سایر خبرها
خواستگار،جیب مادر زن را زد!
که پدرم و برادرم به شهرستان رفته بودند، پسر مورد علاقه ام را به خانه مان دعوت کردم، ولی مادرم مرا به داخل آشپزخانه صدا زد و گفت: این پسر نمی تواند همسر مناسبی برای آینده ات باشد و فکر نمی کردم این قدر بی سلیقه باشی، هر چه زودتر او را دست به سر کن برود. من به داخل اتاق پذیرایی برگشتم و پس از آن که پیمان یک لیوان شربت خورد از او خواستم که برود. دختر جوان گفت: پیمان رفت و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فهمیدم این پسر حقه باز مبلغ 300 هزار تومان وجه نقد و طلاجات مادرم را از داخل کشوی میز سرقت کرده است.پلیس وی رادستگیر کرد ومشخص شد او سابقه چندین فقره سرقت رابا همین ترفند داشته است. ...
فرار جاده ای به سوی نابودی
آنها مراقبت می کردم که البته این مورد آخری خیلی کم اتفاق می افتاد و زن پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد با بچه هایش تنها بمانم، چون بدون اینکه بگوید، معلوم بود من تلافی رفتارهای بدش را سر بچه هایش در می آورم. اما من هیچ وقت حتی به چنین کاری فکر نکرده بودم. مدتی بعد برایم خواستگاری آمد؛ من برای اینکه از این جهنم خلاص شوم تصمیم گرفتم با او از دواج کنم اما کاری که من کردم از چاله به چاه افتادن بود
ماجرای خواستگاری یک رزمنده از پیرزن 90 ساله!
که شده دست از جبهه دست بردارم . به خاطر این، همه فکر و ذکرش این شده تا مرا سروسامان دهد. این است که هر وقت به مرخصی می روم می گوید، حتما باید این بار ازدواج کنی. من هم تصمیم گرفته ام تا جنگ تمام نشده ازدواج نکنم و تا پیروزی در جنگ در جبهه بمانم. بار آخر که به مرخصی رفته بودم پایش را در یک کفش کرد و گفت که حتما باید این بار ازدواج کنی. از من خواست نشانی دختری را به او بدهم تا به خواستگاری
تازه فهمیدم که من هم پدر دارم
بدون اجازه، منتشر کردند، گفت: در این وصیت نامه پدرم گفته بود که به کسی مقروض است و آن را پرداخت کنید. در وصیت دیگرش هم ما را سفارش کرده بودند که امام را فراموش نکنیم. فرزند شهید میری با اشاره به این که چگونه متوجه پیدا شدن پیکر پدرشان شدند، خاطرنشان کرد: از ستاد معراج با خواهرم تماس گرفته و شماره من را خواسته بودند. بعد از اطلاع از این موضوع به دلیل مظلومیت شدید پدرم هنگام شهادت، به شدت
نگذاشتم سایه طلاق بر زندگیم سنگینی کند
خانواده ام شنید مدتها پافشاری کرد و تهدیدهای فراوان، بطوری که روزی چاقو در دست به مغازه برادرنم رفته و ابراز کرده بود اگر موافقت نکنید من خودم را خواهم کشت. وی که آه عمیقی می کشد، ادامه می دهد: آن زمان من که دختر بچه ای بیش نبودم وقتی سخنان او را می شنیدم فکر می کردم آری چون مرا دوست دارد پس برای خوشبخت کردنم تمام تلاش خود را خواهد کرد و این برای من بس بود و بالاخره با پادر میانی بزرگان خانواده
به خود می بالم که فرزند قهرمان هستم
به گزارش خبرگزاری بسیج از کبودراهنگ، مهدی ولی خانی درباره پدر شهیدش حسین ولی خانی می گوید: آنچه برایتان از پدرم می گویم از شنیده ها و گفته های مادر، عموها و همرزمان اوست آنها زحمت کشیده اند و با خاطراتی هر چند کوتاه مرا در شناخت پدر شهیدم یاری کرده اند . وی افزود: پدرم در کودکی زمانی که حدود 5 تا 6 ساله بود یتیم شده و چون پسر بزرگ خانواده بوده مسئولیت های خانواده به دوش او می افتد.
کمتر خلافی است که مرتکب نشده باشم!
. درست به خاطر ندارم که اولین خلاف را در چند سالگی مرتکب شدم اما آنچه در خاطرم مانده، این است که یا در کنج زندان تحمل کیفر می کردم و یا در بیرون از زندان به دنبال خلاف بودم. به جز مواردی که از بازداشتگاه کلانتری ها آزاد شدم و یا جرمی را که مرتکب شده ام به اثبات نرسیده است به طور رسمی 21 بار روانه زندان شده ام و سوابقم در دفتر بایگانی زندان به ثبت رسیده است. البته تیره
مرد شیشه ای: می خواهم از دست مادرم به زندان بروم!
احمدبیگی مورد بازجویی قرار گرفت. پسر جوان در حالی که مدعی شده بود به خاطر مسائل ناموسی مرتکب قتل شده روز گذشته اظهاراتش را تغییر داد و مدعی شد به خاطر مسائل مالی دست به قتل زده است. مادر متهم به قاضی گفت پسرش چند سال است که دچار مشکل روحی و روانی است. متهم به دستور بازپرس به یکی از بیمارستان های روانی معرفی شد تا بعد از بهبودی و به دست آوردن سلامت روحی و روانی تحقیقات از وی ادامه یابد. گفت وگو
داستانی عبرت آموز از پایان تلخ یک ازدواج اینترنتی
داوود آشنا شد و برای این که با او چت کند بیشتر وقتش را در اینترنت می گذراند. میترا درباره ماجرای زندگی اش می گوید: در آن زمان همه آرزویم این بود که رایانه خانه را روشن کنم و با داوود چت کنم. ما هر روز سر یک ساعت خاص با هم قرار می گذاشتیم و با هم چت می کردیم. آقای قاضی باورتان نمی شود آنقدر وابسته چت کردن با داوود شده بودم که اگر مجبور می شدم با خانواده ام برای چند روزی به سفر بروم بی
صلاح ندانستم امسال در استقلال باشم اما کنارشان هستم
اما پدرم سال هاست با این دنیا وداع کرده و چگونه می تواند سفارش مرا بکند؟ ایشان اگر اهل سفارش و لابی بود که خودش هر سال یک تیم پولدار می گرفت. ضمن اینکه در زمان حیات همین دوستان فوتبالی به مدیران باشگاه ها سفارش می کردند به حجازی تیم ندهید! آتیلا گفت: با پرویز مظلومی سال هاست ارتباط خوبی دارم. از زمانی که در صبای قم شاگردش بودم تا بعدها که دستیارش شدم، مظلومی همواره به کار فنی من اعتقاد
پدری که تنها درآمد زندگی اش یارانه است
پسر یک و نیم و سه ساله است اما یک حادثه کوچک یا شاید بی احتیاطی آینده ای را که برای پیشرفت خود ترسیم کرده بود، تغییر داد ...وارد منزل خانواده باوندیان که می شوم، ورودی درب در کنار کفش های جفت شده رقیه و کودکانش، یک ویلچر نیز به حالت جمع شده قرار گرفته بود ویلچری که انگار جای کفش های پدر را پر کرده بود. خانه ای کوچک و نقلی که هادی در گوشه ای از آن نشسته بود و به گرمی از حضور ما استقبال کرد؛ چند
آرزوی مادر شهید برای دفن در کنار فرزندش
فرزندان تان به الله ختم می شود؟ اسم پدرم ذبیح الله بود، من خیلی دوست داشتم نام پدرم را زنده کنم، وقتی خدا ذبیح الله را به من داد، دیدم یک سری از فامیل ها می خواهند او را اسفندیار بنامند، من ناراحت شدم، گفتم: اسفندیار چه ربطی به من دارد، من دوست دارم نام پدرم را زنده کنم، تازه ذبیح الله مرا به یاد حضرت اسماعیل می انداخت، ذبیح الله مرا به یاد امام حسین (ع) می انداخت، بقیه برادرانش هم پسوند
روایتی همسرانه از ماجرای خواستگاری پدر موشکی ایران با یک جفت کتونی چینی
خوبی نداشتم. در اوج کسالت جسمی در بیمارستان واقع در میدان فردوسی که برای مستشاران آمریکایی بود بستری بودم. یک شب در همان وضعیت به امام زمان(عج) متوسل شدم حال بدی داشتم همه انرژی ام را برای دعا گذاشتم در همان وضعیت خدا به من عنایت کرد و مرا به وسیله حضرت ولیعصر(عج) شفا داد. با اینکه حالم به قدری بد بود که روح خودم را می دیدم که دارد از بدنم جدا می شود. بعدها فهمیدم همان شب مادر من نیز به ایشان
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (142)
که در زمان سفر کرده و رسیده به نوروز. 17. بیچاره پنیر که یه عده خنگیِ خودشونو انداختن گردن اون. 18. پسر 8 ساله باید 4 صبح بیدارش کنی بفرستیش نونوایی، ولی دختر 8 ساله باید 10 صبح مرخصی بگیری بیای براش صبحونه درست کنی برگردی. درست برخورد کنید. 19. برای اینکه پسرم آینده نگر و بلند پرواز باشه، می خوام اسمش بذارم امیرپهپاد. 20. 7 صبح بیدار شدم دیدم زن و شوهر
گفت وگوی منتشر نشده با عمر شریف/ من خوشبخت بودم
کردم و در تئاتر هم مشغول بازی شدم. یادم می آید اولین نقش خودم را وقتی 13ساله بودم در یک تئاتر بازی کردم. بچه ها برایم دست می زدند. نه برای اینکه خوب بازی می کردم بلکه برای اینکه توانسته بودم آن همه عدد و شعر و چیزهای دیگر را حفظ کنم. این تئاتر مدرسه مرا تشویق کرد که دنبال هنرپیشگی بروم و عاشق آن شوم. وقتی درسم تمام شد، پدرم از من خواست با او کار کنم ولی من قبول نکردم. به او گفتم من یک
دکتر بردیای قلابی همان محمد صادق دیپلمه است که ...
مشاوره جوابش را بدهم. وی افزود: پس از چند روزی که چندین بار با یکدیگر ملاقات داشتیم من ناخواسته به وی اعتماد و اطمینان کردم و در مدت 2 ماه یک میلیارد و 500 میلیون ریال پول به حسابش واریز کردم اما از یک ماه پیش بردیا تلفن همراه اش را خاموش کرد و دیگری هیچ اثری از وی نیافتم، حتی آدرس خانه اش را نیز تغییر داده و هیچ ردی از خود به جا نگذاشته است. در ادامه با توجه به اظهارات زن جوان پرونده در
زندگی پر ماجرای آیت الله آزاد قزوینی از زبان خودش
دادم شما را دستگیر کنند، درد شدیدی اعضای مرا فرا گرفت. درآن حالت نذر کردم اگر خوب شدم، کاری به شما نداشته باشم. بعد از این نذر، کاملاً خوب شدم. * تو را در راه خدا دادم یادم هست در یکی از این مراسم، وقتی که مردم در حال سینه زنی بودند، من با این که نوجوان بودم با این اشعار شروع به خواندن این نوحه کردم: شمر گفتا به حسین حالیا دوران من است روز جولان من است شه
آنچه از خسرو شکیبایی نشنیده اید
در مقابل بازیگر مقابل و چه برای کارگردان هیچ وقت توضیحی نمی دهم و عمل می کنم. این است که مصاحبه برای من مثل راه رفتن روی لبه تیغ است و همیشه می ترسم که پایم ببرد و یا پرت شوم. بیایید به گذشته برگردیم و بگویید که این حس در شما چگونه شکل گرفته است؟ آن حس درست مثل حسی است که الان دارم، آن موقع که کار تئاتر را شروع کردم خوشحال بودم که می توانم با مردم ارتباط برقرار کنم و ویژگی
شیرمرد دجیل هم آسمانی شد
گوید: بابا به من می گفت: وقتی من شهید شدم هیچ وقت گریه نکن. باید خوشحال باشی که پدرت به آرزویش رسیده، سعی کن کمک حال مادرت باشی. مراقب خانه باش. دختر خوبی باش و درس هایت را بخوان. معلمت هر چه می گوید گوش کن. بابا از من خواست وقتی به کلاس چهارم می روم و اگر او شهید شده بود، با افتخار به معلمم بگویم که پدرم شهید شده است. بابا وقتی بود خیلی من را در درس ها کمک می کرد. بابا عزیز من است
بیرون نمی روم چون فکر می کنم زشتم
بچه ها از او می ترسند، هراسشان از این است که بیماری امیرمحمد به آنها سرایت کند و آنها هم شبیه پسر 9ساله شوند؛ پسری که پوست ندارد و رنگش صورتی و پلک هایش برگشته است. او قربانی یک بیماری ارثی و ناشناخته است و از زمانی که به دنیا آمده، با این بیماری دست و پنجه نرم می کند. پوست بدن این پسر مقاومت یک روزه دارد و بلافاصله شروع به ریزش می کند. نبود پوست برای امیرمحمد باعث شده تا از نظر دیگران او پسری با
وقتی 27 سالگی آخر دنیاست/ جشن تولد دختری جوان در خانه سالمندان! + عکس
غافلگیرم می کند. شاید قرار نبود از دختر نحیف و لاغری که "ام اس" رمقش را بریده لبخندی چنین گرم ببینم و احساسی چنین عمیق را لمس کنم. بعد از نشستن کنارش روی تخت، اولین سئوالم را می پرسم هرچند که جوابش را می دانم ولی می خواهم باب سخن را باز کنم و از چیزهای دیگری بپرسم. جواب فریبا به اولین سئوالم که در مورد سن و سالش است کمی غافلگیرم می کند. او همه استرس و نگرانی مرا با یک شوخی آوار می کند و
روایت حمید فرزاد از دوستی با شهید دستواره
داشت. حمید فرزاد درکنار سردار شهید سیدمحمدرضا دستواره * از کجا با آقای دستواره آشنا شدید؟ 20 دی ماه سال 60 بود. آن زمان 15 سال و 6 ماه و دو روز از عمرم گذشته بود که به پادگان آموزشی امام حسین(ع) رفتم. من به طور مطلق شرایط رفتن به جبهه را نداشتم. اما به هر نحوی که می شد به این پادگان رفتم و دوره 16 بسیج شدم. دوره معادل ما دوره 25 سپاه بود. بعد از آن 26 شد و دیگر
مردم انتظار تماشای پایتخت 10 را داشته باشند/ نمی گذارم بچه ها بی پنگول بمانند
یک بخش ژنتیکی است. پدر و مادر من صدای رسایی دارند. پدرم عاشقانه هنر را پیگیری میکرد و دوست داشت. ادبیات و موسیقی را نیز دوست داشت. من از اول راهنمایی وارد هنرستان موسیقی شدم تا به صورت آکادمیک موسیقی را دنبال کنم. سه سالگی ام را یادم است که پدرم برایم تنبک گرفتند و پیانو هم می زدم. وی درباره اینکه آیا پسر لوسی بوده گفت: هر پدر و مادری اجازه نمی دادند فرزندشان در 14 سالگی به تهران برود
هنر مردمی را جدی نگرفته ایم/ از جلساتِ نقد کیهان بچه ها چیزهای زیادی یاد گرفتم
و پژوهشگران ما همین چراها را ثبت نکردند! من خودم همین سوال را از بزرگان ترکمن پرسیدم، آنها گفتند که وقتی دختر شوهر می کند و به منزل جدید همسرش می رود، مدت زمانی طول می کشد تا با این محیط جدید و یا اقوام جدید شوهرش اُخت شود. به همین دلیل پدران ما یک روبند را برای عروس های ترکمن می گذاشتند و عروس ها به هیچ وجه نباید این روبند را از سر بر می داشتند. این روبند برای این استفاده می شد تا حرمتها حفظ شود
از مهران مدیری ممنونم که مستند حجازی را به پایان برد | منتقدانم، 20 سال است که در فوتبال نیستند | حاضر ...
لیدربازی بود، من می توانستم 2 هزار نفر را به تمرین استقلال بیاوریم که تشویقم کنند اما هیچ وقت دنبال این نبودم که آدم بیاورم. چه بسا اگر رفته بودم الان مربی استقلال بودم اما راحت گذاشتم از این مسائل و امیدوارم استقلال موفق باشد.
راه و روش کنار آمدن با خانواده همسر
شوهرشان می نالیدند. کمتر کسی را می دیدم که از قوم شوهرش تعریف کند و رابطه مسالمت آمیزی با آنها داشته باشد. آن وقت ها دلیل این مساله را درست متوجه نمی شدم. فقط در این حد فهمیده بودم که مادرشوهر چشم دیدن عروسش را ندارد و تا زمانی که زنده است از هیچ تلاشی برای اذیت کردن او فروگذار نمی کند. انگار تازه فهمیده بودند که پسرشان برای آنها چقدر عزیز است و به هیچ وجه نباید اجازه دهند یک فرد تازه از راه رسیده
شهادت ارثیه خانوادگی
. مادرم سواد نداشت اما درست گفته بود. دوستانش برای اینکه می دانستند اسماعیل تک پسر است و ممکن است مادرم با شنیدن این خبر حالش بد شود، این نامه ساختگی را برای او آورده بودند. اما حس مادری او، واقعیت را برایش برملا کرده بود. فردای آن روز هم رفتیم و جسد کاکام را در سردخانه دیدیم اما مادرم سکوت کرد و گفت برای رضای خدا و در راه وطن بوده پس چرا از این ماجرا ناراحت باشم. چه مدت بعد از شهادت
سه روایت از زندگی سه قربانی اسیدپاشی
نامزد بودم بعد از اینکه نامزدی ام را به هم زدم این کار را کرد. از اول می گفتم ما به هم نمی خوریم اصرار کردند نامزد کنید، بعد اگر نخواستید به هم بزنید. دوست داشتم درس بخوانم، فرم دانشگاه را هم پرکرده بودم، آن قدر آمدند و رفتند که دلم برایش سوخت از اول گفته بودم کوچک ترین چیزی ازت ببینم به هم می زنم. یک سال و نیم نامزد بودیم و در این یک سال و نیم آنقدر حرف وحدیث و دروغ ازش دیدم که نامزدی را به هم زدم. مدتی پیدایش نشد تا آن تابستان لعنتی 10 سال قبل.
حامد برات شهادتش را از روضه حضرت زهرا(س) گرفت/ اگر ده پسر دیگر هم داشتم فدای اهل بیت می کردم/هدف از جنگ ...
خاستگاری رفته بودیم و مقدماتی را نیز انجام داده بودیم و با رضایت طرفین قرار بود ازدواج کنند اما یک دفعه تصمیمش عوض شد و به ما گفت نمی خواهد ازدواج کند. گفت تا زمانی که داعش وجود دارد من می جنگم تا شهید شوم اما اگر داعش از بین رفت و من هم زنده ماندم آن موقع ازدواج می کنم. ما به خانواده دختر خانم زنگ زدیم و بسیار عذرخواهی کردیم. آناج: چه آرزویی برایش داشتید؟ مادر: آرزویم این بود
می خواهم چادر را کنار بگذارم، نظر شما چیست؟
چادری هستم ولی می خواهم چادر را کنار بگذارم، من دختری هستم که حجاب را دوست دارم اما پدرم می گوید که این حرف ها تاریخ گذشته است و ما همه خواهر برادریم، من در جمع دوستانم که می روم تنها دختر چادری هستم و خیلی مرا مسخره می کنند نمی دانم چکار کنم، من... شما راهنمایی ام کنید. خانم نراقی: به وبلاگ ما سر بزنید “وقتی چادری شدم” وقتی تعداد خاطره های رسیده به ما زیاد شد آنها را دسته بندی کردیم و