سایر منابع:
سایر خبرها
زن همسرکش: پول دیه شوهرم را ندارم، قسط بندی کنید/مقتول، او را در اختیار دوستانش می گذاشت
، از خانه فرار کردم. آنها می دانستند به خاطر کارهایی که می کنند قطعا روزی از خانه فرار می کنم اما بازهم به رفتارهایشان ادامه می دادند. بعد از اینکه به تهران آمدم اصلا زندگی خوبی نداشتم و برای اینکه بتوانم هزینه زندگی ام را تأمین کنم مجبور بودم به کارهایی تن بدهم که دوست نداشتم و می دانستم گناه است تا اینکه یک روز با مردی آشنا شدم. او به من پیشنهاد داد صیغه اش شوم و من هم قبول کردم. بعد از
■ نماز و عبادت حضرت امام خمینی قدس سره
، باید از خانه بیرون برود. (چهل چراغ معنوی ص 58 به نقل از زهرا مصطفوی 8-شوق ملاقات با خدا در حال نماز آقای غلامحسین احمدی می گوید: عصر روز پانزده خرداد که امکان یورش وحشیانه به خانه امام هر لحظه شدیدتر می شد، بعضی ها به فکر افتادند که در خانه بسته شود و گویا این حرف از ناحیه فرزند امام حاج آقا مصطفی نیز زده شد که غضب سنگینی امام را فرا گرفت و با فریاد گفت: در خانه باید باز
نامه های عاشقانه ای که زندگی ام را سوزاند
مشهد گفت: درست 10 سال قبل بود که اولین نامه عاشقانه شهروز را با هیجان خاصی باز کردم او هر روز از کنار پنجره منزلمان که رو به خیابان باز می شد، می گذشت. شهروز به بهانه های مختلفی کنار خودروهای پارک شده یا پشت درختان حاشیه خیابان می ایستاد و پنهانی چشم به پنجره می دوخت. من هم که عاشق قیافه جذاب او شده بودم گاهی از کنار پنجره عبور می کردم و نیم نگاهی به او می انداختم تا این که روزی در خانه تنها بودم و
لطفا کمی عصبانی باش! + عکس
شود . یک سال گذشته بود و من حتی یک بار هم اخم و عصبانیت ایشان را ندیده بودم. با خدا درد و دل کن ما در مشهد ساکن شدیم و به هر حال دوری و غربت ناراحتی هایی به همراه داشت. اوایل به کسی نمی گفتم اما بعدها متوجه شدم که شریک زندگی باید در همه چیز شریک باشد. وقتی خیلی از چیزی ناراحت می شدم، به آقا مصطفی می گفتم. ایشان هم همیشه تاکید می کرد ناراحتی هایت را فقط به من بگو چون اگر به
امیرسلیمانی: برخی از هنرمندان به نان شب محتاجند
/> چه اتفاقی افتاد که از سال 79 بعد از حضور در فیلم آقای علی اکبرثقفی (فوتبالیست ها)، در فیلم سینمایی دیگری حضور نداشتید تا فیلم سوفی و دیوانه و هزارپای جناب آقای داوودی. من از آقای ثقفی چندین نوبت سراغ شما را گرفتم اما اطلاعات درستی به من ندادند. بعد از فوتبالیست ها، آخرین کاری که من در ایران حضور داشتم و انجام دادم، سریال فرار بزرگ از آقای محمد حسین لطفی بود. بعد از آن حدود هفت سال
جوان آبادانی خانه دختر عمویش را به رگبار بست / دستگیری در صحنه خواستگاری
: چندی قبل برادرزاده ام از دخترم خواستگاری که دخترم و خودم جواب منفی به این خواستگاری دادیم اما برادرزاده ام با شنیدن جواب نه من و خانواده ام را تهدید کرد. وی افزود: روز حادثه Incident داخل خانه در حال استراحت بودیم که پسر برادرم همراه دو مرد دیگر با تفنگ شکاری که در دست داشتند وارد خانه شدند و اقدام به تیراندازی و زخمی کردن یکی از اعضای خانواده ام کردند و سپس پا به فرار Escape گذاشتند
ناشنیده های امیر قلی امینی از زبان دخترش
پیشگام بوده است، اما هیچ گاه، در گذشته در این شهر توسط مسئولان، تلاشی برای شناخت و تقدیر از پدرم به عنوان چنین فردی نشده بود. درباره منزل شخصی پدرتان و اهدافی که برای آن در نظر داشتند، توضیح دهید. پدرم، جز اولین کسانی بود که ایده خانه- موزه را مطرح کرد. او علاقه مند بود توریست ها، زندگی یک نویسنده و روزنامه نگار ایرانی را مشاهده کنند و منزلش همان گونه که در زمان حیاتش بوده
زن همسرکش: پول دیه شوهرم را ندارم، قسط بندی کنید
آزارواذیت قرار می گرفتم، از خانه فرار کردم. آنها می دانستند به خاطر کارهایی که می کنند قطعا روزی از خانه فرار می کنم اما بازهم به رفتارهایشان ادامه می دادند. بعد از اینکه به تهران آمدم اصلا زندگی خوبی نداشتم و برای اینکه بتوانم هزینه زندگی ام را تأمین کنم مجبور بودم به کارهایی تن بدهم که دوست نداشتم و می دانستم گناه است تا اینکه یک روز با مردی آشنا شدم. او به من پیشنهاد داد صیغه اش شوم و من هم
مستند انقلاب جنسی 2 ؛ روایتی از سرنوشت زن غربی
فیلمساز حاضر نیستم درام فیلمم را خراب کنم. دلاوری : طبق تجربه ای که من از زندگی در اروپا داشتم. خانه داری و بچه بزرگ کردن مثل جامعه ما کار چیپی به حساب نمی آید. در ایران بعضی خانم ها ترجیح می دهند یک منشی درجه سوم در مطب یک دکتر باشند تا به آنها نگویند خانه دار. اخلاقی که در ایران است اخلاق عجیبی است. آنجا وقتی از کسی می پرسی چندتا بچه داری با غرور می گوید 4 فرزند. کسی با خجالت نمی گوید
خواهرزاده ام مرا به فنا داد / تنهایی در برابر 200 مرد ایستادم!
دانستم چه می کنم احساسات و غرور وجودم را فرا گرفته بود به همین دلیل اسلحه شکاری را از دست خواهرزاده ام گرفتم و به سمت خانه طرف های مقابل رفتم. وقتی دیدم آن ها که حدود 200 نفر بودند داخل کوچه جمع شده اند در تاریکی شب به سمت آن ها شلیک و از محل فرار کردم. بعد از آن که فهمیدم جوانی 35 ساله به نام مهدی را کشته ام خیلی نگران شدم و با فردی که او را در خیابان دیدم پس از خرید مواد مخدر Drugs به بیابان های
قاتلی که خیلی خونسرد بود
دادیم. پس از بررسی پرونده، خواستار تحقیق از کریم شدم که مقام قضایی موافقت کرد. به خانه او رفتیم، اما کسی از او خبر نداشت. پس از بررسی بانک های اطلاعاتی پی بردیم که کریم به اتهام سرقت در مازندران دستگیر شده است. با هماهنگی قضایی او را از پلیس مازندران تحویل گرفته و برای تحقیقات به گرگان منتقل کردیم. مقام قضایی او را شش روز برای تحقیقات در اختیار ما قرار داد و شش روز زمان داشتیم
افشای راز جنایت در شهربازی
کردن طرفین دعوا وارد عمل شد، اما در این میان نمی دانم چه شد که با چاقویی به سر یکی از جوان ها زد و بعد هم با زن جوانی که به نظر می رسید همسرش باشد پا به فرار گذاشت. به دنبال اظهارات شاهدان ماجرا، جسد مرد 24 ساله به پزشکی قانونی منتقل شد و به دستور بازپرس مرادی تحقیقات برای یافتن متهم فراری ادامه یافت. در تحقیقات صورت گرفته توسط کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت هیچ رد و سرنخی از عامل
ناتوانی زن زندانی از پرداخت دیه
جواب به مأموران گفت: سال اول راهنمایی بودم که برادرم مرا آزار داد. از ترس به کسی حرفی نزدم به همین دلیل تصمیم گرفتم از روستایمان فرار کنم و به تهران بیایم. در تهران کسی را نداشتم و پولی هم نداشتم تا به مسافرخانه بروم به همین دلیل در پارک با چند دختر هم سن و سال خودم آشنا شدم و با آنها شبها را در پارک می گذراندیم. چند شبی گذشت تا اینکه روزی در پارک با پرویز آشنا شدم. ماجرای زندگی ام را برایش تعریف
خفه کنی برای سرقت های طلایی
رسید فرمان هنگام سرقت از زن جوانی در خیابان نظام آباد از سوی رهگذران دستگیر شده است. زن جوان با شکایت از سارق خشن گفت: در حال رفتن به خانه ام در خیابان نظام آباد بودم که ناگهان مردی از پشت سر گلو و دهانم را گرفت. او چاقویی به پهلویم فشار داد و قصد داشت گردنبند طلا و گوشی ام همراه را سرقت کند که در مقابلش مقاومت کردم و از رهگذران کمک خواستم. پسر جوان ثانیه هایی بعد گردنبند طلایم را از گردنم کشید و
فانتزی تمام نشدنی و مردی که به خاطر یک بازی موبایل زندگی اش از هم پاشید
کنم و بعد هم پلی استیشن 3. البته خیلی دوست داشتم فاینال فانتزی 12 که برای پلی استیشن 2 انتشار یافت را نیز تجربه کنم اما به خاطر زندگی مشترک، بچه ها، کار و مسئولیت هایی که قبول کرده بودم دیگر نمی توانستم پای کنسول بنشینم، مرحله ها را یکی پس از دیگری بروم و ماموریت های اضافه را انجام دهم. تا اینکه برِیو اکسویوس آمد، یک بازی کوتاه که نهایت پنج یا ده دقیقه در روز درگیرش می شدم و آن
در بازدید داوران جشنواره جهانی فجر از موزه سینما چه گذشت؟
شده نظر من را به خود جلب کرد و به سختی این کار عظیم فکر کردم. عضو هیأت داوران بخش مسابقه بین الملل سی و ششمین جشنواره جهانی فیلم فجر، در پایان تاکید کرد: در این مجموعه آثاری از دهه 1960 و 1970 میلادی دیدم که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. از این رو وقتی به ترکیه بازگردم به مردم کشورم در مورد این موزه خواهم گفت و آنها را مطلع خواهم کرد. موزه سینما ی ایران واقعا زیباست. در ادامه
مادر چیزی از بهار کم ندارد
. میدان نبرد زندگی برای عکاسی با موضوع محرومیت به روستای یانبلاغ از توابع بخش مراوه تپه شهرستان کلاله در استان گلستان رفته بودم که با عایشه آشنا و در طول 5 روزی که به خانه اش رفت و آمد داشتم عاشق او شدم. اصلاً با من حرف نمی زد اما همه حرکاتش با من سخن می گفتند. وسعت رنج او در قاب دوربینم نشان دادنی نبود اما آن درخت شکوفه کنار حیاط، عجیب به او می ماند. راحله حصاری
قصه مردی که تسلیم سرنوشت نشد
دادند و بدون آن که باقیمانده پول شان را بگیرند آن جا را با عجله ترک کردند. از اظهار محبت دختران جوان ابتدا احساس دلگرمی کردم اما پس از آن که پی بردم توجه آنها از سر ترحم و دلسوزی بوده است از خودم خشمگین شدم؛ به بلاهتم نفرین فرستادم و کارت پستال ها را بین چند بچه آس و پاسی که آن موقع شب در خیابان می لولیدند، پخش کردم و مغموم و افسرده راهی خانه شدم. با این همه از پیشاهنگی دست بر نداشتم و با هر مشقتی بود، به همراه پسردایی ام احمد لباس مخصوص آن را خریدم تا بتوانم در اردوی پیشاهنگی شرکت کنم. منبع:روزنامه شهروند ...
وحید قاسمی: شاعر باید نسبت به مسائل روز واکنش نشان دهد/ شعر انتقادی باید بی پروا باشد
من یک کتاب دارم رفت کتابش را آورد، بعد بچه ها می زدند و من می خواندم ولی صدایم به آنها نمی رسید، گفتم دستگاه می خواهیم، آنها گفتند ما که پول نداریم! یک خانم مستاجری بود که ما زمان بچگی به او می گفتیم خاله شهلا، او وقتی حرف ما را شنید رفت زیرز مین خانه اش، آن زمان ضبط های بزرگی آمده بود که میکروفن به آن وصل می شد، آمد و گفت وحید بیا این ضبط را بگیر و 10 روز برای امام حسین بخوان [گریه میکند] بعد در
رابطه نامشروع دختر خارجی با پسر ایرانی در مشهد | با رامین رابطه داشتم تا اینکه ....
پسرش خواستگاری کرد در حالی که من هیچ علاقه ای به او نداشتم پدرم اصرار داشت به خاطر نسبت فامیلی و شناختی که از یکدیگر داریم با کرامت ازدواج کنم او می گفت اجازه نمی دهم با فرد دیگری به جز پسر عمه ات ازدواج کنی. این گونه بود که من از خانه فرار کردم و به مشهد آمدم. چند ساعت بعد از آن که به مشهد رسیدم با پسری به نام رامین آشنا شدم و به خانه مجردی او رفتم. انتظار داشتم او با من ازدواج کند ولی چند روز بعد فهمیدم رامین نامزد دارد. وقتی در خیابان به خاطر همین موضوع با یکدیگر مشاجره می کردیم مورد ظن ماموران قرار گرفتیم و دستگیر شدیم. حالا هم پشیمانم اما .... http://www.aftabir. ...
طبل رسوایی آمریکا در صحرای طبس به صدا درآمد
روبرو شدیم و آن اینکه در روز شنبه تمام ادرات به حالت نیمه تعطیل در آمده، بازاریان دکان ها را بسته و پرچم های سیاه در خیابان ها نصب کرده بودند، وقتی وارد اداره کار شدم از یکی از کارمندان سوال کردم چه اتفاقی افتاده که همه جا تعطیل است و، چون کارمندان بیمه من را می شناختند ،گفتند ما خبر نداریم پس از خروج از اداره کار سوار برتاکسی شدیم و من سوالم را مجدداً از راننده تاکسی پرسیدم و وی گفت: می گویند محمد
کارمندان سعید کریمیان در بزرگترین تلویزیون اینترنتی ایران مشغول کارند!
جریان اعتصاب گوینده ها در شبکه نمایش خانگی. گویندگان با هم مشکل داشتند. استودیو قرن بیست و یکم از علاقمندان به دوبله و کسانی که کار کرده بودند، دعوت کرد که کارهایی که مربوط به نمایش خانگی هست را در سال 84 دوبله و پخش کند. من وارد جو موسسه قرن 21 و همکاری با آقای جلیلوند شدم، تا سال 1388. از انجمن گویندگان جوان در 88 به تدریج فاصله گرفتم و سعی کردم بیایم تلویزیون و دوبلاژ سیما و انجمن گویندگان و
ر. اعتمادی: دیگر کتاب جاودانه نداریم
گور پریا که سرگذشت واقعی خودم بود از دوره سربازی در مرز آستارا. انتظار قبول و چاپش را نداشتم ولی چاپ شد و جوان های آن روز چنان استقبالی از این داستان کوتاه کردند که شدم داستان نویس جوان ها و اگر چاپ نمی شد، هرگز وارد عرصه نویسندگی نمی شدم. بعد هم شش داستان کوتاه برای مجله نوشتم و به عنوان دختر خوشگل دانشکده من که سال 39 چاپ کردم. پس از آن تصمیم گرفتم داستان بلند بنویسم. اولین داستان
طرفداران احمدالحسن از طریق اجنه و سحر به خواب افراد می آیند/ادعاهای وقیحانه علیه انبیا
ای قضیه ای را تعریف می کردند و می گفتند: در دوران جنگ هشت ساله شخصی ادعا داشت که من با اجنه سروکار دارم، سحر بلدم و می توانم جنگ ایران و عراق را در یک روز خاتمه دهم. این شخص را به زندان انداختند، اما بنده با ایشان مصاحبه ای کردم و از او پرسیدم: طرح شما چیست و چطور می توانید جنگ ایران و عراق را در یک روز خاتمه دهید؟! او گفت: شما مرا در رسانه به مردم معرفی کنید، بعد توضیح خواهم داد چطور
حجت چطور توانست بدون اِلِنا برود
چطور شنیدید؟ من از شهادت حجت بی اطلاع بودم. یعنی از طریق رسانه ها چیزی متوجه نشدم. دو روزی می شد که با خانه تماس نداشت. نگران شده بودم. روز سه شنبه 21 فروردین بود که از پادگان محل خدمت حجت تماس گرفتند و گفتند می خواهند به خانه ما بیایند. گفتند حجت مجروح شده است. بعد از اینکه گوشی را قطع کردم با خود گفتم مجروح نشده، شهید شده است. در منزل پدرم مانده بودم تا حجت از مأموریت برگردد. دوستانش به در
گفت وگو با محمد نصیری ، از روزگار تختی تا روزگار ما (2)
دارند دیگه، عاشقتونن. آره امروز من خودمم داشتم می رفتم مصاحبه یه روزنامه دیگه، یه چندتا عکس داشتم می بردم، از جمله عکس مسابقات رومانی رو که طلا گرفتم. هر دفعه یادم می افته می گم من این مدال رو از آقا حبیبی دارم. مشکل خروج داشتم که آمدید دستور دادید کارم رو بلافاصله درست کردن، در عرض یک نصف روز. گفتید سیروس پور کار واعظی رو درست کن بره. آقا من اصلا باورم نمی شد، نیم ساعته کارمو درست کردن
عروس بی رحم پای چوبه دار
شوهرم اختلاف داشتم. چند روز قبل از قتل از خانه شوهرم قهر کرده بودم. 23 آبان صبح زود به خانه ام برگشتم و با پسرعموی شوهرم تماس گرفتم تا او هم برای میانجیگری به خانه مان بیاید. حدود ساعت 7 صبح بود که یکباره متوجه شدم شوهرم مقابل در خانه آمده است. من و محمود در را قفل کرده بودیم ولی شوهرم با پیچ گوشتی در را باز کرد. او به محض این که من و پسرعمویش را دید، به رویم چاقو کشید. من هم چاقو را از دستش گرفتم و
قتل فجیع اشکان 17 ساله به جرم نگاه کردن به فتانه
که چرا به زنی که همراه آنها است نگاه می کنم. آنها شروع به داد و فریاد کردند که با هم درگیر شدیم. وقتی درگیری ما بالا گرفت مقتول چاقویی از زیر صندلی موتور سیکلتش بیرون آورد و به طرف من حمله کرد. چاقو را از دست او گرفتم و نمی دانم چطور چاقو به او اصابت کرد. وقتی او خونین نقش بر زمین شد خیلی ترسیدم و فرار کردم که چند روز بعد دستگیر شدم. من قصد قتل نداشتم و الان هم خیلی پشیمان هستم. سرهنگ
من هم که خام حرف های توران شده بودم ناگهان رازی را فاش کردم که...
زیبا بود. دیگر به او اعتماد کرده بودم و ساعت های زیادی را در فضای مجازی به درد دل می پرداختیم تا این که شرایط روحی و روانی من به خاطر آن فریب احمقانه به جایی رسید که تصمیم به فرار از منزل گرفتم و به سحر پیامک دادم. او نیز که هیچ وقت مرا ندیده بود نشانی منزلش را برایم پیامک کرد. وقتی به آن جا رسیدم کسی در خانه نبود و سحر پیامک داد کلید زیر گلدان است. هنوز چند دقیقه از ورودم به