سایر منابع:
سایر خبرها
اعترافات یک دختر 18ساله متهم به قتل
لگد به من زد. بعد هم دستش را دور گردنم حلقه کرد که من دست او را با دندان گاز گرفتم و به زمین افتادم. وقتی بلند شدم کیفم را برداشتم و چاقو را از داخل آن بیرون آوردم و ضربه ای به سینه راننده زدم و خودم آن را از سینه او خارج کردم ولی راننده مچ دستم را فشار داد که چاقو را انداختم. بعد از آن هم مردم جمع شدند و مرا دستگیر کردند. به دنبال اعتراف صریح این دختر جوان به ارتکاب قتل، وی با صدور دستوری
روایت کربلای 4
بسمه تعالی روای محمد فریسات سلام به همه دوستان واز قافله ی جا ماندگان سلام به مردان روزهای سخت و باصفا بعد از مدتی که درهتل پرشینگ آبادان مستقرشد یم صبح 10/3مهمات برایمان اوردند و گفتند غروب آماده ی حرکت باشید بنده با توجه به ولادتم10/5بود و عملیات 10/4 بود احساس عجیبی به من دست داد وحس میکردم که برگشتنی توی کار نبود تازه ازدواج کرده بودم
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
بیمارستان خیلی تلاش کرده بودند، ولی حسین عمرش به دنیا نبود، بعد از عمل جراحی شهید شده بود. از مهاباد برگشتم تهران. نمی دانستم چطور به مادرم خبر شهادت حسین را بدهم. دست به دامن آقای ناطق نوری شدم. آقای ناطق آن زمان وزیر کشور بود؛ خودش هم خبر شهادت حسین را به مادرم داد. مادرم انگار کوه صبر بود. پدرم بالای سر حسین کولاک کرد. پدرم هرجائی نمی خواند؛ فقط جاهای خاص که فضا معنوی می
هفده سال عاشقی
بودند و سراغ من آمده بودند. با چه مصیبتی بیرونم کشیدند؛ سر و دست و پایم شکسته بود. من را گذاشتند گوشه حیاط که با همان حال نزار شروع کردم با جیغ و داد آسیدمحمود و رؤیا را صدا زدن. هیچ جوابی نمی آمد. اصرارشان می کردم و قسم شان می دادم، باز فایده نداشت. وقتی علی و محمد به گریه افتادند؛ جگرم تکه پاره شد، داغی روی دلم نشست که هنوز بعد از هفده سال هیچ مرهمی برای آن پیدا نکرده ام. نشستن کنار قبر سیدمحمود
مرد همه فن حریف محله مجیدیه!
محله مجیدیه است و از سال گذشته به عنوان عضو و رئیس شورای اجتماعی محله مجیدیه فعال است. به قول خودش تو این اوضاع کرونا، یک پایش در خانه است و پای دیگرش در شهرداری، به اهالی قول داده هرکاری از دستش برمی آید انجام دهد. مقابله با زمین خواران اراضی موقوفه مدرس نیا با بیان اینکه از سال 1363 و بعد از دریافت مدرک دیپلم در اداره اوقاف و امور خیریه مشهد استخدام شده است، تصریح کرد
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
محمدحسن می خواست اعزام شود، پدر شهید رو به مادرش کرد و گفت: بلند شو ببین این بچه دارد چه کار می کند؟ نمی خواهد برود؟ جا می ماند. مادرش بلند شد و در اتاق را باز کرد. با تعجب گفت: داری قرآن می خوانی؟ از داخل اتاق شنیدم که گفت: صبر کن! الان می آیم. موقع خداحافظی ساکش را که برداشت، مادرش او را بوسید و گفت: برو پسرم! شیرم را حلالت کردم! به دست های مادرش بوسه زد. بعد به مادرش گفت: صدای خودم را وقتی قرآن می
گفت وگو با یک واسطه گر ازدواج و بازخوانی معیارهای غلط/رفتارهای غلط در خواستگاری ها چیست؟
آزمایشی کار کردم و خیلی از من راضی بودند و یکسالی به صورت پاره وقت کار کردم. بعد که شغل ثابت پیدا کردم بیرون آمدم. به افراد دارای ملاک های غیر منطقی کسی را معرفی نمی کنم مریم می گوید اوایل فقط برایش مهم بوده که دختر و پسرها را به هم برساند و فکر می کرده همین کار درست است. اما به مرور می فهمد که باید مسیر را درست برود و نتیجه مهم نیست. بلکه گاهی باید ملاک اشتباه آدم ها را به
معمای پیاده روی در عمق 4متری آب!
که بعدش برایم پیش آمد، برای مدتی خانه نشین شدم و این توانایی را از دست دادم اما دوباره با تمرین به دستش خواهم آورد. در حال حاضر اجازه انتشار ویدئویش را ندارم واگر به صورت زنده و مقابل چشم تماشاچیان اجرا کنم، هیجانش هزار برابر خواهد شد! از او می پرسم که آیا می توانید اصول انجام این حرکات را به دیگران آموزش بدهید؟ که نادی پاسخ می دهد: مدتی پیگیر بودم که استخری افتتاح کنم و بعضی از این اصول
ازدواج در بخش قلب!
بدهد. همسر دختر بعد از شنیدن این خبر دچار چنان شوک و حیرتی شد که تا چند دقیقه با چشمان باز و به حالت سکته ایستاده بود و هیچ چیزی نمی گفت، این حادثه به قدری برای این جوان عاشق سنگین بود که ما در همان لحظه احساس کردیم روح از بدنش خارج شده است، همه بچه های بخش تحت تأثیر این ماجرا قرار گرفتند و به شدت گریه می کردند، یکی از بچه ها، دختر دوساله این مادر جوان را در بغل گرفته بود و به شدت گریه می کرد
با دست های بسته سال ها جنگیدند
تردیدی نیست که آزادگان اتفاقی و بی هیچ رسالتی بین دیوارهای سرد و سنگی اردوگاه های مخوف بعثی، سبز نشده بودند. یقیناً عزتمندی شان به حدی بود که برای به دوش کشیدن بار این مسئولیت انتخاب شده بودند. آزادگان همچون حضرت زینبh که رسالتِ انتقال مظلومیت و برحق بودن شیعه را به عهده داشت، توانستند با صبر و صلابت، توکل به خدا، تأمل در احادیث و روایات، توسل به ائمه و در سایۀ مدیریت و رهبریِ صحیح و مستمر، علاوه بر خودشناسی و خودسازی، در انتقال پیام انقلاب اسلامی به جهان نیز نقش بسزایی ایفا کنند.
دامادم قلبم را شکست و غرورم را جریحه دار کرد
بعد از پایان تحصیلاتم در مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و به آموختن حرفه خیاطی مشغول شدم. خیلی زود این هنر را آموختم و برای خودم کار و کاسبی راه انداختم. خلاصه 25 بهار از عمرم گذشته بود که مادرم بنا به وصیت پدربزرگم مقدمات ازدواج من و دختر عمویم را فراهم کرد چون اعتقاد داشت عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان ها بسته اند با این ازدواج همه اطرافیانم منتظر تولد پسری بودند تا وارث عنوان
خاطرات دمشق/ هوس تحویل زن ایرانی به ابوجعده !
حرم را نداشتم که از همانجا دست به دامن محبت حضرت زینب (علیهاالسلام) شدم. می دانستم رفتن امام حسین (علیه السلام) را به چشم دیده و با هق هق گریه به همان لحظه قسمش می دادم این حرم و مردم و مصطفی را نجات دهد که پشت حرم همهمه شد. مردم مقابل در جمع شده بودند، رزمندگان می خواستند در را باز کنند و باور نمی کردم تسلیم تکفیری ها شده باشند که طنین لبیک یا زینب در صحن حرم پیچید...
اعترافات دختر آدم کش در سناریوی جدید
افتادم. وقتی بلند شدم کیفم را برداشتم و چاقو را از درون آن بیرون آوردم و ضربه ای به سینه راننده زدم و خودم آن را از سینه او خارج کردم ولی راننده مچ دستم را فشار داد که چاقو را انداختم. بعد از آن هم مردم جمع شدند و مرا دستگیر کردند. گزارش خراسان حاکی است، به دنبال اعتراف صریح این دختر جوان به ارتکاب قتل، وی با صدور دستوری از سوی قاضی شعبه 208 دادسرای عمومی و انقلاب مشهد روانه زندان شد تا این
کرونا و گرانی، شهرستانی های تهران را فراری می دهد
روزنامه هشمهری - فهیمه طباطبایی: غروب همان روز که کامیون اسباب و لوازم خانه شان را از تهران آورد به هندوآباد و همه اهالی ده دیدند که یک بچه شهری برای همیشه آمده تا در روستا زندگی کند، درست وسط نماز مغرب و عشاء، آنجا که امام جماعت از ثواب نماز غفیله حرف می زد، یکی از مرد های روستا از صف عقب دست گذاشت روی شانه اش و گفت: واقعا واسه همیشه اومدی اینجا زندگی کنی؟ همه از هندوآباد می رن تهران یا اصفهان
غفلت از آداب طلبگی در کش مکش های سیاسی
دلیلِ خودشان را داشتند. مادرم تا یک ساعت قبل از حرکت هم به دلم شَک می انداخت که پسر تو باید دکتر و مهندس شود کجا می خواهی بروی. پدرم هم مثل همیشه که همه چیز را به شوخی می گرفت؛ فکر می کرد یکی دو هفته دیگر دست از پا درازتر عطای طلبگی را به لقای اش می بخشم و برمی گردم صفی آباد. محمدرضا جوری نگاهم می کرد که پسر این چه کاریه با خودت می کنی. تهِ دل ش با من نبود، چیزی نمی گفت، ولی معلوم بود که دوست نداشت من
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را(چشم به راه سپیده)
وز پرده فلک بدر آید نگار صبح بر عاشقی که مژده برند از شب وصال مرغ خیال او پرد از شاخسار صبح پروانه و من و دل و شمع و شب فراق سوزیم ز اشتیاق تو در انتظار صبح مرغان گلستان همه با سوز و ساز عشق نالند خوش بیاد تو ای گلعذار صبح ترسم شب فراق کشد تا بروز حشر چون دست عشق داده سپهر اختیار صبح با چشم اشکبار و دل آتشین چو شمع بشتاب (الهی) از پی
هیچ وقت متوسط نبود
برای من روی یک کتاب آموزش یوگا نوشت و به من هدیه داد که من هنوز آن را دارم. کمال تبریزی هم پس از مرگ این بازیگر در یادداشتی نوشته بود: احمد آقالو همه جا خوب بود! و هیچ وقت معمولی و متوسط نبود. شادی هایش را با همه قسمت می کرد؛ اما حاضر نبود غم و دردش را دیگران شاهد باشند! آخرین باری که دیدمش مطمئن شدم از دستم عصبانی است! چون وقتی به دیدارش رفتم که در اوج درد و نفس های آخر بود! با نگاهش گفت: تو یکی
بغضی که با یک تماسِ ناخوانده ترکید/من همسرش هستم خانم؛ باقر شهید شد!
/> _دوستش داشتم؟ این سوال را دیگر از هیچ عاشقی نپرسید خانم؛ من حاضرم باقر دوباره برگردد و به اندازه عمر دنیا کنیزی اش را بکنم؛ هر روز بعد از اذان صبح دستی به سجاده اش میکشم، دردودل میکنم و به نیابت از او نماز می خوانم، اگر حرف مردم نبود اصلا قبول نمیکردم دیگر در بینمان نیست. سه ماه آخر که در بیمارستان بود خیلی بی تابی میکرد، اوایل فکر میکردم از شدت درد است، رویم نمیشد چیزی ازش بپرسم
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
دست به تابوت زدند و صورت تو را دیدند اما ما حق این کار را نداشتیم. خیلی سخت بود. نمی دانم می توانید حال دلم را درک کنید یا نه. ما به اندازه غریبه ها هم از حاج احمد حق نداشتیم. *** همسایه بودیم. وقتی آمد خواستگاری من، مادرم قبول نکرد. فکر می کردم چند ماه که بگذرد یادش می رود. حدود ده سال گذشت که دوباره حاج احمد سراغم آمد. هر چه شرط و شروط گذاشتم، قبول کرد. مادرم باز هم قبول
پدرم حساسیت بسیاری به لقمه حلال داشت
خانه و زندگی اش نمی کرد! شهناز خانم در این باره می گوید: آقا را به زور سر کارهای حکومتی می بردند و به عنوان معمار استخدام می کردند؛ چاره ای نبود، باید می رفت. اما هیچ وقت پولی را که از اداره می گرفت، به خانه نمی آورد و خرج زندگی و خورد و خوراک ما نمی کرد. می گفت این پول ها شبهه دارد و من نمی دانم از کجا آمده اند . و بعد ادامه می دهد: نزدیک پیروزی انقلاب باز از اداره فرستادند دنبال آقا که بیایید
استادی که برای یک سخنرانی صد ساعت مطالعه می کرد
تمام جلسات، معارف و سخن های نو و جدیدی می شنیدم؛ گویا اندوخته های علمی ایشان تمامی ندارد! البته بعدها که به ایشان نزدیکتر شدم، سرِّ آن را پرسیدم و ایشان گفت که من برای هر سخنرانی در حدود 100 ساعت مطالعه می کنم! علاوه بر این ها بنده حدود 30 تفسیر قرآن را مطالعه کرده ام که یک دوره اش تفسیر 20 جلدی المیزان مرحوم علامه طباطبایی (رض) است. ایشان برای هر سخنرانی مطالعه جداگانه هم داشت و لذا
ناشران سودجو از جان شعر آیینی چه می خواهند؟/ شعر آیینی روزگار ما نیاز به اعاده حیثیت دارد
باعث خجالت است که این ذوات مقدس را که اسوه حسنه و مصداق انسان کامل اند، با تعابیری چون: بت، صنم، ساقی، شراب، زیبا پسر، شاهد هر جایی، و... مورد خطاب قرار می دهیم: ای دو چشمانت دو دریای شراب عالمی از باده چشم تو مست یا: یارب این زیبا پسر از آدم و حواستی! یا: ای شاهد هر جایی ! وقت است که باز آیی وی ادامه داد: با توجه به مواردی که به آنها اشاره شد
اولیای دم با شروطی عجیب اما زیبا قاتل پسرشان را بخشیدند/ ساعد سهیلی: اگر پول دارید به حساب من بریزید
هاست که چشم های شان را می چرخاند. اما ذهن شان هنوز دگیر پرنده هاست که باید آشیانه ای داشته باشد برای آرامش، خوابی راحت بی هراس از مرگ روی درخت ها، شاخه هایی سبز و تنومند که هر سال باید بیشتر و بیشتر شوند " احسان کرمی، بازیگر، مجری و گوینده شناخته شده به تازگی تصویری از خود را در صفحه شخصی اش به اشتراک گذاشته و از تغییرات کار و زندگی در دوران کرونا نوشته است.
روزهای آوار و اندوه
شده بود که در هوا چرخ می خورد و بادی نبود تا آن را جابه جا کند. صدای شیون از دور به گوش می رسید. جاده و خانه و خیابان همه با هم یکی شده بود. ساختمان فرهنگی هلال احمر بم هنوز پابرجا بود. خودمان را به آنجا رساندیم و سریع برای امدادرسانی به شهر رفتیم. تا به خانواده ام برسم و از زنده بودن شان مطمئن شوم سخت ترین لحظات عمرم را پشت سر گذاشتم. تلخی و غمی که بعد از آن با دیدن جنازه هایی که از آوار بیرون می
درماتولوژیست دهه هفتادی که غسال اموات کرونایی شد/ آرامشم را در غسل اموات پیدا کرده ام
مادرزاد با یک چشم نابینا به دنیا آمد، اما این نابینایی هیچ وقت مانع رسیدن او به اهدافش نشد و او در هر مسیری که قدم گذاشت، با دست پر به مقصد رسید. حالا در این بندر کوچک در جنوب خوزستان، او را خیلی ها هم به عنوان یک نقاش ماهر می شناسند، هم یک خیاط حرفه ای و هم یک کارشناس پوست و موی دقیق. او البته سوای همه این ها برای خیلی از مردم شهر، همان جوان جهادگری است که عاشقانه پای یک انتخاب ایستاده است؛ شست و
چهره قریبیان کاملا فرامرزی است
. بهروز وثوقی هم متولد خوی است. حالا با همبازی بهروز وثوقی در فیلم گوزن ها صحبت می کنم. آنها که یادشان است می گویند بازی اش بیشتر مورد توجه قرار گرفت و بعد از اکران فیلم مردم او را روی دست بردند. یاد فیلم پایگاه جهنمی افتاده ام که سال شصت و سه بعد از دیدنش در سینما آسیای خوی با حس قهرمانی از سینما خارج شدم. جمشید هاشم پور هم که آن روزها به او جمشید آریا می گفتند از قهرمان های فیلم پایگاه جهنمی بود
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیمنیلوفر جلیلوند
نزدیک است ،به این خاطر است که پدرم لیلای مرا بزرگ کرد (بغض)، و این دو سال ها رابطه نزدیکی داشتند. من در آنزمان هم دانشگاه می رفتم و هم کار می کردم و لیلا بیشتر با پدرم بود.الان زندگی خوبی دارم آنهم به خاطر پدر و مادرم. پدرم خیلی مدرن فکر می کرد و به من می گفت تو خودت به اندازه دوتا مرد هستی و هر کاری که می خواهی می توانی انجام بدهی و خودت را هیچ وقت دست کم نگیر. تنها چیزی که نیاز داری فرهنگ