یافته است، اما چنان که خواهیم دید، و مترجم در مقدمه آورده، هدف، ایران بوده است. موج تازه ای از تبلیغات مسیحی از بعد از مشروطه آغاز شده و ادامه یافته است. این زمان، یک مسیحی زاده آشوری، مسلمان و طلبه شد و کتابهایی در نقد مسیحیت نوشت و از دربار ناصری، لقب فخر الاسلام یافت. وی که شیخ محمد صادق فخرالاسلام بود، با حمایت دولت و رجال قاجار، توانست موجی علیه تبلیغات مسیحی به راه اندازد. فعالیت
. متأسفانه باید بگویم ضد انقلاب در رسیدن به این هدفش موفق شد و اینها را از ما گرفت. شما ببینید چقدر زمان لازم است تا در جامعه ی ما یک بهشتی یا یک محمد منتظری یا یک عباسپور و یا یک اسلامی به وجود بیاید. به هر حال آن همه تجربه و آن همه سوز انقلابی و **صفحه=12@ سابقه، به آسانی به دست نخواهد آمد. واقعاً در این مورد ما خسارت بردیم. ضد انقلاب متأسفانه موفق شد و من هر وقت خاطرات گذشته
و فهم و خرد خاص اشخاص نیست. خرد هر دوران درکی متعلق به آن دوران و راهگشای هماهنگی در کارهاست. در جهان توسعه نیافته چون چیزها و کارها کمتر در جای خود و وقت مناسب به وجود آمده و صورت گرفته است، هماهنگی طبیعی میان آنها وجود ندارد و هماهنگ کردنشان هم کاری بسیار دشوار است و از هیچکس و حتی از سیاستمداران ممتاز نیز نمی توان توقع داشت که به آسانی از عهده این کار برآیند. شاید از این گفته برآید که پس همه
رویت بزند، شرمنده هستم که بگویم از تو فراری می شود چون بوی بد دهانت مهر و محبت را از یادش می برد. چشمم به گل های درون گلخانه که می افتد، دلم برایشان می سوزد، کاش می توانستم برای پژمردگی شان کاری انجام دهم! مهربانم به احترام موی سپیدت و به خاطر خانواده ات از تو عاجزانه خواهش می کنم که به خاطر قلب کوچک کوچکترین فرزندت سیگارت را خاموش کنی و شکوه و عظمت را به خانه باز گردانی و برای شادی و طراوت بخشیدن به گل های زندگیت ثابت کنی که سلامت خانواده برایت مهم است. انتهای پیام/3339/ ...
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشت هایم را گره کردم و با شعار الله اکبر الله اکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرین بار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبی ام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانه ام و روی شهیدم را باز کردم. چهره اش زیبا و دوست داشتنی تر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود
بودند. سیبی را که جلویم بود کندم و گاز زدم. رودخانه کمی پایین تر بود. نشستم روی سنگ کنار رودخانه. صدای آب آرامش بخش بود. چشم هایم را بستم و کمی بعد باز کردم. داشتم خودم را در آب می دیدم که متوجه سایه ی بزرگی کنارم شدم. ترس با تمام بدنم بازی می کرد. آرام برگشتم. کسی نبود. نفس هایم تند شد. دوباره توی آب را نگاه کردم. سایه اش هنوز توی آب بود. سریع از جا پریدم و فرار کردم. داشتم می دویدم
چای هم درست کرده بودم. همان لحظه که در حال نوشیدن چای بودم صاحبخانه رسید، به پلیس زنگ زد و گیر افتادم. چرا هیچ وقت تصمیم نگرفتی خودت را معرفی کنی؟ از قصاص می ترسیدم اما عذاب وجدان هم رهایم نمی کرد. تا اینکه وقتی دستگیر شدم تصمیم گرفتم به قتل اعتراف کنم تا شاید به آرامش برسم. من به اشتباه، مرد دیگری را کشتم، چطور می توانم خودم را ببخشم و با این گناه بزرگ تا آخر عمر زندگی کنم؟
کلماتش به هم می پیچید : تمام منطقه تو محاصره اس! نمی دونیم چجوری خودشون رو رسوندن! با 14 نفر و کلی تجهیزات اومدن کمک! بی اختیار به سمت صورت ابوالفضل چرخیدم و به خدا حس می کردم با همان لب های خونی به رویم می خندد و انگار به عشق سربازی حاج قاسم با همان بدن پاره پاره پَرپَر می زد که مصطفی دستم را کشید و چند قدمی جلو برد : ببین! خودش کلاش دست گرفته! سردار سلیمانی را ندیده بودم و