سایر منابع:
سایر خبرها
نکونام: یکبار برای همیشه در بهشت خداحافظی کردم
تمرکز خود را روی کارش در تیم ملی گذاشته است. *شاید برای همه سوال باشد که شما در بازی فردا شرکت می کنید یا خیر. اجازه دهید من قبل از اینکه درباره این مساله حرف بزنم خیلی از مسائل را بازگو کنم. از ابتدا قرار بود این مسابقه بازی خداحافظی من باشد. اما من همان موقع که حرفش هم مطرح شد گفتم که من در هیچ بازی خداحافظی شرکت نمی کنم چون من فقط یک بار آن هم در موسسه بهشت امام رضا(ع) این کار
دیدار برابر ستارگان لالیگا بازی خداحافظی نکونام نیست
دادم که البته چند بازیکن نتوانستند خودشان را برسانند. درست است که علی کریمی در لیست نیست؟ بله در تیمی که سال قبل مقابل ستارگان دنیا بازی کرد، علی کریمی حضور داشت و در این تیم احتمالا علی دایی بازی می کند. من این را قبول ندارم. گفتم که من با همه فوتبالی ها رفیقم. علی کریمی با داماد من (حسام)، بیزینس می کند. او به دامادم گفت من پایم خراب است و نمی توانم
روایت دختر جوان تهرانی که از سوی پدر بی صفتش مورداذیت وآزار قرار گرفت و آواره شد
کن! نکردم. گفتم: وقتی پدرم بهم رحم نکرده می خوای خودم به خودم رحم کنم. وقتی می گوید بیست وپنج ساله است، تقریبا شوکه می شوم ولی او همچنان نگاهش نسبت به واکنش های من بی تفاوت است. انگار حس عجیبی در نگاه این آدم هاست که قرار نیست کسی جز خودشان از آن سردربیاورد. ته نگاهشان تلخی کشنده ای است که ناشی از نفرت از عالم و آدم است. با این حال رؤیا مقاوم است. از کی شروع شد، چی شد که رفتی سمت مواد
مهدی هاشمی با همکاری ساواک چند بار برای شهید اندرزگو تله گذاشت
فراهم شود، امری نیست که بتوان به این سادگی توصیف و از آن پیروی کرد و ما واقعاً به همه شکل، خودمان را مدیون آنها می دانیم. *در روابط اجتماعی، هنگامی که دیگران می فهمند که شما فرزند شهید اندرزگو هستید، چه برخوردی دارند؟ آیا تا به حال برایتان خاطره جالبی پیش آمده است؟ همه اقشار به شهید اندرزگو علاقه دارند. ندیده ام که فقط قشر خاصی به ایشان اظهار علاقه کنند. انقلاب ما به هر حال یک
بهترین مشاغل
امام صادق (علیه السلام) گفتم مردم عقیده دارند که شما مال زیادی دارید. فرمود: من از این مطلب ناراحت نمی شوم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) روزی می گذشت و مردمی که آن جا بودند نگاه می کردند، در حالی که علی پیراهن پاره ای در برداشت. گفتند علی مال و ثروتی ندارد. حضرت این سخن را شنید و به کسی که صدقه های او را سرپرستی می کرد دستور داد، صدقه ها را جمع کرده و بفروشند و همه را نقد کنند. سپس دستور داد همه را
صحبت های تکان دهنده پسر نوجوانی که بخاطر مواد جان مادرش را گرفت
عذاب می داد که حتما کاری کنم تا زودتر به خواسته هایم برسم. پدرم و دایی ام هر دو معتاد بودند و من می دانستم که به خاطر ذره ای مواد چقدر پول می دهند. با داریوش که دوست دایی ام بود آشنا شدم تا برایش مواد بفروشم با خودم می گفتم که با این کار در عرض چند سال می توانم ماشین و خانه بخرم. حال و هوای مستقل شدن مرا به وجد آورده بود کارم را با داریوش شروع کردم توانسته بودم در
پروانه معصومی: آرامش و آسایش را تجربه می کنم
پیشنهادهایم را رد کردم و بعد از آن دیگر پیشنهاد تلویزیونی نداشتم. امسال یک سریال مناسبتی به من پیشنهاد شد اما قبول نکردم چون نقشم طولانی بود و من باید یکسره تهران می ماندم. مرداد سال گذشته یک فیلم سینمایی بازی کردم که هنوز اکران نشده است. در این مدت تقریبا سالی یک فیلم سینمایی بازی کرده ام که به نظرم خوب است. اینترنت روستایی صومعه سرا مثل فرحزادِ دوران کودکی من نیست؛ تقریبا هر آنچه در
کدخدایی: تحقیقات محلی را یک نهاد انجام دهد بهتر است تا افراد
آن اجماع می بینیم اصلاح قانون انتخابات است. امروز کمتر کسی است که مخالف این ضرورت باشد؛ هر چند ممکن است انتظارات از تغییر قانون و موادش متفاوت باشد، اما بر اصل ضرورت تغییر قانون انتخابات اجماعی کم نظیر دیده می شود.به نظر شما این اجماع چگونه شکل گرفته است و فکر می کنید کدام مواد قانون برای تغییر در اولویت هستند؟ در دوره های پیشین که سخنگویی شورای نگهبان را به عهده داشتم، به کرات تأکید کردم
زجر های یک چریک اسلامی به روایت همسرش/پیش بینی وقوع جمهوری اسلامی توسط شهید اندرزگو/در لحظه شهادت، اوراق ...
. گفتم، چطوری؟ یک حرفهای فنی زد که من سر درنیاوردم. به من سفارش می کرد که موج های مختلف رادیو را بگیرم، ببینم صدایش شنیده می شود یا نه؟ دو، سه رادیوی کوچک هم برایم آورد. می گفت، من خیلی صحبت می کنم. باید جوانان بیدار شوند. این دستگاه رادیویی مرا جوانان دوست دارند و می گیرند. *چند روز بعد شما را به تهران آوردند؟ سه روز بعد. اصلاً اجازه نمی دادند حتی برای خرید چیزهایی که لازم
روایت رفیقدوست ازدیدار خصوصی بامنتظری/برخی تحمل لاجوردی رانداشتند
آن دیدار به آقای منتظری گفتم قائم مقام یعنی چه؟ گفت حالا ماست بند اوین آمده ادبیات یاد من بدهد. گفتم آمدم یاد بگیرم. گفت به نظر خودت یعنی چه؟ گفتم قائم مقام در زمان مقام، همانطور که او می خواهد کمک مقام می کند و در غیاب مقام، مطابق آنچه تصمیم می گیرد، عمل می کند، اما شما همه چیز را بر خلاف امام(ره) عمل می کنید، این چجور قائم مقامی است؟ گفت از کجا معلوم که امام(ره) درست کار می کند؟ گفتم پس شما
قضاوت آدم ها برایم مهم نیست
شهرک بود. بنیادی بود به اسم بنیاد مهاجران جنگ تحمیلی که پدر مسئول آنجا شد. پدرم آدم باسوادی بود و است. وقتی پدرم بازنشسته شد با پیکانش کار می کرد. یکی از ترانه هایی که خوانده ام و حرف از یک پیکان دلتنگ می زند، همان پیکانی است که پدرم با آن روزگارمان را در زمان جنگ و بعد از جنگ مدیریت می کرد و نان حلال به خانه می آورد. این صحبت ها جرات و جسارت ویژه ای می خواست ولی خیلی راحت آن را عنوان کردی و پایش
رازِ یک انسان
حال پیشروی هستند. حسین، وحشت زده فریاد می زند: " لعنتی ها !!..." و انگشت بر ماشه اسلحه می فشارد و به سمت دشمن شلیک می کند:" بزنشون محمد؛ نذار بیان جلو!... بزن!... " ناگهان صدای انفجار مهیبی، همه جا را تیره و تار می کند و لرزه بر اندام آن دو می اندازد... پس از چند لحظه، حسین سرش را بالا می گیرد و در مقابل خود، محمد را می بیند که خون آلود روی زمین افتاده است. حسین
نوجوان دهه هشتادی عکاس خبری می شود!
تصمیم گرفتم که برای خودم سابقه کار درست کنم و مهارت کسب کنم. می خواستم با شغل های سطح پایین تری شروع کنم. مثلا شاگرد مغازه باشم یا یک تعمیرگاه کارهای جانبی انجام بدهم. چون به نظرم ساده تر می رسید و می خواستم کاری انجام دهم که توانایی آن را داشته باشم؛ اما وقتی به پدرم گفتم که می خواهم سرکار بروم، قبول نکرد و من هم چیزی نگفتم. تابستان سال گذشته دوباره سراغ پدرم رفتم و گفتم من دیگر نیاز دارم که جایی
سلیمی: فکر نمی کردم روزی قربانی داوری شوم
. با وجود اینکه دو مرتبه خطا دادند اما من با فاصله 2 دقیقه بر روی تخته آمدم و وزنه 245 کیلوگرم را بالای سر بردم که این کار مشکلی است . همانطور که گفتم نظر همه برای من قابل احترام است اما به نظرم در شرایط المپیک تصمیم درستی گرفته شد. خواسته من از المپیک مدال برنز یا نقره نبود بلکه طلا می خواستم و برای آن تلاش کردم. اگر دوستان ژوری و فدراسیون جهانی اجازه می دادند، می توانستم به خواسته ام برسم
محمد صالح علاء: مگر می شود بی عشق به جایی رسید!
آسمان نگاه می کردم. ماه و ستاره ها را می دیدم و لباس هایی که روی بند رخت بودند. گاهی هوا توفانی می شد و لباس ها، بی قراری می کردند و خیال من بال و پر می گرفت. از همان سال ها تا امروز من نان آور شب شده ام ، از ماه انرژی می گیرم و روزها زیاد قابل استفاده نیستم. یعنی سال های کودکی به این میزان روی ذهنیت و زندگی شما تاثیر گذاشت و مسیر تان را شکل داد؟ بله! چون اساس کار ما خیال
فایناس کلاهی که بر سر پروژه مترو اهواز
المللی از شما شکایت می کنم و می گویم که ایران تحریم بوده و کسی به او وام نمی داده است به زبان ساده می گوید به من چه؟ مقصر خود ایران است بعد از برجام استاندار خوزستان گفت این شرکت این کاره نیست و حتی وزیر کشور به ما نامه نوشت که پیمانکار را رد کنید چرا که به درد نمی خورد. استاندار، من و معاون عمرانی استاندار همه نامه را برای خلع ید کردن کیسون امضا کردیم ولی شهر دار باید قرار داد را لغو می
پزشکی که 60 سال در حیطه پزشکی خدمت رسانی می کند
پایان تحصیلات، به خدمت سربازی رفتم هشت ماه در تهران پادگان باغ شاه خدمت کردم و پس از آن به مدت 10 ماه به بیمارستان شماره پنج خرم آباد اعزام شدم بعد از پایان خدمت نیز به اردبیل آمدم و با افتتاح مطب به طبابت پرداختم در واقع الان 85 سال دارم و حدود 61 سال است که در خدمت مردم هستم. دکتر عبدالرحیم جلایی گفت: 60 سال است که به مردم در حیطه پزشکی خدمت رسانی می کنم و از ابتدای روزی که وارد دانشکده
می گفتند ماهی100میلیون می گیرد و به سوریه می رود!
، رضایت دادم و ایشان رفت. بعد از رفتن همسرم از فامیل خیلی کنایه شنیدم. برایم مهم نبود که چه می گویند چون ایشان، حرف های قشنگی زده بود و همیشه وقتی به حرف هایش فکر می کردم اصلا برایم حرف های دیگران مهم نبود. آن موقع مثل الان نبود که با ایشان ارتباط داشته و از حالشان جویا باشیم. تا یک سال بعد که برگشت، من به هیچ عنوان خبری از ایشان نداشتم. دو ماه بعد از بازگشتش مراسم ازدواجمان را برگزار کردیم.
بیوگرافی مهران مدیری، کارگردان مجموعه های طنز تلویزیونی
شود و تصمیم می گیرد به طور کلی تاریخ را کنار بگذارد و سعی می کند همهٔ کتاب هایی که در این زمینه دارد را به کتابخانه اهدا کند. در همین حین با دختری آشنا می شود که به تاریخ علاقه مند است و به پیشنهاد آن دختر به کاخی می رود، در آنجا قهوه ای می نوشد که او را به گذشته می برد . بمب خنده در نیمه دی ماه 1389 فیلمی از مهران مدیری در حال تقلید برنامه های ماهواره ای در فضای وب، و همچنین
مثل خاطره اولین باران پاییزی
وگو کردیم. اصلا لطف همنشینی با مردی که لبخند و متانت، بارزه اصلی چهره اوست، به همین گفت وگوهای صمیمی است. رفتم بالای سن. پشت میز نشستم و بعد از پخس آنونس آغازین برنامه، شروع کردم به خواندن از عارف برجسته و شعار دلداده؛ شیخ بهایی، همان شعری که از زبان مومنی رخ در جلسه ماهیانه روابط عمومی شنیده بودم؛ همه شب نمازخواندن، همه روز روزه گرفتن/همه ساله از پی حج،سفر حجازکردن
راهبرد سیاست بی دخالت در اجرا، هنر آیت الله سیستانی است
هرگونه درگیری پایان دهند. * در کشوری که دموکراسی هیچ معنایی نداشت اصلا اینکه هر فردی از هر قوم و قبیله ای یک رای داشته باشد، در زمان صدام و حتی بعد از آن، معنایی نداشت اما در حال حاضر معنا پیدا کرده لذا کسانی که سعی می کنند عراق را به هم بریزند در مقابل قانون اساسی گیر می کنند و به بن بست می خوردند. در میان کشورهای عربی نکته ای وجود دارد و آن این است که تقریباً یا
"زجرآور ترین" لحظه برای خواهر شهید "لاجوردی"
در آنجا فقط یک لحظه از ته دل دعا کردم که مادرم این صحنه را نبینند و خودم هم از شدت فشار عصبی بی هوش شدم. خوشبختانه وقتی دیدند حال من این طور شد، نگذاشتند مادرم بروند و ببینند. *در دورانی که برادر شما مسئولیت دادستانی و بعد هم زندان ها را به عهده داشتند، ترور شخصیت ایشان به شدت قوت گرفت. از آن دوران چه خاطره ای دارید؟ خدا رحمت کند اخوی همیشه می گفتند برای کسی که بنا ندارد از
حجت الاسلام بندانی: امام زمان (عج ) جواب ناله چه کسانی را می دهد؟+گزارش تصویری
چندروز یک بودایی به نزد علمای آنجا آمد و گفت من یک گرفتاری دارم. قراراست که فردا اعدام شوم. یک وکیل هم از لندن گرفته ایم. یک پاپوشی در اداره ای برایم درست کرده اند. گفتم شما شیعیان کسی را دارید که کار مارا حل می کند. عالم درآنجا فرمود بله ما کسی را داریم که منجی است و ناجی. گفت آقا لطفا کمکم کنید. عالم فرمود: برو به بازار شیعه ها و یک دست لباس کامل همراه با حوله وکفش خریده و به فلان بازار رفته و
گفت وگوی سیدحسن خمینی با آقای بازیگر
تلویزیون در آبادان بود و به تهران نیامده بود و بعد به تهران آمد و شامل همه جا شد. چندین گروه بودند که کار می کردند. چند کارگردان بودند. انتظامی در ادامه در پاسخ به پرسش های سیدحسن خمینی، آثار ماندگار خود را بیشتر درعرصه سینما طبقه بندی کرد و گفت: به 22 فیلمم اعتقاد دارم چون ماندگار است. فیلم های خوبی که بهترین امکانات را داشته، هم کارگردان خوب و هم بازیگران خوب. اما وقتی سیدحسن خمینی از اوضاع سینمای
همراه با فرزانگان؛ از ایثار ستودنی شهید باهنر برای تهیه کتاب های درسی برادر تا صلابت همسر شهید تندگویان
، پرداخت. وی گفت: پدرم، آنگونه که در شناسنامه اش آمده بود، متولد 1300 بود اما در اصل 97 سال داشت؛ طبق گفته امام جمعه کرمان، پدرم وجوهات شرعی خود را مرتب پرداخت می کرد. تا حدی به نمازجماعت اول وقت مقید بود که مادرم گاهی گله می کرد که کارها مونده، شما میری مسجد؟ مقلد امام(ره)بود؛ به یاد دارم زمان تبعید امام، من 4سال داشتم. شنیدم که به مادرم می گفت آقا را دستگیر کردند. من هم فکر می کردم منظور از
به هیچ وجه برای شهادت نمی روم!
باشد آن هم به پدر و مادر است. به خودم گفتم کسی که پدر و مادرش را اینقدر محترم بدارد قطعاً به زنش هم احترام می گذارد و برای او ارزش قائل است. اصلاً همدیگر را نگاه نکردیم، فقط من یک لحظه صورت او را نگاه کردم که ابروهای پر و مشکی اش نظرم را جلب کرد. وقتی رفتند مامانم پرسید خوب نگاهش کردی؟ گفتم: نه، فقط ابروهایش را دیدم. (خنده) آن جلسه ما چهار ساعت صحبت کردیم که آخرش پرسید، نظر شما چیست؟ گفتم
شهیدهادی وحاجات اهالی محل
داشت. عصر یک روز شخصی از من سراغ دوستان آقا ابراهیم را گرفت تا ازآنها در مورد این شهید سئوال بکند. پرسیدم:"کار شما چیه ؟ شاید بتونم کمکتون کنم". گفت: "هیچی می خوام بدونم این شهید هادی کی بوده؟ قبرش کجاست؟" مانده بودم چه بگویم، بعد از چند لحظه سکوت گفتم: "ابراهیم هادی یه شهید گمنامه و قبر نداره، مثل همه شهدای گمنام ، حالا برای چی پرسیدی؟" آن آقا که انگار خیلی حالش گرفته شده بود ادامه داد
فلورا سام کودکی اش را چگونه گذرانده؟
یک فرزند موفق چه پیشنهادی دارید؟ با او دوست باشید و اعتماد به نفسش را از بین نبرید این راه بهترین مسیر است برای این که کودکانی موفق تربیت کنید. آرامش را در خانه چطور بیاوریم؟ با دوستی و محبت کردن به یکدیگر زندگی در عین همه مشکلاتش زیبایی های هم دارد که باید قدر آن را بدانیم و از بودن در کنار هم لذت ببریم. شما احساس خوشبختی می کنید؟ بله خیلی زیاد چون خانواده خوب و مهربانی دارم و همین طور مخاطبان دوست داشتنی ای.
تجربه برجام نشان داد که در هیچ مسئله ای نمی توان با آمریکا مذاکره کرد
پیش، شصت سال پیش، از بیست وهشتم مرداد، بعد از آن در دوران رژیم طاغوت، بعدش از اوّل انقلاب تا امروز، شما نگاه کنید ببینید رفتار آمریکا با ما چگونه بوده. در رژیم طاغوت، آمریکا به عنوان یک ثروت نگاه میکرد به رژیم پهلوی، درعین حال ضرباتی که در همان دوران از سوی آمریکا به ایران وارد شده ضربات کاری و مؤثّری است که کسانی که با تاریخ آشنایند، با زندگی آن دوران آشنایند، کاملاً این را میفهمند و تصدیق
در لندن عهد کردم که در ریو مدال بگیرم/به قول فردوسی پور شمشیربازی ورزش شیکی است
ام فعلا در این مورد صحبت نکنم و همه چیز را به مسولین واگذار کرده ام و شاید بعد از آن نظرم را گفتم. ظاهرا آقای وزیر گفته بود به بهداد سلیمی پاداش طلا را می دهیم و برای عابدینی هم به فراخور مقامی که کسب کرده ایم پاداش را در نظر می گیریم. * از این موضوع ناراحت شدید؟ ناراحت که چه عرض کنم. بعد از آن صحبت ها باخت به آمریکا را فراموش کردم و با این صحبت ها ناراحتی ام بیشتر شد. باز هم