سایر خبرها
چرا برخی سربازها خودکشی می کنند؟
به گزارش زریان؛ محمدحسین، آرام بود هرچند گاهی از مشکلات شخصی اش برای دوستان نزدیک اش می گفت تا این که یک اتفاق به ناگاه او را برای همیشه به زیر خاک برد. روایت هم خدمتی هایش از زندگی سربازی بیست و چندساله متفاوت است اما شب واقعه را همه یک شکل تعریف می کنند: او حدود 3 همان شب، اقدام می کند. معلوم بود که تصمیم خودش را گرفته و مثل این که چیزهایی به بقیه بچه ها هم گفته بود؛ اول فشنگ مشقی را درمی آورد
نقش رزمندگان استان سمنان در عملیات محرم
به اسارت رزمندگان درمی آیند ضمناً روی بدنه تانک ها سه تا تیربار به وسیله سوارکردن پایه با نبشی که خدمه آن ها پشت تیربار نشسته بودند و به طرف رزمندگان تیراندازی می کردند این مرحله از عملیات یکی از تلخ ترین مراحل عملیات برای رزمندگان گردان بود چرا؟ چون یکی از بهترین سربازان امام زمان (عج) یعنی فرمانده دلاور گردان مهدی محب شاهدان را از دست داده بودند و واقعاً برای نیروهای رزمنده شهادت این بزرگوار
در خواب به او گفته بودند عباس بیا قرارمان فکه
توانم کار دارم تا آمد با من روبوسی و خداحافظی کند یاد خوابم افتادم که شهید شده بود گفتم نمی خواهم بروی تفحص دیگرچیست؟ این همه جبهه رفتی خدا نخواست شهید بشوی الان هم شیمیایی هستی گفت پشیمان می شوی ها بیا ببوسمت. گفتم نه. دوست نداشتم برود هرچه گفت بیا گفتم نه. نمی خواهم بروی. گویا سیدی در خواب به او گفته بود عباس بیا قرارمان فکه. روز تولد حضرت علی اکبر(ع) به دنیا آمد و روز 5 خرداد سال 75 همزمان با روز
خاکریزی که نباید فرو بریزد
محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر 29 دیماه 92 همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در اثر اصابت ترکش های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل شد. در یکی از دست نوشته هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به خط مقدم نبرد بین حق و باطل کرده و با تأکید بر اینکه
نگذارید شهدای مدافع حرم فراموش شوند
خانه بود. اصلاً باورمان نمی شد، اما گویی همه می دانستند غیر از ما. من از سر کار آمدم. با لباس کار بودم، یک شب بچه های سپاه آمده بودند برای دیدنم. آنجا دیگر متوجه شدم که مصطفای من به شهادت رسیده است. تنها از خدا خواستم که به من صبر بدهد و بعد هم خدا را شکر کردم. گفتم خدا را شکر که این اولاد صالح را به من دادی و تو را شکر که در این راه رفتی. حالا فقط افتخار می کنیم. افتخارمان این است که پسرمان از حرم
دوست دارم به یاد "هادی" کار خیریه انجام دهم
بخواباند مرا صدا زد که "مامانی بیا، از این به بعد زمانی که من نبودم هانی پسرم مرد خانه است" من تعجب کردم گفتم "آره هانی جان وقتی بابا اردو هست و نیست شما مرد خونه ای" اما هادی گفت "نه همیشه بعد از من هانی مرد خونه است!" هانی هنوز هم می گوید "مامان همه اش احساس می کنم که آن شب بابا پتو انداخت روی من و بوسم کرد و گفت بخواب بابا هنوز خوابم و بیدار نشدم!" شاید همان نگاه هادی و
شهیدی که غربت تشییع فاطمی را چشید
همیشه وقتی برمی گشت، دست پر می آمد. اخلاقش خیلی خوب بود ومهربان. هر وقت عمه اش از اوضاع سوریه تعریف می کرد به او می گفت دعا کن بروم. عمه حرف بچه ها را پیش می کشید؛ اما زیر بار نمی رفت، می گفت: خدا بزرگ است. هرچه بخواهد همان می شود . فقط دعا می کرد برود تا زیارت بی بی زینب و شهادت نصیبش بشود.مادر از زمان شهادت که حرف به میان می آید با گریه ادامه می دهد: پسرم دفعه اول شهید شد. آن موقع مدافع حرم مثل
راه زهیر را درپیش گرفت که با حسین همنشین شد
که آرزویش را داشت هر جا می نشست از شهدا می گفت؛ پیش مادرش که می رفت از شهدا تعریف می کرد و می گفت کاش همه با حالت شهدا به دیدار خدا برویم؛ می گفت مادر دعا کن من شهید شوم وقتی شهید شوم رویتان پیش حضرت زهرا(س) سفید می شود؛ مادرش می گفت هر شب از شهادت می گویی، اما عبدالمهدی می گفت یک مادر شهید بعد از سال ها انتظار آمدن فرزندش، دلخوشی اش تنها به یک تکه استخوان است؛ وقتی استخوان شهیدش را می آورند چقدر
بداهه شاعران برای همسر شهیدی که حاضر نشد یک ریال به داعش بدهد
هایت هوای باران داشت بغض خود را چه کرده ای بانو؟ که کلامت شکوه طوفان داشت عشق خود را به مسیر دین دادی صبر را نیز زمین زدی بانو... عموم ی شدت و غمت را برد رهبرم تا سراغ کرد از او آفرین اظهار کرد بر تو فرمانده اینکه در پشت جبهه جنگیدی تن عشقت به دست داعش ماند تو ز دشمن ولی نترسیدی زخم بر داعشی زدی وقتی فرموده بودی فدای میهن باد دل
مرحوم هاشمی زنده بود به آمریکا چه می گفت؟
سیاسی خواهد بود. برخی از کنشگران بر این باورند که آقای هاشمی سال 84 با آقای هاشمی سال 92 متفاوت بوده و این تفاوت در مقایسه با دوران سازندگی بسیار است. آیا شما هم می پذیرید که آیت ا... در مسیر زندگی سیاسی خود تغییر شکل و رفتار دادند؟ نمی دانم چه می گویند. اگر همه گفتارشان را صادقانه بدون قصد و غرض سیاسی مطرح کنند، آن وقت می شود نسبت به همه گفتارشان اظهارنظر کرد. این همان مصداق
اظهارات بحث برانگیز سردار نجات علیه آرمین
باشد و بالعکس؛ یعنی اگر حرکت اصلاحی را امروز صحیح می دانیم، به این معنی نیست که 40 سال پیش هم صحیح بوده است. با توجه به مقدمه فوق، بسیار دشوار است که امروز بتوانم بگویم اگر به 35 سال پیش برگردیم، هر یک از ما از چه مواضعی دفاع خواهیم کرد. آنچه مسلم است آگاهی ها و تجربیات همه ما در این 35 سال افزایش یافته است و قطعا اگر با این آگاهی ها و تجربیات به 35 سال پیش بازگردیم، مواضعمان تغییر خواهد کرد و در غیر این صورت همان مواضع قبلی تکرار خواهد شد.
مثل چمران عاقلانه اندیشید عاشقانه رفتار کرد
از امام به دست ما می رسید بین انقلابیون توزیع می کردیم. چند باری هم ساواک در تعقیبمان بود که توانستیم از دستشان فرار کنیم. زمزمه شهادت پدر شهید ادامه می دهد: خوب یادم است همسرم هر بار که بچه ها را شیر می داد زیر لب زمزمه می کرد می شود سجادم، می شود مرتضایم و می شود مصطفی هم شهید شوند و راه پدر و برادرم را ادامه دهند. روی رزقی که همسرم در دوران بارداری می خورد بسیار تأکید و توجه داشتم
ناگفته های روابط خاص هاشمی با رهبر انقلاب/ از تاثیرگذاشتن دستگیری برادر بر جهانگیری تا بی معرفتی روحانی
/> بله. مرحوم هاشمی معتقد بود که در نظام جمهوری اسلامی ایران ولی فقیه هر چه بگویند همان فصل الخطاب است. البته روابط مرحوم هاشمی با آیت ا... خامنه ای مربوط به همین سال ها نبود. پیش از انقلاب و در دوران مبارزه نیز این دو با یکدیگر آشنا بوده و رفاقت داشتند. آقای هاشمی به همه مبارزان از جمله به مقام معظم رهبری کمک های خیلی زیادی می کرد. رفاقت هاشمی و رهبری به دوران پهلوی باز می گردد
نامه هایی از بهشت که مرا به زندگی امیدوار می کند
کردن را یاد بگیرد؛ زیر لب گفت پدر! سر از پا نشناختی و مادرم را به خدا سپردی و شتابان رفتی؛ نه یکی دوبار؛ زخمی شدی و باز رفتی؛ بچه دار شی و باز رفتی؛ سلمن تو چند روزه بود؟ ولی تو رفتی؛ من مریض بودم؛ اما تو رفتی؛ آیا جدایی را حس نکرده بودی؟ داری می روی تهران درس بخوانی؛ می دانی که می توانی برگردی و برمی گردی؛ ها؛ داری بال بال می زنی؛ جدایی سخته؟ فکر نکردی ابوذرت چطور باید دوریت را تحمل کند؟
شهدا، معنای حقیقی غیرت هستند
ارزشمند است. * فانوس : خواب شهید علیرضا بدرخانی را دیده اید؟ من دو سال قبل همین صحنه را که پیکر برادرم را تحویل مادرم می دهند و او آن قنداقه مانند را در آغوش می گیرد در خواب دیدم. خواب دیدم منزل ما بسیار شلوغ شده و مادرم از شوق اشک می ریخت. همان وقت بود که به برادرم گفتم من مطمئنم که علیرضا پیدا می شود و به زودی به کشورش برمی گردد. * فانوس : اگر شهید بدرخانی امروز
پدرم توجه خاصی به خانواده معظم شهدا داشت
. وقتی به آن شخص مراجعه کردیم گفت: دیروز هرچه منتظر ماندیم خبری از خالو کیکاووس نشد. تمام نیروهای منطقه بسیج شدند تا خبری از پدرم به دست آورند. تا اینکه در نهایت در یکی از مسیرهای منتهی به روستای رودبار شال و کلاه پدرم پیدا شد، اما هیچ اثری از خودش نبود. سه روز بعد مردم روستای عباس آباد پیکر بی جان مردی را از آب رودخانه سیروان بیرون می کشند و اهالی روستا که پدرم را می شناختند به پایگاه بسیج
جنگجویان خیابانی
. به افسر ارشد مرکز ترخیص گفتم به خدا قسم تقصیر من نبود قربان، سرباز کفی اشتباه نوشت. چند بار قسم خوردم. استیصال در فضای سالن داشت همه را خفه می کرد. در مدتی که منتظر بودم چندین نفر را دیدم که چون کسی نداشتند که گواهینامه اش را در اختیارشان قرار دهد باید قید تنها وسیله نقلیه شان را می زدند. همه شان هم جوان نبودند. دو سه پیرمرد که لابد نه دیگر توان امتحان آیین نامه و شهری داشتند و نه وقت و آسایش
گم شدن زندگی پشت شمشادها
و جوان، قوی هیکل و ریزنقش گاری ها را حمل می کنند و بارز ترین وجه اشتراک شان دست های پینه بسته و گاهی پارچه های پهنی است که به کمر بسته اند. چرخی هایی که بار مسافرها را به سمت اتوبوس ها می برند، همه تلاش خود را می کنند تا بار مسافرهایی را حمل کنند که راحت تر از دیگران به آنها پول می دهند و حمل بارشان در نهایت سودی برای آنها دارد. محمد کمتر از 16 سال دارد و به همراه پدرش کار می کند، یک
از آق قلا تا سوته همراه با سختی های تبلیغی یک طلبه (بخش سوم)
این قصه را تعریف می کرد با خودم گفتم خدایا کجا آمده ام. این که یک خانم روستایی است این جوریه، خدا رحم کنه که مردهایشان چطورند ؟ همه خندیدند؛ اما من حرف هایم تمام نشده بود. گفتم دو سال پیش که شایع شده بود پرندگان مهاجر آنفولانزای مرغی دارند و قیمت آن ها به شدت کاهش یافته بود یکی از اهالی به خاطر این که از دست من راحت بشه چند تا از پرنده ها را آورده بود برای من. به من گفت اینها را بخور
افشاگری تکان دهنده جلال طالبی از پشت پرده تیم ملی
مربی نیست. وقتی نبض بازی از دست آدم برود، بازگرداندن نتیجه کار سختی است. البته به نظر من ایویچ ترکیب را خوب نچیده بود. زرینچه را دفاع آزاد، منصوریان را مهاجم و ... گذاشته بود. از طرفی ایویچ سه روز مانده به بازی با رم، فشار تمرینات را از 90 درصد به 50 درصد کاهش داد ولی تغذیه بازیکنان تغییری نکرد و همان کالری را به بازیکنان می دادند. دو جلسه تمرین به یک جلسه تمرین تبدیل شد. بچه ها مقداری سنگین
وقایع استان مشکلات نوجوانان را به بهانه روز ملی نوجوان بررسی می کند/7 سالِ سخت
*** وقایع استان فرشته غلامی *** هوا خیلی وقت است تاریک شده، مرد عصبانی در خانه قدم می زند و مدام غرغر کرده و به ساعت نگاه می کند، زن هم از روی عصبانیت گاهی ناخن هایش را می جود، گاهی هم پاهایش می لرزد، برای بیست و چهارمین بار است که شماره را می گیرد اما جز چند بوق خبری از مخاطب نیست. مرد می گوید: چند بار به تو گفتم که جلوی این بچه را بگیر تا اینقدر با
لایحه حمایت از کودکان و نوجوانان هنوز خاک می خورد/ اراده مقابله با کودک آزاری وجود ندارد؟
ورامین کشف شد. این در حالی بود که کشف جسد بنیتا به دنبال دستگیری سارقان خودروی مذکور توسط پلیس اتفاق افتاد. بعد از دستگیری اما روزنامه ایران مصاحبه ای را با متهم قتل بنیتا منتشر کرد که می گفت که شب حادثه به کلانتری خاتون آباد مراجعه کرده و گزارش داده است که یک بچه داخل ماشین رها شده اما مسئولان کلانتری به آن توجه نکردند. ادعایی که البته کمی بعد توسط سرهنگ قباد خنجری فرمانده انتظامی پاکدشت
حالا درک می کنم مادران شهدای گمنام چه کشیده اند
، الان سه ساله است و به جای صورت پدر، عکس او را می بوسد و بابا می گوید. ابوامیر که نام جهادی این شهید است متولد 10 مهرماه سال 69 و از پاسداران حفاظت انصارالمهدی بود که آذرماه سال 94 داوطلبانه به سوریه اعزام شد و در 23 دی ماه همان سال به دست تروریست های تکفیری به شهادت رسید و پیکرش همچنان مفقود است. گفت وگوی زهرا غزالان ، مادر این شهید جاویدالاثر با ما را در ادامه می خوانید: از کودکی علی آقا
شما را به خون مقدس حسین (ع) قسم می دهم که دست از طایفه بازی بردارید
تیراندازی نمی شد زیرا دشمن کمین کرده بود تا به محض رسیدن، همه را به رگبار ببندند همان طوری که جلو می رفتیم سایه های سیاه در اطراف خود می دیدیم ولی اطلاع نداشتیم که سنگرهای کمین است تا از روی خاک ریز بالا رفتیم با رگبار گلوله روبرو شدیم تعداد زیادی از بچه های رزمنده از جمله هاشم مرادی شهید و مجروح شدند. وصیت نامه شهید هاشم مرادی خوشا به حال آن کسی که به آرزوی خود که شهادت درراه
مراسم نخستین سالگرد شهید مدافع حرم ذاکر حیدری و شهدای مدافع حرم آذربایجان شرقی برگزار می شود
منتقل شدیم و به عنوان مسئول گروه توپخانه لشکر عاشورا انجام وظیفه نمودیم و بعد از پذیرش قطعنامه وارد کردستان شدیم و در خدمت سرلشکر شهید احمد کاظمی که فرمانده وقت قرارگاه حمزه سیدالشهدا بود به ادامه خدمت به عنوان افسر تخصصی قرارگاه و همچنین مسئول عملیات گروه 60 رسالت تا سال 1375 پرداختیم. بعدازآن به عنوان مسئول و همچنین جانشین گروه 60 رسالت تا سال 1380 انجام وظیفه نموده و در سال 1380 به مرکز اطلاعاتی
به امیدِ پیروزی واقعی، نه در جنگ که بر جنگ*
سایه اش می شد اصلاحات را پیش برد. همین حجاریان؛ سال های اول مسئول اطلاعات کشور بوده است. یعنی شما ببین دیگر نمی توانند به او بگویند تو ضدانقلاب هستی؛ همه اینها یک نسبتی با انقلاب، ایثارگری، جبهه و... داشتند. حتی خود مخملباف؛ خود مخملباف حصار در حصار را درست کرد. یعنی هنرمند انقلاب و ایدئولوژی بود. اشکان خیل نژاد: یک بحثی که همیشه بین آدم هایی از نسل ما مطرح است؛ شاید برگردد به همان مبحث تشخیص
زیارت اربعین از میرجاوه تا کربلا/ خدمت به زائران در مرزهای شرقی
فارسی را متوجه نمی شدند اما همچون ابر بهاری اشک می ریختند مادران فرزندان کوچک خودشان را بر روی کول خود گذاشته بودند و بر سرو صورت می زدند و گریه می کردند. کمی درآنجا ایستادم دختر بچه کوچکی که با پای لخت اما چادر به سر و با حجاب کامل در حال تماشای تعزیه بود توجه من را به خودش جلب کرد، به صحنه شهادت امام حسین (ع) که رسیدیم ناگهان نعره ها بلند شد چند نفر از زوار دیگر تاب تحمل نداشتند
مسئولان، خانواده های شهدای مدافع حرم را تنها نگذارند / به خاطر مادرم، از سفر به سوریه جا ماندم
والفجر 8 زمانی که دشمن پاتک می زند او شهید می شود و آن زمان، او 21 سال بیشتر نداشت. شهید حیدر حشمتی، فرزند پنجم خانواده بود. پدرش 9 فرزند داشت، شش پسر و سه دختر، دایی اش محبوب شهبازی هم سال 62 در مریوان شهید شده بود. بعد از شهادت دایی اش بود که حیدر هم تصمیم گرفت که به جبهه برود. زنده یاد اباذر، پدر شهید حشمتی، سالهاست که از دنیا رفته است و اما مادر شهید در قید حیات است اما چون اعضای
وقتی شاگرد آیت الله مجتهدی(ره) میاندار لشگرمحمدرسول الله(ص) شد
می دادند علی روزی که حقوقش را گرفت همه آن مبلغ را به صندوق کمک به جبهه می ریخت. مادرش وابستگی شدیدی به علی داشت زمانی که می خواست به جبهه اعزام شود به من گفت چه کار کنم گفتم سعی کن اول رضایت خانواده ات را بگیری و بعد بروی. شهید یزدیان وقتی می خواست به جبهه برود مادرش به دلیل وابستگی زیادی که به او داشت اجازه نداد برود، علی نزد من آمد و نظرم را جویا شد. گفتم: رضایت مادرت را بگیر. در این
بوی همت از حلب می رسید / گفت و گو با مادر شهید محمد حسین محمدخانی
بود: لذتی که علی اکبر سید الشهدا از شهادت برد، هرگز حبیب نبرد... *ما هیچ وقت با رفتن محمدحسین به سوریه مخالفت نکردیم . محمدحسین مهندسی را که خواند و تمام کرد، وارد سپاه شد. پدرش سپاهی بود و ما در این فضاها زندگی کرده بودیم. از قبل از دوران نوجوانی عاشق سپاه بود. بچه که بود می گفت دلم می خواهد لباس هایم مثل لباس های بابا باشد! وقتی درسش را تمام کرد، به او گفتیم می توانیم سرمایه در اختیارت