنجلینا جولی
کرد و علت آن را اینطور عنوان کرد: ما چهار تا بچه ایم، جمال، کمال، من و آبتین عمو، که هر کدوم از ما به شهری رفتیم و مادرم برای تماس با ما از آن روستای دور افتاده مجبور بود تماس های متعددی با اپراتور، مرکز شهر و ... داشته باشد، تا اینکه به خاطر کهولت سن بعد از مدتی جمال راباکد 071شیراز، کمال با کد 054 سیستان و من که با زحمت به تهران آمده بودم را 021 صدا می کرد. این نویسنده در ادامه از
نمره مردم ایلام در دفاع مقدس بیست است/نسل امروز باید به جنگ با ماهواره برود
به گزارش ایلام پویا ، تنها جنگی که متفاوت از دیگر جنگهای مرسوم دنیا رخ داد جنگ 8 ساله عراق بر علیه ایران انقلابی بود؛ جنگی که هر چند خسارات سنگین انسانی ومادی را بر ای هر دو کشور رقم زد اما برکت و نتیجه اش برای ایران اسلامی چتدین برابر بود؛ چرا که رژیم بعثی عراق با تحریک و پشتیبانی قدرت های غربی و شرقی آن زمان برای ن ابودی ایران انقلابی و اسلامی کمر بسته بود که بعد از 8 سال نتیجه ای جز رسوایی
رضائیان: ملوان با ریاضت در سطح اول فوتبال ایران مانده است
داشت تنوع شغلی داشته باشد و از وزارت نفت رفت آموزش و پرورش من با دختر خاله ام ازدواج کردم که شیرازی است و در نهایت خودم نفهمیدم اهل کجا هستم! من چند سال هم آمریکا بودم ولی بعدا گفتند که من تابعیت دو گانه دارم که اینگونه نبود و در سال 1360 آمدم و سال 59 جنگ شروع شده بود. بعدها در اهواز به عنوان برترین معلم شدم اما چون دبیر ورزش ما دیسک کمر گرفت او شد دبیر انگلیسی و من را برکنار کردند. در حالیکه من به
علیرضا مسعودی: ننه ام را برای فینال به خندوانه می آورم!
هستید، می دانید که ما ارادت زیادی به امام رضا(ع) داریم. من در تمام نوشته هایم ابتدا می نویسم به نام خدا و بعد گوشه سمت راست را با یا ضامن آهو تمام می کنم. در اصل یک جور امضایم است. خودم 14سال پیش در شرایط خیلی بدی بودم در اوج ناامیدی رفتم پشت پنجره فولاد امام رضا(ع) دستم را نزدم به پنجره فولاد، بلکه پشتم را چسباندم و احساس کردم امام رضا(ع) باید پشتم باشد، مثل پدری که از بچه اش حمایت می کند. از
اولین مجری نابینای رسانه ملی +عکس
برخورد خوبی نداشته باشند. اما واقعا همسرم خانواده ای بسیار محترم و منطقی دارد و در طول این 9 سال زندگی مشترک آنقدر بامن خوب برخورد کردند که من شاید چنین برخوردی را در خانواده خودم نبینم. همه اتفاقات در نقطه های برجسته واقعی است مسیح علایی اولین مجری نابینای رسانه ملی است. شاید قدم بزرگ او در این راستا باعث باز شدن این مسیر برای معلولان در رسانه ملی شود و دیگر معلولان مهمانان
8 سال دفاع مقدس؛ از مدیریت جهادی شهید طهرانی مقدم تا شکل گیری شالوده صنعت مدرن دفاعی
این است که الان داعش با امکانات فوق العاده کمتر از صدام می گوید من فلان شهر را تهدید می کنم و واقعا هم می تواند. پس نشان می دهد که محاسبات اولیه ای که می خواست بر مبنای آن عمل کند همه درست بود. اول مقاومت مردم و بعد صنایع دفاعی پشت نیروهای مسلح قرار گرفت و قابلیت پیدا کردیم که صدام را به عقب برانیم در جنگ تحمیلی می توان گفت با مقاومتی که ما با دست خالی و سلاح های خیلی سبک
فصل صبوری
(شنبه هفتم شهریورماه) جلسه ای بود که آقای جلال پور، رئیس اتاق ایران موضوع قابل تاملی را بیان کردند که من هم به نقل از ایشان روایت می کنم. ظاهراً بعد از ظهر روز چهارشنبه گذشته نامه ای برای ایشان نمابر شده که دولت قرار است صبح امروز (شنبه) حدود 14 طرح نیمه تمام را به بخش خصوصی واگذار کند یعنی رئیس اتاق ایران کمتر از سه روز تعطیل وقت داشته که دراین باره مطالعه کند و فعالان اقتصادی را در جریان این
چگونه در جنگ با زمان برنده شوید؟
گرفتم این است: در هر پرواز و به کمک این سرمایه گذاری پنج ساعته، حداقل 15 دقیقه برایم در وقت صرفه جویی می شود. من هر سال حدودا صد بار پرواز می کنم. این بدان معناست که آن سرمایه گذاری پنج ساعته همه برایم 25 ساعت اضافی ایجاد می کند که من قبلا از آن بی بهره بودم. 25 ساعت! بعد از پنج سال، سود این سرمایه گذاری به 125 ساعت می رسد که 15.5 روز کاری است. این یعنی من می توانم دو هفته به
دایی: خیلی چیزها از فرکی یاد گرفتم
؛ سپاهان احتیاج به تعریف ما ندارد. قهرمان فصل گذشته و تیم دوم جدول لیگ است و با مدیریت خوب سال های اخیر همواره بالای جدول بوده، فرکی هم استاد ماست، او را خیلی دوست دارم و خیلی سال ها با او بودم و از او چیز زیادی یاد گرفته ام. وی ادامه داد: بازی فردا می تواند برای ما در مسیر رسیدن به بالای جدول کمک کند؛ 3 امتیاز برای ما ارزش زیادی دارد، بعد از بازی حذفی با تراکتورسازی روی نقاط ضعف خود و
ناصری: زبان شب به خیر فرمانده جهانی است/ اکبرپور: بچه ها پنگوئن های یک شکل نیستند؛ سلایق متنوعی دارند
متفاوتی دارند احمد اکبرپور، نویسنده این کتاب نیز در این مراسم گفت: در سال 1381 درشرایطی کتاب شب بخیر فرمانده را نوشتم که مشغول نوشتن یک رمان بلند بودم. در آن زمان قرار بود از سوی شورای کتاب کودک با همکاری یونیسف مسابقه ای برای حمایت از کودکان معلول برگزار شود، درنتیجه شورای کتاب کودک به من سفارشی برای نوشتن این کتاب داد. این نویسنده ادامه داد: این کتاب در آن مسابقه جزء یکی از سه اثر
لحظه های دلواپسی کنار آب های هور
دارم چشمان مرگ را می بینم. چشمان مرگ از ترشح خون بچه ها سرخ شده است. دژ پر شده از پیکرهای پاره پاره ی رزمندگان و حوضچه های خون کوچک و بزرگ که در کناره آب های هور جلوه نمایی می کنند و تابلویی زیبا از شاهکار خلقت را به نمایش گذارده اند. تاریکی کم کم با دلهره عقب نشینی می کند و روز بیست و سوم اسفند بر پیکره زمان نقش می بندد. خورشید خود را زودتر از همیشه به معرکه می رساند و آفتاب بر سینه ی
قسمت اول / گفتگو با حبیب پس از بازگشت به ایران
بودنت وجود دارد. عمل کردم و خدا خواست که زنده بمانم. مدتی هم که درگیر بازگشت سلامتی ام بودم، کل سوپرمارکتم از بین رفت و ورشکست شدم. از طرفی در آمریکا مخارج بالا بود. این اتفاق در چه سالی افتاد؟ در سال 1998 این اتفاق افتاد. چطور بعد از آن اتفاق توانستید سرپا شوید؟ در بیمارستان حال و روز خوشی نداشتم؛ مثل یک مرده بودم. قلبم به دستگاه وصل بود. در بیمارستان های
مردی که برای متعصب استقلالی جنجال آفرید
. اگر کمی بخواهم عمیق تر در مورد این مساله صحبت کنم، باید بگویم که ناراحتی اصلی من از نیمکت نشینی در بازی دیروز این بود که من 6 بازی مقابل استقلال انجام دادم ودر همه آن بازی ها کلین شیت کردم و همانطور که قبل از بازی گفته بودم. انگیزه بالایی برای این بازی داشتم اما آقای منصوریان عنوان کرده بود که مقابل استقلال به هیچ وجه از بیرانوند استفاده نمی کنم. من می خواستم خودم را نشان دهم ولی باز هم قبل از بازی با خودم فکر کردم و گفتم شاید اینکه آقای منصوریان تصمیم گرفته من نیمکت نشین باشیم و بازی نکنم، حکمتی باشد و خدا خواسته که خیری در این مساله باشد. ...
مردی که برای متعصب استقلالی جنجال آفرید
همه آن بازی ها کلین شیت کردم و همانطور که قبل از بازی گفته بودم. انگیزه بالایی برای این بازی داشتم اما آقای منصوریان عنوان کرده بود که مقابل استقلال به هیچ وجه از بیرانوند استفاده نمی کنم. من می خواستم خودم را نشان دهم ولی باز هم قبل از بازی با خودم فکر کردم و گفتم شاید اینکه آقای منصوریان تصمیم گرفته من نیمکت نشین باشیم و بازی نکنم، حکمتی باشد و خدا خواسته که خیری در این مساله باشد.
ایران تنها در دوران انقلاب اسلامی تجزیه نشد
به گزارش خبرگزاری فارس از قم، مرتضی قربانی چهارشنبه شب در همایش بزرگداشت هفته دفاع مقدس که توسط جبهه پیروان خط امام و رهبری برگزار شده بود گفت: ایران کشوری است که ده هزار سال قدمت دارد و همواره توسط دشمان مورد تعرض قرار می گرفته و تجزیه می شده اما تنها دورانی که دچار تجزیه نشد دوران انقلاب اسلامی بود. وی افزود: وقتی انقلاب پیروز شد بسیاری از ساواکی ها و مزدوران شاه به کشورهای عربی و
شهیدی که روز عرفه به آرزویش رسید
پیش من آمد و گفت از شما 2 درخواست دارم: یکی این که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهای مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزی که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته ی شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتی این جمله را گفتم، چشم های شهید کاظمی پُرِ اشک شد، گفت: ان شاءاللَّه خبر من را هم به تان بدهند! 222 جماران ...
هاشمی پیش قراولان ربا خواری را معرفی می کند
را هم داشته باشد، مقدّمات زیادی لازم دارد؛ خیلی چیزها می خواهد که کسی به چنین جنایت بزرگی دست بزند. مقدّمات آن تهیّه شده بود : آمریکا و انگلیس و فرانسه قول همکاری داده بودند؛ روسیه را نمی دانم ...ارتجاع منطقه خرج این جنگ را تقبل کرده بود، شیوخ خلیج فارس و عربستان سعودی 30 میلیارد دلار نقد به عراق داده بودند، اردن از یک سال پیش بندر عقبه را آماده کرده بود. همه چیز آماده شده بود و به دنبال بهانه می
عرفه روز بهترین ها/ نوای لیس کمثله شیء در استان سمنان طنین انداخت
می کند اما هوا امروز گرم تر از هرروز دیگری است کمی خاک، تداوم راهی در کوه که با ماشین آلات راه سازی هموارشده است و پرچم هایی که خوش آمد می گویند اما در همین راه هم می توان فهمید اینجا امروز حال و هوایی دیگر دارد برای گذران راحت تر راه با مردی هم کلام می شوم معلوم است از جنگ با خود یادگاری دارد ولی به رو نمی آورد می گوید عرفه بهترین روز خدا نباشد چه روزی می تواند لایق این لقب محسوب شود؟ روزی که
کپسول اکسیژن جزئی از اجزای بدنم شده است
برسم و الان در فراقش می سوزم، من امروز احساس می کنم هم برای خانواده هم برای جامعه و هم برای دولت بار شده ام! رو سیاه پیش خانواده های شهدا هستم، در قبال خون شهدا نیز مسئول هستم، چطوری می تونم خودم را تبرئه کنم از این همه گناه؟ وجدانمو چیکار کنم؟ سرم را نمی توانم پیش خانواده شهدا بلند کنم، بعد از سی سال چه کاری کردم من؟ فقط ادعا کردم! من رفته بودم جبهه ها! امروز که هنوز هم فرصت هست، من می
به توصیه امام عمل کردم و وصیت نامه ها را خواندم...
گروه سیاسی تیتریک به مناسبت هفته دفاع مقدس، پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای هفت خاطره رهبر انقلاب اسلامی از دوران دفاع مقدس را بازنشر داده است. *زنی که تمام هستی اش را به جبهه فرستاده بود من در سفر همدان که در دو سه روز، سه چهار روز قبل بودم، بعد از آن که سخنرانی کردم و آمدم، یک نامه ای به من دادند از یک خانمی که یک تکه هایی از این نامه را گفتم
ماجرای نبرد ایران و آمریکا در خلیج فارس
فاصله جنگ نفت کش ها یک مقطعی هست که ما اطلاعات کمی در رابطه با مجاهدت های بچه های نیروی دریایی ارتش داریم. برای ما توضیح بدهید که در صحنه دریای خلیج فارس چه اتفاقی رخ داده بود که انگار خیالمان از آن راحت بود. بعد از عملیات مروارید سیادت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بر عرصه خلیج فارس برقرار بود. یک روز پیش از آغاز جنگ تحمیلی، قرارگاه رزمی نیروی دریایی را در بوشهر تشکیل دادیم. نیروها را
خاطرات خبرنگاران از اولین روز مدرسه
مادرم به مدرسه رفتم. خیلی از بچه ها گریه می کردند ولی من آنقدر ذوق داشتم و خوشحال بودم که بدون اغراق آخرین نفری بودم که از مدرسه بیرون آمدم. آن هم به زور! اسم معلمم خانم حسین خانی بود و با اینکه در اواسط سال تحصیلی همسرش را از دست داد تا آخر سال جز خوشحالی و نشاط همراه خودش هیچ چیز به همراه نداشت و هیچ ناراحتی را به ما منتقل نکرد، واقعا از ایشان تا آخر عمر به خاطر همه خوبی هایش ممنون هستم
خاطره نگاری از دبیرستانی که مدیرش علی شریعتی بود!
هم شدم: مردم دارن می میرن تو به فکر شامی؟ کارد بخوره اون شیکمی که سیرآوری نداره... یکی هم گفت: از این به بعد شرایط جنگیه، از شام خبری نیست. در دبیرستان حال و هوای فوق العاده ای بود صبحش توی دبیرستان یک حال و هوای فوق العاده ای بود که نمی دانستم چقدرش مال جنگ است چقدرش مال دبیرستان. سال بالایی ها طوری رفتار می کردند که انگار از حضور ما بچه مچه ها ناراحت بودند. بیشتر سال بالایی ها
عباس جوانمرد: با بلیت 160 هزار تومانی نمایش چه چیزی به مردم می دهید؟
دنبال این بودم که کجا اشتباه کرده ام. جوانمرد حالا که به گذشته نگاه می کند، کجای کارش اشتباه بوده است؟ خیلی جاها. در اولین گروه هنر ملی که به اتفاق دوستان شکل گرفت، سعی کردیم همه مبانی کار تجربی و آموزشی را همراه هم پیگیری کنیم. ما سه، چهار دوره آموزشی گذاشتیم که شاگردان آن بعدها جزء استادهای برتر دوره بعد شدند. این آدم ها همین طوری به وجود نیامدند. آنها عاشق هایی بودند که خودشان
هواداران استقلال عطش قهرمانی دارند | به شهباززاده این قدر پاس می دهیم تا آقای گل شود
دارد. الان بچه ها واقعاً برای موفقیت استقلال تلاش می کنند. همان روز اول که چک ها برگشت خورد، این در تیم مشخص بود. دو روز قبل از بازی نفت آن اتفاق افتاد و وقتی تمرین تمام شد، بچه ها گفتند همین جا صحبت پول و چک تمام است و فقط به بازی نفت تهران فکر کنید. استقلال مثل دو بازی با نفت، دربی رفت و برگشت فصل قبل را هم باخت. برای آن مسابقه چه نقشه ای کشیده اید؟ از الان که زود است درباره دربی
جشن شکوفه های افغان در مدارس ایران
تا آن ها از حال و هوای اول مهری خانواده های افغان بگویند. بچه های بزرگ تر من نتوانستند درس بخوانند مادرها گوشه ای دور هم گعده گرفته اند و درباره ثبت نام فرزندان خود صحبت می کنند. از وضعیت ثبت نام می پرسم که اول می گویند همه چی خوب است و وقتی می گویم خبرنگار هستم، سر دردلشان باز می شود. یکی از آن ها می گوید: امسال از سال های گذشته بهتر است؛ اما باز هم کلی دوندگی کردیم تا
اولین روز مدرسه نمایندگان مجلس چگونه گذشت؟
کار اصرار داشتم. وی ادامه داد: گریه ها و شادی های بچه ها یادم هست، و آن پافشاری های کودکانه ام که همراه گریه بود و می خواستم کنار دوستم بنشینم، آن روز هیچوقت یادم نمی رود. *حبیب برومند دیگر نماینده استان اردبیل خاطره اولین روز مدرسه رفتنش را اینگونه بازگو می کند: آن روزها مدرسه رفتن مثل امروز ذوق و شوق زیادی نداشت؛ سال 47 بود که قدم به مدرسه محل زندگی ام در روستای درگاه لو گذاشتم