. پیراهنش را بالا زد و از لایه های شال نازکی که دور کمر پیچیده بود، ملاقه کوچکی بیرون کشید و یک گرم محتوای همان کیسه اندازه بند انگشت را خالی کرد در گودی ملاقه. شعله نازکی که از سوختن آن چند شاخه بر می خاست، کفاف گرم شدن رگ را نمی داد. شعله که آب شد، آخرین شاخه های درخت را با چند تکه زغال داخل حلب انداخت. زغال کمک کرد شعله قد بکشد و گرمای آتش، محسوس تر شود. هوای لوله هم، شد دود تلخ و تیزی که چشم مان
25 دقیقه طول کشید تا حمید، یک رگ پیدا کند که هنوز خشک نشده باشد و جوی باریکش پشت آن لایه نازک پوست و عصب، جریان داغ هرویین را در خود ببلعد. حمید، در باقی مانده یک لوله فاضلاب لانه ساخته بود. باقی مانده لوله ای پایین پای برج های اتوبان چمران، آن قدر نادیدنی که در این 4 سال، تعجب هیچ نگاهی را سبب نشده بود. لوله بتنی، اریب از دل نخاله های تلنبار در زمین های بی مصرف حاشیه برج ها بیرون زده بود و دو متر درازا داشت با دهانه ای به اندازه این که یک آدم، دولا، خودش را تا انتهای لوله بکشاند. چند وجب از کف لوله؛ آن چند وجب انتها که در تاریکی گم می شد، با چهل تکه ای از شندره هایی از هر جنس، فرش شده بود و دیواره های مقعر همان چند وجب، تابلویی بود از ده ها کیسه پلاستیک آویزان به ده ها گیره کوچک که هر کدام، آبستن تکه ای از زندگی بود؛ نان خشک، لیوان و بشقاب پلاستیکی، فندک و چسب زخم و پنبه الکلی و سرنگ و سوزن. حمید، جاساز پاتوق اتوبان بود. می گفت: همین الان (ساعت 2 بعدازظهر) 20 میلیون تومان جنس زیر این لوله جاسازی شده. باور نکردم. یکی از وصله های کف را کنار ز ...
کردن نام یک خیابان در هوای خفه شهر؛ و پاسخ آن ذی ربط برای حل آلودگی که مردم دعا کنند یا سپردن جان مردم به باد توسط اهل امید و تدبیر که اگر بیاید بوی بد می کُشد و اگر نیاید دود می کُشد. و دروغ های FATF، پالرمو، 2030 و.... راستی جواب مردم بعد از آن همه به زحمت افتادن این بود که کسی بفرماید خودم هم صبح جمعه فهمیدم؟ وقتی تفکر نفوذی در امعاء و احشاء جامعه اثر کند، این تقلای قلم، وجیزه ای از