سایر منابع:
سایر خبرها
54 روایت مختلف درباره مدینه و مسجدالنبی
، سلاح برای جنگ، همراه برداشته نشود و گیاه آن جز برای علوفه دام چیده نشود. خدایا، مدینه را بر ما مبارک گردان، خدایا، پیمانه ما را (مُدّ و صاع) پربرکت گردان. خدایا، مدینه ما را پر برکت گردان. خدایا با یک برکت، دو برکت قرار بده. سوگند به آنکه جانم در دست اوست، هیچ درّه و شکافی در مدینه نیست، مگر آنکه دو فرشته مأمور نگهبانی از آنند، تا وارد آن شوید. * پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله: مدینه، حرم است، از
ناگفته هایی از خیابان مرگ
حالیکه مشغول به تدوین گزارش بودیم تا برای تهران ارسال کنیم در مکه طوفان شد. ابتدا فضا خیلی عادی بود. تصویربردار گروه ما گفت خبر داری که باران می بارد!؟ گفتم برو و از بارش باران در خیابان های مکه تصویر بگیر تا من هم بعد از تدوین گزارش برای ثبت تصاویر بارش باران از ناودان طلا در خانه خدا خودم را به شما برسانم. چون پخش فیلم بارش باران از ناودان طلا برای مردم حس و حال خاصی داشت. خودم
شهید 12 ساله و ماجرای وصیت نامه صوتی + تصاویر
: آخرین باری که رضا به مرخصی امد، حدود یک هفته در خانه بود و تمام حرف هایش در جبهه و حال وهوای رزمنده ها خلاصه می شد عصر جمعه بود که از من خواست تا برایش یک نوار کاست تهیه و برای ساعتی او را در خانه تنها بگذارم به هر صورتی بود خواسته اش را اجابت کردم و از خانه خارج شدم پس از گذشت چند ساعت که به خانه برگشتم نوار را به همراه وصیت نامه اش به دستان لرزان من سپرد و گفت: این نوار را تا رسیدن خبر شهادت من به
از نحوه آشنایی با احمدی نژاد تا شهادت در تپه های بلاصم + تصاویر
؟ آرزوی عبدالله شهادت بود و از روز اولی که ازدواج کردیم همیشه می گفت: "دعا کنید من شهید شوم". بعد اینکه مسئله سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) هم مطرح شد، مدام پیگیر این موضوع بود که برای جنگ برود. وقتی عبدالله می خواست عازم سوریه شود، خیلی خوشحال بود. من که نمی خواستم دختر بزرگ ترم متوجه شود که بابا به جنگ می رود به او گفتم پدر به ماموریت معمولی می رود و به زودی برمی گردد ولی محدثه اصرار
تیرخلاص یا نفوذ دشمن؟! کدام قیمتی تر است؟
/> من در گردان ویژه شهدا قبل از تحویل به شهید شیرسوار، مسئولیت ستاد گردان را برعهده داشتم، فرمانده گردان ساعد نیکبخت بود و جانشینی اش را اسدالله جعفری به عهده داشت. در عملیات والفجر هشت من به اتفاق سیدابراهیم سخایی که مسئول پرسنلی گردان بود، به اطلاعات عملیات مأمور شدیم. یک شب، ساعت 9 برای شناسایی به منطقه کارخانه نمک رفتیم، سه گروه دونفره بودیم، هوا تاریک تاریک بود و به
در ایران علوم سیاسی اصلاً علم نیست، بلکه یک ایدئولوژی و آیین نامه تبلیغ سیاسی است
ادامه تحصیل به من ندادند ولی اجازه کار به من داده شد و من به دانشکده فنی آمدم و چون پرونده تحصیلی ام خیلی خوب بود بنیاد پهلوی آن زمان 30 هزار تومان به پدرم جایزه دادند ولی وقتی دستگیر شده بودم، دلیل یکی از کتک هایی که خورده بودم، همین بود. من در دانشکده فنی مصاحبه دادم و گفتند نمی شود در دانشگاه کار کنی و می توانی در پتروشیمی کار کنی. اما شرایط به سرعت در حال بهبود بود و نهایتاً با کارم موافقت شد
مناظره مایلی کهن و کفاشیان در برنامه زنده تلویزیونی
ندارد و بارها این مساله را مطرح کرده. شب عیدمان را هم به کی روش داده اند!.من دو فنر در قلبم هست. اگر دهانم را بسته بودم الان به 100 میلیارد می گفتم پول خرد! وی افزود : کی روش در نتیجه گیری و بعد فنی موفق نبوده است. مگر قبل از کی روش ما به جام جهانی نرفتیم؟ آیا او تضمین می کند که دوره بعدی هم راهی جام جهانی شویم؟ وی ادامه داد: باید بگویم تیم من 6 گل به کره زد و در آن زمان خیابانی
اینکه چرا امام تا این اندازه حبیب را دوست داشت برایم جالب بود/ماجرای گریه کردن زندانی سیاسی از پیش بینی ...
نزد دایی مان مرحوم حاج عبدالله توسلی مشغول به کار شدیم. ایشان نزد حاج حسین مستقیم، تاجر بزرگ تهران رفت، ولی من پیش مرحوم توسلی ماندم. دو سال بعد از اینکه به تهران آمدیم، در تاسوعای سال 1327 پدرمان فوت کرد. جالب اینجاست که اخوی هم در محرم و یک هفته قبل از سالروز پدرمان از دنیا رفت! *مرحوم آقای عسگراولادی بسیار اهل مدارا، ادب و مهربانی بودند. از رابطه ایشان با پدر و مادرتان برایمان
گفت و گوی خواندنی با مجری چالشی صداوسیما
ناشران دنبال انتشار آن در حال مذاکره هستم. خاطره ای هم دارد از بعد اتمام ماموریتش در بلژیک. یک بار ساعت 12 شب وارد یک رستوران درجاده چالوس شدم. صاحب مغازه به همکارش گفت: اکبرآقا بیا. این همان آقای نجفی است که از هلند اخراجش کرده اند. من هم گفتم اولا او نجفی نیست؛ نجف زاده است. ثانیا او هلند نبود، فرانسه بود. در ضمن من دلاوری هستم که بلژیک بودم. کار خبر در کشور ما حرفه ای نیست
آخرین درخواست شهید مدافع حرم زاهدپور از امام جمعه کردکوی
داریم یاد و خاطره شهیدان را در ذهنمان زنده نگه داشته و زندگی پر بار و نورانی آنها را برای خودمان الگو بداریم. شاعری درخصوص آخرین دیدار خود با این شهید بزرگوار گفت: چند روز قبل از اعزام شهید زاهدپور دیداری با وی در حوزه علمیه رضویه کردکوی داشتم که در آن دیدار ایشان بعد از یک احوالپرسی گرم از من خواست برای شهید شدن ایشان دعا کنم، خوشحالم که به سرمنزل مقصود رسید و به آنچه آرزویش را داشت دست
آیت الله ملک حسینی (ره) شخصیتی تکرار نشدنی
السلام) خدمت ایشان رسیدم و گفتم آقا من همیشه می آیممنزل شما و گاهی ذکر اهل بیت (علیهم السلام)را میگویم، حالا یک بار حضرتعالی تشریف بیاورید منزل ما، فرمود: خونه ما خونه همه ست همه باید بیان ... ونهایتا پذیرفت وشب میلاد را آمدند دهدشت که استقبال کم نظیری در مسجدجامع صاحب الزمان (عج)از ایشان صورت گرفت و بعد از آن یک سنتی شد که مردم و مسئولین در سالهای بعدمیلاد امام ضا(علیه السلام)آقا را دعوت می کردند و
دوست ندارم دخترم بزرگ شد سریال های ماهواره ای ببیند
گفتم نه، می گفتند ای بابا مگر تو کی هستی؟ مگر او کیست، چه کار کرده، که فلان فیلمنامه را رد می کند، دل مردم از ماهی n میلیون تومان مهمتر است. ***به خاطر پول بازی نکرده ام، هر جا رفتم یا برای به دست آوردن تجربه ای بوده، یا واقعا عاشق آن نقش بوده ام یا دوست داشتم یک قالب دیگری از خودم را امتحان کنم. هرکدام از انتخاب هایم استدلال های محکمی داشته است. الان بعد از گذشت 5 سال، سریال آمین آمده که
جوشکاری که فرمانده سپاه شد/ شهید اثری نژاد افتخار مرودشت است
! - بچه های جبهه دیگه! با ناراحتی گفتم: ما کلی مهمان داریم، باید ولیمه بدیم، حداقل یک گونی را می گذاشتی برای خودمان. مثل همیشه خندید و گفت: بچه ها واجب تر از ما هستند. ***از طرف فرمانده سپاه مبلغ ده هزار تومان پاداش به محمد هدیه داده شد بود. آن روز ها پول زیادی بود، تقریباً چهار برابر حقوق محمد. مثل تمام زن ها طلا و زیور آلات را دوست داشتم، از محمد خواستم
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
می شد و از حال می رفتند و کارشان به بیمارستان می کشید، دوستم تصمیم گرفت برگردد. حالش بد بود و تحمل این وضعیت برایش خیلی خیلی سخت بود و رفت. حرف هایمان به درازا کشیده بود و حواسمان نبود که دوبار بازار را بالا و پایین کرده ایم. حالا به جلو مغازه اش رسیده ایم. بابک داخل مغازه می رود تا ببیند چه خبر است و بعد صدایم می کند که مشتری در مغازه نیست و بهتر است گپمان را آنجا ادامه دهیم.
روایت دیدار یک خبرنگار با پدرشهیدی که دیروز به فرزندان شهیدش پیوست
دست کریم می گذارد، یک برگه پاره از سند خانه ای است که کنار آن ایستاده اند. و کریم سندی را روی این سند به یادگار می گذارد. با إن مع العسر یسرا شروع می کند تا به مادر امید دهد که پس از کربلای 4، کربلای دیگری در راه است و بعد با و ما رمیت اذ رمیت ادامه می دهد. و... سید کریم رفت و این سند شد آخرین یادگار او! زنجیرهای بی پلاک... خود پلاکها، البته با آنها دفن
بنیاد در آینه مطبوعات
بروم، چه جوابی برای دردهای حضرت زینب (س)دارید؟ فاطمه می گوید: حرفهایش را که زد، رفت ولی به قدری دلم را سوزاند که همان لحظه شروع کردم به گریه کردن. بعد از چنددقیقه دوباره پیش من آمد و این بار با صدای نرم و مهربانی گفت: من این حرفها را نزدم که شما گریه کنید؛ گفتم تا مادر را راضی کنید. شما می توانی؛ چرا که مادر حرف شما را قبول داردو درنهایت فاطمه، واسطه مادر و برادر شد. خواهری که جنازه برادر را
شعر گفتن برای ائمه(ع)فراخوان عاشقی است
اسارت خاندان آل ا... است، این چنین سروده: گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود! مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما تنها همین، چقدر پیامش غریب بود مولا نوشته بود: بیا دیر می شود آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود مکتوب می رسید فراوان ولی دریغ خطش تمام کوفی و مُهرش
جهانگیرزاده: فیلم سه قهرمان داشت، مرتضوی ، لاریجانی و هنرمندی بابک زنجانی به عنوان نقش افتخاری و غایب ...
بودند و بعدها کمیته حقیقت یاب حادثه 22 بهمن قم، شواهدی رو کرد که از سخنرانی های هدایت شده و برانگیزاننده برخی نمایندگان در مسجد اهل بیت حکایت می کرد؛ آن هم درست چندروز مانده به ایراد سخنرانی لاریجانی در قم. حالا جواد جهانگیرزاده از نمایندگان نزدیک به علی لاریجانی که سال گذشته در جایگاه هیات رییسه می نشست و همان روز از سوی لاریجانی به شهادت گرفته شد، درباره پشت صحنه ماجرای پخش آن فیلم حرف های
ناظران سازمان ملل در سوریه جاسوس از آب درآمدند / جهاد نکاح چگونه در سوریه شکل گرفت
النصره که البته از قبل بودند. ابوبکر بغدادی شاخه ای از جبهه النصره را جدا کرد و داعش را ایجاد کرد و به سرعت به تصرف مناطق پرداخت. تا پیش از آن، ارتش سوریه و سازمان های امنیتی یک سال استراحت داشتند و رفع خستگی می کردند. ** 250 پادگان پدافند هوایی سوریه برای مواجهه با رژیم صهیونیستی بسیاری از مناطقی که امروز در تصرف داعش است، دست گروه هایی مانند جیش الحر بود، ولی داعش پیش روی می
دانشجویان بعد از اشغال سفارت برنامه ای نداشتند
اختیارش می گذاشتند بهترین غذا را فراهم کند. یک روز همگی ما در یک محوطۀ عمومی نشسته بودیم و فردی وارد شد که لباس مأمور امنیتی ما را به تن کرده بود. این بچه ها پول چندانی نداشتند و این موقعیت پیش آمده بود تا لباس های خوب به تن کنند. مأمور امنیتی ما گفت: هی، این کت من است. وقتی به من نزدیک شد به او گفتم: خیلی بد است، نه؟ او گفت: چطور؟ گفتم: چون حالا تمام نماز و روزه هایت باطل می شود چرا که
عکسی که شهید شجاع به دیوار خانه اش زد +تصاویر
طناب بستیم و مسیر 20 دقیقه ای را 2 ساعته طی کردیم در راه به قدری شوخی کرد و آنقدر ماشین بیچاره اش را مسخره کرد کلی خندیدیم و خوش گذشت دلم نمی خواست راه تمام شود. *این عکس را برای همیشه نگه دار مادر وقتی خبر شهادتش را شنیدم رفتم منزلشان و مادرش را دیدم و عکس شهید بیضایی بر دیوار اتاق نصب بود به مادر شهید شجاع گفتم هادی می گفت می خواهم انتقام شهید بیضایی را بگیرم. مادرش همینطور که اشک می ریخت گفت وقتی آقای بیضایی به شهادت رسید عکس را روی دیوار اتاق زد و سفارش کرد این عکس را برای همیشه نگه دار مادر، شهید بیضایی به گردن من خیلی حق داشته است. منبع: فارس ...
سوری ها گفتند فاطمیون نباشند عملیات نمی کنیم +تصاویر
پشتیبانی فراهم نشده بود. دشمن در محدوده آتش سنگینی ریخت و نتیجه این شد که با دادن 29 شهید و اسیر و مفقود ازآنجا عقب نشینی کردیم. شهید مدافع حرمی که شهادتش را از قبل می دانست/ خبر سوریه رفتن را مادر به او داد شهید اسماعیل حیدری از مدافعان حرم ایرانی و مهدی باغبانی مستندساز ایرانی در تل عزان شهید شدند. در بازپس گیری این منطقه ما 2 شهید بیشتر ندادیم و تنها چند نفر هم زخمی شدند
تشکیل هسته اولیه لشکر فاطمیون با 25 نفر +تصاویر
نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم اوایل که به سوریه آمده بودیم ارتباط گیری بسیار سخت بود. بعضی مواقع به دلیل بلد نبودن زبان نزدیک بود جان مان را از دست بدهیم. یک شب از توی سنگر سوری ها بیرون رفتم. پشتمان باغ زیتون بود و 50 متر جلوتر از سنگر دشمن قرار داشت. آمدم عقب و می خواستم برگردم به سنگر که یک باره کسی از سنگر داد زد مین! گفتم مین؟! یعنی چه طور می شود در عرض چند دقیقه مین گذاشته باشند
ماجرای جنجال پوشالی KFC در تهران چه بود؟
داشتم حالا چه کار کنم؟! دیگر قصد بازگشت داشتیم که یک مرد شیک پوش با کت و شلوار اتو کشیده از ماشین مدل بالایش بیرون آمد و انگار که آب سرد بر رویش ریخته باشند به رستوران بسته شده خیره مانده بود و گفت: باورم نمی شود این رستوران با چنین سرعتی پلمپ شده باشد. قرار بود امروز مدیر رستوران آبشار را با خانواده اش که از دبی به ایران آمده بود در این رستوران میهمان کنم. حالا نمی دانم آنها در این زمان
یادم باشه حتماً وقتی خواستم ازدواج کنم ....
♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊ یه بار یه پشه اومدنشست رو زمین منم داشتم درس میخوندم عاقا این پشه ازبس رفت اینور رفت اونور حرصمودرآورد.منم سریع یه لیوان گذاشتم روش(به صورت تکنیکی سریع) بعد هرهر میخندیدم ونگاش میکردم منتظر بودم جون کندنشو ببینم ده دیقه بیست دیقه وایسادم این نمرد(لامصب فک کنم چیپس چی توز داشت هواکم نیاورده بود!!)بعد من اعصابم خورد شدلیوانو برداشتم ومیخواستم باکتابم بکوبم توکلش که
مجالس روضه موتور محرک انقلاب
درصفحات پیشین تاریخ جوان، کارکردهای سیاسی و فرهنگی هیئات دردوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی مورد اشاره و تحلیل قرار گرفت.همانگونه که در صفحات پیشین جوان به ویژه در بررسی کارکردهای فرهنگی هیئات مذهبی اشارت رفت، فعالیت های متنوع این کانون ها، همگی در بستر فعالیت های فرهنگی این گروه ها شکل گرفته وبالیده اند. به عبارت دیگر، هیئت های مذهبی پس از تبیین معارف دینی به چاره جویی در باب ضرورت های سیاسی
آذار و اذیت 17 زن و دختر تهرانی در صندلی عقب خودرو /عکس
همراه و 60 هزار تومان پول نقدم را از من گرفتند و بعد مرا در بیابان رها کرده و رفتند. چگونه از بیابان نجات پیدا کردی؟ قدرت فکر کردن نداشتم. چند دقیقه ای در بیابان سرگردان بودم تا این که توانستم بسختی خودم را به کنار اتوبان برسانم. در آنجا پسر جوان موتورسواری مرا سوار کرد و به یافت آباد رساند، در آنجا با پلیس تماس گرفتم و موضوع را اعلام کردم و به خانواده ام خبر دادم.
نگاه برخی شهروندان آزارم می دهد- راضیه کباری*
با کمک یک افسر از خیابان گذشته و نخستین ماشین را سوار شده بودیم. اما خوشحالی ما زیاد طول نکشیده بود. مرد پول را گرفت و گفت '7 تومان می شود' و بقیه اش را برگرداند. پسرم با دقت به صحبت هایی که بین ما رد و بدل می شد گوش می کرد. بسیار حساس بود که مادرش چه می گوید و چه می شنود. پرسیدم: 'می ترسیدید کرایه تان را ندهم.' گفت: 'ببخشید تقصیر من چیست؟ می دانید آخه شما نابینا هستید، شاید و بقیه حرفش را
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
کمکی نکنند. با این وضعیت سخت که خیلی از مردم حالشان بد می شد و از حال می رفتند و کارشان به بیمارستان می کشید، دوستم تصمیم گرفت برگردد. حالش بد بود و تحمل این وضعیت برایش خیلی خیلی سخت بود و رفت. حرف هایمان به درازا کشیده بود و حواسمان نبود که دوبار بازار را بالا و پایین کرده ایم. حالا به جلو مغازه اش رسیده ایم. بابک داخل مغازه می رود تا ببیند چه خبر است و بعد صدایم می کند که مشتری در
پاسخی به جنگ نفتکش ها
کرده است: به عنوان آرپی جی زن توفیق داشتم در این عملیات حاضر باشم. قرار بود عملیات در کانی مانگا و پنجوین صورت بگیرد. در تاریکی شب و در یک ستون، از خط رهایی جدا شدیم. نماز صبح را در حال حرکت خواندیم، در سکوت شب فقط صدای به هم خوردن تجهیزات به گوش می رسید. نفهمیدم چه شد که نفر جلویی ام با سرعت و بی صدا درازکش روی زمین خوابید. من هم می بایست طبق قانون عملیات از او پیروی می کردم. همان موقع او آرام گفت