سایر منابع:
سایر خبرها
خاطرات بامزه امیرحسین اصلانیان از دربی ها
را باخت. همانطور که در بازی با تراکتور بازی 6 امتیازی را برد، این بازی هم 6 امتیاز را باخت. یعنی اختلافی که می شد 16 امتیاز بشود، شد 10 امتیاز. اگر غره شوند کار سخت می شود ولی من فکر می کنم برانکو تیم را جمع می کند. بچه ها هم به یک تلنگری نیاز داشتند که بدانند همه تیم ها دست و پا بسته جلوی پرسپولیس قرار نمی گیرند. در بازی های قبلی ما از پرسپولیس چند بازی متوسط هم دیدیم که یک هیچ برد. اینطور نبود
خاطرات ناگفته ام آبروی برخی را می برد
پهلوی. با عنایت به این که خاطرات شما در حوزه تاریخ شفاهی قرار دارد، می خواهم نظر شما را درباره کتاب هایی از این دست که تاکنون منتشر شده، بپرسم. در کنار همه فوایدی که انتشار این گونه کتاب ها دارد، نباید از یاد برد که معمولا خاطره گو از نگاه خود یک واقعه و رویداد را بیان می کند و به جنبه های دیگر ماجرا کم اعتناست. بنابراین ممکن است ما با روایت های یکسویه مواجه شویم. از نظر شما اساسا این نوع واقعه نگاری
سرخط ...
دچار مشکل کرد و برخی نهرها و کانال هایی که به طور طبیعی آبگیری می شدند و کارکرد تغذیه پوشش گیاهی را برعهده داشتند، با مشکل مواجه شدند. وضعیت امروز خوزستان نامطلوب است. سه سال قبل در سرمقاله روزنامه شرق در این باره مطلبی نوشتم. در نخستین روزهایی که دکتر ابتکار در دولت جدید مسئولیت پذیرفت، به ایشان گفتم خوزستان در معرض یک بحران قرار دارد و در جلساتی با مسئولان امنیتی، معضلات جدی زیست محیطی را که می
گلایه های صریح یک کارگردان باسابقه از مسئولان
اگر او را تنها با سینمای مستند بشناسندو این موضوع را دستاویزی قرار دهند برای تضعیف وجه فیلمساز داستانی بودن او. با خسرو سینایی کارگردان شهیر ایرانی که این روزها به شدت از دست مدیران سینمایی و تلویزیون شاکی است، گپ زده ایم از سینما تا زندگی شخصی اش. آقای سینایی شما در خانواده ای پزشک به دنیا آمدید و رشد کردید چطور شد که حرفه خانوادگی را پس زدید، به سینما علاقه مند شدید و تصمیم گرفتید در
مرا پس از 6 ساعت شکنجه نیمه شب در اتوبان رها کردند/تهدیدم کردن تا به پلیس چیزی نگویم+ فیلم و عکس
ساز قرار گرفتند. گفتگو با ابولقاسم ( فرد ربوده شده) چطور شما را ربودند؟ عصر شده بود ومن به سمت خودریم در حال حرکت بودم که آدم ربایان به زور من را سوار ماشین کردند و بلافاصله چشمانم را بستند، یک ساعت داخل ماشین بودم که احساس کردم ماشین وارد یک جاده فرعی شده است. زمانیکه مرا از ماشین پیاده کردند زمین خاکی بود، من را به داخل محلی ناشناس بردند و بعد از چند لحظه دست و
شهید لاجوردی سر سوزنی به حقوق توجه نداشت/تفاوت فرقان و منافقین به روایت شهید لاجوردی
اطرافیانش نداشت، اما از بس مخلص بود و برای خدا کار می کرد، همه عاشقش بودند. الان هم از هر کسی که درباره اش سئوال کنید، حرفش همین است. شاید کمک مادی به کسی نکرده باشد، اما همه حس خوبی نسبت به او دارند. به آقای موسوی اردبیلی گفتم، برای چه می خواهید او را بردارید؟ جواب داد، در خط ما نیست. حرف ما را نمی خواند. گفتم، حاج آقا! این حرف ها نیست. دستور از قم و باند مهدی هاشمی است. دستور از
شامی هایی برای شام
تعطیلات می دهد. - مامانِ تو بلا بود، خواستگار داشت، زود رفت. همیشه مهناز این را می گفت. من از روی حرکت دست هایشان مامان را تشخیص می دادم. یک بار گفتم: خاله مهناز، تو جای مامانم رو تو شکم مامان بزرگ تنگ کردی. وقتی آمدیم خانه، مامان به من اخم کرد. راست می گفتم. کسی در ذهنم می گوید: شامی اش رو با بشقابش بکوب فرق سرش. گرسنه ام و دلم شامی می خواهد
چون منشی این دو مرد بودم هر چه می گفتند قبول می کردم!
دختر جوانی که پس از شکست عشقی سعی داشت از پسران و مردان انتقام بگیرد، در دام دو مرد شیطان صفت گرفتار شد. این دختر که به پیشنهاد شرم آور صاحبان شرکت محل کارش بله گفته بود، نمی دانست آن ها از تمام رفتار های غیر اخلاقی فیلم گرفته اند. دختر جوان در حالی که دستش از همه جا کوتاه شده بود نزد مشاور اجتماعی پلیس رفت. حرف های تکان دهنده این دختر را از زبان مشاور پلیس می خوانید: باز هم مثل همیشه
برای برقراری نظم در گردان دوم حریف طلبیدم!
فرماندهی گردان دوم سپاه تهران و نجات سنندج از دست ضد انقلاب و فرماندهی جبهه کوره موش و... احمد اسلیمی اما حالا نه تنها درجه ای ندارد بلکه به دنبال اثبات جانبازی اش در تلاش است! هرچند خودش خواست فعلاً از بحث جانبازی و گلایه هایش ننویسیم، اما او که نامش در چندین کتاب و حتی خاطرات شهید چمران آمده، قهرمانی است که خیلی زود به فراموشی سپرده شده است. گفت وگوی ما با پهلوان احمد اسلیمی را که چند روز پیش
خناسان نتوانستند رابطه او با رهبری را برهم بزنند
مرکز بررسی های اسلامی که در شهرک پردیسان قم احداث شد، آن منزل را به مبلغ 400 میلیون تومان فروختم که در توسعه و پیشرفت پروژه کتابخانه مؤثر بود. ظاهراً در ماجرای انتصاب شما به سفارت واتیکان از آقای هاشمی قدری دلگیری پیدا کردید. ماجرا از چه قرار بود؟ پس از پیروزی انقلاب، با توجه به شناخت و لطفی که حضرت امام به بنده داشتند، طی حکمی مرا به عنوان نماینده خود در وزارت ارشاد منصوب
ببخش و باورم کن
نشان ندهد، در زندان رفیق پیدا کردم و بیشتر مواد مصرفی خود را به طور رایگان مصرف می کردم. وی با نگاهی بغض آلود که گویی خاطرات گذشته اش در نگاهش جمع شده باشند، گفت: سلامتی و زندگی ام را از دست دادم و رسوای روزگار شدم، زنی که با او دوستی کردم مرا به این مسیر کشاند! امیرعطا اشاره کرد: از مهر ماه سال گذشته در این مرکز بستری هستم. برقی، مدیر این مرکز در ادامه تأکید کرد
محسن ترکی : فوتبال ایران با سیاست عجین است
ماکسیمم سالی 50 تا 60 قضاوت داشتم که لیگ های مختلف کشور و در ابتدا در استان ها و شهرستان ها بود. 18-17 سال در سطح اول کشور سالی 20 تا 30 قضاوت انجام دادم. بیش از 120 قضاوت بین المللی هم داشتم. خاطرات تلخ و شیرین زیادی از این زمان ها داشتم که از ذهنم سپری شد. پس از خداحافظی برنامه تان چیست و آیا دوست دارید در بخش مدیریتی داوری که هم راستا با تحصیلات عالیه شماست، وارد شوید؟ بحث مدیریتی با
آرامش امام در روزهای سرنوشت ساز انقلاب عجیب و دیدنی بود
جمعیت دارد و محیط کارگری است و نیاز است یک روحانی به آنجا برود و کارش را شروع کند. ایشان مرا به صورت موقت و برای سه ماه به آنجا اعزام کردند. در آنجا با عده ای از افراد، از جمله برخی از مهندسانِ کارخانه، فعالیت های انقلابی خود را شروع کردیم. در آن موقع رئیس کارخانجات مقدم، آقای مهندس علی نقی خاموشی بود که در گذشته قبلاً رئیس اتاق بازرگانی بودند. مهندس سالور هم بود که در سیمان آبیک فعالیت می کرد. به
روایتی تکان دهنده از تولد متفاوتِ یک نوزاد
، توی یکی از پارک های شوش و دروازه غار می خوابیدم با دوست مردی که پدر بچه ام است. پدر فرشته خودش هم معتاد بود. حالا کجاست؟ خانه اش. دنبال زنی دیگر. صدایش درنمی آید. خاطره درد زایمان نداشت. 9 ماهش که تمام شد، بدون علایم زایمان، او را بردند بیمارستان رسول اکرم سزارین کرد و فرشته شد نخستین نوزاد مرکز که پاک به دنیا می آید. حالا دو ماه است که بین بچه ها، دست به دست می شود، سر از اتاق خواب
جدال سرطان و آبرو
جراحی او را پذیرفت با این تأکید که هیچ قولی برای زنده بیرون آمدن رقیه از اتاق عمل نمی دهد. در جریان این جراحی چند ساعته علاوه بر پانکراس، بخشی از معده، روده کوچک، روده بزرگ و کبد او نیز خارج شدچند ماهی اوضاع آرام بود که باز با علائمی تازه، بیماری خود را نشان داد. رقیه می گوید: سرطانم عود کرده. دائم باید اسیر راه دکتر و بیمارستان باشم. الهی که هیچ وقت سر و کارتان به اینجور جاها باز نشود. همه اش
روایت ناصر محمدخانی از ربوده شدن!
اتاق خبر 24 : اما حالا اقلا دو دهه است که دیگر خبری از آن اسطوره محبوب فوتبال نیست. هر خبری از او شده درباره بحران های زندگی اش بوده. ابتدا مرگ همسرش به دست شهلا جاهد و حاشیه های آن دادگاه و حالا ماجرای دزدیده شدنش توسط خانواده همسر جدیدش سر پول. حرف هایش را در این باره بخوانید. حرف هایی که به تماشاگران امروز زده است! *شما ربوده شده بودید؟ دوباره درباره یک اتفاق خانوادگی
بازیگر سینما: سیمرغ کاغذی برای پسرم درست کردم! +عکس
اما ذهنم آن خاطرات را خوب ضبط کرده است و به اندازه کافی حافظه عاطفی ام از آن تصاویر انباشته است و از همان خاطرات برای بازی ام استفاده کردم. از مواردی دیگر مانند تصاویر و موسیقی جنگ هم برای بازیگری استفاده می کنم و همه این ها به بازیگر برای بازی مناسب کمک می کند. در واقع هر چیزی که در دست داشتم برای رسیدن به نقش استفاده کردم تا امکان اشتباه به حداقل ممکن برسد و خدا را شکر آن اتفاقی که باید می افتاد
این 2 مرد داعشی نبودند اما به خاطر شلیک های مرگبار به یک پدر و دختر کرجی فراری بودند
گفتم که اعتیاد دارم و او 12 روز مرا در کمپ بستری کرد. بعد با هم به ارومیه رفتیم تا از کشور خارج شویم. 4 روز منتظر ماندیم و میلاد مبلغ زیادی پول به قاچاقچیان انسان داد تا ما را به روستایی نزدیک مرز بردند اما دعوایشان شد و قاچاقچیان چند تیر به پای میلاد زدند بعد هم به مردم گفتند که ما از طرف آمده ایم، مردم هم به ما حمله کردند و بعد به پایگاه بسیج تحویل مان دادند. در دادگاه عمومی خوی 20 میلیون
قبل از رسیدن به سن قانونی،به اعدام محکوم شدم!
خداوند لطف کرد که با وجود سن کم، توانستم مقاومت کنم. شانس آوردم اطلاعات مربوط به من لو رفته بود و به همین خاطر، به اندازه بقیه اذیتم نکردند. □چه مدت در زندان بودید؟ یک سال در انفرادی بودم که اتاق تاریک و بسیار کوچکی بود. از همه بدتر، شکنجه روحی و وقتی بود که ما را پشت در اتاق شکنجه می بردند و صدای فریاد دیگران را می شنیدیم! شکنجه گر من منوچهری بود. گاهی هم حسینیِ جلاد از من
مرا در برابر شوهرم شکنجه دادند!
و اوضاع را کمی برایمان تشریح کنید؟ دو ماه و نیم از دستگیری ما گذشته بود که ارتباط اصلی ما لو رفت و از آن به بعد، شکنجه ها حالت انتقام به خود گرفتند! بدترین خاطره ای که از آن دوران دارم یک روز جمعه بود. در کمیته مشترک معمولاً رسم بود روزهای جمعه بازجوها به مرخصی می رفتند و از شکنجه و بازجویی خبری نبود، ولی آن جمعه مرا به اتاق آرش بردند. در آنجا دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و آن قدر
حکم اعدام هویدا را چه کسی اجرا کرد؟/ عزت شاهی: از راه و روش [خلخالی]خوشم نمی آمد
متاسفانه در وضعیتی که آنجا پیش آمده بود، اکثر بازجوها یا از مجاهدین بودند یا گرایشان به مجاهدین داشتند و چند نفری هم بودند که وضعیت درستی داشتند، ولی آنها تسلط پیدا کرده بودند و گاهی اوقات متهمین را اذیت می کردند یا بازجویی ها را می بردند منزلشان انجام می دادند و ازشان سواستفاده می کردند و ... . ** یعنی چه؟ چه سواستفاده ای می کردند؟ آن دسته از بازجوها که از بچه های مجاهدین بودند
ماجرای دیدار سید حسن نصرالله با رهبر معظم انقلاب در ایام سقوط احتمالی دمشق/ سعید قاسمی: با دیپلماسی ...
یک نکته ای در باره نیروهای مسلح بود که فقط می گفتند ایرانی ها باید عضو نیروهای مسلح باشند. من در آن زمان اعتراض کردم که این انقلاب برای خودتان نیست، من باور دارم در آینده میلیون ها نفر می خواهند از شما دفاع کنند. بالاخره نشد. بعد از انقلاب فرانسه که خیلی قدیمی است تا امروز یک لشکر مخصوص نیروهای خارجی که از فرانسه دفاع می کنند و تا الان هم هست. اسمش لژیون خارجی است.
رسولی به من گفت:ظاهرا تو زبان ارمنی هم بلدی!
تهیه کردند، جزوه اقتصادشان را برایم فرستادند که نظر بدهم. به آنها گفتم: آیات و روایات را به زور به دیدگاه های مارکسیسم وصل کرده اند و محتویات این جزوه ربطی به اسلام ندارد . البته اعضای اولیه سازمان مجاهدین بچه های مخلص و خوبی بودند، ولی افکار التقاطی، به مرور زمان کار دست سازمان داد و عاقبتی را که همه می دانیم پیدا کردند. □چه شد که دستگیر شدید؟ ما در انتشاراتی آذر- که روبروی
مردی که وارث بنیانگذاران نقشه نگاری ایران است
، بیشتر کارهایش را انجام داده بودم که دستم خورد و مرکب قرمز ریخت روی جلد؛ واقعا کار سنگینی بود. اواسط کار مرکب ریخت. ساعت 12شب شروع کردم به رنگ آمیزی دوباره. وقتی نقشه را بردم، مدیر مدرسه آمد جلوی همه محصلان اسم مرا صدا کرد و از من تقدیر کرد و گفت، این بهترین هدیه است. همکلاسی های خوبی داشتم. آنها می آمدند برای رنگ آمیزی، نقشه می گرفتند و می بردند و با مرکب رنگ می کردند و می آوردند و بابت هر نقشه
ماجرای زندگی یک بلدچی 16 ساله + فیلم
شدند، در آن اتاق مجموعه ای از نویسندگان و فعالان فرهنگی حضور داشتیم که حدود ده نفر می شدیم، اما آقا یک راست سراغ آقای خوش لفظ رفتند، به اسم صدای شان کردند و آغوش باز کردند. علی آقایی که مثل بید می لرزید (نه از ترس، که این علی هیچ گاه در جنگ هم نلرزیده بود) از هیجان و شوق دیدار، دست و پایش می لرزید و اشک می ریخت. اما وقتی در آغوش آقا رفت به شدت آرام شد و وقتی آقا پرسیدند حال تان چطور است آقای خوش لفظ
اطرافیان شریعت مداری اکثراً میانه رو بودند/ برخی از ارتشی ها و اعضاء ساواک با انقلابی ها همکاری می کردند
دست روحانیت افتاد؟ قبل از انقلاب در ایران مجموعه ای شکل گرفته بود که به صورت تخصصی، حرفه ای و علمی مسئله ی شکل گیری انقلاب را مورد تجزیه و تحلیل قرار می داد. این گروه به این نتیجه رسیدند که سردمداران انقلاب باید روحانیت باشد. برای اینکه آتویی در دست نظام شاهنشاهی وجود داشت که هر جنبنده ای را به اتهام کمونیستی و مارکسیستی متهم کرده و از صحنه خارج می کرد. برای اینکه از این اتهام جلوگیری
شهیدی که مادرش را از کما نجات داد/ماجرای استجابت دعای یک مادر
که گفتم من حتما شهید خواهم شد و شهادت را افتخار بزرگی می دانم که امیدوارم مورد قبول قرار گیرد.مگر ما چقدر می خواهیم زندگی کنیم.الان اسلام در مقابل تمامی کفر ایستاده است و من افتخار می کنم که در این نبرد شرکت دارم و همیشه آرزویم بود در این نبرد شرکت کنم.سلام مرا خدمت برادران و خواهران بزرگوارم و به دیگر دوستان و آشنایان خصوصا همسنگرانم در سنگر مدرسه برسانید.با آرزوی طول عمر برای امام امت و پیروزی
از ابتدا به میرحسین مشکوک بودم/ رییس فتنه روی جورابش نوشته بود مرگ بر آمریکا
علوی، آنجا مستقر می کنیم. لذا رفتیم همان بعد از ظهر دادیم بچه های تشکیلات آنجا را سامان دادند و میزان کردند انتظاماتش را، مرتب کردند، بلندگو و همه چیز را آماده کردند. صبح قبل از طلوع آفتاب، شهید مطهری با آقای منتظری و یکی از دوستان، امام را آژانس گرفتند، از رفاه آوردند علوی و در آن اقامتگاه قرار مستقر کردند. آن ها هم دیدند نقشه شان به بن بست خورد، چون مقصودشان امام بود. ول کردند و رفتند.
همسر شهید: برای اینکه او را در لشکر فاطمیون راه دهند با لهجه افغانی صحبت می کرد/ حاج قاسم می گفت فکر می ...
ماه کنارمان بود و بعد به عراق رفت تا سری دوم با رزمندگان عراقی اعزام شود. رزمندگان عراقی 24 ساعت عملیات می کردند و بعد بر می گشتند و 48 ساعت استراحت می کردند. مصطفی می گفت در این 48 ساعتی که عقب از میدان جنگ هست اذیت می شود. می گفت که چرا باید 48 ساعت بیکار باشد؟ بار دومی هم که با عراقی ها رفت بخاطر آن 48 ساعتی که استراحت داشتند از آنها جدا می شود و در حرم حضرت زینب(س) با رزمندگان
حکایت مردان مرد گردان ابالفضل(ع)
. آن شبی که او سرش را به خدا عاریت داده بود. تا جلو بیفتد و نیروها پشت سرش به خط دشمن بزنند. یا ابالفضل گفتم و به سمت تیربار مقابل دویدم، نیرویی در پاهایم جمع شده بود که می خواستم پرواز کنم. پشت سرم فریاد الله اکبر برخاست و همه مثل برق و باد بر سر دشمن فرود آمدند. تیربارچی دشمن رها کرد و به سمت تپه ی عباس عظیم گریخت. دو گروهان اول و دوم هم مثل سیل، سد مقابل شان را شکستند و تیراندازی شدت