سایر منابع:
سایر خبرها
الزامات جنگ باعث شد عده ای در حوزه دیپلماتیک رزم دیده شوند
همسایه و چند کشور دورتر داشتم صحبتی شد. امام گفتند درمورد بقیه کشورها خودتان می دانید اما درمورد کشورهای همسایه بگویید ما می خواهیم با همه شما مسالمت آمیز زندگی کنیم و می خواهیم امنیت و آرامش در کشور شما باشد. قصد مداخله در امور داخلی شما را نداریم. این سفارش حضرت امام(ره) برای پیش از شروع جنگ بود؟ خیر. من در تاریخ 25 آذر ماه سال 60 به وزارت خارجه آمدم و جنگ شهریور سال 59 آغاز
روستای فردو، بهشت غیرهسته ای
، علیرضا احمدیان مقدم، در عملیات فتح المبین جانباز شده، با آرامش خاصی شروع به صحبت می کند: در روستای ما قبل از انقلاب روحانیت نقش بسزایی داشت، جوانان قاری قرآن بودند، ما هم دست پرورده آنهاییم. از سال 55 که کمی متوجه اوضاع جامعه شدیم تا حدودی فعالیت های مربوط به دوران انقلاب را داشتیم، بعد هم در سال 60 وارد منطقه عملیاتی شدیم، اما توفیق شهادت نداشتیم. او در مورد نگاه جوانان روستا به بحث هسته ای می گوید
کسی که تو را خیلی دوست داشت شهید شد!/هرچه منتظر ماندم شهید نشدم+عکس
و در منطقه می ماندم، اما چند مرتبه به اجبار به عقب باز گشتم، در اولین مجروحیتم که در عملیات آزاد سازی خرمشهر بود ،زمانی که تیر و ترکشم به بدنم اصابت کرد بر روی زمین نشستم سن زیادی نداشتم و تصور می کردم هر کسی مجروح شود شهید می شود(با خنده) بقیه همرزمانم هم همین تصور را داشتند و به این احساس شهید شدن من دامن می زدند و به من می گفتند سلام ما را به حضرت زهرا(س) برسان، من هم منتظر شهادت بودم اما هر چه
جبهه مصداق عینی روضه ها بود/در روضه، روی دست سید علی نجفی کسی را ندیدم/بازار حضرت زهرا(س) در جبهه داغ بود
دوباره شروع کرد به خواندن و سید دوباره خواند: (و اما بازار قصاب ها... ) واقعا همه خودشان را می زدند ، سیّد دیگر در حال خودش نبود. من مثل ایشان ندیدم. در آخر هم گفت : ( و اما گودی قتلگاه... ) تابه حال این روضه ها را در شب اول محرم نشنیده بودم؛ اصلاً چه ربطی دارد روضه حضرت مسلم به گودی قتلگاه؟ چرا که امام حسین(ع) اولین نفری را که در گودی قتلگاه صدا زد حضرت مسلم بود. (یا مسلم بن عقیل). بعد از
ملت ایران تا آخرین لحظه با امام شان ماندند
عقب نشستند که تعدادی از تانک های شان جا ماند و نفرات شان فرار کردند. نیروی زمینی دشمن که کم آورد، هواپیماهای شان شروع کردند به بمباران کردن منطقه اما بچه ها به این راحتی ها میدان را به حریف وانگذاشتند. چند بار مجروحیت ظهر روز بعد از شروع عملیات با شلیک گلوله مستقیم توپ دشمن مجروح شدم. یکی از برادرهای امدادگر سرم را با باند بست. باز در منطقه ماندم و صحنه را ترک نکردم. با یکی از
یکی از دغدغه های من سینمای سیاست است
پای مرا ندیدند. البته من به آن ها هم حق می دهم که گفتند این حرکت در شان یک هنرمند نیست که فریاد بزند ولی در شان یک انسان هست که وقتی کمرش در حال شکستن است فریاد بزند و این حق طبیعی اش است. اگر نگاه کنید این روند حق خوری ها همیشه بوده و هیچ وقت هم به جایی نرسیده است و نهایتا هنرمندان در یکی دو تا از مطبوعات سینمایی اعتراض کرده اند و همیشه در حد یک نق زدن باقی مانده است ولی به صورت عملیاتی که شورای
از رنگ خون خدا عکاسی کردم/ استرس چاپ عکسم داشت دیوانه ام می کرد
زمین ها را کرده بودند پناهگاه. *فارس: در حلبچه هم عکاسی کردید؟ *مویدی: دو روز حلبچه بودم. واقعا تصاویر عجیب و تلخی دیدم. دعوا بود و نمی گذاشتند بروم. می گفتند یک عکاس بیشتر نمی فرستیم. خودم را به زور در هلی کوپتر جا دادم. گفتند یک ساعت عکاسی کنید و برگردید اما من ماندم چند روز بعد برگشتم. تمام بیمارستان ها پر بود. 17 نفر از کسانی را که در اردوگاه های حلبچه عکاسی کردم الان در
فرهنگ در رسانه
برگردم و پشت سرم را هم نگاه کنم، برگردم بگم چی! همه اعضای دفتر پشت سرم نشسته بودند. نیمه های فیلم گذشته بود، دیدم که حضرت آقا دستشون را حرکت دادند، دست که حرکت کرد من برگشتم و دیدم که برای ایشان قرص آوردند و حضرت آقا برای گرفتن قرص دستشون را دراز کرد ه اند. صحنه دلچسبی که دیدم این بود که ایشان چشم از پرده برنداشتند و همینطور به پرده زل زده بودند و بدون اینکه نگاهشون را برگردانند، قرص را گذاشتند داخل
تاکتیک های کلیدی روح الله(ره)
عقیده داشتم و لذا دلم قرص شد. همان هواپیماهایی که قرار بود بعد از پنج با شش روز به کلی از کار بیفتند، هنوز هم دارد در نیروی هوایی ما کار می کند! 14 سال از سال 59 می گذرد؛ هنوز دارند کار می کنند. (مصاحبه با برنامه روایت فتح. 23 مرداد 73) تاکتیک سوم؛ تقویت شجاعت احتمالا با همان محاسبات مبتنی بر ایمان بود که امام(ره) هیچگاه و در برابر هیچ شیطنتی صحنه را خالی نگذاشتند و اجازه
همه چیز از مصرف شیشه شروع شد
شیشه می کشم. از سال 81 شروع شد، اوایل قرص می خوردم بعد که شیشه آمد بچه ها گفتند حال می دهد رفتیم با بچه ها شیشه زدیم. چرا سرقت می کردی؟ شیشه که می کشیدم دچار جنون و توهم می شدم و می رفتم، این کار را می کردم. آیا برای درمان این رفتارت اقدام کردی؟ بله، به اصرار خواهرم پیش یک روان پزشک در قیطریه رفتم اما بعد از دو سه جلسه دوباره مصرف شیشه را شروع کردم و بعد دیگر پیش روان پزشک
دردی که تا استخوان امیرمحمد را می سوزاند
کنار بزنم ولی این را خوب خاطر دارم، چیزی که آن روز من دیدم صحنه ای تکان دهنده بود که هرگز فراموشم نمی شود. وی گفت: خدای من از بچه چیزی پیدا نبود، فرزندم در لایه ای از پوست مانند پیله پیچیده شده بود، خیلی ترسیده بودم چه اتفاقی می افتاد این چه روزگاری است، چرا؟!!! آن روز اشک ریختم و ناله زدم، نمی دانستم این چه مصیبتی است که به سرم آمده تا آن زمان چیزی در مورد چنین بیماری نشنیده بودم
همسر جانبازان اعصاب و روان بیشتر از خودشان زجر می کشند
های ایزایی انجام می دادیم که رد گم کنیم. قبل از عملیات رمضان در غرب، ایزایی زیاد شرکت کرده بودم. بعد که جنوب رفتیم یک گردان از استان همدان به گردان حضرت رسول(ص) تهران دادند و به منطقه شلمچه رفتیم. عملیات های دیگری که در آن شرکت کردم عملیات کربلای چهار و کربلای پنج، مرصاد، مسلم ابن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر هشت و... . *تسنیم: وقتی خبر فتح خرمشهر آمد شما کجا بودید؟ من غرب
چند حکایت از سبک زندگی امام باقر علیه السلام
برگردیم! زراره می گوید: امام باقر علیه السلام برای تشییع جنازه مردی از قریش رفت. من هم در خدمت ایشان بودم. عطا نیز بود؛ زنی با صدای بلند شروع به گریه کرد. عطا گفت: ساکت باش و گر نه بر می گردیم. آن زن ساکت نشد. عطا برگشت. به حضرت باقر علیه السلام عرض کردم: عطاء برگشت! فرمود: چرا؟ گفتم: زنی صدا به ناله بلند کرد، به او گفت ساکت باش و گر نه بر می گردیم. زن ساکت نشد، او برگشت فرمود: ما به تشییع
اخلاق امام محمد باقر علیه السلام
/> این موضوع نمود فراوانی در رفتار امام باقرعلیه السلام دارد، ابی عبیده می گوید: من (در سفری) با امام محمد باقرعلیه السلام هم کجاوه بودم. نخست من سوار می شدم و سپس او سوار می شد و به محض سوار شدن سلام و احوال پرسی می کرد؛ درست مانند کسی که مدت هاست دوست خود را ندیده، سپس دست می داد و مصافحه می کرد... آن حضرت در این باره فرمود: هرگاه دو مؤمن به هم برسند و با هم دست بدهند و حال یکدیگر را بپرسند
گفت وشنود منتشر نشده با آیت الله خزعلی
کنند، می توانند شاه را از سلطنت خلع کنند! این گزارش به تهران رفت و یک روز که برای منبر به جایی نزدیک رفسنجان رفته بودم، مأموران ژاندارمری مرا دستگیر کردند و به رفسنجان بردند. یک شب مرا نگه داشتند و بعد به سرهنگی در کرمان تحویل دادند. برخورد او با شما چگونه بود؟ اتفاقاً نکته همینجاست. تصور می کردم حالا با کسی روبه رو خواهم شد که دستور خواهد داد از من با مشت و لگد پذیرایی کنند
شاید خودشان قصد قتل بابک زنجانی را دارند! / رامبد جوان: جنجال ها را به رسمیت نمی شناسم
تلاش کرد با بهانه تقلب در انتخابات از پذیرش آرای عمومی سر باز زند. امروز از آن حوادث 6 سال گذشته است و هدایت گران نومحافظه کار که به طور عمده در پشت صحنه نقش هدایت را برعهده داشته اند، به اقتضای زمان و شرایط جدید سیاست نوتری را برگزیده اند. آنها با اشاره به فرمایشات حضرت آیت الله العظمی خامنه ای، رهبر حکیم انقلاب که بار دیگر، اخیرا به حق الناس بودن رأی مردم تأکید کردند تفسیر جهت دار خود
حاج حمید مشوق من در فعالیت های هنری بود + گزارش تصویری
به گزارش یاران، پروین (پری) مرادی همسر شهید سید حمید تقوی و مادر چهار دختر است. آن ها آبان 58 ازدواج کردند. یک ازدواج ساده با اجرای تئاتر توسط مرحوم حسین پناهی و صادق آهنگران. پروین بعد از ازدواج و در روزهای سخت جنگ، فعالیت های هنری و اجرای تئاتر را رها نکرد و حاج حمید نیز همیشه مشوق او بود. روزهای زندگی آن ها با مهر و محبت و گه گاه نیز با ترس و وحشت سپری شد. مهر و عطوفت بی نهایت شهید تقوی به
شاگردی حضرت ام البنین(س) هم عالمی دارد
. می دانستم از روی هوا هوس نیست، فقط برای شهادت نیست که می خواهد برود. انگیزه های بالاتر از شهادت دارد. یک ماهی رفت عراق و بازگشت. همسر شهید مصطفی بختی ادامه می دهد: اولین فرزندم محدثه سال 1383به دنیا آمد. مصطفی راننده آژانس بود. چند سال بعد که فتنه داعش در سوریه، سامرا و عراق شکل گرفت، مصطفی دوباره عزم رفتن کرد. ابتدا مخالف رفتنش بودم. اما بعد با خودم گفتم من چه فرقی با زنان زمان امام
وصیت نامه اش با یا علی اکبر لیلا آغاز شد و شهادتش را هم از امام رضا(ع) گرفت
به وجود آمده بود و یک ساعت در خانه برایش عزاداری کردند. بعد از آنجا پیکرش را به هیئت بردند و چون بچه هیئتی بود اکثر هیئت های قم او را می شناختند، شب قبل پیکر را به گلزار شهدای قم برده بودند و برایش مدیحه خوانی کرده بودند. به دوستان مهدی افتخار می کنم که با نگاه به چهره های مؤمن شان یاد او می افتم بعد از شهادت آقا مهدی و در ایام شهادت امام موسی بن جعفر(ع) از دانشگاه قم زنگ زدند
می گفت ان شاءالله در میدان جهاد می میرم/ به آقا گفتم همه دلتنگی ها با دیدار شما محو شد
اینجا پشت میزی و همه می خواهند به شما احترام بگذارند ولی آنجا فقط خودت هستی و خدای خودت . البته می گفت که حضرت آقا و یا نماینده ایشان امر کنند که کار شما اینجا مهمتر است من قبول می کنم، بگویند برو رفتگر محله باش ، نظام به جارو کردن خیابان نیاز دارد من می رفتم، همان کاری که نیاز نظام است انجام می دادم و به این نتجه رسید که دفاع از حرمین و مبارزه با تکفیری ها الان خط مقدم دفاع از اسلام است
سهیل کریمی: نیجریه 9 میلیون فدایی جمهوری اسلامی دارد
مراوداتی که در سفرهای تان با مردم سایر دنیا داشته اید، خاطراتی بازگو بفرمایید؟ -من در روسیه بودم، بعد از چند روز کار با دوستانی که در این سفر بودیم، برای خرید از فروشگاهی رفتیم، روس ها نیز مانند اروپایی ها نگاهی نژادپرستانه دارند و آدم هایی مانند ما که ایرانی و شرقی هستیم را کله سیاه صدا می زنند و با نگاهی تحقیرآمیز به آن ها می نگرند و به عرب ها و قفقازی ها و آسیایی ها نیز همین گونه نگاه می
شهید همت در سپاه مظلوم بود
حجمی از کاغذها و پرونده هایی است که نشان از مشغله های فراوان او دارد. مصاحبه مان سر وقت آغاز می شود. از خاطرات کودکی و فعالیت های سیاسی شروع کردیم و به فرماندهی او بر لشکر 27 محمد رسول الله(ص) رسیدیم. در نهایت هم به روایتی ناگفته از فتنه 88 و حواشی آن رسیدیم.
امام باقر (علیه السلام) مؤسس نهضت فرهنگی تشیع
بر می انگیزی ، در امان نگاه دار و بر من نظر کن که تو البتّه توبه پذیر و مهربانی . تسلیم رضای خدا آن حضرت (علیه السلام) کاملاً به فرمان خداوند تسلیم بود . یکی از اصحابش روایت می کند که عده ای نزد ابوجعفر آمدند و دیدند که پسر آن حضرت بیمار و خود وی نیز ناراحت و اندوهگین است و آرام و قرار ندارد . دیدار کنندگان گفتند : به خدا قسم اگر به وی مصیبتی رسد ، می ترسیم از او چیزی ببینیم
شرح تاریخ پردرد مدارس افغانی
شد، خودشان تهدید شدند، گرفتند و بردندشان و تعهد دادند که کار غیرقانونی نمی کنند و بعد آمدند و بیرون و به همدیگر نگاه کردند و گفتند درس دادن بچه هایی که مدرسه ها قبولشان نمی کند غیرقانونی است و بی سواد ماندن شان قانونی؟ یک هفته طول نکشید که بچه ها را دوباره در جایی دیگر گردهم جمع کردند و دوباره روز از نو روزی از نو که مگر می توانستند که بنشینید و نظاره گر باشند بازی با یک نسل از مهاجرین را؟
شهیدی که لباس دامادی اش را بخشید
می کردم و می دانستم که شب آخری است که باهم هستیم؛ با دلی شکسته می گفتم: من بعد از تو چه کنم؟ او گفت: پس خدا را فراموش کردی؟ خدایی که ما را آفریده و ما را بهم رسانده؛ بعد از من خدا نگهدار شماست و بعد شروع کرد از مقاومت و رسالت زنان صدر اسلام صحبت کردن. از حضرت فاطمه(س) و حضرت زینب(س) برای من حرف زد؛ تا صبح آرامتر شدم. صبح آن روز مانند همیشه باهم صبحانه خوردیم؛ می دانستم که او دیگر برنمی
رهبر انقلاب بعد از برنامه شناسنامه به آیت الله خزعلی چه گفت؟
کردم که آقا علیرضا اومد توی پذیرایی و دید من خیلی چهره ام نگرانه گفت الحمدالله همه چیز حل شد خیالت راحت گفتم چطور؟ گفت:"حاج آقا دیروز با خبرگان خدمت حضرت آقا بوده اند و بعد از سخنرانی آقا ایشان را می بیند و کلی از مصاحبه حاج آقا در برنامه شما تشکر می کنند و شروع به تعریف از صحبت ها و مواضع ایشون در اون برنامه می کنند و..."بعدش وقتی حاج آقا اومد خونه از این رو به اون رو شده بود و دیگه دلخور نبود
زندگانی پنجمین اختر تابناک امامت و ولایت
پیام خود را به گوش امت می رساند . شخصی از امام باقر(ع) سؤال کرد: من از زمان حجّاج پیوسته تا کنون فرماندار بوده ام، برای من توبه میسّر است؟ امام جوابی نداد، و من دوباره پرسیدم، آن حضرت در پاسخ فرمود: نه، تا به هر صاحب حقی، حق او را بپردازی. [22] یکی از شیعیان به نام عبدالغفار بن قاسم می گوید: به امام باقر(ع) گفتم: نظرتان در نزدیک شدن من به سلطان و رفت و آمد به دربار چیست؟ فرمود: این کار
توصیه کار عملگی برای رئیس جمهور/ بوی مناظره جلیلی و ظریف می آید/ درخواست غرضی برای رفتن 50 نفر روی مین/ ...
، در اختیار مخاطبان قرار می گیرد و اینک رصدخانه تابناک را می بینید. ماجرای درخواست غرضی برای رفتن روی مین محمد غرضی در بخشی از گفت و گو با روزنامه اعتماد گفت: روایتی را برای شما تعریف می کنم. زمان جنگ من به اصفهان زنگ زدم و گفتم 50 نفر لازم داریم تا بروند روی مین. فکر می کنید چند نفر آمدند؟ 500 نفر آمدند 50 نفر شهید شدند تا راه باز شود. مُد جدید بی حجابی رسید!
باجو: به مادرم گفتم اگر دوستم داری، مرا بکُش!
توانستم راه بروم. زمانی که به خانه می رسیدیم حتی نمی توانستم از ماشینم پیاده شوم. وقتی یک پایم را روی زمین می گذاشتم خودم را به در ماشین تکیه می دادم تا زمین نخورم. با این حال شنبه هفته بعد از آن با مصرف یک بسته پر از قرص مسکن، دوباره بازی می کردم. من هرچه داشتم برای فوتبال گذاشتم. شاید متناقض به نظر بیایید، اما زمانی که بازنشسته شدم، احساس خوبی داشتم و خوشحال بودم، چون بالاخره به خواسته ام
دستیار مجیدی باشی دکترای صبر و مدال استقامت می گیری/ برای محمد (ص) با تک تک سلول هایم کار کردم
توان انتظار داشت شاهد حرکات تکراری باشیم. تمام موارد و ایده هایی را که در نظر داشتم بعد از اینکه به ذهنم می رسید با کارگردان در میان می گذاشتم. او هم یا تایید می کرد و یا نمی پذیرفت و گاهی هم در برخی مواقع خودش ایده های دیگری را می داد. فرض کنید آقای مجیدی به من می گفتند که دوربین در فلان نقطه قرار دارد پنجاه نفر در این قسمت مشغول به عبادت هستند و فلان تعداد هم در بخش دیگری وارد تصویر می شوند و