سایر منابع:
سایر خبرها
بیش از 90درصد زنان 6کشور آفریقایی ختنه شده اند/ ناقص سازی جنسی زنان هنوز در این کشورها انجام می شود
7 کشور آفریقایی را در اینفوگرافیک زیر ببینید؛ * بیش از 90 درصد زنان در کشور های آفریقایی مورد ناقص سازی جنسی قرار می گیرند. یونیس داستان زندگی سخت خود را اینگونه توصیف می کند: وقتی من 9 سال داشتم پدرم مجبورم کرد با مردی که 78 سال سن داشت ازدواج کنم، من به خانه آن مرد رفتم و یک هفته در خانه اش ماندم. او به من می گفت که همسرش خواهم شد، من فقط یک انسان بی گناه بودم که می خواست
زندگی خصوصی هما روستا از زبان خودش
نکردن برایم سخت بود. چند باری با کارگردان های دیگر کار کردم اما راحت نبودم و راضی ام نمی کرد، پس رفتم سراغ کارگردانی تئا تر. سال 61 پسرم کاوه به دنیا آمد و عطر رنگ مضاعفی را به زندگی ما بخشید. هر چند که کاوه هیچ گاه وارد عرصه هنر نشد و ترجیح داد زندگی اش را در عرصه کامپیو تر سپری کند.
بازار عجیب و غریب انگشتر در ایران
سماورهای مسی فقط گوشه ای از چیزهای عجیبی است که در چهار طرف اتاق دیده می شود. یک قلیان هم آن وسط هست که گاهی قُل قُل می کند. اینجا اتاق کار یک انگشتر فروش حرفه ای است. انگشترفروشی که البته انگشترشناس هم هست. از 25 سال پیش وارد وادی انگشتر شده و حالا 10 سالی هست که باریکه رزق و روزی اش تنها از همین مسیر می گذرد. 6 5 ساله بودم که همراه پدرم به پاتوق انگشترفروش ها می رفتم. یک قهوه خانه بود
کرت کوبین، نابغه ناشناخته
روایت می شود که ما با جلوه های ویژه به آنها جان بخشیدیم. کورتنی لاو، این مستند را دیده بود و خیلی دوستش داشت و خیلی خوشش آمده بود که توانسته بودم به عکس ها جان ببخشم و برای همین به من گفت: همه دنیا کرت را با نیروانا می شناسند اما در انباری ما هزاران کار هنری از کرت وجود دارد و به نظرم تو کسی هستی که می توانی با آنها کاری جالب انجام دهی . این حرف برای سال 2007 است و من پنج سال بعدش را
فراز و فرود زندگی آیت الله مهدوی کنی
؟ پدرم با آقای جلیلی (مؤسس مسجد) دوست بودند و چون ایشان خیلی به پدرم عقیده و علاقه داشتند، گفتند باید متولی اینجا باشید و مسجد را دست بگیرید. پدرم 70 سال در امامزاده یحیی پیشنماز بودند و بنای امامزاده یحیی را خودشان درست کرده بودند، لذا علاقه عجیبی به آن محل داشتند و برای سخنرانی یا برنامه های دیگر، از آن محل به جایی نمی رفتند. هر کاری داشتند در همان مسجد و امامزاده بود، به همین جهت
جدول/زنان و مردانی که در 18 ماه گذشته همسران خود را به قتل رسانده اند
حادثه طبق معمول با من قهر بود. رفتم با او صحبت کنم تا آشتی کند، اما قبول نکرد. خیلی عصبانی شدم دستم را روی دهانش گذاشتم و او را کشتم. 19. آبان 93 - مرگ هولناک زن جوان بعد از یک سال زندگی مشترک زن 33 ساله ای که از همسر اول خود جدا شده بود یک سال پس از ازدواج دوم به قتل رسید. سرنخ های پلیس نشان داد زن به دست همسرش به قتل رسیده است، اما همسر او به مکان
قتل خواهر و خواهرزاده به دستور شیطان!
و تحصیل کردم. بعد از اینکه تحصیلاتم را در هند به پایان رساندم به کانادا رفتم و زندگی ام را در آنجا شروع کردم. ازدواج کردم و بچه دار شدم. مدتی قبل برای سرزدن به خانواده ام به ایران آمدم و متوجه شدم خواهرم قصد دارد ارثیه پدری ام را از من بگیرد و همه اعضای خانواده هم با او همکاری می کنند. همه به من می گفتند تو اشتباه می کنی، در حالی که من اطمینان داشتم خواهرم چنین قصدی دارد. روز حادثه به
بزرگترین اشتباه شمسایی و ماجرای فروش کفش های لاتزیو به خودی ها
از فوتبال فرار کردم. در ترکیب استقلال بودم ولی همه چیز تغییر کرد کُخ سرمربی وقت استقلال بازی من را پسندیده بود. او روز قبل از بازی با السد، دست روی شانه های من گذاشت و گفت که فردا در ترکیب هستم و در فلان پست بازی می کنم و حتی تاکتیک ها را با من مرور کرد ولی یک مرتبه تا روز مسابقه همه چیز تغییر کرد و من نیمکت نشین شدم. در بازی با الهلال هم 15 دقیقه آخر به زمین رفتم و در مسابقه سوم
نسخه ماندگار
داده و همه هم می دانستند کار اوست؛ اگر نمی دانستند روز تشییع جنازه اش هزار نفر نمی آمدند و آنطور با عزت و احترام مراسم برپا نمی شد. حتی بعد از فوتش یک روز از ارومیه به من زنگ زدند که ما می خواهیم برای پدرتان مراسمی برگزارکنیم، شما اگر می خواهی بیا اگر هم نه مهم نیست. من واقعا مثل مهمان رفتم و آنجا دیدم که مردم چطور به پدرم احترام می گذارند. اوایل انقلاب هم آیت الله شیرازی تشریف می آورند خانه ما و
ماجرای خودسانسوری مجری قندپهلو
دکتر شوم، که دلیلش را باید از خودشان پرسید، بالاجبار بنده در رشته تجربی مشغول به تحصیل شدم. هرچند همان زمان هم علاقه خاصی به ادبیات داشتم، اما چون فرزند کوچک خانواده بودم، زور همه به من می چربید و من هم به حرفشان گوش دادم. دو سالی پشت کنکور پزشکی ماندم، نه این که درس خوانده باشم و قبول نشدم بلکه درسش را هم نخواندم و از سر اجبار و رودربایستی کنکور تجربی دادم. بعد دو سال که خانواده از دکتر شدن بنده
وقتی ژوله خود را در بغل خدا رها کرد
خواننده تماشاگران بودم، رفتم. این اتفاق حدود سال 81-80 رخ داد. زمانی که من به تماشاگران رفتم مصادف بود با کوچ کردن بخشی از نویسندگان آن به روزنامه جهان فوتبال . بعد از مدتی هم به خوبی در آنجا جا افتادم. درواقع با طنز ورزشی شروع کردم و چند سال در جاهایی مانند جهان فوتبال و ایران ورزشی ادامه دادم تا رسیدم به هفته نامه چلچراغ . آنجا هم یک طنز ورزشی را نوشتم که جام جهانی را از نگاه یک بچه روایت
قرآنی که رهبر انقلاب به الهام چرخنده اهدا کردند
دفاع مقدس خود را بزرگ کرد و بعد رفت و در خارج از کشور برهنه شد و به کشور و ارزش های ما خیانت کرد روی امثال تو تاثیر بگذارد. آن دختر هم چادری شد و این کمپین امروز بیشتر از 7 هزار نفر را داشته است که چادری شده اند. وی افزود: در این یک سال بدون حمایت هیچ سازمان، گروه و نهادی و در شرایطی که هیچ کاری هم به من ندادند؛ بیشتر نقاط کشور را رفتم و تلاش کردم بو و عطر حضرت زهرا(س) را در کشور پخش
آرزوی وحشتناک فردوسی پور در خندوانه
که رامبد جوان نسبت به این مساله واکنش نشان داد و خندید. وی گفت : من ده سال از بزرگترم و 8 سال از خواهرم کوچکتر هستم و همیشه سنگ و کاغذ و قیچی بازی میکردیم تا ببینیم چه کسی ظرف بشورد .و در بچگی هم چون کم حرف بودم کلمات را به صورت کوتاه میزنم مثلا چراغ و خاموش کن را میگفتم چ .خ ،و باید بگویم که در پیامک زدن هم این کار را انجام می دهم. این هفته تیتراژی از مرحوم زنده یاد نوروزی روی
جلسه برجام در مجلس و داستان اصلاح طلب شدن من!
سپری شده همچون تمامی شما خوانندگان و شاید هم بیشتر شما حسرت های چندی در دل دارم که مثلاً چرا موهای دختر همسایه را به جای کشیدن نتراشیم از ته و یا چرا وقتی معلم ریاضی سر نداشتن دفتر از کلاس بیرونم می کرد نمی رفتم سراغ دکه ی مطبوعاتی تا گل آقا تمام نشود و من دعوایم بشود با دوستی که قرار بود آن را برایم بخرد و چندی دیگر از این حسرت های کوچک و بزرگ! اما اگر بخواهم یک مورد نام ببرم که اصلاً حسرت آن
دومین شب از شب های شعر آئینی" بر آستان اشک" برگزار شد + متن اشعار و گزارش تصویری
ابروی کربلا شده قاسم، هزار شکر نام حسن به گوشه محراب می خورد ای روضه وداع به قاسم نظاره کن چشمان عمه پشت سرش آب می خورد قاسم میان این همه هنده مگر چه گفت تصویر حمزه در جگرش آب می خورد *** وقتی نظر به خون و پر و بال می کنی آیینه جان تجسم اعمال می کنی گفتی عصای پیری من بعد اکبری
متن کامل سخنرانی جنجالی روح الله حسینیان درباره قتل های زنجیره ای
بکنید. دلیل قضایی شما چیست؟ بعد شروع کردم به اشکال کردن، گفتم ببینید آقای نیازی، سال 56 و 57 آقای سعید اسلامی چند سالش بود؟ گفت 19 سال. گفتم سال 56 و 57 تا بهمن 57 آمریکا چهل هزار مستشار نظامی در ارتش و ساواک ما داشت و آیا عاقلانه است که آمریکا با چهل هزار مستشار که همه شان یک مملکت در دستشان بوده، بیاید یک جوان 19 ساله ای که آن هم در آمریکا مشغول به تحصیل است، جاسوس بکند؟ گفت به هر حال این تحلیل
خاکی که پیامبر(ص) را به گریه انداخت
خاک را و بگذار در شیشه ای، هر وقت که دیدی رنگ خاک به خون گرائید، آنوقت بدان که فرزندم حسین علیه السلام به شهادت رسیده است. امّ سلمه می گوید: آن خاک را از رسول خدا(ص) گرفتم که بوی عطر عجیبی میداد. هنگامی که امام حسین علیه السلام بسوی کربلا سفر کردند، من نگران بودم و هر روز به آن خاک نظر می کردم ، تا یک روز دیدم که تمام خاک تبدیل به خون شده است و فهمیدم که امام حسین علیه السلام به شهادت
همسر مرحوم جمشیدنژاد: شوهرم می گفت کفنم را آماده کنید/ تنها پسر خانواده: پدرم مثل اربابمان امام حسین(ع) ...
اظهار داشت: فاجعه غم انگیز و دردناک در سرزمین منا نشانه بی عرضگی آل سعود است . در ادامه گفتگو مهدی تنها پسر مرحوم جمشیدی نژاد با بغضی خاص حرفهای ناتمام مادر را ادامه می دهد: یک ماه چشم انتظار بودم که پدر و مادرم از سفر برگردند و برایشان ولیمه بدهم چون این سفارش پدرم بود که گفته بود با سنگ تمام بگذارم اما تمام شادی هایمان را به عزا تبدیل کردند. از همان لحظه شنیدن و دیدن خبر مدام شماره
مدادم را تا به یک سانتی نمی رسید دور نمی انداختم
دوشم سنگینی می کند. عارضم به خدمتتان که بهروز نقش خیلی خاطره انگیزی بود. 2 سال با او زندگی کردم و بعد از اتمامش هم دلم خیلی برایش تنگ می شد و مدت خیلی زیادی طول کشید تا توانستم از خودم جدا و فراموشش کنم. آنقدر در قالب نقش رفته بودم که مدت ها همان طور حرف می زدم. به دلیل این که بهروز هم تیپ بود هم شخصیت، مجبور بودم که صداسازی کنم که این صداسازی تا مدت ها همراه من بود تا بتوانم کم کم پرونده اش
حافظ ناظری:اجازه بدهید کار بعدی منتشر شود، آن زمان شمشیر را بیرون می کشم و ببینید چه بلایی بر سر همه می ...
منتشر شود، باز همین راه را می رفتید؟ دقیقا همین راه را می رفتم. من از آن دست آدم هایی هستم که هیچ وقت برای کارهایی که می کنم، تاسف نمی خورم، چون خیلی با منطق تصمیم می گیرم و انجامش می دهم. یکی، دوسال دیگر صبر کنید و این اتفاقات هم یادتان باشد، بعد ببینید که چطور ممکن بود موجودی در ایران پیدا بشود و بدین شکلی که من سه تار زدم، بنوازد یا آن طور که من آهنگ ساخته ام، آهنگسازی کند یا به آن شیوه
علیرضا حیدری: بلد نیستم به خاطر شغلم ریش بگذارم
این که اتفاقی بیفتد و یک تلنگری بخورد، آن سال هم که شما کشتی نمی گرفتید سر لج و لجبازی با جدیدی برگشتید. نه رسول خادم آمده بود و من رفتم در وزن جدیدی. برایتان سخت نبود؟ عباس خودش مدعی بود. آن جنگ را دوست داشتم. جنگ خوبی هم بود. عباس جدیدی کشتی گیر خیلی بزرگی بود. من دوست داشتم با او کشتی بگیرم، حتی اگر می باختم و همه موقعیتم را هم از دست می
مصاحبه ای با بانوان راگبی باز ایران
/> زانوی من کلی باد کرد و تا صبح نخوابیدم و با یخ سعی کردم وضعیت را بهتر کنم. صبح یک مانع یک متری مقابلم گذاشت و گفت باید از روی این مانع یک دقیقه بپری. با آن زانوی باد کرده و با کلی درد انجام دادم. بعد گفت باید تست دو بدهی. خلاصه همه را انجام دادم و اعزام شدم. با همان زانو به مسابقات رفتم و همه را فیکس بازی کردم. - زهرا یداللهی: بعضی وقت ها در مدرسه بچه ها به شوخی می گفتند اگر اذیت کنید زهرا
دیوید بکام: فوتبالیست نمی شدم نصاب گاز می شدم!
با بازیکنان بزرگی در منچستر، باشگاهی که هرگز نمی خواستم آن را ترک کنم، همبازی بوده ام، همین طور در رئال، میلان، پی اس جی و گلکسی. در یونایتد گیگزی، اسکولزی و برادران نویل بودند... به هر حال بعد از آنجا به رئال مادرید رفتم و واقعاً مضطرب بودم. من مدت ها در یونایتد بازی کرده بودم و آنجا سرالکس فرگوسن همه چیز را سروسامان داده بود. نظم آنجا طوری بود که هیچ کس بخشیده نمی شد. دیگر مثل آن جو را هیچ جای
صیاد حیله گر
سنگینی بکنم. قطار حرفاش برام عجیب بود اون قدر عجیب که من بی اختیار سوار یکی از واگن هاش شده بودم و همراهش در امتداد ریل غم ها و التماس هایش می رفتم،هنوز سخنان اوتموم نشده بود که صدای مامانم را شنیدم که از تو حیاط داد می زد: لیلا! لیلا! کیه؟ کاملاً دست پاچه شده بودم زیرا اون جوان من رو قسمم داد که به مامانم چیزی نگم وگفت: که بعداً تماس می گیره و همه چیز رو برام میگه؛مادرم در
من مشاور کروبی نبودم بلکه کروبی به من مشاوره می داد!
عقب بیاندازیم و یک سال بعد تلویزیون هما را افتتاح کردیم. تلویزیون یک سال و نیم بعد تعطیل شد ولی ما آمریکا زمین گیر شدیم. خروجی تلویزیون هم در راستای دفاع از انقلاب بود؟ بله . من فقط سراغ داخلی ها می رفتم و از مسعود ده نمکی تا عیسی سحرخیز و دکتر سروش را برای مصاحبه به هما آوردم. پس چرا با این سوابق انقلابی هنوز روزنامه کیهان شما را مشاور کروبی و ... خطاب می کند؟
تحصیل در ایتالیا، شهادت در شلمچه
خبری از ایشان نداشت؟ نه هیچ خبری نبود. تا اینکه اسرا به کشور آمدند. همه امید ما این بود که نام و نشانی از برادرم در بین اسرا پیدا کنیم. من خیلی پیگیر بودم و بعد از آمدن اسرا به خانه تک تک آنها می رفتم و عکس برادرم را نشان می دادم تا نشانی از او پیدا کنم. اما کسی او را در میان اسرای اردوگاه های عراق ندیده بود. هیچ نشانی نداشتیم نمی د انستیم چه اتفاقی برای برادرم افتاده و این بی خبری
شناسنامه هویتی سرزمین سیستان
دانشگاه صنعتی اصفهان رفتم و از حدود سال 1365 نیز در دانشکده فنی دانشگاه تهران به تدریس پرداختم و از یکی دو سال پیش از دانشکده فنی هم بازنشسته شده ام. در سال 67، در همان ایام که تدریس می کردم، شرکتی را با همکاری دو نفر از دوستانم تأسیس کردیم. من بیشتر اوقات در سیستان و بلوچستان کار کرده ام، در پروژه های آبی و سدسازی و این جور چیزها... سیستان خیلی توجهم را جلب کرد. سیستان محل کوچکی است در
سخنی با ریاست محترم دانشگاه تهران
آموزشی ما از جمله دانشگاه تهران قانون و آئین نامه در اجرا مشکل اساسی دارد؟ همان روز سه شنبه( 31 /6/1394) برای انجام کاری به سازمان امور دانشجویان واقع در خیابان شهید موسوی رفتم و با دیدن ادارات کل عریض و طویل از جمله حراست که هر کدام بخش کوچکی از زیر مجموعه ی وزارتخانه ی علوم تحقیقات وفناوری هستند با خودم گفتم تنها دلخوشی ما نباید این باشد که این همه نهاد، بخش، اداره ایجاد بکنیم وهزینه ی هنگفتی را
زن جوان و پسرش قربانی حسادت مرد هندی
شروع تجسس برای دستگیری علی محمد او با مراجعه به کلانتری تجریش به قتل اعتراف و راز جنایت را فاش کرد. با انتقال این مرد به اداره آگاهی، او اتهام قتل را قبول کرد و گفت: از وقتی جوان بودم پدرم مرا برای زندگی به کانادا فرستاد، اما نتوانستم آنجا زندگی کنم و به هندوستان رفتم و چند سالی در هند ماندم، ولی از آنجا هم خوشم نیامد و به ایران برگشتم و در اینجا ازدواج کردم. چندی قبل، متوجه شدم پدرم بیشتر دارایی
مصاحبه منتشر نشده با مرحوم قلی پور گیلانی
اصفهان آمدم تا پزشک شوم. در اصفهان اقواممان بودند. آن ها نیز تشویق می کردند آن جا درس بخوانم، چون می گفتند: موقعیت رشد دارد. در آن زمان تظاهرات قوت گرفته بود و من نیز به صورت پنهانی در تظاهرات شرکت می کردم، یعنی یواشکی می رفتم؛ چون اگر به اقوام می گفتم اجازه نمی دادند و می گفتند: شما اینجا غریب هستید. بچه مردم هستید و امانت دست ما. فردا شما را می گیرند و می کشند. ولی با این وجود بنده به