سایر منابع:
سایر خبرها
سیمین فمنیست نبود
نوآوری کردند. سیمین هم در همان اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه این نوآوری ها را شروع کرد. ابتدا مثل بیشتر شاعرانی که غزل نو می گفتند، بیشتر هم و غمش متمرکز بود بر اینکه زبان غزل سنتی را به نوعی زبان که در همسایگی شعر نیمایی قرار دارد یا تاحدی نزدیکی دارد، برساند. وقتی به غزل نیستانی، منزوی و بعدها بهمنی و سیمین بهبهانی در دهه پنجاه نگاه کنید، این دو موضوع کاملا دیده می شود.
گلپا: منتظر مرگ هستم
برنامه هایش مثل بمب بود. می ترکید و کل بازار صدایش را می شنیدند. حالا از آن زمان، زمان زیادی می گذرد. زمان زیادی از آغاز به کار اکبر گلپا در موسیقی ایران. گلپایی که برخی می گویند ساختارهای موسیقی ایرانی و قالب بندی اش را شکسته است. خودش بارها گفته است که ترانه ها و تصنیف هایش با شعر شروع می شوند، چون اهل دل ای دل ای نبوده و نیست. این روزها اکبر گلپا از هر زمان دیگری بیشتر آماده رفتن است. دیگر ریسمانی
قریبانه هایی که غریب ماند
60 عملیات بیت المقدس وارد جبهه شدم و 16 سال بیشتر نداشتم و وقتی به جبهه رفتم تا اسیر شدم به مناسبت های مختلف چندین بار به جبهه رفتم و در اسفند 1363 اسیر شدم. وی از خاطرات تلخ آن زمان که همه شکنجه و کتک و سختی بود می گوید، خاطراتی که برای آزادگان آنقدر تلخ است و یادآوری آن بسیار زجرآورتر. وی ادامه می دهد: حتی برای خوردن تخم مرغ هم لحظه شماری می کردیم و چون اسیر بودم در اردوگاه
حیله انگلیسی برای کودتای هالیوودی
نزدیک مجلس عینک به آن زدند و اسمش را آیت اللّه گذاشتند! این در زمان آن بود که اینها فخر می کنند به وجود او . او هم مُسلِم نبود . من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زده اند و به اسم آیت اللّه توی خیابان ها می گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد. و طولی نکشید که سیلی را خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام
افسانه سه یار دبستانی دروغ محض است/پاواراتی یک میلیون سال دیگر هم نمی توانست ردیف آوازی را ...
می تواند بگوید هزار شاعر درجه یک دارم؟ مسئولان ما غافل شده اند. اپرای عاشورا را در دوره دولت قبلی به ایتالیا برده بودم که بی احترامی هم به رئیس جمهورمان (محمود احمدی نژاد) شده بود؛ ما دو شب اجرا داشتیم و سفرای کشورهای متعدد برای تماشای اپرا آمده بودند؛ سفیر پاکستان در ایتالیا به من گفت شما طی این دو اجرا در رم به اندازه دو سال سفر رئیس جمهورتان به امریکا برای ایران اعتبار کسب کردید. چون ما در
طنز؛بررسی ترانه ها، این قسمت؛ ای جان!
: در قسمت اول، آرزو می کند که هیچ وقت بدون یاد یار شب را سحر نکند و در بخش دوم، توضیح می دهد که یار با گیسویش، به وسعت تن شاعر، دامی بر قامتش تنیده است. (تجسم این صحنه برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود). این شعر دارای یک پارادوکس است. در جایی شاعر می گوید که خبری از معشوق ندارد و برای دیدارش تحملش تمام شده است و در جای دیگر می گوید که یار او را به دام انداخته است و این امر نشان دهنده استفاده شاعر از صنعت نقض غرض است. در آخر، باید گفت شاعر خیلی های، های، های، های، های، های بوده است!
ماجرای رجبعلی خیاط و عاشق دلباخته
را تمام کند. آیت الله دزفولی تعریف می کرد که ایشان فرموده بودند: ساعت یک نیمه شب بود که از بازار آمدم. در آن زمان، برف سنگینی آمده بود که برف در آن تهران قدیم، خیلی زیاد بود، طوری که کوچه باز می کردند و ... . خود ایشان می گفتند: طوری بود که حتّی سگ هم پرسه نمی زد! هوا هم سوز شدیدی داشت. تا وارد صابونپزخانه شدم، دیدم یک جوان به دیوار تکیه داده و برف هم روی سرش نشسته بود. من گفتم: او
برگی از تاریخ ؛ انفجار روستای ده بزرگ باشت
و چند خواهرش را از دست داد . و یا خواهرزاده اش کوروش که پدر و مادر و یکی دیگر از اعضاء خانواده اش را از دست دادو هیچگاه طعم شیرین دست نوازش پدر و نگاه مهربان مادر را نتوانست تجربه کند . خانواده های بلادی ،محمدپور و نوری وموسوی و بیعت هم نیز هرکدام مرثیه خاص خود را دارند . در اوایل اشاره کردم که عمر انقلاب هنوزبه دو سال نرسیده بود وفاجعه غم انگیز غروب28مرداد 59دهبزرگ ، دهها کشته وزخمی
این خانه ها هویت شهرند
خطِ کیست؟ روی کاشی نام احمدرضا احمدی با رنگ فیروزه ای نقش شده، به خط استاد امیراحمد فلسفی . شاعر روی کاشی دست می کشد و با چشمان نیمه باز نگاه می کند: عجب زیباست. دوازدهمین کاشی ماندگار دست به دست می چرخد، صدای دریل گفت وگو را قطع می کند و روی دیوار جلوی خانه قاب می شود. بعد از این هرکس پا به این جا بگذارد، می داند در هیاهوی این کوچه یکی از شاعران نامدار، زندگی می کند و در خلوت این خانه شعر می
غزل نئوکلاسیک زنده ترین جریان شعری است
دنیای شعر چیست؟ در سال 90 که 17 سالم بود به دیدار شاعران با رهبر رفتم. بعد از این که جلسه تمام شد ایشان بنده را صدا زدند و یک توصیه کردند و سپس گفتند شعرت خیلی خوب بود. گفتند که به قله ها نگاه کن. آن شب در سخنرانی شان هم فرموده بودند که آدم نباید زود از موفقیت خود راضی شود و باید به قله های ادبیات فارسی مثل صائب، سعدی و حافظ نگاه کرد و از آنها درس گرفت. در واقع من هم سعی کردم مسیرم را به
روایت 78 ماه اسارت رزمنده اردبیلی/ 15سالم بود که اسیر شدم+تصاویر
مادرم افتاد، بغض گلویم را گرفت، مادرم لباس سیاه به تن داشت و یکی از برادرانم نیز در حال گریه کردن بود، نگرانی و غم و غصه در نگاه پدر بیمارم موج می زد، بی اختیار از دیدگانم اشک جاری شد، سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم ولی نتوانستم برای این که آرامش دیگران را به هم نزنم از آسایشگاه بیرون رفتم و در حیاط کنار سیم خاردار شروع به قدم زدن کردم، اکثر بچه ها به خاطر حضور صلیب سرخ در داخل آسایشگاه بودند
آزادگان، مردانی از جنس مقاومت و ایثار/ روایت نوجوان بروجردی که در 16 سالگی اسیر شد
تاریخ 8 اردیبهشت ماه سال 61 به جبهه اعزام شدم و بعد از 8 روز که در جبهه بودم ، یک شب محاصره شدیم و به همراه سه نفر دیگر از هم رزمانم به اسارت دشمن درآمدیم و 8 سال در اسارت بودم. نورایی با اشاره به صبر و مقاومت در دوران اسارت افزود: اسرا در دوران اسارت صبر و مقاومت می کردند و با توجه به این که بارها توسط دشمن شکنجه می شدند اما هیچگاه از راهی که انتخاب کرده بودند پشیمان نمی شدند و مقاوم
گفت و گو با - داریوش فرضیایی - ، عموی پر جنب و جوش تلویزیون (1)
مطالعه می کردند مربوط می شد چون من هر از گاهی به کتاب هایشان سرک می کشیدم. رمان های زیادی می خواندند. خاطرم هست که اول راهنمایی یا پنجم دبستان بودم که منزل یکی از برادرانم کتابی از انوره دو بالزاک خواندم. فضای کتاب درباره سختی هایی بود که یک دختر در زندگی اش تجربه کرد و دل من می سوخت که چرا او باید چنین سرنوشت غم انگیزی داشته باشد. حسرت های شما در آن زمان و در نوجوانی تان چه بود؟
اسارت، دورانی که یکرنگی و یکدلی در میان رزمندگان موج می زد
تا پیام صدام پخش شود. رادیوی عراق با پخش ترانه های عربی همراه با مارش نظامی پیام صدام را مبنی بر موافقت دولت عراق با خواسته به حق جمهوری اسلامی ایران درباره پذیرش قرارداد 1975 الجزایر و همچنین تبادل اسرا اعلام کرد و در نخستین اقدام طبق قرار تبادل اسرا به مرحله اجرا درآمد، از این رو 26 مرداد ماه به عنوان روز تبادل اسرای ایران و عراق از سوی دو کشور انتخاب شد. سرانجام روز موعود
مهدی یراحی: فیلم - بیست و یک روز - خلاف جهت جریان سطحی معمول بازار است
گفت: من یکی از مخاطبان مهدی یراحی بودم و صدا و استایل خواندن و انتخاب های خوبش در شعر را دوست داشتم. از ابتدا نمی دانستیم قرار است با مهدی کار کنیم و در زمان ساخت فیلم، روزهایی بود که خودم ماشین می آوردم و شب به تنهایی باز می گشتم تا بتوانم موسیقی گوش کنم. آن زمان در ماشین آلبوم آینه قدی را گوش می کردم و جنس قطعاتش را دوست داشتم و به من آرامش می داد. پس از اتمام تولید فیلم تصمیم گرفتیم یک قطعه و
به بهانه تولد 5 ستاره فرهنگ و ادب
پنجه ای شاعر جوان دهه شصت در 56 سالگی یادم است آن موقعی که انتشار شعرِ شاعری مقیم شهرستان، در پایتخت، بیشتر یک آرزو بود تا واقعیت، شعرش در نشریاتِ تخصصی دهه 60 منتشر می شد و البته خودش هم در رشت، هم صفحه تخصصی شعر داشت در هفته نامه ای و هم ویژه نامه ادبی منتشر می کرد که از سوی شاعران پایتخت رصد می شد. در 26 سالگی، شعرهایش در آدینه منتشر می شدند. او فاصله شعرِ زیرمتوسطش را در سال 63
هرتا مولر: من گرسنه کلمات نیستم
نداریم و نان رومانی را می خورم. هر وقت این حرف را می زدم آنها را عصبانی می کردم و آنها به من می گفتند اگر مردم رومانی را دوست ندارند- همیشه می گفتند مردم نمی گفتند رژیم - پس باید به غرب و پیش دوستان فاشیستم بروند. همیشه پیشنهادهای زننده این چنینی می دادند و البته به خاطر سیاست های خارجی، هر زمان مطابق میل شان بود اقلیت ها را مورد هدف قرار می دادند گرچه رومانی تحت حکمرانی آنتونسکو با
نذرمان ادا شده است، تن بی سر مبارکت باشد
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبرنگار ، ریحانه ابوترابی متولد سال 1370 و ساکن شهر مقدس قم است. او که فارغ التحصیل رشته الهیات بوده، اصالتا یزدی و نوه مرحوم آیت الله میرزا حسن ابوترابی از عالمان برجسته و انقلابی است. وی در خانواده ای انقلابی و مذهبی رشده کرده و در کنار فعالیت های فرهنگی همچون تصویرگری، شعر هم می سراید، شعرهایی که جنس آن ها دفاع مقدس و انقلاب اسلامی است. در پی شهادت شهید مدافع حرم
صلابت شهید حججی هنگام اسارت یادآور صلابت اسرای دوران دفاع مقدس بود
کردیم، محله پر جنب و جوش و انقلابی بود، بیت مرحوم آیت الله مشکینی، آیت الله میر محمدی و آیت الله جنتی در محله ما بود که باعث شده بود همه نسبت به مسائل سیاسی آماده تر باشیم. لحظه اسارت حالت حزن غم سنگینی دارد چگونه به اسارت دشمن درآمدید؟ سال 58 برای مقابله با منافقین به غرب کشور اعزام شدم و از همان زمان تا عملیات خیبر سال 62 در جبهه بودم، در عملیات خیبر در 7 اسفند سال
بسته شعری درباره شهادت امام رضا (ع)
پرت أیها الغریب با این همه، غریبِ غریبان عالمی داغی نشسته بر جگرت أیها الغریب از کوچه های غربت شهر آمدی ولی داری عبا به روی سرت أیها الغریب آقای من! نگو که تو هم رفتنی شدی زود است حرف از سفرت أیها الغریب شکر خدا جواد تو آمد ولی هنوز بارانی است چشم ترت أیها الغریب یک عمر خواندی از غم آقای تشنه لب با اشک های شعله
به سبک سیاق
بود. ادامه داد: من پنجاه سال خدمت پدر و مادرم کردم. الان هم چیزی از این دنیا کم ندارم. خدارو شکر. ولی یه چیزی رو هم بگم از دعای مادرم، بعد برو. نشسته بودم. گفت: شب عیدی، شده بودم نون آور خونه. گفتم بذار یه چند تا ماهی بگیرم ببرم بلکه مادرم بخواد سبزی پلوماهی درست کنه، کیف کنه بگه پسرش آورده. رفتم ماهی رو گرفتم، تو یکی از کوچه ها، دیدم یه سگ افتاده دنبالم. درشت بود. کوچه هم تاریک. دندون تیز کرده بود
همسر شهید: شهادت ایشان را مرهون لقمه و شیر حلال می دانم/ دلم محکم است که او جزو لشکر بسم الله است/ ثابت ...
نسبت فامیلی با هم داشتیم . 10 بهمن 1369 ازدواج کردیم و اسفند 1370 دخترم بهاره به دنیا آمد و فروردین سال 1378 هم پسرم آقا مهدی را خدا به ما داد . آقا مصطفی هم بعد از ازدواج به من گفت: زمانی که جبهه بودم یک روز بعد از نماز صبح خوابیدم و در خواب دیدم که جایی روشن شد و خانمی چادری که چهره اش را نمی دیدم و نشسته را به من نشان دادند و گفتند که ایشان همسر شماست، ولی هر چه سعی کردم صورت آن زن را ببینم
رحلت امام، تلخ ترین خاطره من از دوران اسارت است/ شکنجه شوخی عراقی ها با ما بود
ماه در مرکز آموزشی 04 بیرجند دوره آموزش سربازی را گذارندم و چون دوره آموزشی ما با شروع جنگ همزمان شده بود مستقیماً بعد از تقسیم با لشکر 77 خراسان به ایلام غرب منطقه صالح آباد میمک اعزام شدیم. نسیم سرخس : درباره حضورتان در جبهه بفرمائید. در کدام مناطق و در کدام عملیات ها حضور داشتید؟ عمادی: از بهمن ماه 1359 تا تیرماه 1360 در ارتفاعات میمک کله قندی یک، دو و سه حالت دفاعی داشتیم
نجوایی شاعرانه با امام رئوف علیه السلام/گفتند زائر حرم اَت، زائر خداست...
لطف و کرامت است روزی رسان اَنفُسُ و آفاق خوانده اند باران مهربانی بی وقفه ی تو را شأن نزول سوره ی إنفاق خوانده اند در مذهب نگاه تو غم حرف اول است چشم تو را پیمبر عُشّاق خوانده اند هفت آسمان و رحمت " شمسُ الشُّموسی " ات ذرات خاک و لطفِ " انیسُ النُّفوسی " ات و پایان بخش این کلام و سلام شاعرانه به محضر آن امام رئوف
مردی که با دعای مادر مقابل درب کعبه در مسیر عاقبت به خیری قرار گرفت
آن به بازار کار رفتم. شاگرد اتاق تجاری و به قول امروزی ها، منشی شدم و 10 تا 15 سال به همین شکل گذشت تا بعد از آن برای خودم کسب و کاری راه انداختم. از سن 5 - 6 سالگی یادم می آید که در منزل مجلس روضه داشتیم(البته قبل از آن و در زمان مرحوم پدر هم برقرار بود) مُلا که می خواست روضه بخواند، رختخواب ها را روی هم می گذاشتم تا روی آن بنشیند و به اصطلاح منبر برود، بعدها از یک روحانی برای مجالس
کابوس گربه ای که از شعر سر درآورد/ دردسرهای عکاسی که شعر می سراید
که روز قبل درباره گربه ای نوشته بودم که توی باغچه خوابیده است. بلافاصله سراغ دفترم رفتم و کنار آن شعر، تصویر گربه را که در خواب دیده بودم، کشیدم. با این کار احساس کردم وجه تازه ای که با کلام قابل گفتن نبود به شعر اضافه شد یعنی لایه معنایی جدیدی در آن بوجود آمد. از فردای آن روز به شعرهای دیگر آن دفتر بازگشتم و هر جا احساس کردم تصویر می تواند به کلام کمک کند، تصویری مناسب آن اضافه کردم
مرور دو مثنوی با نگاه به کربلا و کعبه به مناسبت دحوالارض
پس سیه پوشیِ وی، از چه غم است؟! بود از این فکر، مرا سر در جیب که ندا آمدم از عالم غیب که عزادار بُوَد، خانه ما بهر آن گوهر یک دانه ما چشم این خانه، به دنبال شهی است که جهان را به وی از عشق، رهی است رفت از هجرت احمد، چون شصت داد این خانه، عزیزی از دست دارد این خانه، چو ما شیون و شین
بیت هشتم هدیه ای از سویِ قُم آورده است ...
/> روی تو را ستاره اِشراق خوانده اند خوی تو را "مکارم الاخلاق" خوانده اند دست تو را که خالق لطف و کرامت است روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند باران مهربانی بی وقفه تو را شأن نزول سوره انفاق خوانده اند در مذهب نگاه تو غم حرف اول است چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند هفت آسمان و رحمت "شمسُ الشُّموسی" ات ذرات
تداوم مقاومت از دفاع مقدس تا دفاع از حرم / وقتی باران جواب اسیر ایرانی دل شکسته را می دهد
اردوگاه موصل 2 ضمن تاکید بر غربت آزادگان در اردوگاه های بعثی به بیان خاطره ای به شرح ذیل پرداخت:وقتی شهید نیکنام در اردوگاه ما در اثرد شکنجه ها شهید ش؛ یکی از نفراتی که برای تدفین وی انتخاب شد؛ من بودم. در اوج غربت و مظلومیت او را غسل و تدفین کردیم.بعد از دفن به سرباز بعثیگفتم ما رسم داریم روی قبر آب بپاشیم و اجازه دهید این کار را بکنم؛ سرباز عراقی با خشونت مرا هل داد و من عقب عقب رفتم و زمین خوردم
از زندگی در پیش رو چه می دانید؟
نمی دانستم رزا خانم به خاطر حواله ای که آخر هر ماه می رسید از من نگهداری می کند. وقتی این موضوع را فهمیدم شش هفت سالم بود و وقتی فهمیدم که برایم پول می دهند یکه خوردم. تا آن وقت فکر می کردم رزا خانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر کداممان برای هم ارزش خاصی داریم. یک شب تمام گریه کردم و این اولین غم بزرگم بود. رزا خانم برایم تعریف کرد که خانواده معنایی ندارد و حتی کسانی هستند که وقتی به