سایر منابع:
سایر خبرها
حائری شیرازی: جنگ امروز جنگ فرهنگی است
. پسر کشی می کردند و دختر را مثل جوجه کشی بزرگ می کردند . وی با بیان اینکه الان جنگ فرهنگی رخ داده است خاطر نشان کرد: چرا مستکبرین آن زمان دختران را بزرگ می کردند و پسران را می کشتند زیرا پسر پایه ی ادامه نسل است و دختر نسل پذیر است. دختران را بزرگ می کردند و با آنها ازدواج می کردند تا فرزندان قبطی به دنیا بیاورند. در جنگ فرهنگی هم همینطور است. کسانی که حاوی نطفه فرهنگی هستند مثل پسران را
هدیه یک ایرانی از فرانکفورت برای شهدای دفاع مقدس
نمایشگاه می آیند و یک فستیوال غیررسمی و مردمی در این روز برگزار می شود. این برنامه برای توریست ها و مهمانان خارجی نمایشگاه جذابیت زیادی دارد. به محل سرویس های داخلی نمایشگاه می رسیم، باید چند دقیقه ای برای سوارشدن منتظر بمانیم. با کمی فاصله، چند دختر و پسر ژاپنی با لباس سامورایی و شمشیرهای چوبی چهار زانو روی زمین نشسته اند. چهره های جدی آنها سن شان را بیشتر از آنچه هست، نشان می دهد. خیلی
روش های جذب و تربیت نیرو/ گفتاری از دکتر حمید حبشی (قسمت دوم)
و کشته نمی شد و الآن بود خدا را روزی صدبار شکر می کرد که عقلش را دست آهنگران نداد؟ گفت بله. گفتم بسیار خب، این شد یک فرضیه. ولی عزیزم قرار است از روی عقل بگوییم نه عِرقمان. حرف خودش را گذاشتم کف دستش. ما نباید چون با یک مفهومی مقابله داریم بگوییم حسین فهمیده را فهمیدم. باید حرف منطقی بزنیم، قبول؟ گفت بله. گفتم می خواهم بدانم حسین با کدام یک رفته است. کلاس شما مرا دوست دارد؟ گفتند بله
آنچه که از محمد جواد ظریف نمی دانید
ممانعت از روابط با مصر به دست "جناح چپ" صورت گرفت. روزی به شوخی و جدی به آقای (رییس دولت اصلاحات) گفتم زمانی دوستانتان به خاطر اینکه ما حرف های معتدل می زدیم با ما مخالف بودند، حالا که خودشان همان حرف های ما را می زنند. یکی از شرایط تندروهای مجلس ششم برای اینکه به آقای صادق خرازی رای اعتماد بدهند؛ این بود که مرا از معاونت عزل کند، روش مبارزه با نظام سلطه این نیست که شما با رفتار و
نگذاشتم سایه طلاق بر زندگیم سنگینی کند
خانواده ام شنید مدتها پافشاری کرد و تهدیدهای فراوان، بطوری که روزی چاقو در دست به مغازه برادرنم رفته و ابراز کرده بود اگر موافقت نکنید من خودم را خواهم کشت. وی که آه عمیقی می کشد، ادامه می دهد: آن زمان من که دختر بچه ای بیش نبودم وقتی سخنان او را می شنیدم فکر می کردم آری چون مرا دوست دارد پس برای خوشبخت کردنم تمام تلاش خود را خواهد کرد و این برای من بس بود و بالاخره با پادر میانی بزرگان خانواده
خشونت کلام بدتر از نمایش کشته شدن کسی روی صحنه است
خوب می سازی یا بد. بلکه منظورم تاثیرش روی بیننده است. خشونت فاعل و مفعول ندارد. وقتی دارد اتفاق می افتد یک جامعه دارد درگیر می شود. یک بار من رفته بودم جنوب شهر و صحنه ای دیدم که باورم نمی شد. یک افغانی با کسی درگیر شد و آن شخص از توی ماشین قفل فرمان را برداشت و کوبید تو سر این افغانی. بعد هم راحت برگشت توی ماشین و رفت. انگار نه انگار. انگار که یک کار عادی انجام داد. من نمی توانستم باور کنم. این
کمتر خلافی است که مرتکب نشده باشم!
. درست به خاطر ندارم که اولین خلاف را در چند سالگی مرتکب شدم اما آنچه در خاطرم مانده، این است که یا در کنج زندان تحمل کیفر می کردم و یا در بیرون از زندان به دنبال خلاف بودم. به جز مواردی که از بازداشتگاه کلانتری ها آزاد شدم و یا جرمی را که مرتکب شده ام به اثبات نرسیده است به طور رسمی 21 بار روانه زندان شده ام و سوابقم در دفتر بایگانی زندان به ثبت رسیده است. البته تیره
روزهای بی آینه ؛ تلخ و شیرین 18 سال اسارت شهید لشگری به روایت همسر
دختری جوان را می دهند. به او می گویند که هیچ کس در ایران منتظر او نیست که شهید لشگری در برابر این حرف ها و شکنجه های روحی مقاومت ستودنی از خود نشان می دهد. جعفریان با بیان اینکه این اثر شامل سه بخش جنگ، اسارت و پس از اسارت را شامل می شود، ادامه داد: با توجه به تجربیات چند سال گذشته ام، احساس کردم خانم لشگری، در مقایسه با دیگر همسران شهدا، شرایط متفاوتی در زندگی دارد. از این رو، کار بر روی
مرد شیشه ای: می خواهم از دست مادرم به زندان بروم!
احمدبیگی مورد بازجویی قرار گرفت. پسر جوان در حالی که مدعی شده بود به خاطر مسائل ناموسی مرتکب قتل شده روز گذشته اظهاراتش را تغییر داد و مدعی شد به خاطر مسائل مالی دست به قتل زده است. مادر متهم به قاضی گفت پسرش چند سال است که دچار مشکل روحی و روانی است. متهم به دستور بازپرس به یکی از بیمارستان های روانی معرفی شد تا بعد از بهبودی و به دست آوردن سلامت روحی و روانی تحقیقات از وی ادامه یابد. گفت وگو
حکایت ازدواج شهربانو با امام حسین (ع) و داستان فیلم رستاخیز
دختر مرا می خواستی. آن کوتاه بین خوارج ندانست که هیچ کاری بی حکم و تقدیر خدای نیست جلّ جلاله بعد از آن عمر با جمله صحابه رضوان الله علیهم اجمعین همه شادمان شدند، و گفتند که، نیکبخت زنی که این چنین خصمی حاصل کرد. روز دیگر جمله صحابه حاضر شدند و در مسجد رسول (صلعم) کبار صحابه نشستند رضوان الله علیهم اجمعین و ابوهریر[ه] را فرستادند تا وکیل آن دختر شود، و عمر خطبه بلیغ برخواند، و امیرالمؤمنین
سه روایت از زندگی سه قربانی اسیدپاشی
. قرار است پلک چشمش را 24 مرداد برای بیستمین بار جراحی کنند. معصومه همچنین مجبور شد چندی قبل، از قصاص پدرشوهرش بگذرد، چون قصد داشتند حضانت تنها فرزندش، آرین، را از او بگیرند: من در شرایطی قرار گرفته بودم که ترجیح دادم بچه ام را نگه دارم تا این پیرمرد 70 ساله را قصاص کنم؛ اما بخششم از سر اجبار بود، نه رضایت. دوست داشتم دست کم این پیرمرد بقیه سال های عمرش را در زندان می ماند. او زندگی مرا
ازدواج پزشکان با یکدیگر آری یا نه؟
خواستگاری او می رفتند. این نوع فرآیند گاه به جایی می رسید که داماد تا پای سفره عقد فردی که قرار است سال های باقی عمر خود را با او بگذارند را نمی دید. نهایت توجه به نظر پسر و دختر این بود که در برخی موارد قبل از ازدواج نظر آنها پرسیده می شد، اما باز تعیین کننده و انتخاب گر نهایی والدین بودند. درست یا غلط این نوع ازدواج اتفاقی است که در دوران گذشته رخ می داد و هر انحرافی از این معیار در واقع عدم
گفت وگویی منتشرنشده با ستاره درگذشته هالیوود/ پایان غم انگیز عمر شریف
خیلی از وزنم را از دست دادم. ورزش هم می کردم و در تئاتر هم مشغول بازی شدم. یادم می آید اولین نقش خودم را وقتی 13ساله بودم در یک تئاتر بازی کردم. بچه ها برایم دست می زدند. نه برای اینکه خوب بازی می کردم بلکه برای اینکه توانسته بودم آن همه عدد و شعر و چیزهای دیگر را حفظ کنم. این تئاتر مدرسه مرا تشویق کرد که دنبال هنرپیشگی بروم و عاشق آن شوم. وقتی درسم تمام شد، پدرم از من خواست با او کار
از حجابم خجالت می کشم
دختری 20 ساله و متاهلم از حجابم خجالت می کشم سلام؛ دختری 20 ساله ام که متاهلم. سوالی در ذهن داشتم که با راهنمایی همسرم با شما مطرح می کنم. بعضی وقت ها از چادرم و حجابم خجالت می کشم. تحویل گرفتن بدحجاب ها و طرز برخورد باهاشون و تعداد زیادشون تو بعضی از محیط ها، باعث این حس در من میشه. میدونم حجاب خوبه اما دو دلم که اگه مانتویی بودم تو جامعه برام فرصت کار یا فعالیت بیشتر بود. دوست دارم
جلاد عراق از آغاز تا پایان + عکس
دادگاه و به خاطر مسائل امنیتی هیچ وقت اسمش فاش نشد، او از پشت پرده صحبت می کرد و صدایش هم بعد از تغییر داده شدن به کمک ابزارهای صوتی پخش می شد. این زن درباره روزی که اسیر شده بود گفت: وقتی که اسیر شدم، 16 سال بیشتر نداشتم. چند سرباز عراقی به من حمله کردند و مرا به شدت کتک زدند. با شوک الکتریکی مرا شکنجه می دادند و هر روز تا سر حد مرگ کتک می زدند. وقتی در دادگاه از این زن سؤال شد که آیا مورد آزار و
فرار جاده ای به سوی نابودی
آنها مراقبت می کردم که البته این مورد آخری خیلی کم اتفاق می افتاد و زن پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد با بچه هایش تنها بمانم، چون بدون اینکه بگوید، معلوم بود من تلافی رفتارهای بدش را سر بچه هایش در می آورم. اما من هیچ وقت حتی به چنین کاری فکر نکرده بودم. مدتی بعد برایم خواستگاری آمد؛ من برای اینکه از این جهنم خلاص شوم تصمیم گرفتم با او از دواج کنم اما کاری که من کردم از چاله به چاه افتادن بود
صلاح ندانستم امسال در استقلال باشم
هاست ارتباط خوبی دارم. از زمانی که در صبای قم شاگردش بودم تا بعدها که دستیارش شدم، مظلومی همواره به کار فنی من اعتقاد داشت و از من می خواست در تیم های مختلف همراهی اش کنم. حجازی درخصوص جوسازی چند بوقچی گفت: 4، 5 بوقچی شناخته شده برای همه حاشیه سازی می کنند جز یک نفر. البته برای آن یک نفر هر کاری لازم باشد انجام می دهند. اینها برای من اهمیتی ندارند و اگر کار درست انجام بدهند، زندگی شان برکت می گیرد و
سیل تابستانی خانه ،جاده و مسافران را برد
بالاتر کنده و اینجا آورده است و با فشار به زمین کوفته نگاه کنید چه گودال عمیقی درست کرده... درست می گوید: کف رودخانه چنان گودال بزرگ و عمیقی ایجاد شده که گویا شهاب سنگی به زمین سقوط کرده است. پسر جوانی که اهل یکی از روستاهای سولقان است با تاسف سری می جنباند و زیر لب زمزمه می کند: آن وقت می گویند 10 نفر مرده. 10 نفر؟ خنده دار است. فقط همین جا کلی مرده یا مفقود شده اند. البته با همه اینها مشکلات
راه و روش کنار آمدن با خانواده همسر
مهسا می گفت: قبل از این که ازدواج کنم هروقت تو جمع خانم های متاهل جوان فامیلم قرار می گرفتم، اکثرا از خانواده شوهرشان می نالیدند. کمتر کسی را می دیدم که از قوم شوهرش تعریف کند و رابطه مسالمت آمیزی با آنها داشته باشد. آن وقت ها دلیل این مساله را درست متوجه نمی شدم. فقط در این حد فهمیده بودم که مادرشوهر چشم دیدن عروسش را ندارد و تا زمانی که زنده است از هیچ تلاشی برای اذیت کردن او فروگذار نمی کند
پدری که تنها درآمد زندگی اش یارانه است
پسر یک و نیم و سه ساله است اما یک حادثه کوچک یا شاید بی احتیاطی آینده ای را که برای پیشرفت خود ترسیم کرده بود، تغییر داد ...وارد منزل خانواده باوندیان که می شوم، ورودی درب در کنار کفش های جفت شده رقیه و کودکانش، یک ویلچر نیز به حالت جمع شده قرار گرفته بود ویلچری که انگار جای کفش های پدر را پر کرده بود. خانه ای کوچک و نقلی که هادی در گوشه ای از آن نشسته بود و به گرمی از حضور ما استقبال کرد؛ چند
من هم مثل بقیه آدم ها شغل و خانواده ای دارم
مور می گوید: فیلمنامه ای این کار را اسکات رودین همزمان با متن ساعت ها برایم فرستاد. در هواپیما بودم که فیلمنامه را می خواندم و اشک هایم تمام مدت سرازیر بود. بعد از اینکه برای حضور در این فیلم قرارداد را امضا کرد، فیلم مورد توجه جوراث کارگردان قرار گرفت. مور در نقش مکمل در کنار ساموئل ال. جکسون بازی می کند، فیلمی تاریک در فصلی سرد که نتیجه اش نچیزی نبود جز فروش پایین اما مور در این فیلم
زندگی پر ماجرای آیت الله آزاد قزوینی از زبان خودش
دادم شما را دستگیر کنند، درد شدیدی اعضای مرا فرا گرفت. درآن حالت نذر کردم اگر خوب شدم، کاری به شما نداشته باشم. بعد از این نذر، کاملاً خوب شدم. * تو را در راه خدا دادم یادم هست در یکی از این مراسم، وقتی که مردم در حال سینه زنی بودند، من با این که نوجوان بودم با این اشعار شروع به خواندن این نوحه کردم: شمر گفتا به حسین حالیا دوران من است روز جولان من است شه
شهادت ارثیه خانوادگی
. مادرم سواد نداشت اما درست گفته بود. دوستانش برای اینکه می دانستند اسماعیل تک پسر است و ممکن است مادرم با شنیدن این خبر حالش بد شود، این نامه ساختگی را برای او آورده بودند. اما حس مادری او، واقعیت را برایش برملا کرده بود. فردای آن روز هم رفتیم و جسد کاکام را در سردخانه دیدیم اما مادرم سکوت کرد و گفت برای رضای خدا و در راه وطن بوده پس چرا از این ماجرا ناراحت باشم. چه مدت بعد از شهادت
بیرون نمی روم چون فکر می کنم زشتم
بچه ها از او می ترسند، هراسشان از این است که بیماری امیرمحمد به آنها سرایت کند و آنها هم شبیه پسر 9ساله شوند؛ پسری که پوست ندارد و رنگش صورتی و پلک هایش برگشته است. او قربانی یک بیماری ارثی و ناشناخته است و از زمانی که به دنیا آمده، با این بیماری دست و پنجه نرم می کند. پوست بدن این پسر مقاومت یک روزه دارد و بلافاصله شروع به ریزش می کند. نبود پوست برای امیرمحمد باعث شده تا از نظر دیگران او پسری با
90/ والیبالیست ها در تعطیلات به کجا رفتند و چه کردند؟
مدافع روی تور را از آن خود کرد در روزهای تعطیلات همراه با خانواده خود راهی شمال شده است.مادر و خواهران موسوی او را در این سفر همراهی کردند. البته گفتنی است که سید در شمال به دوستان والیبالی خود هم سر زده و ساعاتی را هم در کنار آنها بوده است. او به دندان هایش هم رسیدگی کرد و به قول خودش استفاده بهینه از تعطیلات برد. غلامی، دکتر و تندروان در سواحل مدیترانه عادل غلامی به همراه رضا
هنر مردمی را جدی نگرفته ایم/ از جلساتِ نقد کیهان بچه ها چیزهای زیادی یاد گرفتم
و پژوهشگران ما همین چراها را ثبت نکردند! من خودم همین سوال را از بزرگان ترکمن پرسیدم، آنها گفتند که وقتی دختر شوهر می کند و به منزل جدید همسرش می رود، مدت زمانی طول می کشد تا با این محیط جدید و یا اقوام جدید شوهرش اُخت شود. به همین دلیل پدران ما یک روبند را برای عروس های ترکمن می گذاشتند و عروس ها به هیچ وجه نباید این روبند را از سر بر می داشتند. این روبند برای این استفاده می شد تا حرمتها حفظ شود
مردم انتظار تماشای پایتخت 10 را داشته باشند/ نمی گذارم بچه ها بی پنگول بمانند
یک بخش ژنتیکی است. پدر و مادر من صدای رسایی دارند. پدرم عاشقانه هنر را پیگیری میکرد و دوست داشت. ادبیات و موسیقی را نیز دوست داشت. من از اول راهنمایی وارد هنرستان موسیقی شدم تا به صورت آکادمیک موسیقی را دنبال کنم. سه سالگی ام را یادم است که پدرم برایم تنبک گرفتند و پیانو هم می زدم. وی درباره اینکه آیا پسر لوسی بوده گفت: هر پدر و مادری اجازه نمی دادند فرزندشان در 14 سالگی به تهران برود
خواستگار،جیب مادر زن را زد!
که پدرم و برادرم به شهرستان رفته بودند، پسر مورد علاقه ام را به خانه مان دعوت کردم، ولی مادرم مرا به داخل آشپزخانه صدا زد و گفت: این پسر نمی تواند همسر مناسبی برای آینده ات باشد و فکر نمی کردم این قدر بی سلیقه باشی، هر چه زودتر او را دست به سر کن برود. من به داخل اتاق پذیرایی برگشتم و پس از آن که پیمان یک لیوان شربت خورد از او خواستم که برود. دختر جوان گفت: پیمان رفت و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فهمیدم این پسر حقه باز مبلغ 300 هزار تومان وجه نقد و طلاجات مادرم را از داخل کشوی میز سرقت کرده است.پلیس وی رادستگیر کرد ومشخص شد او سابقه چندین فقره سرقت رابا همین ترفند داشته است. ...
تازه فهمیدم که من هم پدر دارم
بچه بودم خیلی این حرف ها را درک نمی کردم ولی حالا که پدرم برگشته تمام صحبت های مادرم را متوجه شده و درک می کنم. میری درباره انتخاب اسم خود و خواهرش، یادآور شد: اسم من را دایی بزرگم انتخاب کرد ولی پدرم برای نام گذاری خواهرم، در وصیت نامه خود ذکر کرده بود که اگر بچه، پسر، اسم او را سید محمد مهدی و اگر دختر بود اسم او را زهرا بگذارید. وی با گلایه از کسانی که یکی از وصیت های
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (75)
گردن اون. 18. پسر 8 ساله باید 4 صبح بیدارش کنی بفرستیش نونوایی، ولی دختر 8 ساله باید 10 صبح مرخصی بگیری بیای براش صبحونه درست کنی برگردی. درست برخورد کنید. 19. برای اینکه پسرم آینده نگر و بلند پرواز باشه، می خوام اسمش بذارم امیرپهپاد. 20. 7 صبح بیدار شدم دیدم زن و شوهر طبقه بالایی دارن دعوا می کنن. به من 7 صبح زنگ بزنن بگن زنت مُرده، می خوابم که 8:30 با انرژی بلند