سایر منابع:
سایر خبرها
خانم بازیگر: دوست دارم نقش منفی بازی کنم
کند، اما به مادر خودش نه و وقتی ناظم به منزل شاگردش می رود، از نزدیک با کودکی و سادگی آن خانواده که همه ما آن را گم کردیم، روبه رو می شود. او سادگی را می بیند و در بازگشت دوباره به خانه اش سعی می کند همسر تحصیلکرده اش را که بیکار شده، درک کند. متاسفانه ما خیلی چیزها را در جامعه امروزی گم کرده ایم که در این فیلم به آن اشاره شده است. شما بازیگر کم کاری هستید که فیلم هایتان از لحاظ موضوع
ماجرای غم انگیز پدر رفتگری که عکس های دخترش را در فضای مجازی دید
عواقب این روابط غلط داشته باشم، تا اینکه متوجه شدم عکس من و محمد در فضای مجازی پخش شده است. آنقدر شوکه شدم که زبانم بند آمده بود. اگر پدرم می فهمید حتما مرا می کشت، نمی دانستم چه کار باید بکنم، عکسها مربوط به روزی بود که من و مهسا با محمد و سعید در خانه محمد بودیم. احتمال اینکه محمد این کار را انجام داده باشد نبود، من هم این کار را نکرده بودم. پس می ماند مهسا و سعید. مادرم وقتی
برای کارش جوانی و جانش را گذاشت
مدرس و هم مسئولیت آزمایشگاه سوخت جهاد خودکفایی بود. با این همه کار و مسئولیت هیچ وقت گله ای نمی کرد بلکه ایمانش هم بیشتر می شد. مهدی در پادگان مدرس پا به پای بچه های سوخت ریزی کار می کرد و شهید مقدم گفته بود بعد از من، مهدی مسئول است و حرف او حرف من است. ** برای کارش جوانی، سلامتی و در آخر جانش را گذاشت اواخر کارش بیشتر و سنگین شده بود. اغلب دیر به منزل می آمد. خوابش در روز
من لیدر معماری ایران هستم اما در سایه
اینکه بیایند و استعدادها و مهارت هایی را که ندارند، به رخ بکشند! مسئله ما، فاجعه ای است که در سوریه اتفاق افتاده؛ با آن چه باید کرد؟ مردمش را راهی اروپا کنیم؟ همه آنها را در خانه هایشان بکشیم و صورت مسئله را پاک کنیم؟ ذهنم امروز درگیر چنین فضاهایی است. چرا به عنوان یک معمار، به چنین مسئله ای به لحاظ جغرافیایی تا این اندازه دور و نامأنوس به لحاظ بستر فعالیت، فکر می کنید؟ 25
وقتی ماه عسل جهانی می شود
پدر را برای من داشت، اما کار به جایی رسید که بعد از کار صبر می کردم تا در تاریکی به خانه بیایم تا مبادا کسی سد راهم شود و شکایت برادر معتادم را به من بکند. تاوان دزدی های برادرم را باید می دادم و همیشه از دامادمان کمک می گرفتم. گاهی آن قدر شرمنده می شدم که آرزوی مرگش را می کردم. به جایی رسیده بودم که دلم می خواست برادرم را کتک بزنم. یک روز که از این وضعیت به شدت خسته شده بودم حرفی به برادرم زدم که
شهید حسین زاده با تقویمی که عکس شاه داشت چه کرد؟
نزدیک بود، مقدار زیادی که از آن یک کیلو کاغذ مانده بود، بریدیم و مهر زدیم و روز 28 سفر به حسینیه ای که در خیابان شهباز واقع است و جمعیت زیادی در آنجا جمع می شوند، رفتم. نخست خودم در دو نقطه تراکت ها را ریختم، وقتی در نقطه دوم ریختم، شخصی به نام عمادی که در مسجد موسی بن جعفر او را دیده بودم، مرا دید و بقیه تراکت ها را گرفت و در آنجا ریخت. متن تراکت ها را که خود او تهیه کرده بود، چنین است:
آن یگانه چرا در این چاردیواری آدم دیگری است !
کلاسورها نوشته شده بود (به رنگ های خاکستری، سبز و...) اوراقش را با وسواس خاصی از لوازم التحریرفروشی های خیابان ارک مشهد تهیه می کرد و آنها را اغلب اوقات همراه داشت. تنها وسواسی که به خرج می داد و خواهشی که داشت این بود که کسی به اتاق کارش نرود و آنجا مرتب وجمع و جور نشود. ولی من خودم به ناچار هر روز بایست به نوشته ها و کتاب هایش تا حدودی سر و سامان می دادم وگرنه احتمال داشت بچه ها به آنها دست
شیفته دامادمان شدم واز خواستم خواهرم را طلاق بدهد - خواهرم خودکشی کرد
/> صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم خیلی کلافه بودم ، انگار تازه متوجه اشتباهم شده بودم به خودم گفتم وقتی خواهرم به خانه آمد از او معذرت خواهی می کنم ، که یکدفعه زنگ تلفن خانه رشته افکارم را پاره کرد و به سمت تلفن دویدم . یکی پشت تلفن داد می زد خودتون رو سریع برسونید کارگاه، خواهرتون در یکی از اتاق های کارگاه با خوردن قرص خودکشی کرده است. پدرم که توی این دنیا نبود با مادرم
اولین روحانی شهید اصفهان در جنگ تحمیلی را بشناسیم
به گزارش صاحب نیوز به نقل از ندای اصفهان- زهرا آصالح/ نام پدر: سید ابوالقاسم تاریخ تولد: 1339 وضعیت تاهل: مجرد تاریخ شهادت: 19/10/1359 سن: 20سال محل شهادت: منطقه ذوالفقاری آبادان محل دفن: گلستان شهدا تحصیلات: حوزوی شغل: طلبه تعداد اعضای خانواده: پدر و مادر و 7 فرزند (3 دختر و4 پسر)
دوباره زنده شدن جسم و قلب
ات قسم میدم که دل این مادر رو نشکن ... ای امام رضا (ع) من پسرم رو از تو میخوام ... و ... روایت لحظات پس از زنده شدن در یک لحظه همه چیز عوض شد ... نمی خوام به دروغ صحنه پردازی کنم، زیرا اصلا متوجه نشدم که چگونه از آن فضای بهت آور جدا و به کالبدم اضافه شدم ( بعدها پدرم گفت که پس از تصادف با ماشین ، یک آقای زائر که پزشک بوده مرا معاینه و مرگم را اعلام می کند، حتی پدرم نیز ضربان
یک کارون چشم انتظاری
برود، همین. و انگار تقدیر مرا با او رقم زده بودند.آخرهای تابستان همان سال بود که از مرز خبرهایی می رسید. مردم شهر ما سراسیمه بودند و در تب و تاب. می گفتند ارتش عراق تا پشت دروازه های خوزستان آمده است و انگار قصد حمله دارد. بسیاری از اهالی آماده می شدند تا از شهر خارج شوند، خرمشهر ساعت به ساعت خلوت تر می شد. بیشتر دوستانم با خانواده های شان از شهر رفته بودند. اما توی خانه ما حرفی از رفتن
یک گزارش مستند و ریز به ریز درباره فصل نقل و انتقالات دهه پنجاه فوتبال ایران و مقایسه آن با تجارت ساق پا ...
دیگر که این را ثروتمندان ارمنی شرافتمندانه قول داده بودند. برای نظری هم پرسپولیس دام پهن کرده و فرستادگان این تیم مذاکرات بسیاری را در خانه این بازیکن صورت داده و و از او قول تعویض پیراهن از آبی به قرمز را گرفته بودند. دراینجا نیز یک چک صدهزار تومانی قند دل بازیکن آبادانی را آب کرده بود. قرار بود تا هفتاد هزارتومان را باشگاه متقبل شود و بقیه را طرفداران تیم سرخ ها تقبل کنند. اما سرانجام این دو
حکمی که قرار بود به نام بقایی بخورد به نام بختیار خورد!
بود. در سال 57 و بعد از حکومت نظامی، من در اصفهان زندانی شدم. اتفاقاً دکتربقایی هم همان موقع اصفهان بود. یعنی شبی که ساواکی ها به خانه ما ریختند و همه جا را تفتیش کردند و مرا بردند، دکتر هم اینجا بود که بعد هم با رئیس کلانتری درگیری پیدا می کند و حرف های تندی هم بین آنها رد و بدل می شود. دکتر بقایی از رئیس کلانتری می پرسد: شما به چه مجوزی دراین وقت شب به این خانه ریختید؟ جواب می دهد
رانده از عراق وامانده در ایران
شد. ماشین نبود که برویم بیمارستان. دم صبح شوهرم با وانت مرا برد بیمارستان امام علی. بچه در شکمم خفه شده بود. دکترها همه بالای سرم بودند. 20 روز هم در بیمارستان فوق تخصصی خرم آباد بودم. هزینه بیمارستان یک میلیون و 500 هزارتومان بود. شوهرم قرض گرفت. هنوز 300 هزار تومانش مانده، ندادیم، نداریم. بماند که خودم خیلی اذیت شدم. ما یک آمبولانس می خواهیم برای این که کسی از بیماری نمیرد. ظهر است و
ای کاش به حرف پدرم گوش می کردم
اصلا از کجا معلوم این بچه من است. شنیدن این حرف ها برایم سنگین و تحمل ناپذیر بود. بچه را به بهانه ای در خانه پدر برزو رها کردم و بی آنکه بدانم مرتکب چه عملی می شوم، خودم را به مشهد رساندم. هانیه افزود: حالم خیلی بد بود و نمی دانستم کجا بروم. به چشمم هم نمی دیدم که به پایانه مسافربری بروم و این همه راه را برگردم. نا امید شده بودم که ماموران پلیس به دادم رسیدند. برزو بچه است و اصلا نمی فهمد زن و بچه یعنی چه. او خودش هر کاری دلش می خواهد، انجام می دهد و به راحتی مرا متهم می کند که چون با هم قبل از ازدواج ارتباط داشته ایم، حتما با پسرهای دیگر هم ارتباط داشته ام. منبع : جام نیوز ...
پدر شهید سیداسماعیل سیرت نیا: به شهادت پسرم افتخار می کنم
/> به منزل پدر شهید اسماعیل سیرت نیا نزدیک می شوم؛ در دل شوری وصف ناپذیر دارم. منزل پدر شهید واقع در حوالی آستان مقدس خواهر امام رضا(ع) است. به حرم خواهر امام رضا(ع) که می رسم به زیارت این بانوی بزرگوار می روم و بعد از زیارت با عزمی راسخ تر آماده رفتن به خانه پدر شهید می شوم. گوشه گوشه کوچه با عکس ها و تصاویر شهید سیرت نیا آراسته است به گونه ای که روح شهید در تمام پس کوچه های
مجتبی بسیار خانواده دوست ومهربان بود / دفاع از حرم اهل بیت(ع) برای او مهم تر بود
شهادتش را باور کردم گریه کردم و با خودم گفتم این راهی است که خود مجتبی انتخاب کرده است پس چه سعادتی بالاتر از این، یاد حرف های مجتبی که می افتادم آرام تر می شدم و از بی بی و حضرت رقیه (س) کمک می گرفتم و می خواستم تا خدا به من هم صبر دهد. روزهای بعد از شهادت ایشان را چگونه می گذرانید؟ ریحانه خیلی بی قرار و بهانه گیر شده است طوریکه هر روز با اسم پدرش از خواب بیدار می شود و در اکثر ساعات و دقایق هم مدام سراغ او را می گیرد، حالا هم چند مدتی است به خانه ای برگشته ام که پراست از خاطرات خوب و شیرین مجتبی و این زندگی کردن را بدون او برایم سخت می کند. انتهای پیام/ ...
در مجالسی که غیبت میشود چه کنیم ؟
سنگ فروشی و سنگ تراشی اینا بود .یک روزهمین حاج آقا به پدرم گفته بودند : نماز تمام میشه شما به سیرعت میرید کجا میرید میپرید رو موتور یا چرخ یا هر چی میرید کجا میرید؟ پدر من هم گفته بود خب ما سنگ میفروشیم و سنگ تراشیم و میریم قهوه خونه اونجا میشینیم خب وقتی میریم اونجا کسی که سنگ بخواد میاد اونجا باهاش قرار داد میبندیم براش سنگ میبریم .از یک نفر دیگه سنگ میخریم میاد اونجا پولشو میدهیم. باهاش حساب
حرفهای تلخ دو سارق مسلحی که به بانک دستبرد زدند
کنند او هم برای اینکه به همه ثابت کند اسلحه قلابی نیست و واقعی است دو تیر هوایی شلیک کرد تا بتواند فرار کند. مصطفی که سرش را پایین انداخته با تأسف می گوید: پشیمانم هیچ کدام از این کارها ارزش نداشت که به خاطر آن زندگی خودم، همسرم و خانواده ام را خراب کنم. تصمیم اشتباه گرفتم و راه غلطی را رفتم ای کاش هیچگاه قدم در این راه نمی گذاشتم و الان به عنوان مجرم اینجا نبودم و در آرامش زندگی می کردم اما حیف که راهی ندارم و فقط پشیمانم.
بیکاری برای هنرمند مرگ تدریجی است
محمد شیری در تلویزیون سریال های متعددی داشته که از آن جمله می توان به دردسرهای والدین اشاره کرد که این شب ها از شبکه آی فیلم پخش می شود و همچنین مجموعه هایی چون جاده چالوس که سال 93 به نمایش درآمد و نیز سریالی به نام چارسو به کارگردانی امین امانی که در نوبت پخش است. به بهانه بازپخش سریال دردسرهای والدین گفت وگویی با او داشته ایم که در ادامه می خوانید. آقای شیری حضور شما در تلویزیون اوج و فرود داشته است. به نظر می رسد این روزها در نقطه اوج نیستید. بله متاسفانه مدتی است سریالی بازی نکرده ام و مردم همه جا از من می پرسند چرا نیستم؟ آنها به من لطف دارند، اما گاهی طوری برخورد می کنند که احساس می کنم در حال محاکمه هستند؛ مثلا می گویند شاید شیری فرار کرده یا در زندان است یا معتاد شده. بارها از من پرسیده اند تو که برای آخرین کارت جایزه گرفته ای، چرا دیگر در تلویزیون نیستی؟ اما واقعیت این است که بعد از سال های زیادی که عمرم را در بازیگری گذاشته ام کسی سراغی از من نمی گیرد. البته شما سال 93 در سریال جاده چالوس بازی کردید و سال گذشته هم در سریال چارسو . در سریال چارسو یک نقش کوتاه داشتم که فقط سه چهار روز سر کار بودم و بعد از آن دیگر کاری به من پیشنهاد نشد. من بخیل نیستم؛ همه باید کار کنند، اما می بینیم یکی در همه کارها هست و کسانی مثل من نیستند! جالب اینجاست که من عضو هیات مدیره انجمن بازیگران سینما و تلویزیون هستم. همکاران به ما شکایت می آورند و من نمی دانم که خودم شکایت به کجا ببرم. زمانی در تئاتر فعال بودید؟ من عضو گروه پیوند به کارگردانی خانم منیژه محامدی هستم. البته غیر از آن با آقای هادی مرزبان و آقای سیاوش طهمورث هم کار می کردم، اما هفت یا هشت سال است که رنگ صحنه را ندیده ام. متاسفانه تئاتر هم به مشکل کمبود بودجه خورده است. تعدادی از بازیگران ما در تئاتر خیلی خوب هستند، اما در تلویزیون یا سینما بخوبی تئاتر ظاهر نمی شوند و شما از آن دسته هستید. چرا در تلویزیون نتوانستید بخوبی تئاتر باشید؟ در مدیوم تصویر چیزی که اهمیت دارد آن بازیگر است؛ برخی آن بازیگری را دارند و برخی دیگر نه! این مساله به ظاهر هم ارتباطی ندارد. ممکن است در یک جمع با کسی روبه رو شوید که ظاهر خوبی داشته باشد، اما وقتی شروع به حرف زدن می کند، جذبش نشوید و در همین جمع کسی باشد که جذابیت ظاهری هم نداشته باشد، اما براحتی نظر همه را به خودش جلب کند. این دیگر به شانس برمی گردد. بازیگران زیادی مثل من هستند و برخی از آنها بسیار هم باسواد و باشخصیت ، ولی در سینما یا تلویزیون موفق نبوده اند. در مورد خودم این را می توانم بگویم که حق مرا خورده اند. حرفه من امنیت ندارد. در سینما به من میدان نمی دهند و هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم. البته گاهی هم از ماست که بر ماست. برخی از دوستان و همکاران سمپاشی می کنند؛ یادم هست با گروهی کار می کردم که کارگردان به من گفت من در کار قبلی می خواستم با تو همکاری کنم اما گفتند شیری بی نظم است، دعوا می کند و کار کردن با او ساده نیست. چطور شد وارد دنیای بازیگری شدید؟ من از بچگی هنر را دوست داشتم. با بچه های محل ساز جور می کردیم و برای خودمان و دوستان می نواختیم. قبل از مدرسه هم در جمع های خانوادگی و برای فامیل نقش بازی می کردم. زمانی که دانش آموز بودم در مدرسه با خواندن یک انشا وارد دنیای بازیگری شدم. نمی دانم معلم، چه چیزی در من دید که خوشش آمد و از بچه ها خواست تشویقم کنند و برایم دست بزنند. از آن زمان من مجری برنامه های مدرسه شدم. با کمک برخی دوستانم ازجمله بهروز رضوی که بچه محل بودیم، گروه تئاتر ایجاد کردیم. از سال 1349 دیگر واقعا بازیگر شدم. دوره های آموزشی را در کلاس های احمد کاشانی و اسکویی گذراندم، اما با همه اینها بازیگری باید در ذات آدم باشد. من حتی به خاطر بازیگری دوره موسیقی دیدم و یادم هست آقای صادق هاتفی در نمایش سوگ سیاوش که به مناسبت هزاره فردوسی اجرا شد، نقشی را براساس همین توانایی من نوشته بود. سال 1368 از طرف وزارت ارشاد به همراه زنده یاد هادی اسلامی، ایرج راد، مرجانه گلچین و تعدادی دیگر از بچه های اداره تئاتر این نمایش را در سه کشور اجرا کردیم. من در این نمایش نقش سهراب را داشتم که سازش را شکسته بودند. همکاری شما با تلویزیون و برنامه آقای اقتصادی چطور شروع شد؟ از سال 1360 تا 62 آقای خسرو شجاع زاده در شبکه دو برنامه سینما تئاتر را تولید می کرد که به بررسی سینما و تئاتر جهان اختصاص داشت. پایان این برنامه یک آیتم نمایشی داشت که از من دعوت شد در آن بازی کنم. بازیگران زیادی آنجا با ما همراه بودند؛ فرامز صدیقی، تانیا جوهری، فرشید ابراهیمیان، جلیل فرجاد، کاظم بلوچی و خیلی های دیگر. بعد از آن برنامه آقای اقتصادی ساخته شد. خانم ن ...
گفت و گو با دزدان مسلح پشت میله های بازداشتگاه
برای اولین بار به موسسه فرشتگان دستبرد زدیم اما تنها 500 هزار تومان گیرمان آمد چون رئیس بانک (موسسه) گفت: این بانک نیست شما اشتباه آمده اید؟ ما پولی نداریم! من هم که ترسیده بودم همان 500 هزار تومان را گرفتم و از بانک بیرون آمدم. آن روز مصطفی خیلی مرا تشویق کرد که کارت عالی بود اما من همچنان مات و مبهوت بودم. کمی از پول ها را برداشتم و به خانه رفتم. چرا باز هم به سرقت های مسلحانه ادامه
می گفت من داود هستم؛ خادم اباعبدالله
، چون خودم هم آدم مذهبی ای بودم و دوست داشتم کسی که به عنوان شریک زندگی انتخاب می کنم در همین راه باشد. بعدهم که روال آشنایی خانواده ها طی شد. مرداد 76 عقد کردیم و 25 اسفند همان سال هم یک سفر رفتیم مشهد و زندگی مان را شروع کردیم. یعنی مراسم عروسی نگرفتید؟ نه. با هم صحبت کردیم و سر این موضوع توافق داشتیم. یک سفر رفتیم مشهد زیارت امام رضا(ع) که داود ارادت زیادی به ایشان داشت. بعد
ماجرای آنانی که از برزخ بازگشتند
زندگی می کند، اما تنها به من لبخند می زد و می گفت در جایی خیلی خوب. وقتی از او خواستم مرا هم همراه خود ببرد، گفت نه، تو باید برگردی. التماس هایم بی فایده بود و او توجهی نمی کرد. چه مدت در این حالت قرار داشتی؟ 42 روز بیهوش بودم و سرانجام وقتی به کالبدم بازگشتم با گرمای آفتابی که از پنجره اتاق بیمارستان به صورتم افتاده بود، از خواب بیدار شدم. این تجربه را چگونه می بینی
به خاطر برادرم او را کشتم +عکس
برادرم مقابل در خانه پدری حمید رفتیم تا من با او صحبت کنم و علت این کار را از او بپرسم. واقعا قصد دعوا نداشتم اما به محض اینکه حمید از در خانه بیرون آمد به من ناسزا گفت و به سمت من و برادرم حمله کرد.من هم برای دفاع از خودم و برادرم شیشه نوشابه ای را که در گوشه خیابان قرار داشت برداشتم و آن را شکستم. وی ادامه داد: فقط برای ترساندن حمید شیشه شکسته نوشابه را در هوا چرخاندم اما یکباره
فرشته ای که در عالم مرگ شفاعت کرد
طوری لباس پوشیده و آرایش کرده بود که در نظر افرادی مثل من که در یک خانواده متعصب بزرگ شده بودم، قبل از اینکه زیبایی اش به چشم بیاید، حرکات و ظاهرش جلب توجه می کرد. تا حوالی ظهر در آن جنگل می آمد و می رفت و کم کم داشت سروصدای همه را _ و از جمله خودم را _ در می آورد که بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم، یعنی تصمیم گرفتم به سراغ او بروم و متوجه اش کنم که دیگران چه قضاوتی در مورد شخصیتش
دعوای خونین بر سر یک دختر در پارتی شبانه
پول توجیبی باز می ماند، ناگهان همه ظروف آشپزخانه راشکسته و شیشه پنجره ها رو پائین می آورد. یادمه یکبار که فرهام بر طبق معمول بازهم در خانه قشقرق به پا کرد، بعد از رفتنش پدرم با ناراحتی به مادرم گفت:"ما خودمون باعث شدیم فرهام اینطوری خودخواه و یک دنده بار بیاد. حقّ این دختره بیچاره رو ضایع کردیم " من وظیفه ندارم پول بدم بابت عیاشی و خوشگذرونی آقافرهام! پسرت با ده تا دختر دوسته
منصوریان:کاوه می داند اگر به استقلال بیاید چه آینده ای دارد/درهای تیم به روی جباری و منتظری باز است
0 ورزش لیگ برتر – تسنیم نوشت:سرمربی تیم فوتبال استقلال می گوید مانند روزی که از این تیم رفت، با استقبال خوبی هم برگشته است. علیرضا منصوریان در حاشیه اولین تمرین تیم فوتبال استقلال و در واکنش به استقبال خوب هواداران گفت: تشکر می کنم از همه هواداران استقلال. از صمیم قلبم از این هواداران تشکر می کنم. روزی که از استقلال رفتم، 120 هزار نفر در ورزشگاه آزادی بودند و روزی که دوباره
محاکمه قاتل 16ساله که در حمایت از برادرش آدم کشت
خیابان قرار داشت برداشتم و آن را شکستم. می خواستم مرتضی را بترسانم. برای همین شیشه نوشابه را در هوا چرخاندم. هدفم تهدید بود که در یک لحظه دیدم مرتضی غرق در خون روی زمین افتاده است. وقتی او را بیهوش روی زمین دیدم خیلی ترسیدم. برای همین فرار کردم. تا این که از طریق دوستانم متوجه شدم مرتضی جان باخته است. باور کنید قصدم کشتن نبود و آن روز تنها برای دفاع از برادرم به سراغ مرتضی رفتم که ای کاش
سه سین یا معمای سه سعید/سعید امامی براساس نظرسعید حجاریان،سعید شاهسوندی را ازاد کرده است؟
. مرتضی هم ساعت 8همان شب مورد حمله قرار گرفت که زخمی و سپس توسط ساواک دستگیر شد ،خائن شماره 3من بودم که متوجه شدم و از دست نارفیقان فرار کردم ولی 10 روز بعد در 26 اردیبهشت 1354 به دست مأموران ساواک افتادم. طبق معمول شلاق و شکنجه و ضرب و شتم ها را تحمل کردم در دادگاه اول محکوم به اعدام و در دادگاه دوم به حبس ابد با 45 سال عامل مشدده محکوم شدم.در جریان انقلاب از زندان آزاد شدم21 دی ماه1357. در مقابل
شهدایی که ساواک شبانه آنها را دفن کرد+عکس
مایوس شده بودند... تصمیم گرفتند که موتلفه اسلامی به دو بخش تبلیغاتی سیاسی و به تعبیر آن روز حاد تقسیم شود. شورای مرکزی در قالب بخش سیاسی کار خودش را انجام دهد و بخش جدید در داخل خود انتخابات داشته باشد. شهید هاشم امانی، حاج ابوالفضل حاج حیدری، شهید صادق امانی، شهید مهدی عراقی، خودم و چند تن دیگر بدون ارتباط با بخش سیاسی تبلیغاتی در بخش مسلحانه قرار گرفتیم... بالاخره در دی ماه تصمیم گرفته شد در مرحله