سایر منابع:
سایر خبرها
علی مشهدی از زندگی عجیب و غریبش می گوید (2)
وضعیتی رسیدم که جز لباس تنم چیزی نداشتم. رفتم حرم امام رضا(ع) و جلوی پنجره فولاد ایستادم. پشتم را چسباندم به پنجره فولاد و گفتم یا امام رضا خدا که دست همه بنده هایش را می گیرد، تو پشت من باش و ضامن من شو که خدا خواسته های مرا بدهد. بدون غلو از آن سال به بعد ماجرای زندگی من عوض شد. مطلب مرتبط: علی مشهدی از زندگی عجیب و غریبش می گوید (1) این را به همه می گویم که اگر در اوج
طلاق، زندگی پسر جوان را به آتش کشید
نبود مرا ببیند. پدرم و همسرش هم درگیر زندگی خودشان بودند و خوش نداشتند مزاحم شان شوم. پس از یک سال باخبر شدم ازدواج دوم مادرم به شکست انجامیده است. به سراغش رفتم، اوضاعش حسابی به هم ریخته بود، روانی شده بود و آرام و قرار نداشت. خیلی نگرانش بودم و با دیدن او عذاب می کشیدم. من برای فرار از این وضعیت با دختری جوان آشنا شدم. تینا معتاد بود و مرا هم به دام مواد انداخت. شیشه می کشیدم تا بی خیال
خاطرات دکتر هوشنگ منتصری را در کتاب سال های خاکستری بخوانید/ از دانشگاه آریامهر تا ریاست دانشگاه تبریز
توده بود و سالیان دراز به عنوان دبیر کل این حزب شناخته می شد. من این قرآن را تا وقتی که برای ادامه تحصیل عازم اروپا شدم و مادربزرگ همه ساله در ماه رمضان با آن ختم قرآن می گرفت، به خاطر دارم. (ص 18) در همین قسمت درباره حضور ناگهانی علی اصغر حکمت، وزیر معارف پهلوی اول می خوانیم: یک روز در مدرسه حقیقت سر کلاس بودیم که شخص شیک پوشی همراه یک نفر دیگر با موهای جوگندمی که کیف مشکی بزرگی در دست
مرعشی نماد رابطه ثروت و قدرت!
مدرک لیسانس پس از 24 سال! حسین مرعشی در گفتگو با روزنامه اعتماد، در تاریخ 18 آذرماه 1391 در خصوص تحصیلات دانشگاهی اش می گوید: من سال 1355 در رفسنجان دیپلم گرفتم و در رشته شیمی دانشگاه کرمان پذیرفته شدم؛ پس از گذشت یک سال از تحصیل، کلاس های درس تحت تأثیر انقلاب اسلامی تعطیل شد. پس از پیروزی انقلاب هم من به جهاد رفتم و سپس هم انقلاب فرهنگی شد و من وارد استانداری کرمان شدم. وی در
دستمالی که اشک چشمم را برای مظلومیت امیرالمومنین (ع) با آن خشک کرده ام لای کفن بگذارید
فی الختام اقول اللعنه علی اعدائهم اجمعین. و بعد این وصیت اینجانب است به وصی ارجمند نور چشمی عزیز دکتر محسن خزعلی انسان معتقد، متقی، نکوکار حفظ الله تعالی، این وصیت که با سلامت عقل و شعور انجام می گیرد، مرا پس از فوت در اختیار غسال مسئله دان قرار دهد و کفنی تهیه دیده ام بر من بپوشاند و دستمالی که با آن اشک چشم را خشک کرده ام لای کفن بگذارد (اشک چشم بر مظلومیت امیر المومنین علیه الاف
روایت بابان از علت خداحافظی افشار با تلویزیون
عرصه شدیم. زمانی که بچه بودم پدرم نمایش نامه می نوشت و همین طور مادرم و همه ما از زمان کودکی وادار به کتاب خواندن شدیم و این رسم خوب در خانه ما وجود داشت. پس اگر 10 بار دیگر به دنیا می آمدم، گوینده می شدم. اما گویندگی شغل اصلی شما نبود... . بله. به هرحال در هر زمینه ای که فعالیت می کنید باید یک حاشیه امنیت مالی برای خودتان داشته باشید به ویژه شغل ما که همیشه می توان با دستخط
اردوگاه های تجاوز!
فرادید | تریستن مک کانل*: به قصد یافتن موارد جنایات جنگی به سودان جنگی رفتم و در آنجا به کلکسیونی از این جنایات برخوردم. به گزارش فرادید به نقل از آژانس خبری فرانسه، یکی از زنانی که در سودان پای صحبتهایش نشستم، نیامای، مادر 38 سالۀ پنج بچه بود. او در ماه آوریل در جریان تازه ترین عملیات تهاجمی نیروهای دولتی، روستایش در یونیتی استیت، دزدیدند. نزدیک به دو سال است که سودان جنوبی درگیر جنگ
مساله آدم های جنگ مساله من هم هست
می شوند به این نیت وارد می شوند که یک کار خوب از آب در می آید و هیچ گاه به نیت کار ضعیف وارد کار نمی شوند. ما هم همینطور هستیم. وقتی قرارداد کار را می بستم با این نیت وارد شدم که این کار هم می تواند یکی از کارهای قابل دفاع من باشد اما سینما کار تیمی و دسته جمعی است . وابسته به همه افرادی است که در یک گروه همکاری می کنند. مثل بازی فوتبال همه بازیکنان باید تلاش کنند توپ را به فوروارد برسانند تا گل
ادعای تکان دهنده دختر جوان در دادسرای جنایی
ظاهر شاگرد مغازه بود شماره تلفتش را به من داد و ادعا کرد اگر مشکلی با برنامه های گوشی داشتم از او کمک بگیرم. بعد از این که به خانه رفتم متوجه شدم شماره سریال گوشی با شماره سریال روی جعبه همخوانی ندارد. با شماره ای که از فروشنده داشتم، تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم. این پسر جوان با من قرار گذاشت تا گوشی را از من بگیرد و مشکلم را حل کند. در خیابان با او قرار داشتم که با یک پژو
لوریس جان! کاش تولد 100 سالگی ات را ببینم
اند. تقصیر شاه عباس و فتحعلی شاه بود که ارمنستان را به روس ها دادند و میلیون ها نفر از ارامنه قتل عام شدند. این آهنگساز ادامه داد: از بچگی عاشق شیرخدا بودم. صدایش را در رادیو می شنیدم. سرانجام یک روز رفتم زورخانه و با او آشنا شدم. او از رستم و سهراب می خواند و من با خودم فکر می کردم که اگر یک روز بزرگ شوم و آهنگساز شوم، نخستین کاری که انجام می دهم، اپرای رستم و سهراب خواهد بود. وی گفت
اعلام گذشت از عروس خطاکار به احترام محرم
حل اختلاف رفتیم و بهرام همان جا مرا کتک زد و بعد هم فرار کرد. وی ادامه: روز حادثه با بهرام تماس گرفتم و خواستم شناسنامه ام را به من بدهد. بهرام با من جلوی قهوه خانه ای قرار گذاشت تا شناسنامه ام را بدهد. وقتی به قهوه خانه رفتم او بیرون آمد و به من گفت که شناسنامه ام را نمی دهد و اگر هم اصرار کنم با چاقو مرا می کشد. وقتی درگیری ما بالا گرفت، او چاقویی را از جیبش بیرون آورد که من زودتر از
راهکارهای عبور از بحران بانکی
این شرکت ها ببینم و شرکت های مشاوره ای را انتخاب کردم که معتبرترین آنها مک کینزی بود. البته این شرکت با افرادی مثل من کار نمی کرد و عمدتا افرادی با مدرک MBA به آنجا وارد می شدند. وقتی اولین بار به آنجا درخواست کار دادم ابتدا دچار تردید شدند و سرشان را خاراندند و بعد گفتند حالا امتحان می کنیم تا ببینیم چه می شود. اما من یکی از اولین کسانی بودم که بعد از سه سال در آنجا شریک (partner) شدم
به جهنم روی زمین خوش آمدید؛ آن سوی گجت های دوست داشتنی ما
با آن ها مثل جواهراتی با ارزش که باید برای یک عمر آن را روی مچ خود می بستیم رفتار می کردیم. حالا از عناصری بسیار نادرتر در ساختن ساعت هوشمند استفاده می کنیم و البته هر سال برای خرید یک مدل جدید، ساعت هوشمند قبلی خود را دور می اندازیم. کمپانی های سازنده ی این محصولات، دائما ما را ترغیب می کنند که محصولات جدیدتر را بخریم. این محصولات جدید بسیار دوست داشتنی و وسوسه کننده هستند، ولی اینکه ساخت همه ی آن ها از مکانی مثل بائوتو و آن دریاچه ی سمی وحشتناک شروع می شود را هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم. منبع: Future ...
محاکمه جوانی که در حاشیه اتوبان با ضربات چاقو فردی را کشته است
نداشتم. او در ادامه توضیح داد: برای تهیه مواد سراغ کامران رفته بودم، من به شیشه اعتیاد داشتم و جنس را از کامران تهیه می کردم اما در آن روز کامران گفت موادی ندارد و برای تهیه مواد باید به سراغ دوستش برویم. قبل از اینکه به سمت محلی که دوست کامران بود برویم، مقتول سراغ کامران آمد. آن طور که متوجه شدم آنها از قبل خرده حساب هایی با هم داشتند و درگیر شده بودند، درگیری مختصری پیدا و با هم بحث کردند اما بعد
در کلاس های فبک بچه ها چه چیزی یاد می گیرند؟
دهد: عنوان فلسفه برای کودکان موجب شده که خیلی ها به این کلاس ها اهمیت خاصی ندهند در حالیکه بسیاری از خانواده ها بچه هایشان را در کلاس های ورزشی، زبان خارجی و ... به راحتی ثبت نام می کنند ولی نسبت به این کلاس ها موضع دارند. خوبی کلاس های فبک این است که خیلی از چیزهایی که در حاشیه است در اصل قرار می گیرد. در این کلاس ها علاوه براینکه همه با یکدیگر دوست هستند، بچه ها یاد می گیرند که از قدرت ذهنشان
نیروهای بومی آموزش و پرورش کردستان به صورت شایسته عمل می کنند
را اداره کنند. وزیر آموزش و پرورش با بیان یکی از خاطرات خود از سالهای جنگ در استان کردستان،گفت:در آن سالهایی که در کُردستان بودم یکبار به دانشسرای تربیت معلم بیجار رفتم و سر یکی از کلاسها بعد از صحبتهای بنده،دانشجویی پرسید،بعد از این که درس ما اینجا تمام شود نهایتا فقط معلم می شویم ،گفتم بله منم معلم هستم.گفت نه شما مدیر کل هستید.گفتم ممکنه است شما روزی مدیر کل شوید و همان شخصی که در سال
داستان های خواندنی؛ هزار رنگ
کشید ؟ " خروکین، که توی مشتش سرفه می کرد، گفت :" قربان، من داشتم ساکت و صامت می رفتم ،یعنی اومده بودم با میری میریچ درباره ی چوب حرف بزنم ، کاری هم به کارکسی نداشتم که یهو این تخم سگ انگشت منو گازگرفت . عذرمی خوام، من آدم زحمتکشی ام، کارظریفی دارم. مجبورشون کنین خسارت منو بدن... آخه، ممکنه یه هفته ای نتونم بااین دست کارکنم. قربان، خودتون که می دونین قانون اجازه نمیده هرکسی
روایت خواندنی از چاپخانه های قدیمی تهران
یک صفحه می چیدم. مصابح زاده کارهای دستی ام را پسندید و از آن به بعد من به عنوان بخش فنی روزنامه کیهان مشخص شدم. در همان زمان ها یک دفتر فنی در خیابان جمهوری باز کردم. بعد از روزنامه به دفتر یک سر می زدم و بعد هم می رفتم سمت روزنامه رستاخیز. من آن موقع سردبیر میزگرد روزنامه رستاخیز شده بودم. نمی خواستم وقت خالی داشته باشم. برای همین تا جایی که می توانستم کار می کردم. ساعت 2 از روزنامه به دفتر می
پلیس خواب خواهر مقتول را تعبیر می کند
حادثه تحت تعقیب قرار داده بودند که خواهر مقتول به دادسرا رفت و مدعی شد پس از حادثه مبلغ 180 میلیون تومان از حساب خواهرش برداشت شده است. وی گفت: خواهرم پول زیادی در حساب پس اندازش داشت و من از این موضوع باخبر بودم. پس از حادثه احتمال دادم عامل یا عاملان حادثه او را با انگیزه سرقت به قتل رسانده باشند به همین خاطر به بانکی که حساب داشت، رفتم و درباره حساب خواهرم سؤال کردم که کارمند بانک اعلام
ماجرای عشق هادی نوروزی و جیم زدن از تمرینات
عالی هادی کمک می کرد در کشتی پیشرفت کند. آن زمان من همه تلاشم را انجام می دادم تا به هدفش برسد اما قسمت نوجوان آن روز ورزش ایران چیز دیگری بود. هادی کشتی را با وزن 53 کیلوگرم شروع کرده بود. سال 1379 هم نفر دوم نونهالان مازندران شد . و اینکه دلیل اصلی کنار گذاشتن کشتی توسط او چه بود؟: سال 1381 در سالن هفتم تیر تهران پای به مسابقات انتخابی تیم ملی جوانان گذاشت. اما در کمال تأسف نفر چهارم
محمود شجاعی درگذشت
کرج رفتم یک ساعتی به دیدن محمود. روز قبل خبر مرگ بیژن را به او گفته بودم. برای همین حرفی میان ما نگذشت و بیشتر سکوت بود و حیرت. مرتب مکالمه داشتیم تا چاپ عطر غریب غزال مشرق ها پیش آمد. به ناشر پیشنهاد چاپ کتاب محمود رخ های کوچک همیشه به سوی را دادم و محمود هم پذیرفت و کتابش امسال از چاپ درآمد. و آغاز فاجعه مرگ شاعر دیشب بود که با خبر شدم محمود بستری شده در بخش آی سی یو ولی
احساس می کنم یک بار دیگر متولد شده ام
کوچکی متبرک به نام علی (ع) ، شیفته اش شدم. 47 سال است که در محضر او هستم. پیشانی او برای من یک محراب متبرک است. مادرم نیز شیفته او بود و به من می گفت کابلی جای برادر نداشته ات است. من خوشنویس نشدم، اما الماس های وجود او از من یک شاعر گمنام ساخت. اردلان سخنان خود را با خواندن شعری به پایان برد. سپس همسر یدالله کابلی پشت تریبون قرار گرفت و متنی را در ستایش ویژگی های شخصیتی و هنری
زورشان به فوتبال نرسید، تئا تر را خصوصی کردند
/> نبوت: به شدت سخت است. چون من دیر تر به گروه پیوستم، برایم سخت تر هم بود. ولی با هدایت خوب آقای فلاحت پیشه و دوستان به نتایج خوبی رسیدیم. من شخصیت آناستازیا را چند بعدی دیدیم. اتودهایی می زدیم و چیزی را می ساختیم، اما روز بعد اتودهای تازه ای می زدیم و به شخصیت نویی می رسیدیم. آناستازیا یک شخصیت مرموز، متفکر، طناز، سیاس و... است که به سختی می توان همه این ویژگی ها را در هم ادغام کرد
خاستگاه وهابیت
محمدابن عبدالوهاب با همدست شدن آل سعود و همکاری دولت های استعمارگر رسماً اعلام گردید. او نیز از طرف مردم و علماء آ ن زمان و حتی نزدیکانش محکوم ومورد خشم آنها قرار گرفت . بعد از فوت او آثار و فرزندانی باقی ماند و امروزه به پیروان او وهابی گفته می شود. مقدمه اتحاد ویکپارچگی بین مذاهب اسلامی و حتی پیروان ادیان الهی، از شعار های اصیل اسلامی و رمز بقا وپیشرفت اسلام ومسلمین بوده است
خالکوبی درجه سرلشکری روی شانه های یک رزمنده !
یک روز که توی سنگر داشتم با شهید صیاد شیرازی که اون زمان سرهنگ بود صحبت می کردم، گنده لات اونا سرزده اومد تو... حمید داوودآبادی نویسنده دفاع مقدس خاطره ای از سردار شهید حسین همدانی روایت کرده است که در ادامه می خوانید: اصلا ندیده بودمش. هیچ شناختی هم ازش نداشتم. آخه اصلا باهاش کاری نداشتم. فقط می دونستم بعد از جنگ، مدتی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بوده. چون فقط زمان
بنیاد در آینه مطبوعات
صدا میزدند در سال58 در حمایت از حضرت امام دستگیر شدم و در محبس مزار زندانی بودم. بیشتر استادان ما در دانشگاه، کمونیست بودند. آنان هرگز نمیتوانستند درک کنند که روحانیت و دین می تواند پیروز شود. در جریان این اتفاقهای مبارزاتی، با شهید عنایت ا... سروری آشنا شدم؛ البته ایشان را برای اینکه ناشناخته بمانند، با نام قیام الدین صدا میزدند. قیام، یک سال از من کوچکتر بود اما در میان
نفرت از زنان؛ انگیزه آدم ربای شیطان صفت
لحظاتی گشتن در خیابان ها وارد پارکینگ ساختمانی شد و با تهدید چاقو مرا به داخل آپارتمان برد . به نظرم مشروبات الکلی یا مواد مصرف کرده بود چون اصلا حالت عادی نداشت و من واقعا وحشت کرده بودم. او با تهدید مرا مورد آزار و اذیت قرار داد. دقایقی بعد با یکی از دوستانش تماس گرفت و او را هم به خانه اش دعوت کرد. دوست او هم پس از ورود به خانه با تهدید مرا مورد آزار قرار داد و این در حالی بود که من
خواستگاری طلایی از 35 دختر با آبمیوه مسموم
، قبول کردم. روز حادثه طلا و جواهرات مادر و خواهرم را امانت گرفتم و به پارکی که آدرس داده بودند، رفتم. در پارک من و زن جوان با هم شروع به حرف زدن کردیم و مرد جوان هم به مغازه ای رفت و دقایقی بعد با سه لیوان آبمیوه برگشت. او آبمیوه را تعارف کرد و من خوردم که ناگهان سرم گیج شد. در حالی که داشتم از هوش می رفتم، متوجه شدم آنها طلاهایم را از گردن، گوش و دستانم باز کردند و پول هایم را برداشتند و مرا همانجا
ناقص سازی جنسی زنان هنوز در این کشورها انجام می شود
/> او نجات دادن دختر ها را برای اولین بار در سال 2011 شروع کرد. کولیا در این باره گفت: اولین بار 2 دختر عمویم را نجات دادم، یکی از آن ها که داشت ازدواج می کرد فقط 10 سال داشت، وقتی متوجه این قضیه شدم او را نجات دادم و مدرسه فرستادم. 2 روز بعد تلفنی دریافت کردم که ازدواج دیگری در روستا انجام شده است و من در جواب گفتم "دختر عمویم پیش من است پس چه کسی ازدواج کرده؟" و به من گفته شد که دختر عموی کوچکترم که
سقوط مرگبار دختر دانش آموز
/> امروز ظهر بعد از تعطیلی مدرسه به خانه دوستم رفتم. بعد از چند ساعت دوستم گفت که برای انجام کارهای مدرسه نیاز به چسب دارد و از من خواست تا همراهش بروم و چسب بخریم. وی ادامه داد: وقتی روی پل رسیدیم او گفت که حال و روز خوبی ندارد و از این زندگی خسته شده است. حرف های عجیبی می زد و می گفت که قصد خودکشی دارد. من دستانش را گرفته بودم اما او می خواست هر طور شده خودش را از روی پل به پایین