سایر منابع:
سایر خبرها
آشپزباشی بستنی را سوخاری کرد + عکس
باز کردم، دیدم نورافکن از سقف کلاس آویزان است و 40 نفر قرار است تست آشپزی بدهند. استادم گفت تو اینجا چیکار می کنی، گفتم جزومو جا گذاشتم رفتم جزوه را برداشتم. زمانی که داشتم در کلاس را می بستم چشم در چشم با کسی که داشت تست می گرفت شدم. به من گفت بیا، استاد خودم به او گفت یکی از بهترین شاگردهای من است. حتی بعد از کلاس برای ظرف شستن و تمیز کردن در کلاس می ماند. به من گفتن بلدی غذا را آموزش
زنانی که به جبهه نرفتند اما حماسه آفریدند/ زندگی ما یک راز بین خودمان و خدایمان است
گفتم هیچ وقت به شما نمی گویم که نباید به جبهه بروید، اذعان کرد: خودم همیشه همسرم را بدرقه می کردم . همسران ما، راهیان نور بودند وی در ادامه بابیان اینکه امروز ما فرزندانمان را راهیان نور می فرستیم ولی اولین راهیان نور را در خانه های خودمان داریم، گفت: همسران ما، راهیان نور هستند و از این رو باید قدر همدیگر را بدانیم و به خاطر مسائل کوچک زندگی مان را تلخ نکنیم.
محرمی: اشتباه کردم، تاوانش رو دادم
ربطی به دیگران نداره. من یه فوتبالیست بودم ولی معمولا به همه چیز من کار داشتن به غیر از فوتبالم. من قبلا گفتم که حجازی سیگار کشید و تاوانش رو هم داد. من هم یک اشتباهی کردم و تاوان دادم... اما نمی دونم چرا این چیزها هیچ وقت تموم نمی شه. الان هم در فوتبال هستید؟ آره... تماشاچی هستم!
طنزی به نام زندگی
بوده است . بعدش هم فیل ام هوای هندوستان کرد و رفتم و لیسانس و فوق لیسانس علوم سیاسی گرفتم و به ایران برگشتم . مدرک تحصیل من خاک می خورد و بی فایده مانده . می گویند عقل که نباشه جون در عذابه . بارها به خودم گفته ام آدم کم عقل فوق لیسانس علوم سیاسی به چه دردت می خورد؟ می رفتی همین نزدیکی های تهران به علوم دیگه ای می خوندی . چند بار هم خانواده ام گفته اند این مدرکت را بگذار در کوزه آبش رو بخور ! منم
داغ ناموس به قتل شوهر خواهر انجامید
. پرینت تلفن را گرفتم و به مغازه اش رفتم. گفتم پایت را از زندگی من بیرون بکش اما او منکر همه چیز شد. وقتی چند ماه بعد، با همسر و دخترم به مشهد رفته بودیم، به طور اتفاقی دیدم که دارد پشت تلفن با احمد حرف های عاشقانه می زند. همانجا تصمیم گرفتم طلاقش بدهم. از هم جدا شدیم اما خیلی زود خبردار شدم، به عقد احمد درآمده. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. یک اسلحه کلت کمری خریدم و با ماشین سراغش رفتم. سوارش
از شیشه بگذر و پاک باش/از فرزندانم متنفر بودم
می کشید. همیشه با هم دعوا داشتیم. به یک سال نکشید که از خونه اش زدم بیرون. آواره کوچه و خیابونا بودم. داخل کیفش دنبال آینه می گردد، کمی آرایش می کند. زمستون دو سال پیش بود، هوا سرد بود و جا برای خوابیدن نداشتم. اومد کنارم و ازم خواستگاری کرد. می شناختمش، مصرف کننده بود و خیلی دیده بودیم همو. بلد نبودم ناز کنم. همون موقع بله رو گفتم. یه شرط داشت و اونم ترک بود. فرداش رفتیم کمپ. از بچه
زندگی کنار دیوار کاهگلی
کار می کردم. اما الان دیگه مجبورم کشیک وسایل رو بدم... . سعدیه اهل خرم آباد است. شوهرش 12 سال پیش به جرم قتل به زندان افتاده. می گوید: الان دو ساله نرفتم دیدنش. یعنی وقت نکردم... . می پرسم که دلیل قتل چه بوده؟ راه دستش نیست جواب بدهد، آرام، طوری که من نشنوم می گوید: سر دخترم... ناموسی بود. ریخته بودن توی خونه مون به خاطر دخترم... اونم با چاقو زدشون... اون موقع ها خرم
روایت تلخ هانی،یک سال پس از برد دربی 79/آن شب کلی مهمون داشتیم
باشه . 24 تا سبز یا 24 تا قرمز نقل قول 2016-01-24 23:11 +24 [15] hamed نقل کردن حسین: این بچه رو اخر بیچاره میکنن.اخه الان موقع اینستاگرام داشتن این بچست؟؟ الان باید با دوستاش بازی کنه؛نه که همش تو شبکه های اجتماعی باشه؛خدابیامرز هادی هم راضی نیست . هانی در اینستاگرام نمیاد عزیزم ،،،،،،،،،، مطمئن باش که همسر هادی این مطالبو میزاره و با توجه به شدت
خبرنگاری که فالگیر شد +عکس
که پول را در دستم می گذارد، دستش را محکم در دست می گیرم و احساس می کنم می ترسد. می گویم اگه می خوای طلسمت رو باطل و بختت رو باز می کنم. می پرسد هزینه اش چقدر میشه؟ میگم نرخش مشخصه ولی چون ازت خوشم اومده و دختر مهربونی هستی، آخرش 300 هزار تومن. الان نصفش رو می گیرم، بعد طلسمت رو که باطل کردم و برات یه مهره آوردم، اون وقت بقیه پول رو بده. خوبه؟ اینها را از کولی فالگیری یاد گرفته ام که چند
رسانه ها می نویسن، منم کار خودم رو می کنم
بدیم. موضوع داره داغ می شه. خلاصه کلی آب و تاب داد که مثلا موضوع مهمه. منم برگشتم گفتم خب الان چیکار کنم. نوشتن که نوشتن. خب کار رسانه ها اینه که بنویسن. اگه ننویسن که روزنامه ها سفید نمی شه چاپ بشه، خبرگزاری ها و سایت ها هم باید پول دربیارن. اینا می نویسن که حقوقشون رو بگیرن. منم وظایف خودم رو دارم. بذار هر چی می خوان بنویسن. بعد گفتم بذار یه پندی بهش بدم که یاد بگیره. بهش
اس ام اس و جملات خنده دار جدید
فهمیدیم گدا بوده !! عجب!مگه داریممممممم؟؟؟ اس ام اس اس ام اس خنده دار - اس ام اس طنز - جملات خنده دار یکی از آرزوهای بزرگی که دارم و مطمئنم با خودم به گور میبرمش اینه که یه سیستم اختراع بشه که دستگیره در اتاقم رو مانیتورکامپیوترم وصل کنه، دقیقا زمانیکه مامانم دستشو میذاره رو دستگیره در تا بازش کنه، صفحه مانیتورم خاموش بشه یا یه فیلم آموزشی رو بطور اتوماتیک پخش کنه
لم داده با کیبورد
جوک قد یمی افتاد ، بد ون اینکه به روی خود م بیارم رفتم توی یکی از گروه ها و یه چیزی نوشتم تا بغل د ستیم هم د ر حالی که د اره نوشته مو د ید میزنه بخوند ش و شرمند ه شه: بچه ها، خیلی د لم می خواست توی بحثتون شرکت کنم اما الان توی تاکسی ام و یه آد م که چه عرض کنم، یه موجود بی فرهنگ عین بز کوهی کله شو کرد ه توی گوشیم و خط به خط د اره پیام هامو میخونه. امید وارم یه روزی نسل این موجود ات منقرض شه. د زد ی
روزنوشته های رئیس جمهور: آقا اجازه تقصیر ما نبود آقا، لاری خود ش شروع کرد
اره! نفهمید م چه می گوید . گفتم: الان واقعا جزو خوب هاست. این چند وقت خیلی امید وارم کرد ه. گفت: البته اون بنیتس هم بیش از همه عامل این افتضاح به بار اومد ه بود . منظورش را نفهمید م. زنگ زد م و پرسید م: نفهمید م چی میگی؟ بنیتس چیه؟ گفت: سرمربی رئال د یگه. باز کمی فکر کرد م و پرسید م: خب این که گفتی چه ربطی به بحثمون د اره؟ پرسید : مگه شما بازی رئال و بارسا رو نمی گفتید ؟ به د ورد ست ها خیره شد م و
7 بار مجروحیت یک بانو!
را در شب روشن کرد این کار را انجام داد. که با روشن شدن چراغ آمبولانس عراقیها ما را به گلوله و خمپاره بستند. آنقدر آتش زیاد بود که صدای خودم را نمی شنیدم فقط احساس کردم شکمم می سوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدند برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند. وقتی درب آمبولانس باز شد دکتر گفت: "این خواهر که متعلقات شکمش روی زمین ریخته..." آن وقت بود
توصیه ها و انتظارات رهبری از جوانان بسیجی
آقایان گفتم که شماها اوایل انقلاب در زمینه ی مسائل اقتصادی چپِ چپ بودید و ما از تندروی های چپگرایی شما را منع می کردیم؛ اما الان شما رفته اید منتهاالیه جهت مقابل، و شده اید راستِ راست! ما همان جایی که قبلاً بودیم، ایستاده ایم و باز شما را از تندروی های راست گرایانه منع می کنیم! این به خاطرِ نداشتن عمق است؛ به این دلیل است که ریشه ی اعتقادی و فکری وجود ندارد. (بیانات در دیدار دانشجویان بسیجی 5/3/84)
شهیدان بر اعمال، رفتار و کردار ما نظارت تام دارند/ماجرای امضای کارنامه دختر توسط پدرشهیدش
کنید، ایشان گفتند، چیزهای می دانم ولی اجازه بیان آنها را ندارم. وی ادامه داد: من در عالم رویا ایشان را به جان مادرش زهرا (س) قسم دادم ولی باز پاسخی ندادند و زمان رفتن، عبای ایشان را گرفتم و گفتم از آن امضای نامه زهرا دخترمان بگو، ایشان خطاب به من گفتند، شما هم شک داری؟ کسانی که نسبت به این امضاء شک دارند بگذارید تا قیامت در شک باشند، من خودم کارنامه دخترم را امضا کردم. همسر شهید صالحی گفت
زنده باد خودمون!
از سکوت سالن ایستگاه مترو تعجب کردم و یه نگاهی به اطراف انداختم، دیدم هیچ کس نمی دوه. گفتم شاید ساعت حرکت قطار تغییر کرده که کسی عجله ای نداره به سکوی ایستگاه که رسیدم قطار ایستاده بود و در کنار درهای ورودی قطار جمعیت زیادی ایستاده بودن، خدایا چرا هیچ کس هل نمی ده. با سرعت خودم رو به یکی از درها رسوندم که سریع تر وارد بشم. صدای کسی رو شنیدم که می گفت: "خانوم بفرمایین شما بچه دارین زودتر سوار شین
توصیه های یک بازیگر به بابک زنجانی +عکس
به آسمان نگاه میکند و بعد از خدا تنها امیدش منم برای من بالاترین ثروت است وقتی بیرون دادگاه خبرنگاران از من پرسیدند وکیل آقای زنجانی هستید ؟؟؟با خنده ای گفتم :نواب صفوی هیچگاه وکیل متهم نفتی نخواهد شد. آفرین و مرحبا شیر مادرت حلالت ، حقی که پسر پدری بزرگی که اکنون بزرگی میکنی. ای کاش یک جو از غیرت شما در وجود مسئولینی بود که نفت و اموال ملت را اموال شخصی خود و افرادی میکنند
سکوت زمستان (مسعود محمد زاده)
صورتم را به طرف خودش برگرداند .جوانی تقریبا سی ساله، با موهای کم پشت قرمز رنگ، صورتی پر از لک و دندانهایی زرد.به طرفش که رفتم زیپ کاپشن خلبانی لجنی رنگش را تا زیر گلویش بالا داد ، به اطرافش نگاهی کرد و گفت: -عرق، ورق، بنگ، بافوری،چی میخوای؟ به اطرافم نگاه کردم، دهانم را نزدیک گوشش بردم وآهسته گفتم: - کلت داری؟
طنز/نهضت حیوونکی کارلوس!
/> مربی سابق تیم ملی کره جنوبی! کارلوس در حمایت از تو منم رفتم به خودم سرطان تزریق کردم. اینم جواب آزمایشگاه که تایید می کنه من سرطانی ام! ایشالا اقای مظلومی هم حمایت کنن این برنامه سرطانی بره رو آنتن! علی ضیا در تلاش برای پس گرفتن مجوز پخش برنامه! الهی !الهی! می بینید مردم! می بینید کارلوس چقدر بدبخته؟ می بینید؟ اون همه پول و ثروت و ملک و املاک دیگه به دادش
برای ما حادثه است برای موسوی لاری خاطره
غیرقانونی می کنین، لااقل تهاجم غیرقانونی نکنین، قبلش مجوز بگیرین! میگن: کار ما غیرقانونی نبود ه، ما خود مون د ر اعتراض به بی قانونی ها تجمع کرد یم. بعد که می پرسیم مگه برای این نشست و فلان همایش مجوز صاد ر نشد ه، میگن شد ه! ولی غلط کرد ه هر کی صاد ر کرد ه! گفتم: خیلی خوبن د ر کل. اینا ند ای د رون ند ارن؟ ند ای د رون تاملی کرد و گفت: ند ای د رون د اشتن که از این کارها نمی کرد ن. ند ای د رونم این را گفت و خود ش ترسید و د یگه حرفی نزد . الان چند ساعته ساکته و خود ش رو برای هر گونه حاد ثه طبیعی آماد ه می کنه. ...
طنز/ سالاری بودم برای خودم
مهرداد نعیمی - نامه نیوز: چند وقت پیش داشتم از کوچه رد می شدم که یک جوان غریبه گفت: آقا سلام من هم بر حسب وظیفه گفتم: سلام علیکم! جوان با تعجب پرسید: ئه مگه شمام اسم تون سالاره؟ تازه فهمیدم نگفته آقا سلام و گفته آقا سالار! و تازه به من هم نگفته بود، به جوان دیگری گفته بود که اسمش سالار بود. خودم را نباختم و برای اینکه بیشتر ضایع نشوم گفتم: آره من هم اسمم سالاره... کمی خندیدیم و دستی
خوشبختی ارزان است/ تصویر رقت آور در تهران/ سنی ها وهابی نیستند
جای ارومی زندگی کرده باشه می فهمه این دویدنها چقدر عجیبند و ادمیزاد چقدر زود به شلوغی عادت میکنه و اون صبح های مدرسه اش رو در شهر شمالی آرومش یادش میره که فقط من بودم و گنجیشکها و نم نم بارون و یه دوچرخه سوار و گاه ماشینی که از بغلم رد میشد . ولی نمیدونم چرا اونروزام آروم نبودم. 8- تصویر رقت آور محمد علی آهنگران هم در اینستاگرامش نوشت: تصویر رقت آور و پریشانی که در
پیش بینی مسعود نیلی از آینده مسکن
مشتری نیست ، من نه دلال هستم و نه خریدار ، فقط سعی میکنم واقعیت رو ببینم ، یا حق عوضش دو سال دیگه یکهو که میخواهد از رکود خارج بشه قیمتها دو برابر میشه وهمه این خوابها ورکود را یکدفعه جبران میکنه مثل گذشتها بعدش چی عزیز وقتی خورد تو رکود چی دیگه عمرا بتونه از رکود خارج بشه چون همین الان با این قیمتها کسی توان خرید نداره عزیز مسکن در سال 98 نیز از رکود خارج نخواهد شد
رفتم خرید کردم(1نظر)
رفتم خرید کردم، جوراب و...خانم مغازه دار به اشتباه صدهزارتومن اضافه بر مبلغ مورد نظر از کارتم کشیدند. شب بود، دیروقت و هوا توفانی. روز بعد هم جمعه. رسید کارتخوان ماند توی کیف دخترم. اشتباه کردم رسید را نگاه نکردم. از آن طرف هم کارتخوان روی میز نبود که خودم کارت بکشم و طبق معمول آن طرف، پشت سر فروشنده بود! چند روز بعد نگاهی به رسید انداختم و متوجه شدم صد تومن اضافه تر از مبلغ خرید، کشیده اند