سایر منابع:
سایر خبرها
خوشابه حال آنهایی که با قرآن زندگی کردند
عنصر شجاعت را که در همین محل فخرآباد نوشته شده است، من مؤلفش را دیده بودم و در خانه اش هم منبر رفته بودم. نوشتن این کتاب 20 سال طول کشید و شروع نوشتن از دوازده شب و بعد از نماز شب تا اذان صبح بوده که فرزندش به من می گفت: اغلب شب ها که می نوشت، ما از صدای گریه اش بیدار می شدیم. یک جلد هم من به آن اضافه کردم، سه جلد درباره این 72 نفر است و یک جلد 700 صفحه ای درباره مسلم بن عقیل است که شیعه ایشان را
مسیحیانی که داعش را روسفید کردند! + تصاویر
. صبح به سمت شهر کیسویلی پیاده راه افتادیم، وقتی به آنجا رسیدیم، ما را تقسیم کردند. من را به مردی دادند. با خودم می گفتم، با این سن اندکم چگونه می توانم با یک مرد به این بزرگی باشم. آخر من خیلی کوچک بودم. چند ماه بعد از اسیر شدنم باردار شدم. کودک اسیر دیگری به من کمک کرد تا در جنگل به تنهایی، فرزندم را به دنیا آورم . پانگیلیما روستایی کوچک در مسیر ورود به منطقه ای است که به مثلث مرگ در
پست اینستاگرامی پدر رامین رضاییان پس از اشتباه او در تیم اوستنده
از اینکه در غربتی با دیدن اشکهایت کمی نگران شدم نه بخاطر این صحنه از فوتبال بخاطر اینکه بعد از مصدومیت از ترکیب دور شده بودی با تلاش و کوششت توانستی خود را بترکیب برسونی متاسفانه شایداین صحنه مورد قضاوت نابجای بعضی ها قرار بگیری.... اما پسرم رامین جان میدانی بین این چهار خط دروازه و پست دفاع مسولیت سنگینی دارد فقط سوتی هاش دیده میشود، کو ان نگاه تحسین کننده که هفتاد متر استارت بزنی و وازگل
بازاریابی شبکه ای از نگاه اصفهانی ها
کنارش شاید پولی هم به دست آورند. حسین افسری 25ساله، دانشجو: چند روز قبل خواهرم با هیجان و شوق و ذوق پیش من آمد و گفت امروز راهی پیدا کردم که راحت ثروتمند می شویم. خواهرم گفت با بازاریابی شبکه ای بعد از یک سال برای تو هم یک ماشین می خرم. به نظر من اینکه بازاریابان با این روش از احساسات افراد کم سن و سال سو استفاده می کنند عین ناجوانمردی است. اعظم مقبل 34ساله
بدگویی اصلاح طلبان دهه 60 از نماینده امام نزد آیت الله جنتی/ به شهید بهشتی "اسقف اعظم" می گفتند
گروه هایی هم مرتبط بودیم که "منصورون" و "موحدین" جزو آنها بودند. بعد از پیروزی انقلاب، قرار شد گروه هایی که مدعی پیروی از امام بودند، متحد شوند. ما هم به سازمان پیوستیم و در طول مدتی که در سازمان بودم ابتدا در شورای ایدئولوژی، بعد در امور شهرستان ها و بعد هم مجدداً در شورای ایدئولوژی خدمت می کردم تا زمانی که بنا به فرمایش حضرت امام که گفتند آنهایی که در ارگانهای نظامی بودند نباید در
دختری که 11 بار زبان مار کبرا را بوسیده (+عکس)
نیش زد. حتی مار کبرا یک بار خودم را در نمایشگاه کوهسنگی مشهد نیش زد. خدا را شکر با تجربه پدر و به همراه داشتن پاتن (پادزهر) جان سالم به در بردم. بدترین زخمی که از مار خوردی چه زمانی بود؟ بدترین زخمی که خوردم، چند سال پیش بود؛ وقتی که مار کبرا لبم را در حین نمایش نیش زد؛ ولی خب جان سالم به در بردم. اما این اتفاق هم به خاطر سهل انگاری یکی از تماشاچیان بود؛ زیرا پدرم قبل از
بازیگر سینما: با امام علی معروف شدم +عکس
تنها کارهایی را بپذیرم که قلبا دوستشان داشتم. من در سال های قبل از انقلاب در فیلم سرخ پوست ها به کارگردانی دوست و هم دانشگاهی ام، غلام حسین لطفی بازی کردم. در سال های بعد از انقلاب جزو اولین بازیگرانی بودم که در فیلم ما ایستاده ایم شخصیت اصلی یک فیلم جنگی را ایفا کردم و سپس با قدری فاصله، به سراغ شیر سنگی رفتم. وسواسی را که در تئاتر داشتم، به سینما هم منتقل کرده ام و اکنون که به کارنامه ام نگاه می
انتشار رمان دال محمود گلابدره یی
علی خلیلی، وصی محمود گلابدره ای، با اعلام این خبر به ایسنا گفت: رمان دال بر اساس زندگی مهاجران ایرانی بعد از انقلاب اسلامی در سوئد نوشته شده است. این کتاب برای اولین بار این در سال 65 به چاپ رسید. بعد از بازگشت گلابدره یی از آمریکا در سال 79 مجددا چاپ شد و چاپ فعلی در واقع چاپ سوم کتاب است. کتاب در رابطه با زندگی مهاجرانی است که با وقوع انقلا ب اسلامی به کشورهای اروپایی مهاجرت کرده اند و زندگی در
لیبرالیسم در دهه 80 تخیلی و منجر به پوپولیسم شد
تندروها را می زنی؟ گفتم بهرحال انسان که هستیم و مسلمانیم و اینها دارند زور می گویند. اما حالا چرا اینطور شد؟ به این دلیل که مردم در سال 88 در انتخابات شرکت کردند و ساعت ده صبح رأی 24میلیونی فلان کاندیدا اعلام شد و همه را سرکار گذاشتند و مردم و دانشجوها ناراحت شدند و از آن موقع مداوم به آنها گفتند فتنه و فتنه و فتنه را سرشان کوبیدند و آنها را عامل بیگانه و عامل همین آمریکا معرفی کردند. اینکه
نمی خواهم عکاسی ایران رباینده ایده های دیگران شود
نزدیکی نداشتیم، بنابراین من به او گفتم برای کارت ارزش قایل هستم اما شاید بتوانیم در پروژه های دیگر با او همکاری داشته باشیم و از او خواستم همچنان به عنوان عکاس فیلم در کنار ما حضور داشته باشد؛ اما گویا او خیلی ناراحت شد. اسکویی اضافه کرد: اشتباه من در این بود که اجازه دادم فردی که برای او درگیری ذهنی ایجاد شده است، همچنان در پروژه حضور داشته باشد. در جریان تصویربرداری من بعضی فریم هایی
حال و روز آموزش رسمی؛ هرروز بدتر از دیروز/ اهدافِ نهفته در پسِ آرزوهای ما!
استراتژیک آن را قبول ندارم. آن استاد گفت: چرا آن را قبول نداری؟ گفتم: از آن خوشم نمی آید! گفت: پس آن برنامه استراتژیک با برنامه شخصی تو همخوانی ندارد! من گفتم: برنامه شخصی من؟! من اصلا برنامه شخصی ندارم! آن استاد گفت: سی سال آینده قرار است در چه جایگاهی باشی؟ گفتم: بازنشسته می شوم! استاد گفت: و بعد؟ و من جوابی برای این پرسش نداشتم. این گفت و شنود ذهن مرا مشغول کرد. سوالی که هرگز از خود
فائزه هاشمی رفسنجانی: اسلام یعنی حقوق بشر؛ قوانین زنان باید بازنگری شود
شود، احتمال دارد ورزش بانوان تعطیل شود. تو بیا ورزش کن که بدانند ورزش فقط جای بی حجاب ها نیست. من آن موقع سنم کم بود، 16 ساله بودم، گفتند تو که دختر آقای هاشمی و محجبه هستی بیا ورزش کن تا ورزش زنان در ایران تعطیل نشود. اینطور شد که من وارد باشگاه اسدی شدم و آن موقع بسکتبال بازی می کردم. از آن جا پای من به ورزش باز شد قبل از آن هم همه خانواده ورزش می کردیم، البته در خانه خودمان، بسکتبال، پینگ پونگ
دیکتاتور به روایت بازجو؛ تخلیه اطلاعاتی رئیس جمهوری
ناگهان در باز شد و من به نفس نفس افتادم. او آنجا بود، روی یک صندلی فلزی تاشو نشسته بود و دشداشه سفید و ژاکت بافتنی آبی رنگی به تن داشت. سال ها ویدئو و عکس های او را دیده بودم و پیش خودم گفتم: ای وای این صدام است! جان نیکسون، تحلیلگر سیا که بعدها مسئول بازجویی از صدام حسین، رئیس جمهوری سابق عراق شد، در کتابی که با عنوان بازجویی از صدام؛ تخلیه اطلاعاتی رئیس جمهوری در آمریکا منتشر شده بعد از
عروس بران با ماشین ژیان
می شود، صورتم را به سمت او برمیگردانم، لبخندی می زنم تا از پیوند مبارکشان بگوید. مدتی بود که همه می گفتند تو و احمد برای هم هستید. بچه سال بودم و از این حرفها چیزی سردرنمی آوردم. کلاسی پنجم ابتدایی که تمام شد، یک شب احمدآقا با یک جعبه شیرینی به خانه ما آمد، به او گفتم شما کجا بودید جرا شیرینی خریده اید؟ گفت این شیرینی گواهینامه رانندگی منه، کمی که گذشت به مامان گفتم چرا نمی رود؟ گفت: احمدآقا زودتر
اعضای گروه شیلر وارد تهران شدند
به گزارش پایگاه انقلاب نیوز ، کریستوفر ون دیلن سرپرست گروه شیلر که به همراه اعضای گروه و تعدادی از اعضای فنی کنسرت به ایران آمده درباره حضور خود در ایران گفت: احساس خوبی دارم چراکه ده سال پیش نیز به ایران آمده بودم و ابتدا به تبریز و بعد به اصفهان و تهران آمدم. همان طور که گفتم تمامی اعضای گروه احساس خوبی برای حضور در ایران داریم و خیلی منتظر این هستیم تا ببینیم چه اتفاقی می افتد و عکس العمل
ساماندهی رای در مجلس بدون فراکسیون نمی شود
پردازد، معامله و گروکشی می کند، تفاهم و توافق می کند که: تو این کار را برای من انجام بده و در مقابل من یک کار دیگری برای تو انجام می دهم ؛ این مسئله به خصوص در رأی اعتماد وزرا وجود دارد که نمایندگان با فرد معرفی شده صحبت می کنند و می گویند: اگر مطابق خواستة ما عمل کنید، به شما رأی می دهیم یا برعکس رأیی که برای جایگاه های داخل مجلس داده می شود هم به همین شکل است. متأسفانه این نوع بهره برداری از رأی
خون بازی و غفلت خانواده ها
چگونه مادری برای فرزندش باشد، می گوید: سعی می کنم تا جایی که بتوانم با بچه هایم راحت باشم؛ علاوه بر مادر، دوست شان هم باشم. من خودم تا به حال یک بار هم با مادرم درددل نکردم، چون می ترسم همه چیز را به پدرم بگوید. اما معتقدم در هر حال هر چقدر هم مادر محبت کند، باز هم نمی تواند بعضی نیازهای فرزندش را متوجه شود. خودکشی اولش سخت و بعدش راحت است او درباره خودکشی و میزان علاقه اش
استاندار کرمانشاه: دولت مردم کرمانشاه را رها نمی کند
باز بود. اما در بم و منجیل 20 روز بعد هیچ مغازه ای باز نشده بود. یکی از مهم ترین موضوعات مطرح شده مردم این بود که می گفتند مسئولان آمده اند از ما می پرسند کانکس می خواهید یا چادر؟ اگر کانکس بگیرید دیگر سه میلیون پول بلاعوض به شما داده نمی شود. این حرف درست است؟ با قرارگاه خاتم الانبیا برای ساخت 8 هزار کانکس قرارداد بستیم. این کانکس ها داخل حیاط خانه مردم می ماند. درباره سؤال شما
می گفت همسرم! تو هم با حفظ حجابت مدافع حرم باش
، ابوالفضل در حال حاضر هشت سال دارد. پدرش او را خیلی دوست داشت. وقتی با منزل تماس می گرفت با ابوالفضل صحبت می کرد و می گفت ان شاءالله من شما را به ایران می آورم و دوباره پیش خودم می مانید. ابوالفضل هم به پدرش می گفت بابا اگر در جنگ اتفاقی برایت بیفتد من چه کنم؟ پدرش می گفت بعد از من تو مرد خانه هستی. حواست به مادرت باشد. اجازه نده مادرت تنها بماند و دلش غصه دار باشد. وقتی هم که برگردم هر دوی ما مرد
نوازی؛یکسری از بازیکنان استقلال به درد این تیم نمی خورند/ اگر پیراهن شماره 7 نحس است چرا سرش دعوا می ...
نمی توانیم بازیکن بگیریم! ما این همه نتایج خوب گرفته ایم اما اگر در باشگاه به غیر از صادق ورمزیار که مدیر آکادمی است، از کسی بپرسید نمی داند ما چند تا بازی در جدول انجام داده ایم! شاید برای تان جالب باشد؛ یک ماه است سرما شروع شده اما هنوز تیم های پایه ای گرمکن ندارند! با منصوریان در تماس هستی؟ منصوریان دوست صمیمی من است و هرازگاهی با هم در تماس هستیم. تو خودت سال
بیمارستانی که فقط رنگ پول را می شناسد
/> بسیاری از مواقع هم من و مادرش را کتک می زد. 26 آبان ماه در حالی که همسرم را به شدت کتک زده بود کنترل خودم را از دست دادم و دست به اسلحه بردم و به طرفش شلیک کردم. پسرم از ناحیه پا، شکم و دست دچار جراحت و به بیمارستان شهدای عشایر خرم آباد منتقل شد. در حالی که خودم در بازداشت بودم او تحت درمان قرار گرفت اما پزشکان او را برای ادامه درمان به بیمارستان حضرت رسول تهران منتقل
باید دست و پای سردار سلیمانی را بوسید
. وبه گفته زهرا به لطف خدا رفتن پدر عقب می افتد تا زهرا برای آخرین دیدار بابا برسد. وقتی برگشتم از اردو بابا رفتنشان جور شد ورفتند. از سوریه مرتب تماس می گرفتند. روزی یک بار ؛ اما خب یک خط تلفن و صف طولانی. اول با مادرم احوالپرسی می کردند بعد با من و برادرم. بابا می گفت وقتی برگشتم براتون تعریف می کنم. اینجا چه خبره؟ اما بابا برگشت ولی نتونست بگه چه خبر بود توی سوریه. تا اینکه خودمان رفتیم ودیدیم
ایستایی مطلق رنج در قلعه گنج
است با موکت رنگ و روباخته و کولر کوچک آبی از کار افتاده، فلاسک، یک دست رختخواب و چند شاخه گل مصنوعی صورتی که یادگار سال های دور است. کار هر کس در خانه زیاده پیش رویش است. زیاده کله سحر از خواب بیدار می شود و از قلعه گنج به سبزه میدان کهنوج می رود، یعنی 70 کیلومتر آنسوتر. فاطمه و محمد صبحانه سجاد و سودابه را آماده می کنند و بعد روانه مدرسه می شوند. سودابه تمام روز را می نشیند اخبار تلویزیون را می
ماجرای جالب 4 ازدواج تاریخی
تامین می کرد-، در نامه آمده بود: حسین عزیزم به بروجرد بیا، من وسایل عروسی تو را فراهم کرده ام. نامه ای به پدر نوشتم که مرا از ازدواج معاف کنید و اجازه بدهید درس بخوانم، پدر در جواب نوشت: فکر نمی کنی اگر به سخن پدر گوش ندهی، این مانع تو باشد؟ خدا در قرآن فرموده است: و بِالوالدین احساناً . بلافاصله به بروجرد رفتم. عروسی که تمام شد، پدرم گفت: حالا می خواهی بروی برو! آیت الله بروجردی بعدها گفتند: بروجردی شدن (یعنی به جایگاه مرجعیت و رسیدن به قله های بلند علمی) مرهون این خانم بود که پدر من برای من گرفت! منبع: فارس ...
80 درصد بوستان هایی که در سطح شهر کرمان انجام شده اند قرارداد ندارند/ اکثر پروژه های عمرانی در شهر کرمان ...
. اکثر پروژه های عمرانی که در شهر کرمان انجام شده اند خارج از بودجه بوده اند. خیلی از کارهایی که در شهر انجام شده است متأسفانه هنوز هم ما قرارداد نداریم. انگیزه فعالیت های تبلیغاتی در شهرداری تهران قابل درک است اما نمی توانم درک کنم چرا این قدر فعالیت های تبلیغاتی شهرداری کرمان در سال های اخیر پررنگ بوده است؟ من نمی خواهم ورود کنم ولی واقعاً من یک بار در صحن شورا هم گفتم که یک
زنی که با فرمانده داعش مصاحبه کرد و زنده ماند/ به رهبران داعش گفتم: من متأهل نیستم. نمی توانم با شما ...
تابستان آن سال دیدم، همانی که به ابویوسف مشهور بود، هدایت شکنجۀ گروگان ها ازجمله غرق مصنوعی را به عهده داشت. تقاضا کرده بودم که با ابویوسف در طول روز و در یک مکان عمومی دیدار کنم، اما امکان پذیر نبود. ملاقات باید شبانه و در مکانی خصوصی انجام می شد. چند ساعت قبل از قرار، رابطم ساعت ملاقات را به 11:30 شب تغییر داد. اتفاق خوشایندی نبود. یک سال قبل، نیروهای واحد پلیس ضدتروریستی آلمان درِ خانه ام
سرنوشت تهران در زلزله هولناک در گفت وگو با دو پژوهشگر
بندی کارهای دیگران و آسیب هایی که در زلزله رودبار و منجیل دیده بودیم منحنی آسیب پذیری برای اقسام مختلف ساختمان ها در تهران ساختم. بر این اساس آمدم برای سناریو زلزله شب تهران مطالعه جامعی انجام دادم، آن زمان تهران 20 منطقه بود. 20 منطقه تهران با سناریوی 10 میلیونی را حساب کردم. در این تحقیق به اعداد و ارقام خیلی بدی رسیدم و این من را خیلی نگران کرد و از آن به بعد تمرکز خودم را روی آتش نشانی ها
افشاگری هولناک یک زن بهایی در باره سران این فرقه ضالّه
به همه دین های الهی احترام گذاشتن به من نگفتند که بهائیت تمام دین ها را منسوخ می داند. 12 اکتبر 1984 به این تشکیلات که بعد ها فهمیدم فوق العاده سری است وارد شدم. شروع شکنجه های شیطانی پسرم کودکی فوق العاده سالم آرام و قوی بنیه بود تا آن موقع که حدودا دو سال داشت از شیر خودم او را تغذیه می کردم من و پسرم در اتاق محقری که در واقع یک استودیو بود زندگی می کردیم زندگی بسیار مشکلی
پسته می شکنم تا خرج سالگرد شهیدم را جورکنم! / هیچ مسئولی حتی به درخانه ما نیامد/ نه حقوق می خواهیم و نه ...
می خواهم همراهش بروم. می خواهم همسنگر حامد باشم. گفتم نه مادر جان تو کوچکی، کاری از دستت بر نمی آید. امسال نه، سال دیگر برو. گفت شاید سال بعد جنگ تمام شود! گفتم خدا را شکر که تمام می شود ان شاء الله با پیروزی اسلام هم تمام شود. دیگر حرفی نزد. همان شب دقیق یادم نیست، ساعت دو یا سه نیمه شب بود. با فریادهای یا زینب یا زینب عوض از خواب بیدار شدم. در خواب می گفت یا زینب من می آیم. فریاد می زد و خانم را
مجری تلویزیونی که روزی دستفروش بود
من گفت مدتی من هر کاری می کنم به من برنامه نمی دهند و من گفتم خب نمونه بساز و نشانشان بده او هم گفت خرج دارد و من هم گفتم اگر جسارتش را نداری خب بی خیال شو. بعد از مدتی گفت می خواهم نمونه بسازم اما مجری هایی که سراغ داشتم رقم های بالایی را به من گفتند و من نمی توانم انقدر هزینه کنم. به من پیشنهاد داد که تو میایی برای تولید نمونه؟ و من هم رفتم. فیلم را دیده بودند و خیلی ها از اجرای من خوششان آمد. در