سایر منابع:
سایر خبرها
ما فراموش شدگانیم
شهروند از حال و روزشان در این مدت یک ماه و چند روز می گویند. فراموش شدیم هنوز هم بریده بریده صحبت می کند. کاملا مشخص است که حال و روز خوبی ندارد. بعد از هر جمله ای که می گوید، کمی نفس تازه می کند تا بتواند به صحبت هایش ادامه دهد. حمید کوه بر سرباز 28 ساله ای است که آن شب، برای دیدن دختر دو ساله اش بی قراری می کرد، اما به جای در آغوش گرفتن دخترش روی تخت بیمارستان تحت عمل های
زن بیرحم با وجود داشتن 2 بچه به سراغ عشق دوران نوجوانی رفت
به طور اتفاقی با پسر یکی از آشنایان قدیمی رو برو شدم. او همسرش را طلاق داده بود و برخورد صمیمانه ای با من داشت. متاسفانه ارتباط من و آن مرد از طریق فضای مجازی در گوشی تلفن همراه بسیار عمیق شد. زن جوان ادامه داد: با لورفتن موضوع رابطه من و مرد جوان، کارها خراب شد. شوهرم مرا طلاق داد و من هم با رها کردن فرزندانم دل به این خوش کرده بودم که با جلال ازدواج می کنم و زندگی خوبی داشته باشم.
آمدم، ماندم رستگار شدم
، کنکور که دادم، همدان رشته کشاورزی قبول شدم و در اهواز رشته پزشکی اما دور بودن از اهواز باعث شد تا قیدش را بزنم. از آنجا که علاقه زیادی به پزشکی داشتم با کمک خانواده ام به آمریکا رفتم تا در آنجا ادامه تحصیل دهم. سال 54 وارد آمریکا شدم اما 2 سال بعد، با ورود کارتر به ایران، مشکلاتی بین 2کشور پدید آمد و ایرانی ها مخصوصا دانشجویان رشته پزشکی از آمریکا اخراج شدند . خط خوشی که عشق آورد
توطئه انتقام از هوو بوی مرگ می داد
پرونده قتل مرد جوان که قربانی سوءظن دوستش شده، در حالی برای رسیدگی روی میز قضات دادگاه کیفری استان البرز قرار گرفته که عامل جنایت در زندان به زندگی خود پایان داده است. در پی مرگ خودخواسته عامل اصلی قتل، رسیدگی به اتهام 4 همدست وی در دستور کار دادگاه عالی جنایی کرج قرار دارد. براساس محتویات پرونده، اوایل آذر 94 خانواده مرد 35 ساله ای به نام احمد در تماس با پلیس از ربوده شدن
کتابی که بهتر از هر کتاب دیگری اشتباهات و اشکالات حکومت عصر خود را نشان میدهد
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ وبه نقل از زنجانم به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ وبه نقل از زنجانم روز ششم مرداد ماه همزمان با 22 شوال را روز بزرگداشت تاریخ بیهقی نام گذاری کرده اندواما تاریخ بیهقی ازکیست وبه چه برهه ای از تاریخ اشاره دارد تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشتهٔ ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این
ربودن زن جوان در پوشش مسافربر
میزان نوشت: سوم بهمن ماه گذشته زن جوانی هراسان با مراجعه به کلانتری 211 قلعه نو مدعی شد در شرق تهران منتظر تاکسی بودم تا به محل کارم بروم، تا اینکه دقایقی بعد یک پراید سفید رنگ که دو مرد جوان سرنشین آن بودند جلوی من توقف کرد و چون به هیچ چیز مشکوک نشدم سوار خودرو شدم. هنوز دقایقی از حرکت خودرو نگذشته بود که سرنشین عقب خودرو با چاقو من را تهدید به سکوت کرد. آنها مرا به بیابان های اطراف
می ترسم موسیقی به سرازیری برود
جا می شود؟ این یک صنعت است و باید به کسانی که چنین دستگاهی را اختراع کرده اند، احترام گذاشت. بعد از آن به مدت یک ماه هرشب در خانه ما صدای موسیقی از گرامافون پخش می شد. در واقع من از روی همان صفحه ها تمرین می کردم و به صدای تاج اصفهانی و ادیب خوانساری علاقه مند شدم. اما استاد مهرتاش می گفتند اگر می خواهی هنرمند ماندگاری شوی باید تمام اینها را از ذهنت پاک کنی. من این خانه را ساختم. دیگر رنگ آمیزی و
مسجدی که امام زمان (عج) در آن نماز خواند/ صاحب این مسجد کیست؟
دعاهای ایام رجب باشد، بنابراین در کتب علما در اعمال ماه رجب ذکر شده است. صعصعه بن صوحان که بود؟ نخستین کس از طایفه عبدالقیس که اسلام آورد، شخصی به نام عمرو بود. او که به دستور رییس قبیله منذربن عائذ خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید، تا از میزان علم آن حضرت آگاهی یابد، پس از شرفیابی به خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ، مسلمان شد و در برگشت، ماجرا را برای منذر بیان کرد. او
دو روایت از زندگی خصوصی محمدرضا پهلوی
خود معرفی کرد، فردوست بود: در آن موقع دوست صمیمی من پسری بود به نام حسین فردوست که پدرش ستوان ارتش بود. حسین در دوران تحصیل در سوئیس با من هم درس بود و بعد هم با درجه سرهنگی سمت استادی دانشکده افسری را عهده داری می کند و فعلا در گارد شاهنشاهی مشغول انجام وظیفه است . گفته می شود فردوست نه فقط صمیمی ترین دوست شاه، بلکه تنها کسی بود که با شاه و ملکه بر سر یک میز غذا می خورد. رفتار فردوست در
ازدواج در تلگرام، طلاق در کلانتری
پرید. تا به خودم آمدم سیلی دیگری هم نوش جان کردم و با چشمانی گریان به خانه رفتم. پدر و مادرم نگران شدند. مانده بودم چه بگویم. دروغی سر زبانم آمد و وانمود کردم دو جوان موتورسوار قصد زورگیری داشته اند و چون مقاومت کرده ام کتکم زده اند. چند روزی از این ماجرا گذشت. این بار خواهرش زنگ زد و گفت همسرت را از خانه دوستش بیرون بکش و ... . با عصبانیت دوباره به خانه دوستش رفتم. نامزدم
علیزاد: جامعه تئاتر با مطالعه بیگانه است
علی اکبر علیزاد به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نخستین نشست، از سلسله نشست های کتاب خوان تخصصی هنر ساعت 18 روز سه شنبه پنجم مرداد با نقد و معرفی کتاب تنفس در هوای تئاتر و ضرورت تئاتر و با حضور رامتین شهبازی ( استاد دانشگاه و منتقد)، علی اکبر علیزاد ( نویسنده، مترجم و پژوهشگر) و بهزاد قادری (مترجم و پژوهشگر) در سالن استاد امیرخانی خانه هنرمندان ایران برگزار شد. بهزاد
عشق سیاه درحلقه دار!
مشکلمان حل شده است!! با رفتن ماموران، پسر جوان و زن خیانتکار شب را کنار جسد خون آلود به صبح رساندند و نقشه ای برای مخفی کردن جسد کشیدند. آن ها تمام پرده های خون آلود را شستند و دیگر آثار جرم را هم از بین بردند. صبح روز بعد امید به بولوار شهید قرنی رفت و سفارش ساخت کیسه برزنتی زیب دار را به یک چادر دوز داد و گفت: کیسه را برای آبگرمکن لازم دارد. 2 روز بعد جسد مرد 29 ساله داخل خودروی
بازتاب خبر زریوار خبر در خصوص سرباز جوان مریوانی در روزنامه ایران
مرد 35 ساله بانه ای که به قول خودش 70 میلیون تومان حاصل چند سال عرق ریختن و تاش او در زندگی است، بامداد روز دوم مرداد ماه را پراضطراب ترین دقایق زندگی اش معرفی کرد و گفت: به فردی بدهکار بودم و باید مبلغ 70 میلیون تومان برایش واریز می کردم. پشت باجه خودپرداز بانک ملت ایستاده بودم که شارژ تلفن همراهم به پایان رسید و چند عدد آخر شماره کارت فرد مورد نظر را با اطمینان به حافظه ام وارد کردم. بدون اینکه
قتل مرد جوان در تیراندازی کور
ابتدای این جلسه اولیای دم مقتول برای بهزاد درخواست قصاص کردند. در ادامه رئیس دادگاه با تفهیم اتهام به متهم به قتل از او خواست دفاع کند. بهزاد گفت: من طلافروش بودم و با مرد شروری به نام مهران اختلاف مالی داشتم. یک بار با مهران درگیر شده و او مرا با چاقو مجروح کرد. قصد داشتم شکایت کنم که بزرگان محله مرا منصرف کردند. در همین زمان مهران به خاطر جرم دیگری دستگیر و روانه زندان شد. یک سال بعد که
بزرگمردِ شهیدِ عملیات مرصاد
نمیشه و از درس عقب نمی مونه...معلم با عصبانیت گفت:یک بچه 8 ساله رو چه به این حرفا؟مدیر که آدم موجهی بود،از آن طرف اشاره کرد آرام باشم و احتیاط کنم اما من با صدای بلند گفتم:مگه ترسی دارم؟ما شاه رو بیرون کردیم،اینا که جای خود دارن.اینا هم اگه نمی تونن خودشون رو اصلاح کنن،باید برن... پرونده محمد را که گرفتم و در یک مدرسه با معلمان مرد ثبت نامش کردم، گفت:راحت شدم مامان.اونجا برام مثل زندان بود..."حس
قتل دو نفر از اعضای خانواده به خاطر کنترل
می خواستم سریال شبکه تلویزیونی خودمان را ببینم. سر این موضوع با آرین دخت درگیر شدم و در یک لحظه به خاطر عصبانیت او را خفه کردم. قصد داشتم فرار کنم که پدرم سر رسید و چون می دانستم او مرا تحویل پلیس می دهد، پدرم را به بهانه ای به آشپزخانه کشانده و با ضربات چاقوبه قتل رساندم. بعد از قتل برای صحنه سازی به سینما رفتم، اما دستگیر شدم. پس از تکمیل تحقیقات و بازسازی صحنه قتل، پرونده به شعبه
این بهترین تصادف عمرم بود!!
سواری و پیاده روی به کوچه ای که باید خانه آن خواهر و برادر در آن می بود، رسیدم. سربالایی کوچه خیلی تند و تیز و بود و سرما دیگر رمقی برایم نگذاشته بود. آرام، آرام داشتم کاپشن را از تنم بیرون می آوردم. زشت بود. آن ها نباید مرا با کاپشن می دیدند. در حالی که داشتم کاپشن را در می آوردم؛ متوجه شدم ماشینی خیلی آرام و بی سر و صدا درست پشت سر من درحال حرکت است. ترسی عمیق در وجودم رخنه کرد. سریع شروع
از کندن پوست سر تا تزریق سیانور؛ روزی که عملیات مهندسی، قرون وسطی را شرمنده کرد+تصاویر
به چهره میزدیم. همین کار را کردم و وارد حمام شدم. دیدم یک پسر 16-17 ساله در گوشه حمام در حالی که دست ها و پاهایش با زنجیر بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهری بود. دیدم پاهایش کبود شده و باد کرده و بدنش تاول زده بود. به اتاق رفتم تا فرد دیگر را که محسن میرجلیلی نام داشت ببینم. فردی حدود 24-25 ساله در حالیکه دست ها و پاهایش با زنجیر بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نیز مانند بدن
بازیگران ایرانی از چه چیزهایی می ترسند!
شدم و عصبی بودم. به هر حال می ترسم بمیرم و کارهای زیادی داشته باشم. دیگر چه چیزی شما را آزار می دهد؟ نزدیک عید نوروز که می شود، استرس زیادی من را می گیرد، طوری که عضلات بدنم منقبض می شود و باید یک جوری خودم را آرام کنم. تا به حال کسی به شما کمک کرده که بتوانید از این استرس رها شوید؟ یک مدت نزد یک روان شناس می رفتم و کمک می گرفتم اما از آن به بعد همسرم نقش بسزایی در
شهیدی که هنوز صدای اذانش در شهر شنیده می شود/ رزمنده اهل سنتی که پیکرش پس از 13 سال به کشور بازگشت
رفیع شهادت نائل می شود. برادر شهید زمانی با بیان اینکه شهید علی رضا از خردسالی و نوجوانی بسیار اهل نماز و عبادت بودند،در خصوص خاطره دیگری از زبان یکی از همرزمان شهید زمانی گفت: یکی از همرزمان شهید گفته بود که بعد از عملیات والفجر 10 در کوه های پوشیده ازبرف کردستان در وضعیت پدافندی قرار گرفته بودیم که نیم ساعت زودتر از وقت اذان بیدار شدم و به سراغ علی رضا رفتم که با هم فریضه نماز صبح را
دوره سوپراستاری ما در تلویزیون گذشت
آمد و اصرار کرد من سر کلاس خلاصه ای را که نوشته ام، بخوانم! از من انکار و از ایشان اصرار بالاخره مجبور شدم، متن را بخوانم اما از پس کلمات ثقیل خلاصه کتاب بر نیامدم و در نتیجه مرحوم رادی فهمیدند که من تقلب کردم. یکباره از کوره در رفت و گفت تقلب کردی، اما من زیر بار نرفتم. بعد از دبیرستان پیش می آمد که استاد رادی را ببینم. تا روزی که فوت کردند هر وقت مرا می دید، می گفت: حسن آن خلاصه را از روی کتاب
سرقت از خانم دکتر پس از نقد کردن چک 20 میلیونی!
یکی از دوستانم معامله ای انجام بدهم. سرایدار چک را از من گرفت و دقایقی بعد 20 میلیون تومان پول نقد تحویل من داد و به خاطر اینکه کار شخصی مرا خیلی سریع انجام داد به او انعام خوبی دادم. پس از این به داخل خانه ام رفتم و با دوستم تلفنی حرف زدم و قرار شد ساعتی بعد پول را تحویل او بدهم. در حالی که آماده رفتن به بیرون بودم، زنگ خانه ام نواخته شد. وقتی از چشمی در نگاه کردم سرایدار ساختمان پشت در خانه ام
ولخرجی مدافع حرم برای ازدواجش+عکس
سادات تنها برگ سبزی ست تحفه درویش، چه کند بی نوا ندارد بیش ! مردِ این خانه، محمد کامران جوان 27 ساله تهرانی است که تنها 27 ماه پس از ازدواجش به شهادت رسید. مهمان خانه زیبای این شهید جوان بودیم، برای مرور خاطرات او آن هم از زبان همسر جوانش فاطمه سادات موسوی . اول یک لیوان شربت آلبالوی شیرین و خنک و بعد شروع گپ زدن های ما. از قرار معلوم محمد آنقدر شیطنت داشته که بشود ساعت ها از
نقشه شوم پدر و مادر برای آزار و اذیت دختر 19 ساله توسط پسر دایی
می کند. ترسی در دلم افتاد از جایم بلند شدم ناگهان به سمتم حمله ور شد و مرا مورد آزار و اذیت قرار داد. بعد فهمیدم توطئه خانوادگی است و پدر و مادرم برای اینکه مرا مجبور به ازدواج با وی کنند این نقشه را کشیدند. من دخترشان بودم، نمیدانستم چطور توانستند این بلا را سرم بیاورند. بعد از آن ماجرا من از خانه فرار کردم و نزد مصطفی رفتم. اما خانواده مصطفی مرا طرد کردند و به پدر و مادرم اطلاع دادند
گذشت زن فرانسوی از2 آزارگر کوه های فرحزاد
فهماند که بهتر است برای امنیت جانم شب را در چادر بمانم. من هم از ترسم قبول کردم. فکر می کردم مردان جوان میهمان نواز هستند که به من پناه داده اند، اما وقتی یکی از آنها برای خرید شام از چادر بیرون رفته بود چهارنفر دیگر بدون توجه به اعتراض های من، مرا آزار دادند. مرد جوان وقتی به چادر برگشت و ماجرا را متوجه شد با چوب به آنها حمله کرد و مرا فراری داد.او با موتورش مرا به محل امنی برد. به دنبال
جانباز پرسپولیسی:انتظار این رفتار را نداشم اما حاج محمدی را بخشیدم/ بهروان را به خدا واگذار کردم!
بود الان سه ماه محروم شده بود از این کیسه کش بی تربیت که هم به جانبازان توهین کرده هم ب هوادارا حتما شکایت کنید ... نقل قول تازه کردن لیست نظرات RSS نظرات این ارسال اضافه کردن نظر - توهین به سایر کاربران و نظرات برخلاف قوانین کشور ممنوع می باشد. - ارسال لینک و اخبار ممنوع می باشد. - تخطی از قوانین نظرات موجب مسدود شدن شناسه کاربری می شود. نام (الزامی) ایمیل (الزامی، ولی نمایش داده نمی شود) وب سایت از تغییر در نظرات مرا با خبر کن ارسال لغو ...
اعترافات پسری که بخاطر تماشای تلویزیون خواهر و پدرش را کشت!
/> هوتن در حالی که به خاطر گریه به هق هق افتاده بود، گفت: روز حادثه بر سر کنترل تلویزیون با آرین دخت درگیر شدم. او با چاقو مرا مجروح کرد. عصبانی شدم و با یک تکه “کش” که روز زمین افتاده بود، او را خفه کردم. بعد با طناب قصد داشتم مرگ او را خودکشی نشان دهم که همان زمان پدرم سر رسید. ابتدا خواستم از بالکن فرار کنم اما نتوانستم. به همین خاطر چاقویی برداشتم و وزمانی که پدرم به آشپزخانه رفت او را کشتم.
تشکیل باند سرقت پس از پایان خدمت سربازی
چهار پسر جوان که بعد از پایان دوره سربازی در پوشش مسافربر از مردم زورگیری می کردند، دستگیر شدند. به گزارش جوان، شامگاه 21 اسفندماه سال قبل مردی به کلانتری 135 آزادی رفت و گفت چهار پسر جوان پرایدسوار او را ربوده بودند و پس از ضرب و جرح اموالش را سرقت کرده اند. شاکی در توضیح ماجرا گفت: ساعتی قبل از محل کارم بیرون آمدم، تا به خانه ام بروم. دور میدان آزادی منتظر تاکسی بودم که
به خاطر شهرت کلاه سر دیگران نمی گذارم/ با این سن و سال دیگر نمی توانم راننده آژانس شوم!
، آن زمان هم چنین دیدگاهی وجود داشت؟ یا خانواده شما مخالف حضور شما در این حوزه نبودند؟ خانواده ام که کلا با هنر و تئاتر مخالف بودند، اما خودم به این هنر علاقه زیادی داشتم. وقتی نوجوان بودم به این فکر نمی کردم که آیا می توانم از این راه پول دربیاورم یا نه؟ فقط علاقه بود که مرا به سمت بازیگری برد. بعدها هم که به سمت کارهای اداری با حقوق ثابت رفتم، متوجه شدم که نمی شود هم بازیگر بود و هم شغل
گریه های بی امان قاتل پدر و خواهر
مجازات را می خواهم. درخواست اشد مجازات سپس عموی متهم در جایگاه اولیای دم ایستاد و گفت: برادرم پزشک بود به همین خاطر مادرمان به شدت به او وابسته بود. بعد از این واقعه من و خواهرهایم سعی کردیم ماجرای کشته شدن برادرم و دخترش را از مادر پنهان کنیم، اما او یک ماه بعد متوجه ماجرا شد. او از شدت ناراحتی فلج شد و دوماه بعد فوت کرد. به همین خاطر من حاضر به گذشت نیستم و برای هوتن حکم