سایر منابع:
سایر خبرها
ترکان در برنامه تلویزیونی: روحانی می آید
ملک کندی، 4 شهیدی بودند که در کردستان دستگیر شدند و در سردشت آنها را تیرباران کردند. مسعود وقتی من استاندار ایلام بودم، آمد برای عملیات والفجر مقدماتی رفت منطقه دهلران، من بعد از شهادتش مطلع شدم. مجری: شهدای مدافع حرم را می بینید نسبت به شهدای قبل زمان جنگ چه احساسی دارید چه تفاوتی بین آنها وجود دارد؟ به نظرم همان جنس است تفاوتی ندارد این جریانی که راه افتاد و بعد نامش شد داعش
کرسنت، قرارداد غلطی است اما باید با همان قیمت ظالمانه اجرا شود/ روحانی در انتخابات حضور می یابد
خواستند کسی را بگذارند که نه سپاهی باشد و نه ارتشی، برحسب تصادف روزگار، من انتخاب شدم. مجری: بعد از شما در دولت دوم چه کسی وزیر دفاع شد؟ محمد فرزونده که تا چند وقت بنیاد مستضعفان بودند. بعد حاج آقا خدا رحمتش کند فرمود یا برو مسکن، یا برو کشور یا برو راه، من رفتم فکرهایم کردم و از ایشان اجازه گرفتم، برگشتم گفتم من آن دو کار را خوب بلد نیستم، شاید بتوانم در این کار موثر باشم، رفتم
نا امیدی را ضربه فنی کردم
بودم و کارهای تدارکات آن را انجام می دادم. بعد از این 2 سال بار دیگر به سردخانه برگشتم و آشپزخانه مجموعه دستم بود. از همان زمان آشپزی ام خوب شد هم اکنون می توانم رستورانم را بهتر و حساب شده تر بگردانم اما همه چیز به این سادگی و خوبی نگذشت. سال 75 گفتند باید تعدیل نیرو بشوم و با 23سال خدمت بازنشسته شدم؛ به همین سادگی دوران سختی من شروع شد. * یعنی بعد از آنکه بازنشسته شدید تازه مشکلات روی
ضرورت توجه به مفهوم بازگشت سرمایه در طرح های زیربنایی کشور
کارآفرینان برتر راه و شهرسازی و جایزه دادمان ضمن ابراز خرسندی از حضور در این همایش و جمع فرهیختگان و مهندسان برجسته کشور بیان کرد: بدون شک برای من مایه افتخار است که در جمع اساتید بزرگوار و گران مایه خود در دانشگاه فنی حضور داشته باشم. آخوندی بااشاره به موضوع و اهداف برگزاری این همایش با تأکید براینکه واقعیت آن است که مهندسی جدید در ایران روی شانه های دولت شکل گرفته است گفت: به واقع شاید اجرای
ناگفته هایی از زندگی سرهنگ علیفر
نشستم و گروهی به اتفاق امیرحسینی با هم مشورت کردند که بعد از 30 دقیقه امیرحسینی آمد و به من گفت برو استادیوم آزادی . کدام بازی؟ پرسپولیس و آرارات. البته گفتند در کنار اسکندر کوتی بنشینم و هر نیمه فقط دو سه دقیقه گزارش کنم. کوتی ناراحت نشد؟ نه از همین جا به او درود می فرستم . دوست خوب من که از همان روز نخست همکاری به گرمی مرا پذیرفت و به من وقت
ماجرای مشاهده شیطان توسط آیت الله حق شناس در خیابان
کردم صدبار هزاربار هرگناهی را که]پیشنهاد می کردم[ یک درب باغ را باز کردم. درب باغ سنجد. می گفتم این درب بهشت است بعد وقتی می رفتی می دیدی نیست. و وعدتکم فأخلفتکم من هم به شما وعده کرده بودم اول شیرین بنظر می آید دیگر. بعد معلوم می شود که نه خیلی هم شیرین نبود مثل پوسته ی قرص هایی که داخل آن خیلی تلخ است اما یک پوسته شیرین دارد. و ما کانَ لی علیکُم بسُطان بر شما سلطنت نداشتم. من، منِ
وحید مهدی خانی: تشویق هواداران مرا به بازی برگرداند
دادند که این گل را جبران خواهند کرد. واقعا همه بچه ها هم قسم شده بودند با کسب پیروزی اشتباه من را جبران کنند تا من عامل شکست تیم نباشم که تمام این موارد خیلی کمکم کرد تا زود خودم را جمع و جور کنم. نساجی در روزی که به برد نیاز مبرم داشت تا از جمع مدعیان صعود خارج نشود، با اشتباه تو گل خورد. از حسی که در آن دقایق داشتی بگو. - خب خیلی شرایط سخت بود و پس از گل تا مرز سکته پیش رفتم. پس
به بهانه عکس گرفتن.../ پسران تن فروش برای زنان مایه دار!/ با خواندن این گزارش شوکه نشوید
: مردان متاهل بیشتر، مردان متاهل مشتری من هستند . در قسمت مردانه مترو سوار شده است. در هر ایستگاه به یک مرد نزدیک می شود و زیر لبی چیزهایی می گوید. همانطور که زیر چادر رژ لبش را پر رنگ می کند، می گوید: شوهرم 5 سال پیش به زندان افتاد و خرج 4 بچه به عهده من افتاد. سه سال اول را درخانه مردم کار می کردم. بیشتر خانه هایی که می رفتم، مرد خانه بعد از مدتی به من پیشنهاد می داد و من مجبور می شدم از
واقعیت شاهان قاجار به مراتب مضحک تر از چیزی ست که نشان دادیم/جانشینی قوام پس از مصدق، تله دربار بود/ هیچ ...
خیلی هم جذاب بود؛ درباره نزدیک شدن به این شخصیت ها در حین نمایش بگویید. من یک دنیای فانتزی از تئاتر را کار کردم و چیزی که در این سال ها یاد گرفته بودم را بلدم اما هیچ وقت تیپ سازی به این شکل را انجام نداده بودم که در لحظه بخواهی نقش کسی را در نمایش بازی کنی که دارد نقش بازی می کند مهدی پاکدل: نقش آیت برای خودم نقش سختی بود چون من یک دنیای فانتزی از تئاتر را کار کردم و چیزی که
تجربه آموزی، بصیرت و انوار الهی توشه سفر به سرزمین نور
وگفتند خودتان بروید و ببینید و بگردید و سرساعت برگردید. من هم خوشحال بودم از اینکه برای مدتی می توانم با خودم باشم. یک خاکریز طویل در طلاییه هست که از زمان جنگ دست نخورده مانده. از آن خاکریز رفتم پایین و نشستم جایی که کسی نزدیکم نبود. فقط می خواستم فکر کنم و حرف بزنم و تنها باشم. مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک بیرون زده است. کنجکاو شدم ببینم چیست؟ خاک اطرافش را کنار زدم و
زیر تخت پنهانش کردم! - داستان کوتاه
. وقتی به خانه برگشتم تا مدت ها گل سر را زیر تشک تختم قایم کرده بودم. می ترسیدم مادرم آن را ببیند. فقط گاهی اوقات یواشکی گوشه تشک را کنار می زدم تا بتوانم آن را نگاه کنم و دوباره آن را پنهان می کردم. خوب به خاطر دارم زمانی که مادر گل سر را پیدا کرد برایش کلی دروغ بافتم تا جریان را نفهمد. خوشبختانه او هم پیگیر نبود. اولین دفعه را خوب به یاد دارم اما دفعه های بعد را نه. دیگر عادت جدیدم بی
دو ابلیسی که با توسل به زور مرا به بیابان های اطراف شهر بردند
صحبت را درباره ازدواج و آینده مان باز کرد. می گفت مدتی با هم به صورت موقت محرم شویم تا پدرش از سفر برگردد.از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم. با هم جر و بحث می کردیم. ناگهان به جاده ای فرعی پیچید. از او خواستم توقف کند. یکی از دوستانش با موتور در تعقیب مان بود. در خودرو را باز کرد و سوار شد. دو پسر شیطان صفت با تهدید چاقو و توسل به زور و در حالی که التماس و گریه می کردم مرا به بیابان های
وقتی دیدم مادر دوست صمیمی ام در خانه تنهاست وسوسه شدم و... +عکس
نام ابراهیم 8 میلیون تومان طلب داشتم. او با من تماس گرفت و گفت: می خواهد پولم را پس بدهد. چون سر کار بودم از ابراهیم خواستم تا پولم را در خانه به مادرم تحویل بدهد. دقایقی بعد با مادرم تماس گرفتم و او گفت که پول را تحویل گرفته است اما وقتی عصر به خانه برگشتم با جنازه خونین مادرم روبه رو شدم. تلاش پلیس برای پیدا کردن ردپایی از عامل این جنایت Crime آغاز شد اما پلیس به نتیجه مطلوب نرسید. پسر قربانی گفت
پیغام قاسم خانی این سینما را مثل کف دست می شناسد
است. من هم همین نظر را دارم اما کارگردانی هدرش داده. همان طور که مطئن هستم در مارمولک سکانسی که آن بچه به رضا مارمولک خیره می شود در پایان قصه مال عرفان زدگی های کمال تبریزی است. پیمان: همین طور است. یادم هست که اصلا بچه را من ننوشته بودم. در طبقه حساس به فیلمنامه وفادار بود، ولی آدمی که در پایان فیلم می نشیند در یک جایی و با یک جسد یک صحبت طولانی دارد، در آن لحظه نباید خلق
تاکسی چگونه به ایران رسید؟
اخیر چون صرفه و صلاح با مردم است در چند روز اخیر مشاهده شده است که مردم همکاری می کنند . کمبود تاکسی در نوروز و فشار خانواده ها برای مسافرکشی شخصی مسائلی اینچنین با وجود کوشش های صورت گرفته برای توسعه تاکسی رانی، در عمل همچنان تداوم یافتند. کمبود تاکسی در شهر تهران در اواخر دهه 40 خورشیدی هنوز از مسائل اساسی در حوزه مدیریت شهری و اداره حمل ونقل همگانی به شمار می آمد. کمبود
افتخاری: چه کسی قرار بود به جای من باشد؟
آن تبر می زنند. افتخاری افزود: بچه ها باید خودشان خواستن را پیدا کنند و فکر کنند. من یک نفر بودم که نیاز داشتم و گدایی می کردم و با عشق به دنبال آواز می رفتم. ما باید در ابتدا عشق، دوم رنج، بعد از آن نبرد و پیکار و سپس به آنها موسیقی را نشان دهیم. سپس شهبازیان درباره نوع آثاری که توسط این ارکستر اجرا می شود، گفت: ما در اجرای صحنه ای آثاری را می نوازیم که پیش از این به صورت
85 درصد مغز پسرم را خون گرفت/ شرح حال پدری که فرزندش درچهارشنبه سوری تا پای مرگ رفت
زدند؛ بعد گفتند ضربه مغزی مهم تر از سوختگی است و او را به بیمارستان دیگری ببرید؛ بنابراین او را به بیمارستان حضرت رسول(ص) بردم و فورا آنجا از سر پسرم عکس انداختند و گفتند یکی از مویرگ های مغز بر اثر انفجار، پاره و خون در مغز جمع شده و هر لحظه امکان دارد به کما برود. دست پسرم را گرفته بودم و از او سؤال می کردم تا ببینم مشکلی برای حافظه اش ایجاد شده یا نه و پسرم هوشیار بود و من را دلداری می داد.
معرفی برترین عکس ها از دنیای زیر آب
زنی یک کوسه شدم. من چند عکس از این کوسه زیر پرتوهای نور گرفتم و از افکت رویایی به وجود آمده در عکسم راضی بودم. جانوران اقیانوسی هدف های خوبی برای عکاسی از فاصله ی نزدیک هستند چون که اصلا خجالتی نیستند. با این حال بعضی مواقع خوب است که عکس هایی از تنهایی آنها، از اقیانوس پیمایی آنها و استقلال آنها در جهان آبی بگیریم. 4. دسته اورکاها؛ عکاس: نیکولای جورجیو (Nicholai Georgiou)
85 درصد مغز پسرم را خون گرفت
موبایلش تماس گرفتم ولی دیدم جواب نمی دهد، فکر کردم به خاطر روشن بودن ضبط ماشین، صدای موبایل را نشنیده است. نگران بودم و دلم شور می زد. در تماس بعدی، شخصی به تلفن جواب داد و گفت عرفان، نارنجک به صورتش خورده است. با دوستم به محل حادثه رفتم و هنگامی که سر و صورت سوخته او را دیدم و وقتی دیدم خون از گوش هایش بیرون می آید، در جا روی زمین نشستم، آن شب را هرگز فراموش نمی کنم. اینها صحبت های رضا هاشمی راد
زندگی فرزندم با آتش بازی دیگران نابود شد
، مشغول قاطی کردن مواد محترقه بودم، یک آن دیدم، بچه ای سیم ظرف شویی که به یک سیم مفتولی پیچیده شده را می چرخاند، نمی دانم، این بچه از کجا پیدایش شد، خواستم بگویم، نچرخان، که فرصت پیدا نکردم این جمله را بر زبان بیاورم، همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد، وقتی به خودم آمدم، دیدم آتش شعله ور شد، سوزش شدیدی را در دست و صورتم احساس کردم، در همان لحظه پیش خودم گفتم بد بخت شدم و از این به بعد باید خانه نشین
ستاره بسکتبال ایران در نقش اسطوره فوتبال ایتالیا +عکس
2006 دارد. زمانی فوتبالیست های مطرح یووه در دنیا تیم قهرمانشان را که به اتهام تبانی به دسته یک سقوط کرده بود، تنها نگذاشتند.80 درصد بازیکنان آن موقع یوونتوس حاضر نشدند تا در تیم دیگری توپ بزنند و راهی دسته پایین تر شدند. آنها خیلی زود بعد از یک فصل دوباره به دسته برتر بازگشتند و پنج سال متوالی جام قهرمانی لیگ برتر ایتالیا را بغل کردند.این ستاره ها در سالی یووه را تنها نگذاشتند
در انتظار روزهای بهتر موسیقی هستم/ نه پرسپولیسی هستم نه استقلالی
پول بلیت هواپیما نداشتم. بلیت اتوبوس گرفتم و سه شبانه روز کامل در راه بودم. به اندازه مسافت زمینی تهران تا لندن. سه شبانه روز در راه بودم تا از تورنتو رسیدم ونکوور. 4500 کیلومتر در اتوبوس بودم. رفتم پیش دوستانم و بعد از دو ماه شروع کردم به کار کردن. اول در یک مکانیکی مشغول کار شدم. چون کانادا سرد بود یک دستگاه کنترلی داشتند که از راه دور، استارت ماشین را می زد و بخاری را روشن می کرد تا وقتی راننده
ریزعلی این روزها غصه دار است +عکس
در طبقه هم کف یک ساختمان 4 طبقه که جز صفا و سادگی و چند تکه اثاثیه معمولی، چیز دیگری در آن پیدا نمی شود. ریزعلی در پنجمین روز از اسفند سال 1309 شمسی در یکی از روستاهای شهرستان میانه از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمده و حالا حدود 5 سال است که روستای محل زادگاهش را به خاطر شرایط سخت زندگی و تنهایی، ترک کرده و همراه با همسرش به منطقه حصارک کرج آمده است و زندگی می کند.
بانک شعر ویژه وفات حضرت ام البنین (ع)
فاطمه روشن شدم به نور قمرهای فاطمه تاج سر منند گهرهای فاطمه اولاد من کجا و پسر های فاطمه هستند هر چهار پسر نوکر حسین شرمنده ام نشد سپر مجتبی شوند قسمت نبود زودتر از این فدا شوند حالا بناست راهی دشت بلا شوند حتی اگر که تک تک شان سرجدا شوند جای گلایه نیست، فدای سر حسین عهدی است بین ام بنین و
نیما علامه: مسائل مالی، احساس را در موسیقی کمرنگ کرده است
. از پدرم که پرسیدم، درست یادم هست که گفت به جای طلب از کسی گرفته ام و به آن ها دست نزن! اما وقتی از خانه رفت، حس کنجکاوی ام گل کرد و جعبه یکی از ارگ ها را باز کردم و مشغول بازی با آن شدم. صدایی که از آن شنیده می شد، به نظرم خیلی عجیب و جذاب بود. سعی می کردم صدای موسیقی فوتبالیست ها و خونه ی مادربزرگه را با آن درآورم. چند روز بعد، پدر آهنگ ملاممدجان را با آن زد. این تنها آهنگی بود که پدر می توانست
دیپلماسی حضرت زینب را باید در غرب اجرا کرد
در آلمان میدان عمل می دهند. مثلا بعد از رای گیری که در مورد خارجی ها شد متاثر از فضای نفرت پراکنی ای که در انگلیس انجام گرفته بود بیماری به دکتر هندی خود گفته بود از کشور ما برو بیرون... خوب این امر محال است چون 40 درصد پزشکان و پرستاران در انگلیس خارجی هستند که اگر بیرون بروند عملا سیستم درمانی آنها تعطیل می شود. دنیا نسبت به قبل آگاه تر شده گروه ها و انجمن های حقوق بشری زیادی ایجاد
ماجراهای آقای هیجانی!
و یا... او چنان غرق تماشای رفتار هیجانی شد که برای چند لحظه، پول و سرمایه بر باد رفته و دزد نابکار را به دست فراموشی سپرد و... اما با یادآوری مشکل پیش آمده، به یکباره بر فرق سرخود کوبید و ناله کنان به دنبال دزد، شروع به دویدن کرد: ” ای خدا، بدبخت و بیچاره شدم!...آهای دزد!!... دزد!... بگیرینش!...” **** یک هفته بعد از هماهنگی با دوست کارگردانم برای حضور آقای هیجانی
ویسی: برای ساختن زمین تنیس مورد تمسخر قرار گرفتم
در 10 رشته مقام قهرمانی به دست آوردم. در امجدیه با دیوار تنیس تمرین می کردم با پایان تحصیلم در مدرسه دارالفنون دبیر ورزش شدم . بعد از ظهر ها به امجدیه می رفتم و تنیس بازی می کردم. یادم می آید هیچ کسی من را نمی شناخت . از این رو یک کتاب آموزش تنیس گرفتم و با دیوار تمرین می کردم. کم کم بازی من خوب شد. دوستی داشتم که فوتبالیست بود و در کنار آن تنیس هم بازی می کرد، چون بچه محل
هزینه 30 میلیارد تومانی داروی HIV
شوک بیماری ایدز خود قرار دارد برای تشکیل پرونده و دریافت درمان ایدز به بیمارستان امام خمینی آمده بود. چهره بسیار جدی او موجب شد محتاط تر باشم وقتی نزدیک تر شدم تصوراتم تغییر کرد و خیلی راحت باب صحبت را باز و خود را معرفی کرد. می گوید: حدود 6 ماهی است که متوجه بیماری خود شدم اوایل زیر بار این مشکل نمی رفتم اما بعد از مدتی با مشاوره ای که پزشکان بیمارستان ارائه دادند توانستم این بیماری را به عنوان
سه نکته ای که مبلغان در برخورد با کودکان باید مدنظر داشته باشند
از تکلیفش نماز خواندن برایش مشکل شده است و به سختی نماز می خواند و سستی می کند. من هم گفتم برای وضویش یک چارپایه بگذارید. مدتی بعد که مرا دیدند گفتند راهکارت معجزه کرد و از من خواستند که فلسفه این کار را بگویم که گفتم: خودم ؛ و توضیح دادم که من وقتی کوچک بودم برای نماز به مسجدی می رفتم اگر محل شیر آب بالا بود و دست من به سختی می رسید از مسجد، نماز و نماز خوان ها و حتی امام جماعت مسجد بدم می آمد