سایر منابع:
سایر خبرها
ادعای کریس رونالدو: من بهترین بازیکن جهانم
کردم. ابتدای کار کمی خجالت می کشیدم، اما به مرور زمان وضعیت عادی شد. چون خیلی حس خوبی را دیدم. به همین دلیل بود که خیلی صحنه ها را حتی با حضور پسرم ضبط کردیم. وقتی اولین صحنه ها را دیدم، خیلی هیجان زده شدم. به خودم می گفتم: کریس، نگاه کن چقدر عالی شده... می گفتم هیچ صحنه ای، مصنوعی نیست.چون خود خودم حضور داشتم! اینطوری هوادارانم نیز می توانند فیلم را ببینند که من چه کسی بودم و چه لیاقتی
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش سه جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره
ماجرای سیاه و شوم یک دختر فراری در تهران
. آن روزها معنی طلاق را نمی فهمیدم اما هر روز به جای مدرسه در مسیر دادگاه قرار می گرفتم. بالاخره مادرم طلاق گرفت ولی دادگاه مرا به پدرم سپرد تا با او زندگی کنم. چند روز بعد پدرم زنی که به خانه ما آمده بود را به من معرفی کرد و گفت: او از امروز مادر تو است. بعدها فهمیدم که همه اختلافات پدر و مادرم به خاطر همین زن بوده است و پدرم قبلاً با او ازدواج کرده بود. من دیگر در آن خانه به موجودی
سرگذشت یک ایرانی در داعش
به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و
گفت و گو با الهه احمدی، بانوی اول تیراندازی
خبرگزاری ها هم مصاحبه داشتم و خبر موفقیتم پخش شد، اما اتفاق خاص دیگری همه نیفتاد. من اصلا در جریان نیستم، چون اولین بار است که این اتفاق افتاده و من نمی دانم باید چه برخوردی می شد. شاید اصلا نباید کار خاصی انجام شود و این طبیعی است و نیاز به تشویق ندارد. ان شاءالله شما هم دعا کنید من طلای المپیک بگیرم. و آن موقع ببینیم چی پیش می آید. برای قهرمانی هایی که به دست می آورید چی برای آنها پاداش
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم
. نگرانش بودم. به شهرستان نزد خانواده همسرم رفتم. آنجا بودم که خبر شهادت اصغر را دادند. 12 شب بود که به سمت تهران حرکت کردیم. آن شب خوابش را دیدم. خواب دیدم "در اتاق نشسته ام. اصغر به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه می کردم. گفتم: اصغر می گن دست و پات قطع شده! گفت: نه من فقط یک تیر کوچک که به پام اصابت کرد را احساس کردم. من حالم خوب است." در تشییع اصغر خودم صورتش را با گلاب شستم
بنیاد در آینه مطبوعات
خودش می داند در این مدت که او نبوده، چقدر خون دل خورده ام. او بیان می کند: از روستایمان آمدم مشهد، به خانه برادرم و بعد هم خودم به محله خواجه ربیع نقل مکان کردم. با گذشت بیش از 30سال، حتی یک لحظه رفتار و کارهایش از جلوی چشمم نمی رود. وصیت کرده بود که مدتی بعد از شهادتش ازدواج کنم اما هیچ کس نمی توانست جای خالی او را برای من پر کند. نه اینکه چون شهید شده، این حرف را می گویم؛ همسرم مردی بود که به
شیلا خداداد در دید در شب چه گفت؟
.. .. در سال های اول زندگی مشترکم خودم تصمیم گرفتم که کار نکنم.. فرزین هیچ گاه برای کار کردن من مانع نبوده است.. .. دلم خواست که پسرم را در امریکا به دنیا بیاورم.. من این موقعیت را داشتم و دوست داشتم فرزندم هم بدون اینکه ویزا بگیرد به هر کجای دنیا خواست سفر کند.. زمانی که من باردار بودم هوای تهران خیلی الوده بود و مجبور بودم از این شرایط بروم.. .. نمی خواستم پسرم
از دربار تا بارگاه
که می خواهم برایت موتور بخرم. سال سوم به من گفت که تو را بفرستم مکه می روی؟ گفتم: من یک بچه دارم، چطور بروم؟ گفت: می خواهم همسرم را ببری مکه، جای مادرت مراقبش باش. صاحب کارش مرد خوبی بود اما اوستاکارش آدم درستی نبود. فروزانفر تعریف می کند: برای تعمیرات و نصب لوستر به خانه های اعیانی می رفتیم، می دیدم که خرده دزدی می کرد. اجناس عتیقه را داخل ساک می ریخت و می آورد. صاحب کارم که شریک اوستاکار بود عذر
اعتراف مخالفان به اخلاق و فضائل امام سجاد (ع)
راه خدا آزاد کردم و چون روز عید می شد به آنها پاداش گران می بخشید. در پایان هر رمضان دست کم بیست تن برده و یا کنیز را که خریده بود در راه خدا آزاد می کرد. چنانکه خادمی را بیش از یک سال نزد خود نگاه نمی داشت و گاه در نیمه سال او را آزاد می ساخت.[5] روزی گروهی در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونی شنیده شد. امام به درون رفت بازگشت و آرام بر جای خود نشست حاضران پرسیدند
واکنش های جالب و خواندنی به خبر جنجالی دختر و پسر های پولدار تهرانی
الان دندون پزشکه ولا ما روزی از این کارا نکردیم باورت نمیشه بیا عباس آباد خودم بهت خونه زندگی رو نشون میدم توی اصفهان متری17میلیون به بالا فایق جالب نبود برام جدیدهم نبود چون ماکه بچه پولدارهم نیستیم همین کارهارومی کنیم وهمین ماشیناروسوار میشیم علیرضا نوش جونشون خدا به ماهم یه پدر زن پولدار بده تا ما هم خوش باشیم و حال کنیم من حسودی
جانباز به چه کسی می گویند؟
موتور را هم به یک سوم قیمت فروختم. با آن پول یک دست لباس رزم خریدم و بدون اجازه پدر و مادرم راهی جبهه شدم . تازه انقلاب به پیروزی رسیده و هنوز همه روحیه ساده زیستی را حفظ کرده اند تا جایی که جوانی مثل ناصر افشاری و همراهانش که برای جنگ می روند شب را با نفری یک نصف نان و یک خیارشور می گذرانند، آن هم با پولی که خودشان گذاشته اند. خیلی خاطره واضحی از آن سال ها یادش نمانده و حتی اسم دوکوهه را
ضمانتی برای اجابت دعای عاقبت به خیری
دارد. آقا جان! شما که می دانید، شما که عین الله النّاظره هستید و اوضاع من بیچاره را می بینید، امّا چون بناست که به شما عرضه شود، بیان می کنم، آقا جان! وضعم خراب است، به دادم برس. آقا را قسم بده، بگو: آقا! به جان مادرت نرجس خاتون(س) به دادم برس. *امام زمان(عج) کدام کار را از جوانان خیلی می پسندند؟ این شب ها هم چون آقا مصیبت زده هستند، بعد از سلامت، یک چیزی هم بگو، بگو: آجرک
از پرسپولیس رفتم به استقلال تا گرسنه نمانم
بودند چه کار کردند که اگر منفورترین باشم، بگویم اتفاق بدی برایم رخ می دهد. آن قدر علیه من رای بدهند و بگویند منفورترین هستم تا از آن قدر بیشتر...؟ حتما می خواستند می ماندم و گرسنگی می کشیدم، هم خودم و هم پدر و مادرم. یک ماشین نداشتم سر تمرین بروم. نخواستم آن محبوبیتی که شب سر گشنه سر به بالین بذارم. اصلا در مملکت ما محبوبیت و معروفیت معنی ندارد. * پس 15 سال پیش ترجیح دادی منفور باشی اما
عبور از خط
تشخیص خودم باید در هفته نامۀ آیندگان ادبی منتشر می شد. مینیاتورهای سیاه از یک معنا به فرم رسید یا فرمی بود که در زمانۀ خودش معنا پیدا کرد؟ زمانی که 14 - 15 ساله بودم در خیابان نادری، توریست ها، صنایع دستی و آثار نقاشی یونیک ازجمله مینیاتور می خریدند. آن زمان من تعدادی مینیاتور از بازار می خریدم و از روی آنها 4-5 عدد می کشیدم و به عتیقه فروشی های چهارراه استانبول می فروختم. آن موقع مد
جنگ ها عذابم می دهند
عشق است. در تمام مدتی که کار می کنی لذت می بری. شب ها به این امید می خوابی که فردا صبح بیدار شوی و خلق کنی. پس این یعنی عشق. همیشه مجادله ای بین خودت و هنرت هست، یک وصلی هست، یک قهری هست، یک دعوایی هست. درست شبیه عشق. در آرزوی کلاسیک ها اگر روزی به ثروتی هنگفت دست پیدا کنم و بخواهم یک شاهکار هنری خریداری می کنم، حتما از کارهای کلاسیک، مثل آثار داوینچی و میکل آنژ یا رضا عباسی و حتی یک
زندگی به سبک یک مجاهد
اسفند سال 61 عملیات شد و هادی بارش را بست و رفت جبهه. فرودین 62 وقتی از جبهه برگشت یک جشن ساده را ترتیب دادیم و به خانه هادی رفتم؛ حقوقش آن موقع دو هزار و 500 تومان بود. به رسم قدیمی ترها مادرم کلی ظرف و ظروف برایم جمع آوری کرده بود، هادی گفت: من کت و شلوار نمی پوشم ولی مادرم برایش تهیه کرد چون پدرم تازه فوت کرده بود مادرم خیلی دستش باز نبود؛ اما در حد توان و حتی بیشتر تامین کرد. آقا هادی هم یک پنکه
سرنوشت تلخ دختر 25 ساله خوزستانی
مواجه می شوند و سناریوی بی پایان اشتباهات و تشخیص های متعدد ادامه دارتر می شود. *هم اکنون دچار نارسایی فوق غدد کلیوی شده ام این دختر بیماردر سردشت زیدون اظهار کرد: چون مادرم بی سواد بود تمام کارهایم را خودم انجام می دادم و خانواده ام به عنوان فقط یک همراه با من جابه جا می شوند. حکیمه پسایند افزود: به دلیل تجویز یک داروی خاص سه ماه با توجه به نامساعد بودن حالم، برای
فیلم:: من نمی گذرم ازت، خدا هم از تو نگذره
علی اصغر(علیه السلام) می خوانید و همچنین می توانید فیلم آن را مشاهده و دریافت کنید. مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟ قربون دندونای شیریت برم که کشتنت هنوزم بعضی شبا خواب می بینم شیر می خوری هنوزم نمی شینه تو باورم که کشتنت هی می گفتم به خودم، عصای دستم اصغره پیر شدم، منو سر مزار جدّش می بره کاش می شد یه بار دیگه موی تو رو شونه کنم می میرم اگه
آقا به نام امام(ره) خطبه عاشورا خواند
نیروهای گشتی را متوقف و مأموران با پرتاب گاز اشک آور و تیراندازی هوایی مردم را متفرق، ولی آنها دو باره تجمع کردند. این بار سرهنگ حسین معین طباطبایی، فرمانده تانک دستور تیراندازی به سوی مردم را داد و چون یکی از سربازهایش از اجرای فرمان سر باز زد، خودش پشت مسلسل نشست و ابتدا سرباز و بعد مردم را هدف قرار داد و سپس محمدعلی حنایی طیران یزد بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مردم با دادن شعار تند دروازه
سید مجید بنی فاطمه چگونه مداح شد؟
، چقدر خرج می شود؟ این هیات ها، این همه آدم دارند، این همه خادم دارند، این همه در طول سال کار می شود، اینها باید از کجا بیاورند؟ باید به این هیات ها کمک شود. خدا شاهد است دست گدایی من دراز است ولی همه هم می گویند این سید وضعش خوب است. الان من دارم برای محرم دوندگی می کنم، گدایی می کنم برای اینکه بتوانم جلسه ام را یازده شب برگزار کنم. همه کارهای هیاتم را هم خودم انجام می دهم و مسئولیتش هم با
عاشقش بودم اما برای شهادتش اشک نریختم
بگویم. به شوخی گفتم محمدرضا جدی اش نگیر. مسلم گفت اگر وقتی در کردستان بودم دل از من کنده بودی، همان جا شهید می شدم. بعد به مزار شهید خرازی رفتیم و فرزندمان محمد مهدی را به او سپرد. طلب صبرش برایم و آماده سازی هایش اثر خودش را کرد. حالا من صبری دارم که هیچ وقت نظیرش را در خودم سراغ نداشتم. از محمد مهدی گفتید، بی قراری نمی کند؟ پنج سالش است. دلتنگی را در چشمان کوچکش می بینم. وقتی
شهید حاجیه عروسی که شوهر شهیدش را از گمنامی در آورد
برداشت وگفت:اگر بروم دلم برا ی دست پخت خوشمزه ی مامان جانم تنگ میشود.با تعجب نگاهش کردم پرسیدم:کجا به سلامتی؟یک گاز کوچک به کتلت داغ زد و گفت: از طرف جهادسازندگی می خواهم بروم نقده. آنجا امدادگر و مددکار لازم است. جنگ زده ها به کمک احتیاج دارند. اخم کردم :این نقده کجاست؟به کابینت کنار گاز تکیه داد و گفت :کردستان.خشکم زد. بر و بر نگاهش کردم. دست و پای خودم را جمع کردم می دانستم این دختر
روایت شهربانو از حضور 36 ماهه اش در جنگ
با اجازه خانواده، با او راهی دزفول شدم تا آخرین روزهای تعطیلات را در این شهر گذرانده و سپس به تهران بازگردیم. . . این جانباز زن گیلانی با بیان اینکه یک هفته قبل از آغاز جنگ به دزفول رسیدیم تصریح کرد: همان شب اول اقامت در دزفول صدای شلیک ها و شلوغی و همهمه شهر توجهم را به خود جلب کرد و پچ پچ های گاه و بیگاه خانواده زهرا در گوشه کنار خانه نیز بر نگرانی من افزود. وقتی
نقش آیت الله قاضی در پیروزی انقلاب
به گزارش سرویس خبرگزاری رسا ، استاد محمدحسن عبدیزدانی، از مبارزان دیرپا و پرآوازه انقلاب اسلامی در خطه آذربایجان و شهر تبریز است. وی را سابقه ای است طولانی با شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی که محمل خاطرات و گفتنی های فراوان بوده و بخشی از آن در گفت وشنود پیش روی آمده است. با تشکر از جناب عبدیزدانی که در سالروز شهادت آیت الله قاضی، این گفت وشنود را پذیرفتند و ساعتی از وقت خویش را بدان اختصاص دادند . شاید در آغاز این
رابطه جنسی نامشروع داماد با خواهر زن و بار دار شدن دختر 13 ساله
دو بار به پزشک مراجعه میکنه که دکتر علت اون رو سال اول منارک میدونه و میگه اون طبیعیه . من حرفهای مهری رو باور میکردم چون واقعا دختر ساده و بی اطلاعی بود اما مادرش باور نمیکرد . دکتر از من خواست که کنترل کنترکشن کنم ( یعنی بررسی کنم که درد شکم مهری به درد زایمان هست یا نه ) در حال کنترل بودم که حس کردم بچه داره به دنیا میاد .به دکتر گفتم و معاینه شد و متوجه شدیم که
نجمه خدمتی به حداقل ها قانع هستیم
ایسنا، از دیروز، امروز و آینده ای که دوست دارد برایش اتفاق بیفتد سخن گفت. این گفت وگو را در ادامه می خوانید. با مدال طلای دانش آموزی شروع کردم کلاس دوم راهنمایی بودم که در مدرسه اعلام کردند یک دوره مسابقه تیراندازی برگزار می شود. من به واسطه اینکه مادرم مربی تیراندازی بود، با این رشته آشنایی داشتم. در مسابقات دانش آموزی در سطح استان شرکت کردم و به مدال طلا رسیدم. بعد از آن به
روحانیون سینمایی عجیب و غریب اند/ آدم زیادی سریال ها روحانی اند
حیدری ابهری با بیان اینکه روحانیون رسانه ندارند، عنوان کرد: سینماگران و مردم روحانیون را نمی شناسند چون روحانی رسانه ندارد. برای همین هر کس هر طور که بخواهد او را تعریف می کند. حتی مادر من نمی داند چکار می کنم. گاهی زن و بچه ما از کارمان اطلاع ندارند اما همین که کتاب های مرا می بینند، می پذیرند که دارم کار انجام می دهم. متاسفانه روحانیون رسانه ای ندارند که خود را معرفی کنند. این
دست فروشی زنان، معضلی دیگر در کرج
و مثل مادرشون هوای منو دارند . وی ادامه داد: سالهاست که شوهرم فوت کرده و بچه ای هم ندارم. وقتی بی سرپرست شدم با حمایت هایی که از همسایه ها می شد روزگارم را سپری می کردم ولی این روزها مثل گذشته دیگر کسی نمی تواند به کس دیگری کمک کند و فقط از پس مخارج زندگی خودش برمی آید به همین خاطر چندسالیست که دست فروشی می کنم و به این صورت خرج زندگی ام را در می آورم. از او در خصوص وضعیت
قتل پسر همسایه به خاطر یک سیلی
قاتل دستگیر شد و به جرم خود اعتراف کرد. وی در بازجویی ها به ماموران گفت: در حالیکه خسته از کار بودم، به خانه آمدم که متوجه گریه پسرم شدم. او به من گفت که پسر همسایه یک سیلی به صورت او و یک سیلی به صورت مادرش زده است. من که به شدت عصبانی شده بودم، به سراغش رفتم. ولی تا در را باز کرد با چاقو به من حمله ور شد. من هم برای دفاع از خودم او را با چاقو زدم. با اعتراف این مرد، پرونده وی برای