سایر منابع:
سایر خبرها
حاشیه های صرفا جهت اطلاع از زبان نجف زاده
در این زمینه گفت: نمی دانم. من اخبار نمی بینم. اخبار مناسب سنم نیست. بیشتر کارتون دوست دارم. اما اگر بابایم باشد می بینم. نجف زاده درباره تهدیدها گفت: همه جوره فشار هست، تهدید هست و برای همه خبرنگارها هست؛ از خبرنگاران سایت ها تا تلویزیون که در معرض قضاوت زیادی هستند و میلیون ها نفر آنها را قضاوت می کنند. نقل قولی از کریستین بوبن می خواندم که می گفت دلم برای خبرنگارها می سوزد آنها
درد دل نارنجی ها در خندوانه + فیلم
بیماری شده بود گفت و با اشاره به دعایی که در صحیفه سجادیه خوانده بود افزود: خود من ابتدا مدام با خودم می گفتم چرا من؟ و چی شد که این اتفاق افتاد؟ ولی با خواندن این دعا از صحیفه سجادیه آرام شدم و دیگر هیچ وقت چنین حرف هایی را نزدم. *نیایشی که آرامش آورد در ادامه بخشی از این مناجات که نیایش پانزدهم است را می خوانیم تا شاید مرحمی برای برخی از دردهایمان شود: بار خدایا ستایش تو را برای
انصاری فرد: کامبیاسو هم اینجاست / آتن سکوی پرتاب من است
بازوبند کاپیتانی را نیز بر بازو می بست. کی با پانیونیوس قرارداد بستی؟ فکر می کنم سه، چهار روز قبل. قراردادم را بستم و به اسپانیا رفتم تا پیگیر کارهای خانه ام شوم. منتظر بودم تا رضایتنامه ام از سوی مسوولان اوساسونا صادر شود. رضایتنامه که به دست مسوولان پانیونیوس رسید رسما بازیکن این تیم شدم. شماره 11 را هم پوشیدی؟ حالا چرا این شماره؟ می خواستم شماره 10 را بپوشم چون این
فرزندان مسئولینی که دادگاهی شدند/ پرونده چهره های سیاسی به کجا رسید؟+ تصاویر
انقلاب تهران با آیت الله مهدوی کنی تماس گرفتم و گفتم: یک موردی هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. یکی از محافظان خودم به نام آقای جلیل حسنی را نیز همراه آنها کردم که از بچه های کمیته ارومیه بود.... گفتم اگر مقاومت یا فرار کند، بزنید، نگذارید فرار کند و اگر هم تسلیم شد، دستگیر کنید و به کمیته تحویل بدهید. آنها رفتند و او را دستگیر کردند. رشید چند روزی در کمیته تهران بود. بعد برای
می دانید چرا امامی که تا 15 روز قبل می گفت بجنگید، قطعنامه را پذیرفت؟!
انقلابی ها را دربیاورد، از اینجا که بیرون رفت و به یک چیز نامربوط خورد شروع به گفتن خزعبلات می کند. بعد یک درگوشی به او بزنید و به او بگویید چه گفتی؟ فردا اگر باز این حرف را زد پس معلوم می شود رفقای ناجوری دارد. برای همین امام می فرماید: ملاک حال فعلی افراد است. تا دیروز من الوات بودم. امروز مهدی عزیزی من را به دلایلی اینجا کشید. اینقدر هم خالکوبی کردم و با موهای سیخ سیخی آمدم اینجا و او دست من را
مصاحبه جنجالی بیک زاده: قلعه نویی می گفت از نکونام خط می گیری
سِرُم بودم و دکتر ستوده شاهد زنده است. همین حرف های اطرافیان قلعه نویی بود که تیم ما را به هم ریخت. من اگر در دربی با آن شرایط به میدان می رفتم و یک اشتباه می کردم باز هم همه کاسه، کوزه ها سر من می شکست. من نه بازیکن ترسویی بودم، نه بی غیرت. روز دربی به قدری بدنم ضعیف شده بود که نای ایستادن را هم نداشتم اما با همان حال و روز رفتم روی نیمکت نشستم و حتی می خواستم بازی کنم اما وقتی رفتم گرم کنم، دیدم
از نکونام خط می گیری
جلسه ای که بازیکنان استقلال با قلعه نویی داشتند و تو از ملی پوشان دفاع کردی. باید از حقم دفاع می کردم. متأسفانه دور و بری های آقای قلعه نویی با خبرچینی های بی مورد چهره ما را عوض کرده بودند و من باید واقعیت ها را می گفتم و دروغ هم نگفتم. حیف نگذاشتند مربی بزرگی مثل قلعه نویی با تیمی استثنایی مثل استقلال پارسال خنده را بر لبان طرفداران بازگرداند. اطرافیانی که برای منافع خود حاضر بودند
درتشییع شهدای غواص چه گذشت؟
/> * بعد از زیارت عاشورا طنین لااله الا الله میدان فلسطین را فراگرفت و تابوت شهدا از مسجد امام صادق(ع) به میان جمعیت تشییع کننده آمد. گروه موتور سواران با پرچم های سیاه رنگ و منقش به اذکار اهل بیت(ع) پیش رو جمیعیت تشییع کننده مسیر را برای عبور مردم به شکلی منظم و هماهنگ آماده می کرد. این موتورسواران تا پایان مسیر تشییع جلوی انبوه جمعیت حرکت می کردند. * هنرمندان انقلابی این مرز و بوم
ماجرای نخلی که در برابر امام صادق خم شد
دنبال من فرستاد (و پیام داد) من مریضم بیا! من نزد او رفت و آمد می کردم و به معالجه اش می پرداختم تا این که اجلش فرا رسید. در حال جان دادن نزد او نشسته بودم تا این که از هوش رفت، بعد که به هوش آمد، گفت: ای ابوبصیر! امام تو به قولش وفا کرد، سپس از دنیا رفت. من به مکه رفتم و خدمت امام صادق رسیدم، اجازه ورود خواستم، وقتی که وارد شدم، هنوز یک پای من در صحن منزل و پای دیگر در ایوان منزل بود که از
انتظار کشیدیم تا بگوئیم ملت ما عاشورایی زندگی می کند
/> پدر شهید نبوی در این باره می گوید: علی 14 ساله بود که به جبهه ها رفت، قبل از حضور در جبهه ها شناگر ماهری بود و همیشه در آب با دوستانش شنا می کرد برای همین در جبهه غواص شد. صله رحم ویژگی بارز شهید از ابتدای جنگ تا زمان شهادت به صورت مستمر در جبهه ها حضور داشت و موقعی که برای مرخصی می آمد، سری به خانواده می زد و بعد از یک استراحت کوتاه به همه بستگان نزدیک سر می زد تا جویای حال
گفت وگوی خواندنی با مداح ایرانی مسجد نیویورک
جمعه را بخوان و نماز را اقامه کن! این خیلی حرف است. یعنی شما رابطه ات آنقدر نزدیک شده و آنقدر به تو اعتماد دارند که پشت سر تو نماز بخوانند و چون سنی ها نماز جمعه را واجب می دانند، به هر قیمتی که شده این نماز را برگزار می کنند. مجبور شدم به زبان انگلیسی مداحی کنم از کودکی به مداحی علاقه داشته و با حمایت های مادرش از شعر خوانی و دعاخوانی شروع کرده و به مداحی رسیده و الان مداحی را
شارژر باطری وجود انسان، خود خداست
بیندازیم به عنوان نماز خودخواهانه پذیرفته نشود. لذا آقای بهجت(ره) می فرمود همین که نماز کسی اول وقت باشد، کافیست که به همه جا برسد. پرسیدند: منظورتان نمازِ با توجه است؟ فرمود: نه! فقط اول وقت باشد. نماز اول وقت یعنی اینکه تو به ذکر خدا پرداخته ای؛ همان طوری که مولا و خدای تو دستور داده است. باید حیات خودمان را در گرو ذکر بدانیم و ذکر را مؤدبانه و طبق دستور خدا به جا بیاوریم. و همان طور که قبلاً بیان شد، کل برنامۀ زندگی باید دستوری باشد تا اثر خوبی روی ما بگذارد. ذکر هم در بین دستورات خدا، یک دستور اختصاصی است. منبع:باشگاه خبرنگاران ...
مردم به راستگویی مجید رای دادند/ پوراحمد بازیگر خوبی می شد
بگیره و قسمت خواب نما خیلی خوب بود. نظر خانواده درباره حضور شما در سریال قصه های مجید؟ اوایل قرار بود مدرسه نروم و معلم ها در خانه درس بدهند ولی من گفتم درسمو می خونم و خانواده فکر نمی کرد سریال خوب بشه حتی فامیل ها می گفتن ما به کسی نگفتیم تو رو می شناسیم ابتدا گذاشتیم چند قسمت ببینیم بعد گفتیم. قصه های مجید چقدر برای حضور در شورای شهر تأثیر گذاشت؟ می تونم
آشنایی با شماره 1 کلش آو کلنز ایران +عکس
/> امیررضا: من شاید حداکثر از طریق تلفن با بعضی بچه ها در تماس باشم. می نشینند دور هم و با هم در مورد روش هایشان حرف می زنند. علیرضا: خب باید استراتژی ات را هرچند وقت عوض کنی. با هم درباره همین استراتژی ها حرف می زنند یا این که همه چیز را به هم نمی گویند، چون اگر بگویی علیه ات از آن استفاده می کنند. در عین رفاقت، توی بازی رقابت زیادی همه هست. حمیدرضا: اصلا حتی بیشتر
به من می گویند عقاب!
مسیرم به سمت ساحلی رفت و از همان جا به چیزهایی که می خواستم رسیدم. من در لیگ ساحلی قهرمان ایران شدم. بهترین دروازه بان آسیا شدم و جزو سه دروازه بان برتر جهان در سال 2014 شدم که متأسفانه بازتابی در کشورمان نداشت. در هیچ رشته ای در فوتبال و فوتسال و فوتبال ساحلی ما نامزدی بین سه نفر برتر نداشتیم... اول فوتبال ساحلی آمد بعد احمدزاده یا اول احمدزاده بود؟ احمدزاده از قدیمی ترین نفرات
میثم مجیدی: هنوز من را نمی شناسند! / هرگز نگفتم در استقلال استرس دارم
/> * برد شیرینی مقابل ملوان کسب کردید؟ خدا را شکر، وضعیت مان خیلی بهتر از قبل شده است. تیم هماهنگ شده و بچه ها از انگیزه بالای برخوردارند. کادر فنی هم کارش را بلد است و همه چیز خوب پیش می رود. * در سمت چپ با محسن کریمی هم خوب هماهنگ شدی؟ کل تیم دارند آرام آرام هماهنگ می شوند. محسن هم بازیکن جوان و مستعدی است که سرعتی ویران کننده دارد. از او در آینده بیشتر هم خواهید شنید
راه غلبه شیطان بر انسان ها
وصیّت نامه ات را تغییر دهی. عزیز دلم! مرگ هم خبر نمی کند و برای هیچ کس هم تضمین نکردند که الان که از این جا رفت، تا صد سال دیگر زنده است یا زنده نیست. هیچ کس کارش معلوم نیست. مرگ هم برای کسی تعهدی نیست که تو فلان موقع می میری. به هیچ کس هم خبر نمی دهند و این لطف خداست؛ چون اگر خبردار شود که دق می کند. لذا دست خداست. ولی همین هم یک خطر است، چون معلوم نمی کند. پس خیلی مواظب باشیم. فرمودند
کامران رسول زاده: اگر مورات ککیلی در خیابان راه برود، ترافیک می شود
داشته باشد و بهش بر بخورد. در یکی از شعرهایم نوشته بودم: این حرف ها مثل گلوله در گلویم گیر کرده، می خواهم شعر بنویسم، خدا بخیر کند . هنوز منتظرم تا فضا به بلوغ برسد و بعد آنها را ارائه کنم و دوم اینکه ورودم به این عرصه باید یک ورود حساب شده پاپ بود. اگر از همان اول می آمدم و می گفتم: حقمو بهم ندی اعتصاب می کنم، لب نمی زنم و مرگ را انتخاب می کنم/ حقمو بهم ندی یه مرد بد می شم/ از خطوط مرزی تن تو رد می
متن کامل کتاب زندگانی امام جعفر صادق (ع): سید جعفر شهیدی
] خدمتکار پرسید: چه کاری داری؟ گفتم: می خواهم بر شریف [15] سلام عرض کنم. خدمتکار بازگشت و اجازه داد. عنوان بصری می گوید: از اجازه دادن حضرت خوشحال شدم و خدمت امام علیه السلام رسیدم و سلام عرض کردم. امام علیه السلام جواب سلام مرا داد و فرمود بنشین مغفرت الهی نصیب تو باشد. روبروی امام نشستم. پس از لحظه ای مکث فرمود: کنیه ی شما چیست؟ گفتم: کنیه ام ابوعبدالله است. فرمود: این کنیه را
دزدی درنقش مهندس
با من تماس گرفت و طوری حرف زد که انگار نفهمیده که من سارق هستم. من هم با او قرار گذاشتم. با خودم گفتم سر قرار می روم و دوباره اعتمادش را جلب می کنم اما این یک قرار صوری بود و من وقتی به آنجا رفتم توسط ماموران دستگیر شدم. چرا فکر نمی کردی که پارسا از تو شکایت کند؟ چون او خیلی پولدار بود و این پول ها برایش اهمیتی نداشت. از طرفی چون به من علاقه مند شده بود با خودم گفتم بهانه ای می
شهدا! دستمان را بگیرید که پا در گل مانده ایم
. دریایی شدن و خاکی بودن. حتی راه بندگی از همین راه می گذشت. اما چه فایده هر وقت می رسیدم دیر بود و کار از کار گذشته بود. مانده انم آنها در قنوتشان چه می خواستند که همیشه در صف اول بودند و من و امثال من در صفهای آخر. دیر رسیدن و پشت سر بودن عادت دیرینه ای بود و هست و رازش را نمی دانم. حالا هم بعد از این همه سال باید پشت سر تابوتهای سبک دوستان قدمیمی و صمیمی قدم بردارم و مویه کنم. با این
سیری در کلام و سیره امام صادق (ع)/ خصوصیات اسم اعظم خداوند
دیدم و به وی گفتم که تعلیم کن مرا چیزی که به واسطه آن بر دشمنان پیروز گردم فرمود: یا علی بگو: (یا هُوَ یا مَنْ لا هُوَ اِلاّ هُو) روز بعد جریان را به حضرت رسول عرض کردم فرمود: او اسم اعظم را به تو تعلیم کرده، و همین اسم در روز بدر بر زبان من جاری بود و حق سبحان به برکت این اسم مرا نصرت داد. ک) از حضرت سجاد (علیه السلام) منقول است که از حق سبحان خواستم که اسم اعظم به من تعلیم فرماید در
من موفق ترین بیزینس من فرش دستباف هستم
از یکی از بستگانم قرض کردم، 60هزار تومان هم وام بانکی گرفتم. خلاصه، ریسک کردم. من آدمی ریسک باز هستم، ریسک تجارت می کنم. به پیشنهاد یک مشتری خارجی برای اولین بار در ایران شروع کردم به تولید فرش گرد دستباف تا اینکه پایم به کشورهای اروپایی باز شد و شدم تاجر فرش. اگر آمار دقیق صادرات را اعلام کنند و پیمان فروش ها و دلال ها، خودشان را به عنوان صادرکننده، جا نزنند، آن وقت معلوم می شود که صادرکننده
علیرضا بیرانوند و خیابان خوابی به خاطر فوتبال!
آنقدر که برای مدیر عامل جالب بود و آمد از من پرسید : تو بچه کجایی؟ گفتم لرستان گفت شب ها کجا می مانی؟ گفتم دور میدان آزادی و در کارواش. این را که شنید مربی را صدا کرد و پرسید که چرا نگفته اید که بچه ها خوابگاه ندارند؟ و قول داد که خوابگاه فراهم شود اما باز هم خبری نشد و تا مدتی خوابگاه نداشتیم. بعد از آن یک نفر به من پیشنهاد داد که یک جا به تو خانه می دهیم ولی باید کاری انجام بدهی. گفتم چه کاری؟ گفتند
شوهرم مرا وادار به تن فروشی می کرد
بودم که راه خروجی برایش نبود. من چندین بار اقدام به ترک کردم؛ اما نتوانستم. چند هفته قبل از این که شوهرم بمیرد به یک کمپ رفتم تا ترک کنم. به مجید هم گفتم تو هم بیا با هم ترک می کنیم و برمی گردیم، اما او می گفت می خواهد به همین راه ادامه دهد. شوهرم افسرده بود از وقتی که با او بودم متوجه شدم که افسرده است. مدتی در کمپ بستری شدم و بعد دوباره برگشتم، اما نتوانستم ترک کنم. وقتی
دلمون که می گیره تاوان لحظه هایی هست که دل می بندیم
دادیم،اون می دوید ما بیخیال دنیا دنبالش می دویدیم . تاوان لحظه هایی که اولین بار قلم داد دستمون و گفت:بنویس تو می تونی . تاوان لحظه هایی که نوید اولین موفقیت زندگیمونو بهش می دادیم. “دلمون که می گیره تاوان لحظه هایی هست که دل می بندیم ” دل بستگیمون تو دنیا فقط اون روزی بود که بیایم دور هم بشینیم از کارهامون حرف بزنیم و اون لبخند رضایت بخشش رو هدیه بگیریم . دلم گرفته
امام صادق علیه السلام و اندیشه های انحرافی
)رفت و گفت: ای جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمایی و دلالت کن. امام صادق(ع) فرمودند: بنشین! در این هنگام کودک خردسالی پیش آمد که در دستش تخم پرنده ای بود. کودک با تخم بازی می کرد.امام صادق(ع) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده، به دیصانی فرمود: این دژی است پوشیده که پوست ضخیمی دارد. در زیر این پوست ضخیم، پوست نازکی وجود دارد و زیر آن پوست نازک، مایعی طلایی و مایعی نقره ای در کنار هم
17 ساله بودم، نمی دانستم که مجازات قتل چیست!
مقابل خانه آمد با هم درگیر شدیم. با قمه سه ضربه به او زدم که فوت شد. بعد از محل حادثه متواری شدم تا اینکه دستگیر شدم و از همان روز هم در بازداشت به سر می برم. قاضی سؤال کرد: آن زمان تو واقعاً نمی دانستی که مجازات قتل چیست؟ متهم جواب داد: خیر. متهم در آخرین دفاع از خود، اظهار پشیمانی کرد و گفت: از اولیای دم طلب بخشش دارم. من تنها به خاطر کینه ای که از فرهاد در دل داشتم می خواستم کارش را تلافی کنم اما فکر نمی کردم با ضرباتم فوت شود. قاضی عبداللهی بعد از شنیدن آخرین دفاع متهم، ختم جلسه را اعلام کرد و با هیئت قضایی وارد شور شد. ...
2 روز برای مقتول قبر می کندم + عکس
. او بی جان روی زمین افتاد و خون کمی از سرش جاری شد. بعد چه کردی؟ دستپاچه شده بودم. چند دقیقه ای هاج و واج او را نگاه کردم و پشیمان شدم. بعد دیدم نبض بالای چشمش می زند احساس کردم عذاب می کشد، به همین دلیل یک تیر دیگر به سمت چپ سرش شلیک کردم که خون کف مغازه را گرفت. پشیمان بودم، چند دقیقه بالای سر جسد نشستم و با او حرف زدم. گفتم چه غلطی بود من کردم. حس خیلی بدی بود و نمی دانستم
دستان بسته چگونه به مدد دستان باز می آیند/ گلستان زوتر از موعد به استقبال عاشورای حسینی رفت
مادر شهدا و گاهی جای خواهر آنان می دیدم و از شدت فراق تحمل نمی کردم و دوباره به محل باز می گشتم با خود می گفتم من هرگز نمی توانم دوری فرزندم را تحمل کنم آن هم 30 سال ، 29 سال و ... مگر می شود فقط مادر باید فرشته و آسمانی و از نسل زینب (س) باشد که بتواند صبر داشته باشد. گاهی ناخودآگاه دستم را بلند می کردم و ازخدا می خواستم تو را به مقام شهدا قسم فرزندان من هم در همین مسیر شهدا حرکت کنند