سایر منابع:
سایر خبرها
هادی نوروزی: ما 5 برادر هستیم که فقط یکی استقلالی است/ زود ازدواج کردن در موفقیتم موثر بود
کشتی گرفتم و بعد به ورزش فوتبال روی آوردم. فوتبالم را از پرسپولیس قائمشهر شروع کردم که مدت سه سال در آنجا بودم و بعد به تهران آمدم. در تهران هم اولین تیم باشگاهی که در آن بازی کردم، پاسارگاد بود که در لیگ یک حضور داشت. اولین سالی که در لیگ یک بازی کردم، آقای گل شدم و بعد برای انجام خدمت سربازی اعزام شدم. * پس سربازی هم رفته ای؟ بله. سربازی رفتن من داستان خاصی دارد. آموزشی ام
رفتن پیش خدا
بودم، همه فکر و ذکرم این بود که قرار است بروم پیش خدا. بسیار تردید داشتم که آیا آمادگی و لیاقت پیش خدارفتن را دارم یا نه. رفتم؛ با جانی تهی و توشه ای سبک. آرامش مدینه و شکوه و هیبت مسجدالحرام چنان مرا مسخر کرده بود که واقعا باور برگشتنم نبود. آرزو داشتم همان جا پیش خدا بمانم. گویی آنجا نقطه ای از زمین نبود. گویی رها شده بودی. آزاد آزاد. سبک بال و بی پروا. نه ترسی داشتی و نه اندوهی. غمی نداشتی جز
کلت توی جیبم جا نمی شد
و بدل شد، طوری که سرلشکر به دربار گفته بود که شیربچه شان را گرفتیم. در آن زمان من حقیقتا در یک دنیای دیگر سیر می کردم، در دنیای معنوی نه در دنیای زمینی، من را مدتی در آگاهی نگه داشتند، بعد رفتم جایی که الان موزه عبرت شده، پس از آن من را به کاخ دادگستری فرستادند، و در نهایت محاکمه شدم و 20 ماه حبس شدم. 28 مرداد شد، در این مدت تمامی جبهه ملی ها را آزاد کردند، جز من، چون من مخالف دربار بودم، الان
یک گفتگوی مفصل با رامبد جوان درباره "خندوانه": پیش بینی کار جواد رضویان را نکرده بودیم / به کسی ارتباط ...
اطرافتان افرادی باشند که متوجه شوید تماشا کردن خندوانه چه تاثیراتی در روحیه ی آن ها گذاشته و آنوقت است که به حرف من می رسید، چون من خودم با آدم هایی مواجه شدم که این حرف را مستقیم از آن ها شنیدم. او با این حال یادآور شد که فکر می کند، خندوانه تا همین جا، کار قابل توجهی را انجام داده چون توانسته برای عده ای فضایی را ایجاد کند که تا قبل از آن نبود. ما به امید و روحیه نیاز داریم؛ نیاز داریم
بازار عجیب و غریب انگشتر در ایران
و روزی اش تنها از همین مسیر می گذرد. 6 5 ساله بودم که همراه پدرم به پاتوق انگشترفروش ها می رفتم. یک قهوه خانه بود در دولاب. پدرم سواد نداشت اما خبره این کار بود. دست روی سنگ می کشید و اصالتش را تشخیص می داد. همه اهالی آنجا به داوری هایش و قیمت هایی که می برید، ایمان داشتند. گاهی از شهرستان ها می آمدند پیشش که روی اصالت سنگ ها داوری کند. من هم کم کم کنار دست او کار را یاد گرفتم.
روایت زندگی نقاشی که تک تیرانداز شد/ ماجرای نام گذاری حسینیه لشکر سیدالشهدا(ع)
آهن بروم. خاطره خداحافظی های قبلی از احمد و بهانه گیری های محمود اذیتم می کرد. می خواست بچه را تا راه آهن ببرد و با مادر و برادرش برگرداند که من مانع شدم و گفتم اذیت می کند." رفته بود، مدتی بعد دیدم برگشت. می گفت یکی از کتاب های درسی اش را جا گذاشته آمده تا ببرد. ولی مثل اینکه توی ایستگاه به بقیه گفته بود که می خواهد برگردد خانه تا یک بار دیگر محمود را ببیند. آخرین بار رفته
گلایه "رهبر معظم انقلاب" از دست اندرکاران یک سفر استانی
رهبر معظم انقلاب در دیدار مسئولین اجرائی استان کرمانشاه در 28 مهر 90 بیان کردند: من یک گلایه ی کوچکی هم دارم؛ چند روز است منتظر فرصتی بودم که این گلایه را هم عرض بکنم. آن گلایه این است که من وقتی توی خیابانهای کرمانشاه رفتم، دیدم به شکل غیر متعارفی عکسهای بزرگی از چهره ی این حقیر در مسیر نصب شده - به افراط، به اسراف - حتّی به نظرم در راه پاوه که میرفتیم، من دیدم در بعضی جاها توی جاده
به جای دشمن ، می گفتند حاجی !
اسلامی را به زیر بکشند. اگر می خواهید با خودتان صادق باشید، گرفتار نژادپرستی لحظه ای نشوید. شغل شما باید خاتمه دادن به جنگ باشد. هرگز این را از یاد نبرید. دومین توقفگاه در رازگشایی از این روند باید فقر باشد. بعد از چند ماه من سرانجام به افغانستان اعزام شدم. ما نصفه شب روی زمین فرود آمدیم. وقتی درهای هواپیمای سی 5 باز شد، بوی غبار، خاک رس و میوه مانده به دل هواپیمای حمل و نقل ما ریخت
افساد فی الارض اتهام دست پرورده اقتصادی کارگزاران
میرداماد، یک دفتر اداری خریده است. وی می گوید: زمانی که در تهران سرباز بودم، آقای هاشمی رفسنجانی برای بازدید به آنجا آمدند، گفتند تعدادی سرباز برای ریاست جمهوری، بانک مرکزی و جاهای مختلف انتخاب کنند. وقتی به عنوان سرباز به بانک مرکزی رفتم گفتند شما باید به عنوان راننده، آقای نوربخش را جابه جا کنید. حدود 5 ماه از سربازی ام مانده بود. من در دفتر آقای نوربخش کار ثبت نامه ها را انجام می دادم، بعد هم
48 ساعت گروگانگیری به خاطر مهریه هزارسکه ای
شهرخبر : همزمان زن جوان دیگری به سمت آنها رفت و در یک چشم به هم زدن هردو زن، مینا را با تهدید به سمت خودروی پرایدی که کمی آن طرف تر پارک شده بود بردند. مینا که وحشت زده شده بود فریادزنان از مردم کمک خواست. همان لحظه از داخل پراید مرد جوانی پیاده شد و دستانش را روی دهان مینا گذاشت تا اجازه فریاد کشیدن به او ندهد. با این حال افراد زیادی جمع شده بودند تا ببینند ماجرا از چه قرار است.در چنین شرایطی، مرد جوانی که راننده پراید بود از ماشین پیاده شد و فریاد زد که این ز
سید صالحی: بزرگ ترین اشتباهم رفتن از تراکتورسازی بود -
تراکتور را از خودم می دانم و همه سعی خودم را خواهم کرد. حالا باید ببینیم قسمت چه می شود و خداوند چه سرنوشتی را برای ما رقم خواهد زد . به نظر می رسد تونی هم روی تو نظر مثبتی دارد؟ تونی آدم بسیار بزرگوار و پدری مهربان است و همیشه بازیکنان را با عنوان پسرم مورد خطاب قرار می داد. رفتاری که باعث شد بتوانم با روحیه خوبی که از تشویق هواداران می گرفتم 20 گل به ثمر برسانم. خیلی ناراحتم که از تراکتور جدا شدم و حتی بعد جدایی تیم ملی را هم از دست دادم. من روزهای خوبی در کنار تونی و تراکتور داشتم و اگر ایشان فکر می کنند سیدصالحی در این برهه می تواند کمکی بکند، برای این مساله آماده هستم . ...
معروفترین دزدهای ناشی در ایران
احتیاط کن احتیاط شرط عقل است. مخصوصا اگر برای دزدی به یک آپارتمان 5 طبقه رفته باشید. یک دزد سحرخیز چند وقت پیش ساعت 7 صبح به یک ساختمان مسکونی رفت و دست به کار شد اما یک دفعه یکی از اهالی ساختمان را دید. برای اینکه خودش را پنهان کند، به طرف پشت بام دوید و بعد سعی کرد از سیم آنتن آویزان شود و خودش را به کوچه برساند اما سیم پاره شد و او از طبقه پنجم سقوط کرد. دزد بینوا که شانس آورده در این حادثه زنده مانده بود، با دست و پایی گچ گرفته دستگیر و راهی بازداشتگاه شد. یکی دیگر از همین دزدهای بی احتیاط برای سرقت به خانه ای در کامرانیه رفت اما ...
اندر احوالات آقای همسایه
بوده و شب را داخل اتاقک روی پشت بام و کنار چند کفتر خوابیده است. مادرش عذرخواهی می کرد و می گفت از ترس پدر خدا بیامرزم چیزی نگفته و از من هم خواست راز دار کریم باشم. دو سال گذشت. کریم یک روز سر کار می رفت و یک هفته توی خانه می نشست. از دستش خسته شده بودم. با مادرم مشورت کردم. گفت بچه دار بشوید سرش به سنگ زمانه می خورد. بار دار شدم. برایم ترانه خوانی می کرد و می
واکنش نمایندگان مجلس نسبت به سهل انگاری دستگاه دیپلماسی در پیگیری فاجعه منا و ضرورت استیضاح ظریف
دانا ؛ حسین طلا نایب رئیس اول کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی در گفتگو باخبرنگار پارلمانی تهران نیوز با اشاره به فاجعه غمبار منا اظهار کرد: بنده حدود 2یا3 ساعت است که از زیارت خانه خدا به ایران بازگشتم و درمحل حادثه حضور داشتم، شاهد بودم هزاران نفر ازحاجیان مرده و زنده به هم گره خورده و درحالیکه فریاد کمک خواهی سرمی دادند آرام آرام و مظلومانه در کمال ناباوری خاموش شدند در حالی که ماموران سعودی
مخالفان برجام جلوی مجلس جمع شدند/ رسایی مهمان ویژه تحصن/ گفت وگو با کسی که جرقه تحصن را زد!
دادم. **سلام حاج آقا؛ چه شد که جرقه این تحصن را زدید؟ سلام بر شما؛ بعد از صحبتی که جانباز عزیز آقای "محسنی نژاد" با رهبر معظم انقلاب مبنی بر اینکه "آنقدر که حواس نمایندگان به تعداد سانتریفیوژهاست به نفوذ آمریکا نیست" داشت، برای من انگیزه ای شد تا به همراه سه فرزند خردسال و همسرم که فرزند شهید است، ساعت 2 بامداد روز دوشنبه(6 مهرماه) از قم حرکت کنیم و ساعت 8 صبح به تهران و مجلس
نگاهی به جایگاه شعر کودک و نوجوان درحوزه
انجمنی به نام انجمن شعر کودک دارند که از سال 1372 هر هفته برگزار می شود و شرکت کنندگان آن طلاب شاعر کودک و نوجوان هستند. الآن این انجمن در انجمن قلم حوزه برگزار می شود . حدودا از سال 1382 وارد کار تدریس در خصوص ادبیات کودک و نوجوان، در مرکز تربیت کودک و نوجوان شدم و تابه حال دوازده دوره که هر دوره شامل دویست نفر طلبه هستند را آموزش داده و مباحث شعر کودک را برای آن ها گفته ام. چند سال هم است
جنایت 15 میلیونی برای گرفتن انتقام
تحقیقات در این خصوص ادامه داشت تا اینکه 10 روز پس از کشف جسد، مرد میانسالی به یکی از کلانتری های اردبیل مراجعه کرد و از ناپدید شدن پسرش خبر داد. 12 روز قبل پسرم سوار بر خودروی تیبایش خانه را ترک کرد و بعد از آن دیگر بازنگشت. چند باری با تلفن همراه پسرم تماس گرفتم اما گوشی تلفن همراه کامران خاموش بود. چند باری با تلفن همراه پسرم تماس گرفتم اما کسی پاسخ نداد. کمی نگران شدم اما چون پیش می آمد
علی علی پور
تا آخرین لحظه تعقیب کردم و گل زدم. سانتر نوروزی واقعاً عالی بود. بعد از گل جوگیر نشدی؟ خیلی خوشحال بودم اما خیلی جوگیر نشدم، به سمت هواداران خودمان رفتم، پیراهنم را بوسیدم و شادی ام را با آنها تقسیم کردم. باور کنید هنوز هم حس و حال خاصی دارم. دوست داری بعد از این گل هواداران پرسپولیس چه لقبی به تو بدهند؟ زیاد اهل لقب و این حرف ها نیستم. کار کدام یک از
صحنه های دردناک جنگ به روایت یک آزاده +عکس
نمانده بود . من از ناحیه صورت و دهان و زانو زخمی شده بودم ضامن یکی از نارنجکهای تخم مرغی را کشیدم و آماده شدم تا اگر عراقی ها آمدند پرتاب کنم پس از مدتی که خبری از آنها نشد خوابم برده بود حال نمیدانم یک ربع یا یک ساعت خوابیده بودم ولی وقتی بلند شدم دیدم نارنجک به همان حالت داخل دستم مانده و منفجر نشده (کار خداست دیگه) با پین یکی از خمپاره ها ضامن نارنجک را بستم صبح نزدیک بود و چون نوبت جزر
امپراطوری اپ (فصل دوم/بخش سوم/ پایانی)
برگردم؛ چرا که ارقام و اعداد در حال سقوط بودند. برای سه هفته، روزی دو تا سه ساعت کاملا روی کارم متمرکز می شدم. حضورم بیش تر شد و نبض تمام بخش های شرکت ام را می گرفتم. متوجه شدم بخش مارکتینگ باید فعال تر شود و برای کسب رضایت مشتریان باید تغییراتی ایجاد کنم. من کارهای لازم را انجام دادم و سوخت لازم را به کسب و کارم رساندم و در نهایت درآمدم تا 68 درصد بیش تر شد. موضوع فقط “ چقدر
هاشمی رفسنجانی اصلاح طلب است
اصولگرا نیست؟ پیرامون آقای خاتمی هم برخی کسان بودند که با انحصارطلبی و ازحیث تخصیص منابع قدرت به خود با چنین ترفندهایی کارگزاران را مورد نوازش قرار دادند اما قرینه ای نبود بر اینکه کارگزاران اصلاح طلب نباشد. *اصلاح طلبان به من می گفتند کنار هم گذاشتن عکس خاتمی و هاشمی، حیثیت خاتمی را زیر سوال می برد! من خاطره ای از برادری بگویم. سال 76 در روزنامه همشهری در مجله همشهری ماه بعد از
گفت وگو با عبدالرحیم جعفری مدیر انتشارات امیرکبیر/ چاپ آثار بزرگان ادبیات مدرک جرم شد
شروع شد مدام دلم می خواست از این فقر و حقارت خلاص شوم. اما خب ... نه یک الگو داشتم. الگوی من سینما بود. می دانید! عاشقش بودم. از همان زمان کارگری آخر هفته از این سینما به آن سینما راه می افتادم و سینما بود. از سینما خیلی چیزها یاد گرفتم. مواردی که بعدها در نشر به کارم آمد. نوگرایی را از سینما یاد گرفتم. جدای از این همیشه سراغ کتاب های فرنگی هم می رفتم. چند کتابفروشی در خیابان نادری بود که کتاب های
کیمیای تکواندو طلسم مدال طلا را شکست
گرفتنم در مسابقات روسیه، گوشی ام گم شد و همه کامنت می گذاشتند حالا یه مدال برنز گرفتی، دیگه جواب ما رو نمی دی؟ بعد اطلاع رسانی کردم که گوشی ام گم شده و یک اکانت دیگر ساخت. بعد مسابقه آخر همین که از خوابگاه برگشتم در عرض دو سه ساعت حدود هزار نفر به فالوئرهایم ضافه شد. آن مدالمرا به دختران ایران تقدیم کرده بودم. خیلی ها تشکر می کردند و تبریک می گفتند، اما یکی دو نفر هم بودند که چند جا گفته
پای پول به والیبال هم باز شد
می شوم. پیری باعث می شود از حرفه تان حذف شوید؟ خیر، اما باید واقعیت پیری را پذیرفت. مانند رفتن شب و آمدن صبح. یک نفر که دوست دارید از آن حلالیت بطلبید؟ خیلی ها. انسان جایز الخطاست و ممکن است اشتباهات زیادی انجام داده باشد. اگر همین امشب بگویند تا شب زنده اید مهم ترین کاری که می کنید، چیست؟ دعا می کنم و از خدا کمک می طلبم.
شهیدی که راوی شهادت نزدیکترین دوستان خود شد
کنم، از من که سالم تر از بقیه بودم، انرژی گرفته بود. از فرط تشنگی و عطش، سرمان را روی زمین می کشیدیم، تا روح از کالبد بیرون شود و از این تشنگی خلاص شویم. به نیمه شب که نزدیک شدیم، سرما به وجودمان پیچید؛ حالا تب و لرز بود که امان ما را بریده بود. از صبح تا غروب گرمای بیرون ما را از پا انداخته بود و حالا گرمای سوزنده ای که از درون، ما را به آتش می کشید. متوسل شدیم به ائمه، به ویژه امام رضا(ع
خاطره شهید صیاد شیرازی از دره مخوف و توسل به امام زمان(عج)
چهار ساعت بعد به رودخانه ای نزدیک سردشت رسیدیم. در کنار پل کلته ایستادیم و گفتم: چند قدم جلوتر پاسگاه ژاندارمری خودمان است. شما همین جا درازکش و بی صدا بخوابید تا من و پیشمرگ به پاسگاه خبر بدهیم. پیشمرگ گفت: من نمی آیم! گفتم: چرا ؟ گفت: به خاطر اینکه این ها بدون ایست می زنند. گفتم: بسیار خوب، تو هم بمان، من خودم تنها می روم. و بعد مثل یک عابر به سمت پاسگاه حرکت کردم. هنوز به بیست متری پل نرسیده بودم
بیوگرافی علی مسعودی (مشهدی)، کمدین خندوانه + مصاحبه
است. خودش این داستان را با کلاه قرمزی مقایسه می کند. مثل همان گفته آقای مجری که کلاه قرمزی را سوار اتوبوس کرد و به تلویزیون کشاند. سال 74 من یک مصاحبه از ارژنگ امیرفضلی و نصرالله رادش در مجله سینما خواندم که مربوط به ساعت خوش بود. از ارژنگ امیرفضلی پرسیده بودند که اگر جوانی استعداد نوشتن داشته باشد شما به او میدان می دهید؟ ارژنگ هم گفته بود بله... کات... من فردایش تهران بودم و مستقیم رفتم میدان
موج خوشحالی در چشمان سرباز
رساندیم. خوشحالی در چشمانش موج می زد و چون کار داشتم از او جدا شدم ولی سبک تر از نیم ساعت قبل بودم. کمک عشایری رفته بودم منطقه بزقوش نزدیک شهرستان سراب عشایر برای کمک به جبهه یک خاور گوسفند داده بودند، قرار بود ببرم شان منطقه تحویل بدهم و برگردم، همراه پاسداری به اسم دنگانی و چوپانی که به گوسفندها می رسید، راه افتادیم رفتیم و در یکی از روستاهای اطراف کردستان ماشین
دارایی 5 میلیارد تومانی رئیس فدراسیون فوتبال
این شکل نه، البته یک بار هم با شما صحبت داشته ام. * مکتوب بود و برای نشریه بود... نشریه بود، صحبت سخت رو نمی دانم. حالا هر چه بود باید خدمت شما بگویم که باید اول سوالهای شما را بشنوم بعد بگویم که سخت بوده یا نه * الان تیمی شامل یک پزشک، یک متخصص فرکانس صوتی، یک رفتار بدن شناس در استودیو مشغول رصد کردن رفتار شما هستند و زیر همین قاب به بینندگان مان نشان می دهند که
وقتی هواپیماهای دشمن دل رزمندگان را شاد کرد
قطار اهواز تا بلیط برای رفتن به تهران تهیه کنیم، نداشتن برگه امریه اینجا هم کار دست ما داد و بلیطی به ما ندادند، با کلی دردسر و البته کلک، با هم دستی یدالله و خان قلی، یواشکی خودمان را چپاندیم داخل قطار، به خاطر نداشتن بلیط، نمی شد به همین زودی توی کوپه قطار رفت. حالا حالاها بهترین جا همان راهروی قطار بود، هر وقت سر و کله مامور قطار پیدا می شد، طبق نقشه قبلی، داخل دستشویی مخفی می شدیم، یکی