سایر منابع:
سایر خبرها
روایاتی تکان دهنده از زندگی زنان معتاد (16+)
هستی؟ مواد و اینا که نمی خوای؟ لبخند پرسش گرانه ... - معلومه که نه فریبا خانوم! می خواستم اگه اجازه بدید با بعضی از مشتریاتون صحبت کنم. مثل اون موقعی که توی شلتر باهاتون صحبت کردم. می خوام زندگیشون رو بهم بگن و اینکه چی شد که مصرف کننده شدن. - من مشکلی ندارم، ببین خود بچه ها می خوان باهات صحبت کنن یا نه. - اینا که خودشون همین طوری صحبت نمی کنن. شما واسطه
بنیاد در آینه مطبوعات
فرستادیم به طوری که زاغه های تخریب دیگر گنجایش مین ها، مهمات، سیم های خاردار و نبشی های مربوطه را نداشت. از این مهمات و مین ها تا آخر جنگ بر علیه دشمن استفاده کردیم. آیا در پاک سازی منطقه دچار مشکلی هم شدید؟ یادم می آید یک روز مسئول تخریب، بیست و سه، چهار نفر از بچه ها را با عجله سوار کامیون کرد تا جهت جمع آوری مین ها اقدام کنیم. به سمت میدان مین راه افتادیم. به سرعت دست به کار شدیم تا همه
فدایی زینب را به مادرش زهرا هدیه کردم
مشاهده می کردیم. برای همین همیشه به رفتار وکردارش توجه داشت، چون خود را در محضر خدا و شهدا می دید. هر زمان از کنار عکس شهیدی رد می شدیم، سلام می داد. یک بار از کنار عکس شهید ابراهیم هادی عبور کردیم. مهدی سلام کرد. باتعجب به مهدی گفتم: مهدی جان حمدی بخوان، صلواتی بفرست، چرا سلام می کنی؟ در جوابم گفت: ابراهیم زنده است و داره ما رو می بینه.... بعد از شهادتش تازه متوجه شدم که معنای حرف های مهدی
تجربه یک روز محجبه بودن در دانشگاه دوبلین
ترینیت رسیدیم بیشتر هم کلاسی هایم که من را می شناختند نگاه های گاه و بی گاه و طولانی می کردند. ابتدا احساس عجیبی داشتم اما خیلی زود شروع به لذت بردن از این تجربه کردم. در حالی که راه می رفتم در تعجب بودم که مردم درباره من چه فکری می کنند. آیا در تعجب هستنند که من مسلمان شده ام؟ ایا [حجاب] را نشانه ی ظلم می بینند؟ یا یرباره همه این ها فکر می کنند؟ به نظر من دلایل زیادی برای حجاب گذاشتن
درددل جانبازی که بیمارستان او را نپذیرفت
چه طوری؟ مثل پرنده ای که تیر خورده و دارد جان می دهد. عامل شیمیایی ، گرفته بودش. داشت جان می داد. تصویر او را زیاد توی ذهنم تکرار می کنم. برایش چه کردید ؟ ماسکم را گذاشتم روی دهانش ... چفیه ام را زدم توی آب و گرفتم جلوی دهان خودم. همانوقت شیمیایی شدید ؟ بله. همان زمان بود. این ها را بهتر است، ننویسید.... اصلاً چرا به شما گفتم. در همه این سال ها نگفته
مناظره مجازی راهکارهای شادابی و نشاط در سبک زندگی ایرانی
العفو گفتن، اما فردا صبح معنویت و سبکی است و چه شادی و نشاطی که به ما دست نمی دهد. پس باید عمیق تر به عوامل شادی بخش توجه کنیم یا مثلا در منزل که خانمها ختم انعام می گیرند و روضه دارند تا چند روز عطر خوش معنویت و شادابی چه طرب انگیز است. معنویت، عزت نفس، امید به آینده، مثبت اندیشی، خودشکوفایی و ... همه از عوامل شادی بخش هستند. من از تمامی دوستان حاضر در جمع می خواهم که تعریف خود را از شادی بیان
الناس علی ادب ملوکهم!
شد. اما هر چه به زمان حال نزدیک تر می شویم، این رویه با قوت بیشتری ادامه یافت. در زمان آقای خاتمی، با جملاتی هم چون شما پیام دوم خرداد و رای مردم را درک نکرده اید بسیاری از قطار دولت پیاده شدند، حال آن که لزومی نبود تا همه ی رده های مدیریتی زیر و رو شوند. در زمان آقای احمدی نژاد هم این رویکرد به نحوی در پاسخ به جایگزینی اتوبوسی مدیران در زمان آقای خاتمی ادامه یافت و وی نیز تمامی نیروهای دولت قبل را
بخاطرمجیدی واقعیت رابه حجازی نگفتم
اما او به معنای واقعی برای باشگاه و مدیرعامل دلسوز بود. اصلا باشگاه را برای جذب بازیکن تحت فشار نمی گذاشت و اصرار به خرید خوب نداشت. می گفت اگر بازیکنی گران است نخر. پس زمان حضور حجازی شما بازیکن گران نخریدید؟ طبق عرف خرید می کردیم. البته یک بار مجبور شدم که به ناصر حجازی بابت خرید فرهاد مجیدی راستش را نگویم. آن موقع حجازی می گفت مجیدی را 6 میلیون بیشتر نخرید که او را با قیمت
عاقبت مردی که میخواست قرآن را بسوزاند
بی باک بود و کلمه هایی می ساخت که سابقه نداشت و مطابق موازین علمی زبان فارسی نبود... آنچه درباره حافظ و سعدی و تصوف و دین شیعه گفت، نه تنها به نفع یران نبود، بلکه مغرضانه هم بود. بالاتر از همه به کسانی پرخاش کرد که اصلا درباره آنها اطلاع نداشت .کتاب های تولستوی و آناتول فرانس را نخوانده بود و به آنها ایراد می گرفت گاهی سخت در اشتباه بود و چون مرد افراطی و مستبد به رای بود، در این اشتباه
برگزیده سرمقاله های روزنامه های امروز
چاره مشکلات کشور در بین نخبگان و فرهیختگان، دل به بیگانه بسته اند و هر ناصح دلسوز و هر منتقد فهیمی را با ادبیاتی تند و نیش دار می نوازند و آنها را با اسرائیل جنایتکار همسو و همراه می خوانند؟ آیا این رفتار از یک نگرانی و دستپاچگی حکایت نمی کند؟ آیا اتفاقی افتاده و یا قرار است اتفاقی بیفتد!؟ در جواب باید گفت: 1- نمی توان انکار کرد که دولت یازدهم همه هم و غم خود را بر روی مذاکرات هسته ای متمرکز
مهره های وزارت فرهنگ دوران اصلاحات، در وزارت فرهنگ این دولت نیز حضور دارند/جشنواره فیلم عمار اعتراضی در ...
و آدم های دوران اصلاحات، امروز هم دارند فعالیت می کنند. جشنواره فیلم عمار اعتراضی در قالب هنر به هنر مبتذل و منحط است صابری تولایی در ادامه به رویش های عرصه سینمایی کشور پرداخت و اذعان داشت: لازم به ذکر است که البته ازیک طرف رویش هایی هم داریم. ما مشاهده کردیم که از دل یک چنین سینمای آلوده شده به ابتذال و انحطاط، عده ای بچه مذهبی بلند شدند و جشنواره عمار را ایجاد کردند که
تق تق! صدای زندگی
و نه به صداهای پشت سرم، عکس العمل نشان می دادم. من که یادم نیست، اما برایم تعریف کرده اند که مرا به یک مرکز شنوایی شناسی بردند و من با عمو مرتضی که یک شنوایی شناس بود، ملاقات کردم. همین ملاقات شد بهترین شانس زندگی من! علم + تجربه+ مهربانی عمو مرتضی، خیلی مهربان بود. او در همان روزهای اول، آزمایش های جور واجور روی گوش من انجام داد و نتیجه، ناشنوایی عمیق مادرزادی بود!
خارجی های عقب افتاده و میهمانی های وایبری ما
نشان شان داد و با غرور گفت که بزودی چاپارخانه ها را تعطیل خواهند کرد و فرامین قبله عالم را با تلگراف به تبریز خواهند فرستاد. منوتولی اعتراض کرد که قربان ما پست را از روی چاپارخانه های شما ساخته ایم حیف نیست! وزیر گفت وقتی چنین پیشرفتی حاصل شده چه نیازی به چاپارخانه؟ لابد در دل هم خندیده بود که این چشم آبی ها چقدر کم عقل اند و بویی از پیشرفت نبرده اند. بروگش گفت: قربان فرامین قبله عالم معمولاً طولانی
مردی که فقط رنجدیده ها را استخدام می کند
، زنان سرپرست خانوار با هزار و یک داستان غم انگیزند و همچنین زندانیان آزاد شده با برگه سوءپیشینه ای در مشت که همه را می ترساند و فراری می دهد. قصه انگیزه های این کارآفرین و مکانیسم حمایتی اش از آدم های رنج کشیده این سرزمین شنیدنی است و البته برنامه های بلند نظرانه او برای راه اندازی کسب و کاری مشابه در سراسر ایران. بیشتر مردم وقتی اسم زندانی می آید می ترسند، شما چرا نترسیدید؟
دستگیری دختر پسرنما در مشهد! + عکس
کرایه کردم و به پارک کوهسنگی رفتم. ساعت 6 صبح بود که در حال پرسه زنی در پارک توسط پلیس به عنوان مظنون دستگیر شدم. افسر پلیس نیز در همان نگاه اول فهمید که تیپ پسرانه زده ام و به این ترتیب بود که به کلانتری انتقال یافتم. من در این شرایط راهی جز بیان حقیقت در پیش رو نداشتم برای همین هم با بیان داستان تلخ زندگی ام به سرقت پول و گوشی تلفن همراه از خانه پیرزن نیز اعتراف کردم. در این لحظه قطرات اشک در
سخنان یک فرمانده لحظاتی قبل از شهادت
هامون رفته بالا/ دلمون گرمه به حضرت زینب/ دو تا شهید دادیم، هشت تا زخمی، ولی دلمون گرمه که راه خوبی رو انتخاب کردیم/ شارژِ موبایلم تموم شده ، دیگه زیاد نمی تونم صحبت کنم/ چون مموری های گوشی ام رو برداشته بودم، حافظه ای برای ضبط فیلم ندارم. (نفس عمیقی می کشد و ادامه می دهد): اگه ما رو بعد دیدید که هیچ، توفیق ازمون سلب شده/ یا حسین... اگرم ندیدید، ما رو حلال کنید، از ته دل حلال کنید
دیدگاه شهدا در انتخاب راه شهادت
کشته شود، وقتی در راه خدای عزّوجلّ کشته شد، بالای آن کار نیکی وجود ندارد. شهید والاترین مقام را دارد، زیرا شهادت یک حادثه و یک رویداد منفی نیست، یک هدف قطعی وآگاهانه وانتخاب شده است. آنگونه که وقتی حضرت علی (ع) مردم را به جهاد ترغیب می نمود، جوانی بلند شدوگفت: یا امیرالمؤمنین مرا ازفضیلت جنگجویان در راه خدا آگاه کن. حضرت فرمودند: من پشت رسول خدا (ص) بر شتر او سوار بودم و از جنگ ذات السلاسل
داماد نعمت زاده: برو گم شو بابا/ 'یه قل دو قل' بازی می کنم!
که بهت گفتن رو نمی نوشتی بچه جون. فهمیدی؟ شما از وزارت نفت مامور شدین به وزارت صنعت. درسته؟ به تو چه اصلا؟ بحث به تو چه نیست. شما باید پاسخگو باشین الان به رسانه ها؟ نه نیستم. اصلا به تو چه؟ می دونید که همه مصاحبه هایی که ما و خبرنگارا می کنن داره ضبط میشه و الفاظی هم که شما دارین به کار می برین در شأن نماینده دولت نیست که رفته برای پیگیری یک پروژه ملی
سعید برخورداری: رقیب هر کسی غرورشه!
تربیت بدنی. اهل کجایید؟ اصفهان. فرزند چندم خانواده اید؟ آخر. سه تا برادر بزرگتر از خودم دارم. رابطتون با برادرهاتون چطوره؟ خدارو شکر خیلی خوبه.البته سال گذشته برادر بزرگم دچار گاز گرفتی شد که به رحمت خدا رفت. در آن زمان مسابقات جام ملتهای آسیا بودم که از بازی رده بندی به بعد تیم رو همراهی نکردم و به ایران برگشتم. بچه که
به خود می بالم که نامم به اسم یک قهرمان مزین است
تابوتش به احترام وی جلوی آن به جای پدرم بر خاک وطن بوسه زدم و حس کردم که دیگر سالهای بی قراری ام به اتمام رسید، انتظارم به سر آمد و پدرم به منزل بازگشت، در این لحظات شیرین به پدرم گفتم پرستوی عاشق خوش آمدی، خسته نباشی دلاور، سفرت طولانی بود اما پرافتخار، این افتخار مبارکت باد. فرزند شهید حیدری افزود: در کنار تابوت پدرم نشستم و با او به درد دل پرداخته به وی گفتم باباجان هواپیمای تو آتش گرفت، تو
خوشا آنان که خندیدند و رفتند...
که باعث می شود لب های شهید را در حال حرکت ببینم، با آستین، اشک هایم را پاک کردم و متوجه شدم که اشتباه نکردم. لب های او در حال باز شدن بود و گونه های او گل می انداخت پدرومادر شهید را خبر کردند. آن ها هم آمدند و به چهره ی پاک فرزند دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره بار غم و رنج فراق محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: بگذارید همه بیایند و این کرامت
توصیه رهبر انقلاب به خانواده شهیدان زیبایی
به شهرستان برگشت خبر عموی خود مرتضی را از مادر گرفت هنوز از جبهه نیامده بود اصلا خبری از او نبود، مفقود الاثر شده بود به بنیاد شهید مراجعه کردند تا شاید خبری برای مادر مرتضی بیاورند. عبدالرضا سال اول متوسطه را در رشته برق در هنرستان ثبت نام کرد تا ضمن ادامه تحصیل دل و جانش را برای جهاد جلای دیگر بخشد جسمش مدرسه بود و دلش در جبهه سیر می کرد. بیش از سه ماه در پشت جبهه نماند بار دیگر
امکانات ورزشی مناسب در اختیار نابینایان قرار گیرد
مسابقات افزایش پیدا کرده و اطلاع رسانی در خصوص قوانین و مقررات از قبل به ورزشکاران اطلاع داده شود. در سطح شهرستان هم امیدوارم تمرینات تیم قطع نشود و از استعداد جوانان و نوجوانان در ورزش استفاده شود و برای جذب بچه ها به ورزش همت بیشتری شود تا سطح کیفی تیم ارتقاء پیدا کرده و انگیزه تیم برای مسابقات بیشتر شود. تسنیم: شما علاوه بر ورزش دستی هم در شعر دارید سوال من این است، شما
عاشقانه های یک پدر با عکس فرزندانش
بچه ها می سوخت، از بچه های کم سن وسال گرفته تا پیرمردهای گردان، دست در دست هم، با آن همه خستگی در دل شب مشغول کار بودند. در همان حال ذهنم رفت پیش آن دو نفری که در این سوز و سرما داوطلبانه داخل آب ایستاده بودند و کیسه ها را به آن طرف می بردند، گفتم بروم به آنها هم خدا قوتی بگویم. لب آب که رسیدم اولش باورم نشد، اما خوب که دقت کردم، هر دوی شان را شناختم: شهید صلبی فرمانده گردان
گفتگو با کودک می تواند معجزه کند
را کسب کرده باشید. از طرف دوستی به یک مهمانی دعوت می شوید. اما تا به حال با افراد حاضر در آن مهمانی یا مکان برگزاری آشنا نشده اید. ناخوداگاه دلهره ای برای شما ایجاد می شود و مدام با خود می گویید قرار است با چه کسانی ملاقات کنم؟ آیا آن ها مرا در گروه خود می پذیرند؟ آیا آن ها با من یا من با آن ها ارتباط خوبی برقرار خواهیم کرد؟ مکان برگزاری این مهمانی چه شکلی است؟ همه این ها سوالاتی است که به صورت
سریال های تلویزیون، راهنمای گردشگری خوب!
است از طاق های گنبدی آجری که مردم در آن در حال جنب و جوش اند. بوی سبزیجات تازه و میوه های فصل آمیخته با بوی توتون سیب قلیان های قهوه خانه، روح نواز است. ادامه بازار را که می گیرید، محله ای می بینید با خانه های گود قدیمی با سوراخ سنبه ها و زیرزمین و دالان و راه پله، با شیر آب انبار که حال خالی شده اند و دیگر سر و صدای بچه های تخس و های و هوی همسایه ها به گوش نمی رسد. درعوض همه این خانه ها
سخنان منتشر نشده احمدی نژاد در دیدار نمایندگان مجلس
و باورها عنوان کرد و اظهار داشت: خدا از آن کسانی که در این کشور گروه بازی و باند بازی را راه انداختند، نگذرد؛ کسانی که قدرت را جای خدا، دین و مکتب نشاندند. وی افزود: شما از مردم رای گرفته اید و میخواهید کار انجام دهید؛ بدانید بالاترین پشتیبان شما دولت است. دولت با همه توان کارشناسانی، بدنه اجرایی، قدرت تصمیم گیری، پشتیبان شما است. دولتی که رئیس جمهورش در سطح یک ایرانی نامه اش را می بیند، گوش می
خاطره ای خواندنی از شهید صمد اسودی/ عملیات بیت المقدس و رفتن بالای مسجد جامع خرمشهر
آمد و انگار نه انگار که گلوله باران بود . رو به مهدی کرد و گفت : مهدی جان چه می کنی ؟! محسن جهانی که در کنار مهدی دراز کشیده بود ، با خنده گفت : هیچ چی مهدی داره اختر می شماره ؟! مهدی هم خنده اش گرفت و گفت : صمد جان می بینی که ؟! بچه ها سرشونو نمی تونن بلند کنن؟! صمد با شوخی : مهدی جان میهمانی نیومدیم که ؟! باید بریم . این جنگ شهید هم می خواد ؟! اگه منم شهید شدم روی
داستان واقعی؛ دختر زیبایی که سیاه بخت شد...!
؟ خب مثه آدم بخوابید، ظهر برید آرایشگاه تا 5 و 6 آماده می شید دیگه! من نمی فهمم چرا شما زن ها اینقدر خودتون رو عذاب می دید؟ راست می گفت به روی خودم نیاوردم. آرایشگاه شلوغ بود. لباس شبم را روی چوب لباسی آویزان کردم و روی صندلی انتظار نشستم. خانم آرایشگر صدایم زد: مریم ...! بلند شدم. شما از طرف نازی جون اومدی؟ با لبخند گفتم: آره ببخشید اینقدر اصرار کردم. عروسی برادرمه. نازی جون خیلی از شما
بنیاد در آینه مطبوعات
روایتی متفاوت از آن سال ها. روایتی از جنس انجام عملیات در دل آب. می گوید: خدا را شکر که سرفه می کنم. اصلا این لطف خداوند است که از آن سال ها یادگار کوچکی در بدنم برایم نگه داشته است. با اینکه 18 سال بعد متوجه می شود این سرفه های شدید و عصبی نتیجه شیمیایی شدن و استشمام همان بوی شبیه سبزی پلو با سیر است که چندین سال قبل بعداز دوش گرفتن در حمام صحرایی منطقه، هوس خوردن آن را کرده بود. اما