ماجرای اجازه دادن به بهزادنبوی برای سخنرانی کردن در حیاط زندان!
سایر منابع:
سایر خبرها
بالاتر از سرزمین کلمات
صمیمی تر نشان میداد گفتم: سردار هشت سال تو دل جنگ بودی و بارها زخمی شدی، بیست و چند سال هم بعد از اون توی تهرون، شرق، غرب، قرارگاه حمزه، سپاه قدس از همه ی ای چیا تجربه و خاطره داری، نمی خوی اونا رو بازگو کنی تا بشه کتاب؟ ازنو همان لیم لیم لبخند کش دار و سر تکان دادن و نگاه تیزش را گذاشت پشت این جواب کوتاه: “که چی بشه؟!” زیر چشمی نگاهی به بهرامی انداختم و مانده بودم در این فرصت کوتاه و
رزمنده ای که او را با شاهرخ ضرغام اشتباه گرفتند!
وقت بد و بیراه می گفت. یک روز بیمار شد و در بیمارستان بستری اش کردند. روزی رفتم بیمارستان دیدم تخت پدرم خالی است. از کادر بیمارستان پرسیدم که پدرم کجاست؟ جواب دادند که پدر شما را بردند. گفتم کجا؟ گفتند در بهشت زهرا دفن کردند. همان جا عصبانی شدم و شروع کردم به هویدا فحش دادن. بعد از آن روز رفتم قم محضر آیت الله العظمی مرعشی نجفی و از ایشان اجازه خواستم تا جنازه پدرم را نبش قبر کنم و در
پسرانم سال ها پس از اتمام جنگ، مهمان حضرت زهرا (س) بودند
مهدی راهی شد و او هم مفقودالاثر شد. کاری نمی توانستم کنم. فقط خدا را شکر می کردم و از حضرت زینب (س) صبر می خواستم که خودشان روز عاشورا این همه مصیبت را تحمل کرده بود. ابتدا هم پیکر مهدی و بعد پیکر احمد از راه رسید. کمی از مهدی برایمان بگویید، چطور فرزندی برای شما بود؟ مهدی سومین پسر خانواده بود. به دلیل علاقه مان به امام زمان (عج) نامش ر ا مهدی گذاشتیم. مهدی مقطع ابتدایی و
یک مورد ویژه
بیافتد، حتی توانست در دانشگاه ثبت نام کند و به ادامه تحصیل بپردازد! آذر ماه سال 1341 بود که دانشجویان اسلامی در اعتراض به قانون انجمن های ایالتی و ولایتی و به حمایت از علما تجمعی ترتیب داده بودند. عبدالکریم آن روز روی تخته کلاس، دانشجویان را به حضور در این تجمع دعوت کرد. وقتی یکی از دانشجویان سکولار واکنش نشان داد؛ گفت: در مورد اسلام و هر چه بخواهم می نویسم و امثال شما را خُرد خواهیم ساخت! 12
شهیدی که خیلی ها دوست داشتند جای او بودند
بودند، راهی کردم بروند معراج. پشت سرشان بدون اینکه بدانند ماشین گرفتم رفتم. وقتی رفتند داخل من هم رویم را گرفتم رفتم، کسی متوجه حضورم نشد. به عموی جواد گفتند: شهادت جواد تایید شده و اطلاعات دیگری دادند. البته مشخص شد که فعلا قرار نیست پیکر او را بیاورند. بعد از رفتن آن ها به آن آقا گفتم به من هم همین ها را می گفتید، مشکلی نبود. گفت: ای وای شما مادر شهید هستید؟ شروع کرد شجاعت مرا تحسین کردن و گفت
اسرار خانه امن
کمال در صحنه های بازجویی بیشتر صحبت می کند که اتفاقا در یکی از صحنه ها مشخص می شود بعد از تحریک کمال، ابوعامر در حرف هایش سوتی می دهد. زندگانی: طبیعی است وقتی بازجو با سکوت متهم روبه رو می شود، صحبت می کند تا بتواند متهم را تحریک به حرف زدن کند. شما در فیلم های آمریکایی هم می بینید که وقتی متهم دستگیر می شود به او می گویند که می تواند تا آمدن وکیل حرف نزند، اما با این حال به بازجویی خودشان
توصیه ی احمد زیدآبادی به دانشجویان
تعجب گفتم؛ علم است؟ کی گفته علم است؟ در این لحظه یکی از دوستانش به کمکش آمد و خطاب به من گفت؛ شما هم که منکر علوم انسانی هستید! خلاصه بحث بالا گرفت و من از اینکه در سال 2019 هنوز کسانی در کشورمان پیدا شوند که نظرات مارکس در بارۀ فلسفۀ تاریخ را “علم” بدانند، بی نهایت متألم و متأثر شدم. با خود گفتم؛ این دانشجویان لابد در رشته های فنی یا علوم پزشکی تحصیل می کنند و در بارۀ علم بودن
شاهرخِ کوکاکولا چطور حر انقلاب شد؟
لحظه تاریخی افتخار می کرد. در روز های نخست پس از پیروزی انقلاب به درخواست آیت الله جلالی خمینی در کمیته مشغول کار شد. علیرضا گفت: شاهرخ برای ختم غائله کردستان به غرب کشور رفت و در آنجا با شهید چمران آشنا شد. با آغاز جنگ تحمیلی به همراه 60 - 70 نفر از دوستانش به اهواز رفت، از آنجا به سوسنگرد و سپس به دشت ذوالفقاریه آبادان رفت. برادرش گفت: چند روز بعد از شروع جنگ تحمیلی به همراه هم و
مرد خطاکار محاکمه می شود
خیلی تلاش کردم حتی یکبار هم با باجناقم صحبت کردم، اما او هم نتوانست کاری انجام دهد. من سالهاست از ناراحتی اعصاب و روان رنج می برم و به بیماری افسردگی مبتلا هستم. حتی چند سال قبل در بیمارستان روانی بستری شده بودم. به همین خاطر روز حادثه نتوانستم خودم را کنترل کنم و مرتکب قتل شدم. بعد از ثبت این اظهارات، متهم به پزشکی قانونی فرستاده شد، اما کارشناسان با رد ادعای متهم سلامت روانی وی را
سیاسیون در لباس سربازی
لیلا شریف_روزنامه نگار سربازی به بخش جداناشدنی زندگی مردان تبدیل شده است و مسئولان سیاسی فعلی کشور نیز از این قاعده مستثنا نیستند. بخش اعظمی از چهره های شناخته شده سیاسی با توجه به سن و سال، در روزگار قبل از انقلاب دوران سربازی خود را گذرانده اند و برخی نیز مانند محمدجواد ظریف،وزیر امورخارجه کشورمان، در سال های بعد از پیروزی انقلاب با توجه به تخصص و تحصیلات از امکان امریه شدن استفاده
تینا آخوندتبار در حال بالا رفتن از پله های حرفه ای گری در دنیای بوکس
کار را بازی کنم. گفتم خودم می روم و مشت زدن را یاد می گیرم که در حین یادگیری تازه با یک وجه از وجود خودم روبه رو شدم و همین هم باعث شد عاشق این ورزش شوم. در حقیقت متوجه شدم که جامعه، خانواده و زندگی از من یک جنگجو ساخته اند- که خودم خبر نداشتم. بعد دیدم که زندگی با این شخصیت را بیشتر از زندگی با شخصیت قبلی دوست دارم که 10 سال از عمرم را صرف رسیدن بهش کرده بودم. مسابقه با گذر عمر
انتشار ویدئویی قدیمی از احسان علیخانی برای نیوشا ضیغمی دردسر شد
به گزارش خبرنگار کندو نیوز ، احسان علیخانی در این ویدئو می گوید: در 18 سالگی هنوز کسی منو نمی شناخت، سر یک پروژه دستیار بودم، قرار شد یک بازیگر را صدا کنم ایشان ناراحت شدند و عوامل صحنه منو اخراج کردند. چند سال بعد آن بازیگر درخواست حضور در برنامه ام را داشت و من گفتم همانی هستم که باعث اخراجم شدید و ایشان باور نکردند. حالا چند روز است که اسم نیوشا ضیغمی به عنوان آن بازیگر منتشرشده است
خاطره ای از طرح های هلدینگ خلیج فارس
و سپس سفر دوساعته زمینی به محل پروژه رسیدیم. بعد از بازدید از سایت موقع صرف ناهار در رستوان بودیم که مهندس نژادسلیم مدیرعامل وقت هلدینگ خلیج فارس تلفنی با مدیر برنامه ریزی تماس گرفته مشغول صحبت شدند. صحبت ها بالا گرفته بود آقای نژادسلیم اصرار داشت که طرح باید تا اول شهریورماه سال 1397 وارد فاز پیش راه اندازی شود و مدیرعامل وقت طرح لردگان می خواست این مهلت برای آخر مهرماه 1397( یعنی فقط دو ماه
ترامپ: ایران از نتیجه انتخابات آمریکا خوشحال است
232 رای الکترال بود. البته انتخاب کالج های الکتروال چند روز دیگر بصورت رسمی اعلام می شود. ترامپ در گردهمایی شب گذشته خود گفت: اگر شکست می خوردم یک بازنده بسیار مهربان می بودم، اگر باخته بودم می گفتم که باختم و به فلوریدا می رفتم و با مساله راحت برخورد می کردم. اما شما نمی توانید هرگز چیزی را آن ها دزدیده اند قبول کنید. وی درباره نامزدی در انتخابات 2024 گفت: می خواهیم کاخ سفید را دوباره به دست آوریم. نمی خواهیم تا سال 2024 صبر کنیم. می خواهم سه هفته دیگر برگردم.
محسن لزگی؛ روحانیِ پای دار، روحانیِ شب های اعدام
آن ها را به مسئولیت و مدیریت در هر ارگان دیگر ترجیح داده است. در یکی از همین روز های کرونایی در دفتر کاری حجت الاسلام محسن لزگی نشسته ایم تا از سال های کاری اش به عنوان یک روحانی شاغل در زندان بگوید. شروع صحبت هایش فرهنگ بخشش را به آمار مرگ های کرونایی گره می زند و می گوید: بیماران کرونایی در یک لحظه قلبشان از تپش می ایستد و هیچ کس نمی تواند جلو آن را بگیرد، اما اینجا که نشسته ایم، تپش
16 آذر سال 1332در دانشگاه تهران چه گذشت؟
سال 32 بعد از پایان درگیری ها “احمد قندچی” که هنوز زنده بود به یکی از بیمارستان های نظامی تهران منتقل شد، آب جوش رادیاتورها سر و صورت او را به شدت مجروح کرده بود با این حال مسئولان بیمارستان از مداوا و حتی تزریق خون به او خودداری کردند و 24 ساعت بعد مظلومانه به دوستان شهیدش پیوست. در این حادثه سه دانشجو شهید و 27 دانشجوی دیگر بازداشت شدند. مزار شهدای 16 آذر 32
کارآفرینی در خانه/ کرونا برایم یک کارگاه سوسیس و کالباس راه انداخت
گروه خانواده؛ عطیه همتی: یکی از دغدغه های مهم خانم ها به خصوص بعد از مادر شدن که بسیاری مجبورند مدل شغل و فعالیت هایشان را عوض کنند تا زمان بیشتری در خانه باشند این است که دوست دارند یک کسب و کار خانگی راه بیندازند که هم اوقات خوشی را سپر کنند و هم یک راه کسب درآمد داشته باشند. اما اغلب نمی دانند این کسب و کار را چطور شروع کنند و وارد چه کارهایی شوند که بتوانند فروش شان را تضمین کنند. در این
یادی از شهید کهگیلویه و بویراحمدی حادثه سقوط هواپیمای سی 130 خبرنگاران
میان گذاشت و منتظر تأیید من بود، مثل اینکه جواب من برایش مهم بود. گفتم: برو ، بعد از چند دقیقه گفت:سختت نیست که تنهایی؟ گفتم: نه، مثل همیشه که مأموریت هستی تحمل می کنم. روز قبل از حادثه به تمام همکارانش جلوی درب سازمان صدا و سیما گفته بود بچه ها شاید من رفتم و برنگشتم، عصر همان روز کلی خرید کرده بود، گفت به خاطر اینکه هوا سرد است و نمی خواهم برای خرید کردن اذیت شوی.
با 10 کیلو اضافه وزن آقای گل شدم
دانست من کی هستم. پس چطور رفتی سر تمرین پرسپولیس؟ هر کس بخواهد می تواند برود تست بدهد؟ حسن خان محمدی مرا معرفی کرد. ولی من از او خواستم به آقای جباری نگوید من نوه پروین هستم. گفتم در تمرینات کارهایی را که می گوید انجام می دهم ببینم نظرش چیست. تمرین کردم و آقای جباری گفت من این بازیکن را می خواهم، فقط باید وزنش را کم کند. اما هنوز مرا نمی شناخت. بعد از 2 جلسه تمرین، یک بار همراه علی
شهادت حاج قاسم جامعه ما را آتش زد
مشغول چه کاری هستید؟ چه قبل و چه بعد از کرونا، ما در چهاردیواری خودمان بودیم. کار من از قبل از انقلاب، تئاتر، خوانندگی و موسیقی بوده است. من قبل از انقلاب بَه بَه و چَه چَه دنیای هنر را شنیده بودم و بعد از انقلاب دیگر نیازی به شنیدن این بَه بَه و چَه چَه نداشتم. من از 13 سالگی افتخار داشتم که روی صحنه بروم و بعد از سه چهار سال در این عرصه خیلی حرفه ای شده بودم. در جریان جنگ، شهر من
وقتی دستگیر شدم سیانور خوردم، اما فاسد بود و عمل نکرد!
شعار سال: بهزاد نبوی از دوران مبارزات چریکی اش گفت و گویی انجام داده که مشروح آن را در ذیل می خوانید: بیژن جزنی از نظر خانوادگی پدر (حسین جزنی) و مادرش (عالم تاج کلانتری نظری) از اعضای حزب توده در دهه20 بودند، اما پدرش در سال 1325 همراه فرقه دموکرات از ایران به سمت شوروی گریخت که باعث کدورتی میان بیژن و پدرش شد. بیژن از 11سالگی با حلقه های دانش آموزی مربوط به حزب توده ارتباط گرفت و اولین بار در سال1333 به شش ماه زندان محکوم شد. در مجموع او تا زمان اعدامش 9 بار دستگیر شد، اما به دلیل ضعف سیستم
زلاتان: تابستان می خواستم بازنشسته شوم
خلافش را به همه ثابت کردم. 10 سال پیش در دوره اول حضورم در میلان بازیکن متفاوتی بودم. آن موقع عقب می رفتم تا توپ بگیرم، اما الان این کار را هدر دادن انرژی می دانم و به همین دلیل در این بخش خیلی به تیم کمک نمی کنم. با این حال تمرینات فشرده من ادامه دارد چون با بالا رفتن سن، خیلی مهم است که شما درک کنید وضعیت فیزیکی بدن تان چطور است. در هر صورت من نسبت به گذشته احساس بهتری دارم. ایبرا سپس
درس انسانیت پیش از فنون کشتی
مسائل زندگی و تحصیل بچه ها بود و هیچ وقت شاگردانش را به حال خود رها نمی کرد. یکی دو سال قبل از فوتش، همین چند سال پیش که من می خواستم در تهران یک باشگاه بزنم، یک روز برای خرید به یک مغازه رفته بودم. نیم ساعتی کار خریدم طول کشید و همین که بیرون آمدم، دیدم استاد جلو در ایستاده است و من را نگاه می کند! گفتم استاد شما اینجا چه کار می کنید؟ گفت الان نیم ساعت است دارم تو را نگاه می کنم. می خواستم ببینم با مردم چطور رفتار می کنی؟! حیف شد که مرحوم موسوی خیلی زود از میان ما رفت. کاش مربیان ما یاد بگیرند اول معلم اخلاق باشند و بعد مربی کشتی. ...
زلاتان: تصمیم داشتم تابستان بازنشسته شوم
نیستم یک سال دیگر بمانم. پیولی هم گفت به تصمیمت احترام می گذارم. ولی روز بعد که صحبت کردیم گفتم تصمیم گرفته ام بازنشسته شوم. اما بعد دوباره نظرم عوض شد و نمی خواستم بعد از چیزی افسوس بخورم. این بود که به میلان زنگ زدم و گفتم تصمیم گرفته ام ادامه بدهم".
با خورشید انقلاب (خاطراتی از رهبر معظم انقلاب)
چپ و راست برای من معنی ندارد خاطره ای به شما بگویم که شاید بد نباشد. ناب هم هست و جایی نگفته ام. حضرت آقا در روزهای ابتدایی که به عنوان رهبری نظام منصوب شدند، یک هیئت مشورتی یا مشاوران برای خودشان تأسیس کردند. این هیئت شامل 9 نفر بود که من هم با اینکه آن زمان سن بالایی نداشتم، جزو آنها بودم. آقای خاتمی، آقای کروبی، دکتر ولایتی، مهندس موسوی، مرحوم عسکراولادی، آقای ناطق، آقای محمدی
معرفی همدستان پیش از اعدام
حاکی از آن بود که این مرد در محل دیگری خفه شده و سپس جسدش به بیابان های این منطقه منتقل شده است. با شناسایی هویت مقتول مأموران در همان مراحل مقدماتی به همسر وی مظنون شدند. این زن بازداشت شد و در تحقیقات اولیه به کارآگاهان گفت: من و شوهرم مدت ها بود با یکدیگر اختلاف داشتیم تا اینکه با مردی به نام فرید که نصاب آسانسور بود آشنا شدم. با او از مشکلات زندگیم گفتم و بعد تصمیم گرفتیم از شوهرم زهرچشم
چهلمین سالگرد پرواز سیمرغ | احمدگفت: شرط شهادت اخلاص است
دست روی کمر خود گذاشت و به احمد گفت: پسرم با این حرف کمر مرا شکستی . احمد خیلی شوخ طبع بود و به پدر گفت: پدر من که الآن کنار شما هستم . وقتی احمد احساس کرد پدرش ناراحت شده گفت پدر من با شما شوخی کردم. ولی بعد از گذشت چند روز به جبهه ایلام بازگشت. *چگونه از شهادت احمد باخبر شدید؟ حدود سه روز قبل از شهادت احمد، من و همسرم برای زیارت مرقد حضرت معصومه (س) به شهر قم رفته بودیم. در
تاثیر مخرب دروغ گفتن بر مغز و جسم انسان
این را گفتم چون نمی خواستم احساساتش را جریحه دار کنم.” یا “نمی خواستم دردسر درست کنم” حالا تصور کنید اگر همه افراد با مبنا قرار دادن این توجیهات دروغ بگویند چه اتفاقی می افتد. دروغ گفتن بر مغز و بدن افراد تاثیر می گذارد. در گزارش منتشر شده در لایف هک تاثیرات مخرب دروغ گفتن بر مغز و جسم افراد به لحاظ علمی بررسی و توضیح داده شده است. مغز و دروغ گویی تحقیقات بسیاری به
صحبت های خواندنی همسر شهید عبدیانی
می کند؛ “آذرماه سال 84 به خاطر یک بیماری، عمل کرده بودم. به دلیل اینکه کسی از آشنایان نزدیک ما نبود دو هفته مرخصی گرفت که از بچه ها مراقبت کند. رفتن به مأموریت چابهار را با من در میان گذاشت و منتظر تأیید من بود، مثل اینکه جواب من برایش مهم بود. گفتم: برو، بعد از چند دقیقه گفت: سختت نیست که تنها هستی؟ گفتم: نه، مثل همیشه که مأموریت هستی تحمل می کنم. روز قبل از حادثه به تمام
آخرین تصویر بابا در قاب چشم های کودکانه ام ماندگار شد
داریم. من شش ساله بودم که پدرم شهید شد. خاطره چندانی از پدرم ندارم. موقعی که بابا از جبهه می آمد از بغلش جدا نمی شدم. من شش ساله بودم و تازه می خواستم آمادگی ثبت نام کنم. بابا اول مرداد سال 67 شهید شد. برادرم 15 ساله بود و سه خواهر 13 ساله، 9 ساله و 8 ماهه داشتم. چه خاطراتی از جبهه رفتن های بابا دارید؟ بابا هر موقع جبهه می رفت برای من سوغاتی می آورد. سفر آخر که رفت، مادرم ما را