سایر منابع:
سایر خبرها
آخرین ساعات زندگی علامه طباطبایی(ره) به روایت همسرش
آقا بودند و درس انقلاب را از علامه گرفته بودند. اتفاقاً خودشان هم همیشه به این نکته اشاره می کردند و می گفتند این ها شاگردهای من [با تاکید بر کلمه من] هستند. یک روز به دماوند رفته بودیم و ایشان یک باغی اجاره کرده بودند. حاج آقا عصرها در باغ قدم می زدند. یک روز که ایشان در حال قدم زدن بودند، من هم همراهشان بودم که یک وقت ساختمان را گم نکنند، باغ بزرگی بود. حرف و صحبتی نبود، اما یک دفعه
عشق شهید همدانی به ولایت فقیه وصف ناشدنی است
. این نبودن های پدر تا سال های 1367، 1368ادامه داشت و بعد از آن اوضاع کمی بهتر شد. البته این را هم بگویم که حاج آقا همه وظایف پدری را انجام می داد. یکی از خصلت هایش این بود که در مدت زمان محدودی که در میان جمع خانواده بود، همه ما از بودنش استفاده می کردیم. آن قدر با خانواده صمیمی بود که این رابطه گرم همه نبودن های شان را پر می کرد. حتی با توجه به حضور مستشاری شان در سوریه، همه بچه ها و نوه ها از
دعا نویسی علامه امینی به کمک امیرالمومنین(ع)
کرده و نوشتند: بسیار متأسّفیم. وقتی جهت امضا خدمت آقا بردند، فرمود: کلمه بسیار را حذف کنید، دروغ است. بعد فرمود: کلمه متأسّفم را نیز حذف کنید. همین اندازه طلب مغفرت کنید، کافی است. ما نباید دروغ بنویسیم. * دعا نویسی علامه امینی و کمک امام علی(ع) مرحوم علامه امینی می گوید: وارد جلسه ای در شهر بغداد شدم که دانشمندان بزرگ اهل سنت شرکت داشتند. وقتی وارد شدم هیچ کس به من اعتنا
ویژگی های علامه طباطبایی از زبان دخترش
را نگاه می کرد، خداوند نمایان بود. وی با اشاره به اینکه از نظر مردمداری، زندگی، بچه داری بی نظیر بود، افزود: زمانی که شاگردان وی در خانه می آمدند و می گفتم پدر شاگردان با شما کار دارند، می گفت؛ دخترم نه، رفقا هستند تا این حد حاضر نبودند که خودشان را استاد بدانند. دختر علامه طباطبائی با بیان اینکه یکی دیگر از ویژگی های شخصیتی علامه این بود که دستور نمی دادند حتی به کودکان، گفت
پدر شهید خانه اش را وقف کرد و به خانه سالمندان رفت!
خواندن این خبر بهانه ای شد که پای صحبت پدر و مادر شهیدی بنشینیم که خانه مسکونی خود را وقف مدرسه کرده اند، تا بچه های روستایی در 40 کیلومتری مشهد در آنجا درس بخوانند و آنجا را خانه خود بدانند. این نیک اندیشان با نیتی خیرخواهانه- در حالی که نزدیکانشان آماده خدمتگذاری آن ها بودند- پس از تحویل کلید خانه، برای ادامه زندگی، آسایشگاه سالمندان را انتخاب کردند. حاج حیدرعلی طویلی قصیر
علامه تبریزی و غربتی عجیب در زادگاهش/ چرا تبریزی ها علامه ترک زبان خود را فراموش کرده اند؟
تبریز دیده به جهان گشود. پدر ایشان حاج کریم جعفری، مردی متدین و با خلوص و صفایی مثال زدنی، به کار نانوایی اشتغال داشت. مرحوم علامه جعفری نقل می کند که پدرش بدون وضو دست به خمیر و نان نمی زد. مادر ایشان از سادات علوی و از خاندان های بزرگ تبریز به شمار می رفت. علامه در این مورد می فرماید: مادرم، بر خلاف پدرم، با سواد بود و جوان هم از دنیا رفت و به هنگام مرگ سی و دو سال داشت. نخستین بار او قرآن را به من
راهی که پیش پای این دختران روستایی است
بازیگر بشوم که پول دربیاورم. ژیلا با اینکه دبیرستان در شهر است، من دبیرستان رفتم و دیپلم هم گرفتم. برای پدرم خیلی مهم است که بچه هایش درس خوانده باشند. برای همین همه جور امکاناتی را برای من فراهم کرده است تا به مدرسه بروم و دیپلم بگیرم. ولی دور شدن از خانواده برایم خیلی سخت بود، بخصوص در سال اول دبیرستان تمام مدت کارم گریه بود اما بعد کم کم عادت کردم و تحمل دوری برایم راحت تر شد
حاج احمد متوسلیان گفت نزدیک سفارت ایران نرو!
چکیده حاج احمد متوسلیان گفت نزدیک سفارت ایران نرو! : منصور کوچک محسنی، جانباز و سردار دوران دفاع مقدس از بسیاری مسائل آزردهخاطر است. او میگوید که ماجراهای روزهای سخت دفاع مقدس بهدرستی بیان نشده است. این یار شهید متوصلیان و شهید داود کریمی در یکی از روزهای مهرماه به دفتر آمد تا روایت ناشنیدهای از اولین اعزان قوای محمدرسولالله به سوریه، ناپدید شدن حاج احمد متوسلیان و تأسیس حزب الله لبنان بیان کند.
سال روز رحلت علامه محمدتقی جعفری (ره)
شده بود، ولی به علت فقر مالی ترک تحصیل کرد. پس از چندی، علامه با اجازه پدر در مدرسه طالبیه تبریز به فراگیری علوم اسلامی مشغول شد. در آن زمان ایشان نیمی از روز را کار می کرد و نیمی دیگر را به فراگیری درس های حوزه مانند ادبیات عرب، فلسفه و منطق می گذراند. علامه جعفری در سال 1319 و در 15 سالگی، جهت ادامه تحصیل عازم تهران می شود و ضمن سکونت در مدرسه مروی، تحصیلات خود را پی می گیرد. وی در آن
محسن بنگر: دریا و دنیز زندگی من هستند
دخترهایم، پدر خوبی باشم. وقتی پدر شدم. . . دختر بزرگم، دریا سال 85 متولد شد. می توانم بگویم بهترین روز زندگی ام بود. البته با تیم سپاهان در اردوی ترکیه بودیم و من بعد از 12 روز برگشتم به ایران و دریا را برای نخستین بار دیدم. اسم هر دو دخترم را خودم انتخاب کردم. واقعا پدر شدن خیلی لذت بخش است و همان اتفاقی که می خواستم در زندگی ام افتاد. فرزند سالم و صالح
علامۀ دهر
حاج شیخ محمدرضا تنکابنی پدر حجت الا سلام محمدتقی فلسفی، مکاسب و کفایه را آموخت. اما نجف در خودسازی علامه جعفری بسیار مؤثر واقع می شود و عبادت و درس تمام روز علامه را پر می کند. علی جعفری پسر علامه جعفری می گوید: برنامه شبانه روزی ایشان به این صورت بود که قبل از اذان صبح بیدار شده و به بارگاه مولی الموحدین مشرف می شدند و بعد از اینکه نماز می خواندند، مختصر صبحانه ای می خوردند و به مباحث علمی و درسی
مردی که سال ها در رثای همسرش گریست/ من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم؟
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس ،به نقل از مهرخان ه، همسر استاد مطهری نقل می کند: تا چند سال، هر وقت به منزل ایشان می رفتم، به خاطر دوستی که من با خانم داشتم، من را که می دیدند یاد همسرشان می افتادند و با صدای بلند گریه می کردند. و گاهی هم که به منزل ما می آمدند و چای می خوردند می گفتند: هیچ چیز مزه چای زعفرانی خانم را نمی دهد. به گزارش مهرخانه ، علامه که باشی، یعنی تعلقاتت به
شوخی و خنده های بیک زاده و عادل در 90/ اینقدر گفتی هاشم و مسی که چشمم زدند!
(نکونام) هم گفتم مسی و رونالدو حق تو را خورده اند چرا به من گیر دادی؟ هاشم در بخش دیگری از حرف هایش گفت: قبل از جام جهانی همه اش در اردو بودیم. وقتی به اردوی آفریقای جنوبی رفتیم، دخترم به دنیا آمد. من رفتم جام جهانی و وقتی برگشتم بچه ام دو ماهه بود! فکر کنم اگر یک مقدار می فهمید، به جای بابا به من می گفت عمو! او درباره حضور در برزیل زودتر از تیم ملی هم گفت: آره دیگر. من مصدوم بودم و زودتر رفتم. حالا من هم تک و تنها آنجا و زبانم که می دانی فول!(خنده)
دغدغه خانوادگی یک روانشناس باتجربه
ایران آنلاین /افروز سال 1352 با استفاده از بورس تحصیلی دانشگاه تهران، دوره کارشناسی ارشد و دکتری روان شناسی و آموزش کودکان استثنایی را در دانشگاه ایالتی میشیگان گذراند و نخستین فارغ التحصیل ایرانی در این رشته بود که در دانشگاه میشیگان، موفق به اخذ مدرک دکتری شد. او بعد از آن سابقه فعالیت های علمی و پژوهشی زیادی را در کارنامه خود ثبت کرده و حالا که در آستانه 65 سالگی است و می گوید: از زندگی ام راضی ام، اما دغدغه من، نهاد خانواده است. نگران
سر آمد شاگردان حاج احمد صالح بود/روضه شنیده نشده دروازه شام + صوت
که پدرش می گفته: اگر بعد از من هم خواننده نشدی، هیچ مسئله ای نیست، اما نانی که به شما دادم، حرام می کنم اگر پایتان را از در خانه سیدالشهدا علیه السلام جای دیگری بگذارید. و این وصیت او آویزه گوش پسر شد. روضه دروازه شام با صدای مرحوم حاج علیرضا بهاری دریافت شاه حسین بهاری را به اخلاص عجیبش به ائمه معصومین به خصوص امام حسین علیه السلام می شناختند. وقتی پدر در مساجد و
دختران شهید ستار ابراهیمی از کتابی درباره مادرشان می گویند؛ دختر شینا
نیست. چنان رابطه ای در همان مدت زمان کوتاه زندگی مشترکشان باهم داشتند که برای همه ما در زندگی مشترک، سرلوحه است؛ اوج عشق و ایثار و وفاداری نسبت به هم. مصاحبه تمام می شود. دختران شهید ابراهیمی و نویسنده کتاب دختر شینا را به خدا می سپارم. یاد این تصور عامیانه می افتم که پدر و مادر ستون یک خانه اند و وقتی نباشند بنیان خانواده از هم گسسته شده و بچه ها هرکدام راه خود را خواهند رفت. با خود
خودم را بدهکار انقلاب می دانم/خیلی ها گمان می کنند شهید شده ام/آرزو داشتم از قرآن سمفونی جهانی ...
گذاران فدائیان اسلام بودند. پدرم از آغاز جنگ تحمیلی و تاپایان جنگ در جذب نیروهای بسیج عشایری شرکت داشتند. با توجه به اینکه شما از خانواده مذهبی هستید و پدرمرحوم روحانی بودند، چرا شما راه پدر را ادامه ندادید؟ (لبخند) اتفاقا ایشان از قدیم الایام آرزو داشتند که من روحانی شوم. از سن دوازده سالگی جامع المقدمات را به من درس می داد، ولی زندگی برایم خواب دیگری دیده بود. حوادث و اتفاقات
پدرم می گفت وظیفه اصلی دانشگاه ایده سازی است نه کادر سازی
گفته بودند که درباره حضرت رسول (ص) تحقیق کنید، این ها ضبط صوت می گرفتند و خدمت حاج آقا می رسیدند، می گفتند شما بگویید ما ضبط می کنیم و بعداً می نویسیم و حاج آقا هم با آن ها مصاحبه می کردند و همین مطالب خیلی ساده را برای آن ها توضیح می دادند. برخی اوقات که بچه ها ساکت بودند، حاج آقا به آن ها می گفتند که از مدرسه چه خبر و با آن ها شوخی می کردند که مدرسه شما به خوبی مدرسه ما نیست و بچه ها قبول
گفتاری پیرامون حضرت رقیه سلام الله علیها و شبهات مربوط به آن
کرده که حتی با بچه های خود نیز حرفی نزنم. چون خیلی الحاح و تضرع و زاری داشتم، حضرت اشاره به من کرد و فرمود به آن آقا سید که دم درب نشسته بگو چند جمله از مصیبت دخترم (رقیه) را بخواند و شما کمی اشک بریزید، ان شاء الله تعالی خوب می شوید. من به درب اطاق نگاه کردم دیدم شوهر خواهرم آقای حاج آقا مصطفی طباطبائی قمی که از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران می باشد نشسته است. امر آقا را به شخص
جمیله خانم من گلیرم؛ نجه سن؟ یرولمی یه سن!/ همسر من از نظر زهد، در میان اقوام تقریباً ضرب المثل بود
. خاطرات کوهپیمایی های هفتگی، باغ وحش های سر صبحی که همه حتی حیوانات هم خواب بودند، هنوز هم از یاد فرزندان استاد نرفته است. گردش ها و تفریحاتی که همراه درس ها و تذکرات علمی و معنوی بود، در ذهن و جان کودکان آن روزگار و میانسالان امروز خاندان جعفری، به خوبی نشسته است. جمیله خانم، منو حلال می کنی؟! وابستگی علامه جعفری به خانواده و همسر به حدی بود که پسرشان در مورد لحظات آخر مادر و
خسارت شهدای سوسنگرد بیشتر از خسارت از دست دادن شهر است
ما سلاح بدهید، اجازه بدهید تا ما برویم. یک خاطره هم مربوط به عصر روز 23 آبان است که این را دقیق یادم هست، علتش هم این است که این خاطره را من سه روز بعد از حادثه از اول تا آخر نوشتم و نوشته اش الان در تقویمم است. ( شاید روز 27 یا 28 آبان این را نوشته ام) این قضیه مربوط به روز 23 آبان سال 1359 است که مصادف بود با روزهای دهه محرم. آن روز که روز جمعه بود ما در تهران جلسه ی شورای
ناگفته های برادر زن تختی از زندگی و مرگ او
توکلی خواهر بودن خود را به معنای واقعی برای شما ترجمه کرد؟ صد درصد، خیلی زیاد. اینکه مفهوم این خواهر و جایگاهش چه تفاوتی با خواهرهای دیگر داشت خیلی زیاد بود. اولین تصاویری که از او در ذهن دارم مربوط به پنج سالگی ام است. یک دختر بشاش و شاداب. زمانی که ایشان 17 - 18 ساله بود و من هم بزرگتر شدم، پشتیبانی و رسیدگی اش به من خیلی زیاد بود. برخلاف خیلی از خانواده های آن زمان که خیلی جر و بحث در
آیت الله سعادت پرور پذیرش انقلاب را اصل برای ارتباط سلوکی با خود می دانست
/> -حتی بنده خودم علم نداشتم، بعدها فهمیدم ایشون این چنین ارتباطی داشتند. خب حضرت امام رضوان الله علیه سال چند برگشتند به ایران؟ *1357 -خب یعنی زمان کهولت مرحوم علامه و نهایت مریضی ایشان بود. ایشون حتی سال 56 برای درمان به انگلیس رفته بودند. همه ی بدنش می لرزید. یک اعصاب سالم در بدن نداشت. حتی دیگر همه درس و بحث ها را هم ایشان تعطیل کرده بودند به دلیل بیماری. غرضم این است
نویسنده بهترین تفسیر قرآن کریم + تصویرسازی
آملی و عبداللَّه جوادی آملی ده ها عالم فرزانه در طی سال ها حضور در محضر پرفیض استاد، خوشه چین خرمن معرفت علامه بوده اند. نظر علامه طباطبایی درباره همسرش همسر علامه که از دنیا رفت، علامه بیش از حد و عجیب گریه و بی تابی می کرد. گفتند شما ما را به صبر در مصائب نصیحت می کردید، چرا این قدر گریه می کنید؟ گفت: "مرگ حق است. همه باید بمیریم. من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم
نه بابا! من راستی راستی می خواهم بروم بجنگم
تعجب می گوید: _ چرا لباس هایت کثیف است؟ عوض کن تا بشویم. دیگر بیش از این، هیچ شکایتی نمی کند. برایم یک استکان چای می آورد. می گویم: _ کار خیلی زیاد بود. بچه ها عملیات داشتند. ماشین های زیادی اوراقی شده بود. تمام این بیست روز شبی دو _ سه ساعت بیشتر نخوابیدم. باید ماشین ها را درست می کردم. همه اش سرپا بودم؛ یعنی خدا قوتش را می داد. لبخند می زند و می گوید
زندگی عاشقانه “سام درخشانی و همسرش” + تصاویر
اینکه خانواده عسل خانواده ای واقعا محترم هستند؛ البته عامیانه اش این است که او سر سفره پدر و مادرش بزرگ شده است و واقعا خانواده دار است. در مدتی که برای آشنایی بیشتر با هم بیرون می رفتیم، عسل بدون هیچ بهانه و تعارفی باید سر ساعت به منزل باز می گشت و خانواده اش روی این موارد تاکید زیادی داشتند و اتفاقا این موضوع برایم خیلی مهم بود. عسل: سام خصوصیات خوب زیادی دارد. . . احترام گذاشتن سام
سربازان "تازه نفس خمینی" به میدان آمده اند
. محمدرضا متولد سال 1374 بود، او امسال 20 ساله شده بود، مردی از نسل چهارم انقلاب اسلامی که به شوق یار از جان گذشت. اگر کمی زمان را به عقب بازگردانی یعنی سال 1389 که جنگ های داخلی سوریه آغاز شد او 15 سال داشته است و امروز بعد 5 سال به دور از همه صحبت های عوامانه که ایران چرا باید در سوریه باشد و اصلا داعش چه ربطی به ایران دارد، به خط مقدم مبارزه با تروریست هایی رفت که به آن ها بگوید، در خوابشان رنگ
سام درخشانی و همسرش از عشق شان می گویند
. بعد از مدتی خانواده های ما نیز با هم رفت و آمد پیدا کردند و این باعث شناخت بیشتر ما نسبت به اخلاق و روحیات همدیگر و در نهایت منجر به ازدواج ما شد. عسل: در ابتدا اصلا فکر نمی کردم آشنایی من و سام به مرحله ازدواج برسد ولی رفته رفته این حس در ما به وجود آمد که می توانیم زندگی مشترک مان را در کنار هم تشکیل بدهیم. گارد مخالفی که شکست سام: یک بار تنهایی نزد پدر و مادر
مردم برای لباس بچه ها وسواس دارند، برای کتاب بچه ها، نه
خواندم. یعنی کتاب درسی جای خودش اما تقریباً بیشتر تفریحم از کودکی تا حالا کتاب خواندن بود. *و اندوخته کتاب هایتان توی این پنجاه سال چند جلد کتاب است؟ من تمام خانه ام کتابخانه حساب می شود؛ شاید پنج-شش هزار جلد کتاب. *از این پنج-شش هزار کتاب، کدامشان را بیشتر دوست دارید؟ بخشی از این کتاب ها را همیشه می خوانم؛ مثل قرآن کریم، مثنوی معنوی، دیوان حافظ و کلیات سعدی. کتاب هایی دارم که
روایت معتادی که کارخانه دار شد!
شهربانی درمی آید و بعد از بازنشستگی بار دیگر به زادگاهش برمی گردد. اما او در همین مدت زمان سختی ها و مشقت های زیادی را به دوش کشید. آنها از سال 57 در کیانشهر تهران زندگی کرده و 25 سال هم در آنجا بودند که بعدها به دلیل مشکلات مالی و فشار زندگی مجبور شدند خانه را بفروشند. پدر محمد شش فرزند داشت. سه پسر و سه دختری که در این مدت بزرگ شده و دخترها جهیزیه می خواستند و پسرها سرمایه ای برای شروع کار نیاز