سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
آنهایی که حال شان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش 3
مهندس ایرانی گرفتار داعش شد
ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش 3 جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من چون آشنایی با این
اول ارشد بعد عروسی
مهمانی بروند، یک دنیا دلم به حال خودم و محمد می سوخت که بهترین دوران زندگی مان در دوری می گذرد. آخر همان سال دوم بود که خودم پیگیر خوابگاه متأهلی شدم، ولی معلوم شد پسرهای شهرستانی در اولویتند و باید حالا حالاها صبر کرد تا نوبت به یک دختر شهرستانی برسد. از طرفی خودم شرط گذاشته بودم و از طرفی دیگر شرایط برای هردومان واقعاً سخت شده بود. محمد که تاب و بی قراری من را نداشت، پیشنهاد
رونالدو: من بهترین بازیکن جهانم، حتی خیلی بالاتر از لیونل مسی
نکاتی از طریق فیلم بیان شود؟ از همان ابتدا هماهنگی ایده الی را میان آنتونی ونکه، کارگردان فیلم و خودم حس کردم. اینقدر راحت بودم که خیلی چیزهای ناگفته، را بازگو کردم. ابتدای کار کمی خجالت می کشیدم، اما به مرور زمان وضعیت عادی شد. چون خیلی حس خوبی را دیدم. به همین دلیل بود که خیلی صحنه ها را حتی با حضور پسرم ضبط کردیم. وقتی اولین صحنه ها را دیدم، خیلی هیجان زده شدم. به خودم می
نابغه ریاضی روانه آسایشگاه روانی شد
فرستاده شد. در حالی که تحقیقات درباره این حادثه ادامه داشت، امید دوست قدیمی و همکلاسی دوران دبیرستان سیامک گفت: مقتول زن تنهایی بود و دو دخترش در آلمان و امریکا زندگی می کردند و سیامک هم در اوکراین درس می خواند تا اینکه شب حادثه به تهران بازگشت. ساعتی قبل مادر سیامک با من تماس گرفت و گفت سیامک به تهران آمده و حال خوبی ندارد. او از من خواست به خانه شان بروم و سیامک را آرام کنم. سپس من به
جدایی به خاطر خرید پرنده های گرانقیمت
به گزارش صبحانه ، چندی پیش زن جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و در خصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی شوهرم علاقه زیادی به پرنده ها دارد و همیشه پول هایش را صرف خرید پرنده های گرانقیمت می کند. وی افزود: همسرم هر از گاهی با یک پرنده جدید به خانه می آید و می گوید که آن را خریده است. الان بعد از گذشت این همه سال زندگی مشترک خانه ما پر از پرنده های مختلف شده و شوهرم نه
مرد همسرکش در انتظار محاکمه
تأیید کرد این زن به دست همسرش کشته شده است؛ چراکه اولا جسد در حمام پیدا شده بود و دوم اینکه، قبل از قتل درگیری شدیدی بین این زوج اتفاق افتاده بود. وقتی کامران دستگیر شد به قتل اعتراف کرد و گفت: من و همسرم سال ها با هم مشکل داشتیم. من به او گفتم بیا توافقی از هم جدا شویم، اما قبول نمی کرد و من هم ناراحت بودم چون مخالفت او با جدایی باعث می شد وضع ام بدتر شود. روز حادثه وقتی بچه ها به مدرسه رفتند
در تشییع غواصان شهید، برات شهادتش را گرفت
، کنار در اتومبیل شنیدم که به مادر شهید می گفت از محمدرضا بخواه شفاعتم را بکند. این آخرین دیدار این دو بود. کمی بعد وقتی که ماجرای اعزامش به سوریه پیش آمد. مسلم به من گفت وقتی که شهید شدم، در اولین پنج شنبه شهادتم که مصادف با روز عزیزی است مادرم به مزارم نمی آید. آن روز مادر شهید تورجی زاده می آید. دستش را در دستت بگیر. (تأکید هم کرد که حتماً دستان مان بی واسطه چادر یا هرچیز دیگری در دست هم باشد) بعد
حاشیه و متن یک شب سینمایی زیر باران
، گرچه هر سال با کمترین امکانات این جشن را برگزار می کنیم، اما لازم است از خانه سینما و بنیاد سینمایی فارابی که به برگزاری این جشن کمک کردند تشکر و این جشن را به ملکه رنجبر بازیگر پیشکسوت تقدیم کنم. در ادامه این مراسم که با یک ساعت تاخیر آغاز و حدود چهار ساعت به طول انجامید، اهدای جوایز با بخش فیلم های مستند شروع شد که در این بخش جلال ویسی برای فیلم مستند کوتاه قاشق ، مهدی باقری برای
سرنوشت شوم دختر فراری در تهران
روزها معنی طلاق را نمی فهمیدم اما هر روز به جای مدرسه در مسیر دادگاه قرار می گرفتم. بالاخره مادرم طلاق گرفت ولی دادگاه مرا به پدرم سپرد تا با او زندگی کنم. چند روز بعد پدرم زنی که به خانه ما آمده بود را به من معرفی کرد و گفت: او از امروز مادر تو است. بعدها فهمیدم که همه اختلافات پدر و مادرم به خاطر همین زن بوده است و پدرم قبلاً با او ازدواج کرده بود. من دیگر در آن خانه به موجودی تنها
ماجرای جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حال شان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان
گفت و گو با الهه احمدی، بانوی اول تیراندازی
خبرگزاری ها هم مصاحبه داشتم و خبر موفقیتم پخش شد، اما اتفاق خاص دیگری همه نیفتاد. من اصلا در جریان نیستم، چون اولین بار است که این اتفاق افتاده و من نمی دانم باید چه برخوردی می شد. شاید اصلا نباید کار خاصی انجام شود و این طبیعی است و نیاز به تشویق ندارد. ان شاءالله شما هم دعا کنید من طلای المپیک بگیرم. و آن موقع ببینیم چی پیش می آید. برای قهرمانی هایی که به دست می آورید چی برای آنها پاداش
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم
رسیدند. در طول مصاحبه گریه یا شکایتی نکرد و بالعکس با شوخی و خنده مقاومت خود را اثبات می کرد. او 32 سال است که مادر شهید است. در ادامه گفت و گوی صمیمانه خبرنگار ما با محترم عباس زاده مادر شهیدان اکبر و اصغر کهن زاده و مرضیه کهن زاده همسر و خواهر شهید را بخوانید. ** اصغر گفت مردن در رختخواب حیف است اصغر فرزند کوچکم بود، شب ها به هیات می رفت. شبی به خانه آمد و گفت می
جنجال زوج بر سر کارهای خانه به دادگاه کشید
به همسرم را ندارم. وی افزود: همسرم هم هیچ وقت اعتراضی نداشت تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم او به همه بستگان و دوستان آشنایانمان پشت سرم کلی حرف زده و آبرویم را همه جا برده است. تا جاییکه هرکس مرا می دید می گفت چرا در کارهای خانه به همسرت کمک نمی کنی. همسرم به همه گفته است که شوهرم اصلا به من کمک نمی کند و من به تنهایی مجبورم بار زندگی را به دوش بکشم. با شنیدن این حرف ها به شدت عصبانی شدم
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
، ادامه می دهد: یک ساعت از رفتن دوستم نمی گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم
بنیاد در آینه مطبوعات
خودش می داند در این مدت که او نبوده، چقدر خون دل خورده ام. او بیان می کند: از روستایمان آمدم مشهد، به خانه برادرم و بعد هم خودم به محله خواجه ربیع نقل مکان کردم. با گذشت بیش از 30سال، حتی یک لحظه رفتار و کارهایش از جلوی چشمم نمی رود. وصیت کرده بود که مدتی بعد از شهادتش ازدواج کنم اما هیچ کس نمی توانست جای خالی او را برای من پر کند. نه اینکه چون شهید شده، این حرف را می گویم؛ همسرم مردی بود که به
شیلا خداداد در دید در شب چه گفت؟
.. .. در سال های اول زندگی مشترکم خودم تصمیم گرفتم که کار نکنم.. فرزین هیچ گاه برای کار کردن من مانع نبوده است.. .. دلم خواست که پسرم را در امریکا به دنیا بیاورم.. من این موقعیت را داشتم و دوست داشتم فرزندم هم بدون اینکه ویزا بگیرد به هر کجای دنیا خواست سفر کند.. زمانی که من باردار بودم هوای تهران خیلی الوده بود و مجبور بودم از این شرایط بروم.. .. نمی خواستم پسرم
مجموعه 36 جلدی مشهورترین داستان های کارآگاهی جهان به دست نوجوانان رسید
آگاه شود. شرلوک هلمز، با دید تیز و شم کارآگاهی قوی خود، زودتر از دیگران به قلب معماهای جنایی می رسد و دکتر واتسون پزشک بازنشسته ارتش، بهترین یار و یاور هلمز در این ماجراها است. این دو همراه هم و با حل معماهای پیچیده و مبهم جنایی و تسلیم جنایت کاران به دست عدالت، به نسل های مختلف خوانندگان این داستان ها لذت می بخشند. دو شب بعد، از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم سگ گنده ای در تاریکی قدم می زند
سن ازدواج به 30 سال رسید
می گوید: وقتی همسرم فوت کرد دخترهایم ازدواج کرده بودند و پسرم هم نامزد داشت و بعد از مدتی که او هم ازدواج کرد من در خانه تنها شدم. دخترها مجبور بودند برای انجام دادن کارهای خانه هر روز مسافت زیادی را بیایند و همیشه هم نگران بودند و برای همین تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم. او ادامه می دهد: به نظر برای مرد و زن هیچ فرقی ندارد و هر فردی در زندگیش به یک همدم که او را بفهمد نیاز دارد و به همین دلیل به
از دربار تا بارگاه
که می خواهم برایت موتور بخرم. سال سوم به من گفت که تو را بفرستم مکه می روی؟ گفتم: من یک بچه دارم، چطور بروم؟ گفت: می خواهم همسرم را ببری مکه، جای مادرت مراقبش باش. صاحب کارش مرد خوبی بود اما اوستاکارش آدم درستی نبود. فروزانفر تعریف می کند: برای تعمیرات و نصب لوستر به خانه های اعیانی می رفتیم، می دیدم که خرده دزدی می کرد. اجناس عتیقه را داخل ساک می ریخت و می آورد. صاحب کارم که شریک اوستاکار بود عذر
بابک زنجانی: پولم را پس می گیرم/ اسامی احمدی نژاد و سعید مرتضوی در دفاعیات زنجانی
خودم تنهایی در این روز به شرکت می رفتم تا کارهای هفتگی را انجام دهم که یک روز ساعت 11 صبح بانک مسکن در تماس با من گفت که سریعا می خواهد مرا ببیند؛ در نشستی با کل اعضای هیات مدیره، مدیر حقوقی و اداره بین الملل بانک مسکن، آن ها به من گفتند؛ به شخصی 65 میلیارد تومان بدون چک و سفته پول داده اند و این فرد، پول را پس نداده است. وی اضافه کرد: بانک مسکن در آن نشست به من گفت که شنبه باید به دادگاه مفاسد
اعتراف مخالفان به اخلاق و فضائل امام سجاد (ع)
راه خدا آزاد کردم و چون روز عید می شد به آنها پاداش گران می بخشید. در پایان هر رمضان دست کم بیست تن برده و یا کنیز را که خریده بود در راه خدا آزاد می کرد. چنانکه خادمی را بیش از یک سال نزد خود نگاه نمی داشت و گاه در نیمه سال او را آزاد می ساخت.[5] روزی گروهی در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونی شنیده شد. امام به درون رفت بازگشت و آرام بر جای خود نشست حاضران پرسیدند
واکنش های جالب و خواندنی به خبر جنجالی دختر و پسر های پولدار تهرانی
الان دندون پزشکه ولا ما روزی از این کارا نکردیم باورت نمیشه بیا عباس آباد خودم بهت خونه زندگی رو نشون میدم توی اصفهان متری17میلیون به بالا فایق جالب نبود برام جدیدهم نبود چون ماکه بچه پولدارهم نیستیم همین کارهارومی کنیم وهمین ماشیناروسوار میشیم علیرضا نوش جونشون خدا به ماهم یه پدر زن پولدار بده تا ما هم خوش باشیم و حال کنیم من حسودی
ماموریتی که حاج قاسم به حاج باقر داد/ ماموریت در دل دشمن
بعد دوباره مرا برای بازجویی بردند. خیلی التماس و ناله کردم. گفتم حداقل دست پسرم را جدا کنید به من بدهید برای مادرش ببرم. مادرش چشم انتظار پیکر پسرش است و شب و روز ندارد و مدام گریه می کند، اصلاً جسدش را هم نمی خواهم. یک دستش را بدهید برای مادرش ببرم. روز دوم به همین منوال گذشت و روشنایی خورشید رفت و سیاهی شب بر همه جا چیره گشت، لحظه به لحظه بر غصه ها و دلهره های من اضافه می شد و دلم می خواست هر چه
ابتکار معلم لاهیجانی برای کمک به کودکان بی سرپرست / آقای شهردار: استاندار و اعضای محترم شورا را بدقول ...
اهالی و جمعیت کم روستا قصد دارند آنها را از خانه شان خارج کنند و طرح شکست خورده خروج دام (و بومیان) از جنگل را در آنجا پیاده نمایند. چشم پیرمرد ساکن در روستا، گاهی گذر گردشگران و تفریح کنندگان بومی را بر فراز بام سبز می بیند و گاهی نیز در تاریکی شب نور چراغ روشن شده در 500 متری خانه اش به چشمانش می رسد. راستی چرا مسئولان برای تفریحات شبانه ی ما بام سبز را چراغانی و روشن کرده اند اما منازل
جانباز به چه کسی می گویند؟
موتور را هم به یک سوم قیمت فروختم. با آن پول یک دست لباس رزم خریدم و بدون اجازه پدر و مادرم راهی جبهه شدم . تازه انقلاب به پیروزی رسیده و هنوز همه روحیه ساده زیستی را حفظ کرده اند تا جایی که جوانی مثل ناصر افشاری و همراهانش که برای جنگ می روند شب را با نفری یک نصف نان و یک خیارشور می گذرانند، آن هم با پولی که خودشان گذاشته اند. خیلی خاطره واضحی از آن سال ها یادش نمانده و حتی اسم دوکوهه را
ضمانتی برای اجابت دعای عاقبت به خیری
دارد. آقا جان! شما که می دانید، شما که عین الله النّاظره هستید و اوضاع من بیچاره را می بینید، امّا چون بناست که به شما عرضه شود، بیان می کنم، آقا جان! وضعم خراب است، به دادم برس. آقا را قسم بده، بگو: آقا! به جان مادرت نرجس خاتون(س) به دادم برس. *امام زمان(عج) کدام کار را از جوانان خیلی می پسندند؟ این شب ها هم چون آقا مصیبت زده هستند، بعد از سلامت، یک چیزی هم بگو، بگو: آجرک
مردان خیابانی هفت برابر زنان خیابانی/ مردان متاهل بیشترین آمار مزاحمت های خیابانی را دارند
اجتماعی است که در این رابطه می گوید: آسیب های اجتماعی واقعیت تلخ جامعه است. آسیب هایی که نه زن می شناسد و نه مرد. نه فضای باز مثل خیابان می شناسد و نه فضای بسته. گرچه در جامعه ما حساسیت بیشتر روی زنان است ولی مردان هم نقش به سزایی در گسترش آسیب های اجتماعی دارند. حال اگر آسیب اجتماعی متوجه مسایل اخلاقی و به اصطلاح معروف ناموسی باشد حساسیت نسبت به زنان به مراتب بیشتر است. کمتر روزی است که در
از پرسپولیس رفتم به استقلال تا گرسنه نمانم
بودند چه کار کردند که اگر منفورترین باشم، بگویم اتفاق بدی برایم رخ می دهد. آن قدر علیه من رای بدهند و بگویند منفورترین هستم تا از آن قدر بیشتر...؟ حتما می خواستند می ماندم و گرسنگی می کشیدم، هم خودم و هم پدر و مادرم. یک ماشین نداشتم سر تمرین بروم. نخواستم آن محبوبیتی که شب سر گشنه سر به بالین بذارم. اصلا در مملکت ما محبوبیت و معروفیت معنی ندارد. * پس 15 سال پیش ترجیح دادی منفور باشی اما
همسرم مرا از خانه بیرون کرد
شدت شوکه شده بودم. ولی از طرفی او را شناختم و متوجه شدم که این زن با کوچکترین مشکل می خواهد چنین برخوردهایی از خودش نشان دهد. برای همین همان شب تصمیم خودم را گرفتم و گفتم که برای همیشه از این زن جدا می شوم. بعد از صجبت های این مرد همسرش نیز به دادگاه احضار شد تا قاضی صحبت هایش را بشنود.