سایر منابع:
سایر خبرها
حماسه کلاه سبزهای بوشهری در علمیات الی بیت المقدس
کنارتخته که هر روز مسافت 5/4 کیلومتر با پای پیاده طی می کردیم تا به مدرسه می رسیدیم با موفقیت گذراندم و شغل پدرم کشاورز بود ودر زمان جنگ در جبهه دوران متوسطه ادامه دادم وموفق به اخذ مدرک دیپلم از مدرسه سعادت بوشهر شدم از سابقه ایثارگری خود بگویید. دهقانی: از اواخر بهمن واوایل اسفند 58تا بعداز جنگ به هم در برقراری امنیت در غائله ها و مقاومت خرمشهرو عملیات الی بیت المقدس و
سماورسازی که سازی عجیب می زند/جلیل مثنی که در مسگری المثنی ندارد
وقتی تمام سماورسازهای ماهر تبریز می بینند دهانشان باز می ماند که چگونه می شود با دست چنین چیزی ساخت. 50میلیون تومان، قیمت هر سماور پرسیدم چرا و با تعجیب پرسید: چی چرا؟ گفتم چرا کارهای شما طرح های عجیب و غریبی دارد؟ عجیب تر از هر سماوری که تابحال دیده ایم؟ نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خوب من شب ها با فکر و خیال می خوابم. در فکرم انواع و اقسام طرح ها می سازم و بعد آن ها را با مس
2سال از شهادت پدرم می گذرد اما هنوز سنگ مزار ندارد!
فامیل من را از نام فامیل مادرم برداشته اند. به همین خاطر فامیلی من و پدر تفاوت دارد. پدرم سالی که ازدواج می کند به سربازی می رود، زمانی که شوروی به افغانستان حمله می کند، پدر سرباز بود. اما چون عرق اسلامی داشت، سلاحش را به مجاهدان تحویل می دهد. ایشان کمی بعد با عمویش که جانباز جنگ افغانستان بود به ایران می آیند. دو سال بعد هم مادرم به ایران می آید و همین جا ماندگار می شوند. من به عنوان بزرگ ترین
اشغال و آزادی خرمشهر به روایت یک جنگ زده
برگشته ام. اما حالا خرمشهر آن طرف آب است و من این طرف آب هستم. نمی دانم حالا در خانه ی ما چه خبر است. به مشهد برمی گردم. همه مرا می بویند و می بوسند؛ به لباس هایم دست می کشند. بوی ماهی و نخل، کُنار گرفته ام و آن ها این بوها را به خوبی می شناسند. بارها برایشان گفته ام که چه دیده ام؛ اما باز می پرسند. دوره ام می کنند و می پرسند. بارها و بارها تعریف می کنم. بعد از چند روز دیگر خبرهایم درباره
تنها زن آزاده ایرانی که در خط مقدم جبهه به اسارت درآمد
دست نیروهای بعث اسیر شدم وحدود چهار سال در عراق بودم. غیر از شما آیا زنان دیگری به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند؟ اولین زن ایرانی که در خطوط مقدم جبهه اسیر شد من بودم. که یک هفته بعد از آن خانم آباد و بهرامی اسیر شدند و آن ها برای انتقال کودکان شیرخوارگاه آبادان به شیراز رفته بودند که در بازگشت به خرمشهر در جاده ماهشهر- آبادان به اسارت درآمدند. به فاصله یکهفته بعد از آن
افطار با طعم تئاتر از نمایشنامه خوانی دی روز با حضور چهره های مطرح تا حضور پدر و دختر بازیگر روی صحنه ...
، بهار محمد پور، رضا حسینی، علی رضا مهران یک خانواده اصیل در کنار هم زندگی می کنند که پسر بزرگ خانواده با سو استفاده از اطمینان پدر مبلغ هنگفتی را برداشته و از کشور خارج شده پدر بعد از این اتفاق به زندان می افتد و داماد خانواده برای نجات خانواده خانه پدری خود را فروخته و شرایط را مهیا می سازد، پسر کوچک خانواده پس از رفتن برادر با معشوقه او ازدواج می کند حال پس از 10 سال مادر خانواده در
غفلت از تاریخ صفویه، خطایی نابخشودنی
رشته وجود داشت و هم زبان های شرقی. من بین موضوعاتی که انتخاب کردم، فارسی بود. * یعنی این رشته زیرمجموعه هایی دارد و شما فارسی را انتخاب کردید؟ همین طور است. من در 20 سالگی با زبان فارسی آشنا شدم. * چگونه شد که به فراگیری زبان فارسی گرایش پیدا کردید؟ دلیل علاقه مندی به زبان فارسی این بود که هیچ چیز درباره ایران نمی دانستم. البته 5 سال بعد از انقلاب و
چرا دختر 16 ساله مجبور بود تا چشم و گوش بسته به تمام خواسته های کثیف تن بدهد؟!
به گزارش سرویس حوادث جام نیوز ، آن قدر عاشق صمد بودم که حرف هایش را چشم و گوش بسته قبول می کردم. هر کاری از من می خواست بدون چون و چرا انجام می دادم چرا که او جوان مغروری بود و من می ترسیدم مرا رها کند و با دختران دیگر دوست شود. با آن که به یقین رسیده بودم که پس از اتفاقات تلخ و رسوایی که در پی دوستی با او به بار آمد، دیگر قصد ازدواج با مرا ندارد و تنها از من سوءاستفاده می کند ولی چاره ای نداشتم
از ابرهای صورتی هروئین تا زمین سبز فوتبال / گل طلایی روانشناس کارتن خواب به دروازه اعتیاد
. پدرام با ناباوری به سرا آمده و ماندگار شده، آمده و خاطره 16 سال تخریب را همانجا پشت در گذاشته . حالا پاک پاک است؛ مثل پدرام روزهای قبل از 16 سالگی... همان روزهایی که هنوز لب به مواد نزده بود. چند سال کارتن خواب بودی؟ تقریبا 10 سال... چطور شد خانه را ترک کردی؟ پدرم از خانه بیرونم کرد... چون تخریبم زیاد شده بود...بعد که برگشتم دیدم ازآنجا رفته اند ، به همه
چرا دختر نوجوان پدرش را کشت؟!
بیشتر می گذرد، بیشتر دلم برای پدرم تنگ می شود و بیشتر کمبودش را احساس می کنم. بعد از رفتن او تنهای تنها شدم. برادرانم در این 6 سال اصلا جواب تلفن مرا نمی دهند و سراغی ازمن نمی گیرند. نمی دانم که حتی اگر آزاد هم بشوم، چطور و کجا باید زندگی کنم، چون می دانم برادرهایم مرا قبول نمی کنند. فقط یک تقاضا دارم آن هم این است که یا زودتر اعدامم کنید یا آزادم کنید. من دیگر نمی توانم در کانون اصلاح و تربیت
سازمان اقتصادی کوثر زمانی حیات خلوت اصلاح طلبان بود/ مجموعه شاهد یک ریال سود سهام به فرزندان شهدا نداده
. در آن زمان رهبر معظم انقلاب از دولت وقت خودکفایی گندم را خواسته بودند. در آن مقطع به نقطه قطع واردات گندم رسیدیم و به واسطه همین مسئله بنده وزیر جهاد کشاورزی در دولت نهم اقای احمدی نژاد شدم . وی افزود: از تاریخ 1/7/88 وارد سازمان اقتصادی کوثر شدم. خانواده شهیدم و خودم هم جانباز هستم ولی درصد جانبازی نگرفتم. از روز اول در تمام عملیات غرب کشور بودم یعنی از همان روز اول جنگ در تمام عملیات
بولتن موسیقی و تئاتر: موج سواری روی سیاست/ انگار در پشت صحنه یک فیلم هستند
نوشیچ را چطور انتخاب کردید؟ اتفاقا آشنایی خودم هم با او چندان زیاد نبود. فقط یک اثر از او خوانده ام. مدتی دنبال نمایشنامه ای برای اجرا بودم و وقتی این کتاب را خواندم متوجه قلم بسیارخوب آن و نیز شناخت عمیق و نگاه درست او به وضع روسیه در دوران نمایش شدم. یک سال ونیم پیش بود که ترجمه فارسی این نمایشنامه را خواندم. سپس فکر کردم اگر قرار باشد این متن را کامل اجرا کنیم، نمایشی سه ساعت ونیمه
همیشه می گفت هرچه داریم از همین محرومان و زحمتکشان است
بلکه دوستانش را هم به این کار تشویق کرد. بعد از پیروزی انقلاب، دوران سربازی را به پایان رساند و بعد از تأسیس جهادسازندگی در آنجا فعالیت و جهاد تربت حیدریه را پایه گذاری کرد. هنوز 20 روز از آغاز جنگ نگذشته بود که محمدتقی در جبهه ها حضور یافت و در ستاد دکتر چمران شروع به فعالیت کرد. بعد از مدتی به مشهد آمد و با دختر دایی اش ازدواج کرد... اسمش در راس اعدامی ها بود مادر شهید رضوی در
41سال زندان برای جوانی که 6زن را آزار داد و طلاهایشان را دزدید/ تماسهای تلگرامی زن ،به قیمت جان یک مرد ...
قصد ازدواج دارد و از من خواستگاری کرد. ابتدا به حرف هایش بی توجه بودم تا این که به جلوی مدرسه رسیدیم و امیرگفت که منتظرم می ماند تا کلاس هایم تمام شود. بعد از کلاس وقتی از مدرسه بیرون آمدم، دیدم امیر منتظرم است و من که خام حرف هایش شده بودم سوار بر خودرویش شدم و با هم به سمت خانه مان رفتیم. در مسیر امیر ادعا کرد که مغازه طلافروشی دارد و برای فردای آن روز قرار ملاقات گذاشتیم. قرار شد آن روز همه
وقتی متوجه علاقه شدید برادر شوهرم به خود شدم او را در نبود شوهرم به خانه آوردم و ..
ماشینی اوراقتر از خودش رسید و چوب حراج را به تمامی به داشته های زندگی خود زد. من شاید از سخت تر شدن شرایط زندگیم از نظر مادی اندکی در مضیقه قرار گرفته بودم ولی چندان از اعتیاد همسرم ناراحت نبودم زیرا می دانستم هر اندازه که او در افیون مصرف مواد مخدر فرو رود، من خواهم توانست به آسانی و با فراغ بال بیشتری دلدادگی های خود را با سهیل تقسیم کنم. گویی گذشت زمان دیگر وجود فرشید را که
مدتی برای تأمین زندگی پشت وانت هندوانه می فروخت. آن زمان اینطور نبود که بگوییم به شخصیت ما برمی خورد که ...
دقیقا از شب پاتختی خودم شام درست کردم چون او اینگونه می خواست. از نظر آشپزی و خانه داری هم همه چیز بلد بودم. شهید فلاح پیشه در جمع مدافعان حرم. (در تصویر شهید فرزانه نیز دیده می شود) در کار مخابراتی استاد بود به دلیل فوت پدرم و ازدواج دیگر مدرسه نرفتم. کسی هم نگفت برو. شهید فلاح پیشه هم به خاطر مشغول بودن به جنگ درس را رها کرده بود و بعد از کلی وقفه سال 90 توانست دیپلمش
شوهرم متوجه راز بین من و پسرخاله ام شد و ../ او تلاش می کرد خود را به من برساند و ..
بالاتر می گرفتم. این اواخر خیلی بداخلاقی می کردم؛ چون با خانواده اش رفت وآمد نمی کردم. از اوضاع واحوال آن ها خبر چندانی نداشتم. گاهی به خودم می گفتم هرطور شده باید از او یک انتقام درست و حسابی بگیرم. دراین مدت پسر خاله ام سعی داشت خودش را در دلم جای بدهد. جواد متوجه این موضوع شده بود و عذاب می کشید؛ حتی به توصیه پسر خاله ام قهر کردم و به خانه پدرم رفتم. روز بعد
به خاطر پسر همسایه، من و مادرم پدرم را بیهوش کردیم و ... + عکس
شد و مادرم را به شدت کتک زد. همان شب بود که نقشه قتل پدرم را کشیدم و ماجرا را با مادرم در میان گذاشتم. من و مادرم به پدرم آب میوه مسموم خوراندیم و وقتی بی حال شد هر کدام چند ضربه چاقو به او زدیم. برای اینکه پلیس گمراه شود جنازه را مقابل در خانه همسایه انداختیم. مهسا گفت: من در آن زمان نزدیک به 16 سال داشتم و بچه بودم. حتی نمی دانستم مجازات کسی که دست به قتل اعضای خانواده اش بزند قصاص
همه چیز درباره فرامرز خالقی از دیروز تا امروز
بستری کرده بودند و چون من کوچک بودم اجازه نمی دادند بروم بابا را ببینم، برای همین مادرم برایم از همان دست فروش ها یک زیرانداز خرید که بتوانم دم بیمارستان منتظر بمانم. سال ها بعد تقریباً رو به روی همان بیمارستان بود که مادرم را هم در بیمارستان مهر از دست دادم و همین باعث شد برای همیشه آن قسمت از تهران برایم دربردارنده خاطرات تلخی باشد. اخلاق پدرم خدابیامرز آدمی بسیار مردم دوست
چه راهکارهای قانونی برای زنان وجود دارد تا بدون اجازه همسر از کشور خارج شوند؟
توانستم شکست دهم و رتبه اول را کسب کنم و به مرحله کشوری رفتم. تقریباً تمامی رقیبانم را شکست دادم. برای خودم هم باور نکردنی بود. حالا دیگر پدرم می خندید، مادرم می خندید، دوستان و فامیل زنگ می زدند و تبریک می گفتند. بعد از آن بود که به تیم ملی دعوت شدم. موفقیت هایی که داشتم را نمی دانستم مدیون راننده کامیونی باشم که پاهایم را از من گرفت یا مدیون دوستم و پدرش باشم که سعی داشتند مرا به زندگی
زندگی سخت و طاقت فرسای جوان 23 ساله کهگیلویه و بویراحمدی
انجام یک سری آزمایش ها باید به تهران برویم اما به دلیل هزینه زیادی که دارد فعلا نمی توانیم برویم. این پسر جوان در حالی که روی تخت نشسته بود جعبه ای شیرینی را از درون کمد دراورد و رو به روی من قرار داد و گفت: باید عمل پیوند استخوان انجام دهیم اما هزینه بسیار سنگینی دارد پدرم کارگر معمولی است کلی هنر کند نان شبمان را تامین کند. بزرگترین آروزیم ازدواج است از حمید
پراش: هنوز گچ دستم را باز نکرده ام/ نتوانستم در تمرینات تیم ملی شرکت کنم
Tweet محمود پراش در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری ایپنا؛ درخصوص وضعیت آسیب دیدگی اش گفت: حدود 6 هفته پیش از تمرین در حال بازگشت به منزل بودم که تصادف کردم و هم مچ دستم آسیب دید، هم ساعدم شکست و مجبور به جراحی شدم و 3 یا 4 پین هم در دستم گذاشتند. وی در ادامه توضیح داد: گچ دستم را فکر می کنم تا یک هفته دیگر باز کنم ، خدارا شکر اوضاع دستم بهتر است اما در این مرحله از اردوی تیم ملی
طنز؛ درد بی درمان
علی رمضان در روزنامه شهروند نوشت: همان سر شب که کمرم شروع کرد به خاریدن، فهمیدم یک چیزیم شده ولی به روی خودم نیاوردم. خدا خدا می کردم پشه باشد. از آنجایی که اتاق نداشتم، مجبور بودم همان وسط هال دستم را به زور برسانم به کمرم و دایم مواظب بودم که کسی توی آن وضعیت مضحک من را نبیند. اگر پدرم می فهمید گیر می داد چه غلطی کردی که این طور شده و هر دلیلی هم که می آوردم جلوی کتک خوردنم را نمی
گویی همه آماده شهادت هستند، نه جنگ!
، ولی خلاصه به همه اسلحه و مهمات دادند و شب هم به رزم شبانه رفتیم. در رزم شبانه برای اولین بار طعم بی خوابی را چشیدم و تا صبح راه رفتیم، خیلی خسته شده بودم، از کنار آب که راه می رفتیم، گهگاهی صدای انفجار شلیک گلوله های عراقی ها می آمد و ما را وحشت بر می داشت. بعد از 5، 6 روز ما را به جبهه محمدیه و از آنجا به توپخانه خط مقدم بردند و با برادران اصفهانی تعویض شدیم و خط را از آنها تحویل گرفتیم.
آیت اله باریک بین نقش پدرمعنوی را به خوبی ایفاء کردند
شیر زن می رویم که در سال 1321 به دنیا آمده و صاحب پنج دختر و دو پسر است که یکی از پسران خود -مرتضی- را طی دوران دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده است، اسم این شیر زن ربابه هاشمیان، همسر آیت اله باریک بین است که به افتخارالسادات معروف است. در 16 سالگی وارد زندگی جدید شدم وی از روز آشنایی اش با آیت اله باریک بین می گوید: دوستان پدرم بنده را به خانواده آیت اله باریک بین معرفی کردند و از طریق
جنسی که جور است!
شعار سال: اینجا همدان است، بلوار آیت الله نجفی، منطقه ای به نام تپه پیسا . اگر از بالا به این منطقه نگاه کنید نیم دایره ای را می بینید که از هر طرف آن فردی در حال رفتن به مرکز دایره است. می روند که بخرند و بمانند یا بخرند و بروند ! مدت هاست دنبال فرصتی بودم تا با معتادهای این منطقه حرف بزنم، اما مشکل اینجا بود که با غریبه ها هم کلام نمی شوند مگر در حد فروش مواد و دریافت پول! بیشتر نه
او به وعده عروسیش با من عمل نکرد حتی پسر غریبه ای دیگر را هم سر قرار آورد و ..
روز بعد من را در یکی از خیابان ها رها و فرار کردند. من که هم گیج شده و هم به شدت ترسیده بودم خودم را به پلیس رساندم و همه ماجرا را به آن ها گفتم. پلیس موفق شد با اطلاعاتی که ارائه دادم بعد از چند روز آن ها را دستگیر کند و آن دو شیطان صفت به زندان افتادند. وقتی پدرم از ماجرای فرار من با خبر شده بود دچار حمله قلبی شده و سکته کرده بود. او مدتی در بیمارستان بستری شده و مادر بزرگم هم از دیدن وضعیت پدرم
داستان غصه های سمانه با گرگ هایی که از دیوار به خانه شان حمله کرده اند + عکس
پرسم.با خجالت می گوید من قبل از این محتاج کسی نبودم اما از روزی که از پشت بام به پایین پرت شدم، دستم معیوب شد و ازکار افتادم. همسرش اضافه می کند زمستان برای پارو کردن برف به روی پشت بام رفته بود که با سر و روی خونی در حیاط پیدایش کردیم. خودش یادش نمی آید. سه روز بیهوش بود و یک ماه هم در بیمارستان بستری شد. الان هم حال و حواس درست و حسابی ندارد. از پیرمرد و خانواده اش خداحافظی و به طرف شهر حرکت
سرنوشت خاطرات لاله زار چه می شود؟
از دانشگاه در کنار پدر به حرفه سینماداری پرداخته و بعد از گذشت سال ها همچنان در این حرفه فعالیت می کند. ناصر بیگدلی در بخش دوم این مصاحبه درباره موج جدیدی که در اکران فیلم ها در دهه 40 سینما را فرا گرفت، می گوید و توضیح می دهد که در اواسط دهه 40، سینماهای شمال تهران دیگر تمایلی به نمایش فیلمفارسی نداشتند و بیشتر ترجیح می دادند فیلم های روز آمریکایی را نمایش دهند که همین مساله سبب شده بود بسیاری از
پشیمانی مهسا از قتل پدر
کردم و شوهرم را به قتل رساندیم. مهسا هم در شرح ماجرا گفت: وقتی فرهاد پسر همسایه مان به خواستگاری ام آمد پدرم برای تحقیق به محل کارش رفت و چند روز بعد گفت او پسر خوبی نیست و باید از ازدواج با او منصرف شوم. متهم ادامه داد: از شنیدن این حرف شوکه شدم. از مادرم خواستم تا پدرم را راضی کند، اما آنها با هم درگیر شدند. در آن درگیری پدرم، مادرم را به شدت کتک زد. همان شب بود که شیطان مرا وسوسه