سایر منابع:
سایر خبرها
خواب خواستگار آدم ربا را ربود
قرار گرفت و دختر جوان روز گذشته با سروصورتی کبود وارد شعبه شد. او درخصوص جزئیات ماجرا به قاضی گفت: چند ماه قبل از طریق شبکه اجتماعی لاین با متهم به نام سجاد آشنا شدم. رابطه ما ادامه داشت تا اینکه او از من خواستگاری کرد اما اصلا با هم تفاهم نداشتیم. من بارها از او رفتارهای عجیب و خطرناک دیده بودم و می ترسیدم به وی جواب مثبت بدهم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم به این رابطه پایان بدهم اما سجاد
نتانیاهو دفعه بعد با وانت بار به سازمان ملل برود
روز جمعه بعد از ظهر یکی از دوستان، با من تماس گرفت و گفت: "بابت اشاره نتانیاهو به کتابت در سازمان ملل، تبریک می گویم. وقتی از این ماجرا مطلع شدم، یاد آیه 120 سوره توبه افتادم: "... هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان [مردم مدینه و بادیه نشینان پیرامونشان] نمی رسد و در هیچ سرزمینی که کافران را به خشم می آورد، گام نمی نهند و از هیچ دشمنی غنیمتی به دست نمی آورند، مگر این که برای
ماجرای انهدام بالگرد آمریکایی در خلیج فارس با موشک استینگر سپاه
وحشتناکی کردم. در بین راه زیر پیراهنم را هم درآورده و دور انداخته و تنها با یک شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما از ترس یا سرما می لرزیدم. داخل بویه، محفظه ای بود که چند نفر در آن، جا می گرفتند. خم شدم تا در آن را باز کنم ، اما هر قدر زور زدم، بی فایده بود و در بویه باز نشد. در این گیرودار دیدم اطرافم روشن شد. چشمانم چنان سوخته بود که تقریبا جایی را نمی دیدم؛ اما احساس کردم دورم چند فروند ناوچه
شاعر جبهه ها: امام گفت اهل قلم از مقاومت بنویسند و مداحان در سنگر ها بخوانند
بیمارستان منتقل کردیم. از چند روز قبل ایشان در کماست و امروز قرار است اگر علائم حیاتی و به ویژه تنفسی وی بهتر شد به بخش منتقل شود. وی با اشاره به اینکه این شاعر انقلاب از سه ماه قبل در خانه وضعیت مساعدی نداشته است، گفت: آقای اسفندیاری در دوران جنگ حضور مستقیم داشت و من بارها از وی خواسته بودم که دردهای خود را برای مردم بازگو کند، اما وی همواره می گفت: من برای رضای خدا به جبهه رفتم.
تابلوی عصر عاشورا یک چیزی دارد که خود من هم گریه ام می گیرد
دارد لطف کرده و آنرا برای ما یکبار دیگر بیان کنید... سه سال پیش از انقلاب، روز عاشورا، مادرم گفت: برو روضه گوش کن تا چند کلام حرف حساب بشنوی. گفتم: من حالا کاری دارم بعد خواهم رفت. رفتم اتاق، اما خودم ناراحت شدم. حال عجیبی به من دست داد، قلم را برداشتم و تابلو" عصر عاشورا" را شروع کردم. قلم را که برداشتم همین تابلو شد که الان هست، بدون هیچ تغییری. الان که بعد از سی سال به این تابلو نگاه می
قهرمان خانه ما
. اوایل این وسواس را هم داشتم که شاید نهال تظاهر می کند و اعتماد به نفسش فقط تقلید از رفتار ماست ولی خوشبختانه از توی چند تا کتاب و مقاله متوجه شدم که در این سن بچه ها نمی توانند در مورد اطمینان و عدم اطمینانشان تظاهر کنند و دقیقا همان چیزی را که احساس می کنند نمایش می دهند. در زندگی های امروزی که خانواده ها جمعیت های قدیم را ندارند و رفت وآمدها هم زیاد نیست، تمام جملاتی که پدر و مادر به
طرح سپاه برای انتقام کشتار حجاج از عربستان
مجریان این عملیات که به تقدیر الهی جان به در برد و به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد. این ماجرا در چند بخش به مناسبت 16 مهرماه -سالروز نبرد مستقیم سپاه با شیطان بزرگ در خلیج فارس- تقدیم مخاطبین عزیز می شود. *می خواستیم به عربستان حمله کنیم در جلسه خیلی محرمانه ای شرکت کردیم. در آن جلسه اعلام کردند که می خواهیم به جایی [درعربستان] حمله کنیم و آن جا را بزنیم. [نام محل
روایت هنرمند گِلی از جنجال شبکه های اجتماعی/عکس
مقام اول را هم به دست آورد. ایراندخت خلاصه نگاه من به یک دختر و شخصیت ایرانی است. به همین دلیل از سنگ به عنوان ماده اولیه استفاده کردم تا وقار و سنگینی یک دختر را هم نشان بدهم و آن را در فضایی از نمایشگاه قرار دادم که مردم بتوانند به آن دست بزنند و با حس لامسه با آن ارتباط برقرار کنند. چون اعتقاد دارم مجسمه باید در دسترس باشد و مردم بتوانند به آن دست بزنند. مجسمه یک جسم حجمی سه بعدی است که مردم
مدیریت دولتی دغدغه انتشار عکس های دوران دفاع مقدس را ندارد/ آرشیو نگه داشتن هنر نیست
غرب رفتیم. در عملیات های برون مرزی فتح یک و دو نیز حضور داشتم اما به دلیل موقعیت شب نتوانستم عکاسی کنم. دفاع پرس: تصاویری از حلبچه هم دارید؟ کریمیان : بله. من چند روز بعد از بمباران حلبچه به همراه خبرنگاران خارجی به شهر رفتم. اجساد هنوز مانده بودند اما تمام شهر را پودر پاشیده بودند. وقتی به شهر رسیدیم، فاجعه به حدی هولناک بود که منقلب شدم. من به دیدن جان دادن رزمنده هایی عادت
پیرشدن زنان در عنفوان میانسالی
فاطمه 54 سال دارد و در یک آرایشگاه کار می کند. او می گوید از مدت ها پیش کاسب و راننده او را مادر صدا می کرده اند و فاطمه از 47 سالگی متوجه شده که دیگر پیر شده است. او می گوید: اولین باری که کسی در خیابان مرا مادر خطاب کرد، یک هفته مانده بود تا 47ساله شوم. از میدان تره بار محل کلی خرید کرده بودم و کشان کشان خریدها را به سمت منزل می بردم. سربالایی توان فرسای محله ما نفسم را با حجم عظیمی از وسیله
انتخاب های سخت (18)
316 فرو رفتن ستون های منطقه در شن ایستگاه آخر من، دوحه قطر برای ایراد سخنرانی در یک کنفرانس منطقه ای بود که به صورت فشرده برای برگزاری آن کار کرده بودیم. صبح زود روز 13 ژانویه، وارد جلسه ای شلوغ مملو از رهبران عرب شدم و تا آنجا که می توانستم به صراحت چالش های منطقه را تشریح کردم: بیکاری، فساد، نظام متصلب سیاسی که شهروندان را از شأن خود محروم کرده است. توضیح دادم: در بسیاری از کشورها
وقتی دروغگویی دشمن جان اسرا را نجات داد
به تپش افتاد. با ترس ولرز از یکی از سربازان اسکورت پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: موصل. ناامید از برگشت به وطن شدم. دقایقی گذشت، همه می پرسیدند چرا به ما دروغ گفتند که شما را آزاد می کنیم؟ من هم در جواب دوستان گفتم: عزیزان، شما باید خوشحال باشید که به شما دروغ گفتند. چون دراین صورت، از سرما در داخل قطار همگی یخ می زدید! راوی: آزاده حیدر فتاحی / سایت جامع آزادگان منبع: مشرق + 2 - 0
طب قرآنی قابلیت اثبات علمی دارد
ایران را ایجاد کردم، حتی هنوز برگه های درخواست آزمایش از نجف آباد را نزد خودم دارم، آزمایش های من روی عسل نیز با توجه به خواص درمانی آن صورت می گرفت چون سال ها روی قرآن کار کرده بودم و مطمئن بودم این شفا که در قرآن برای عسل آمده است حتماً یک معنای خاصی داشته است؛ حتی از پرفسور بصبوص که مسیحی بود اما قرآن می خواند و حتی آیه ای از قرآن را به درب درمانگاهش نصب کرده بود، پرسیدم چطور این عسل که در قرآن
گفتگو با موتورسوار زن ایرانی
به موتور سواران نگاه کنیم مشخص نیست که آن ها آقا یا خانم هستند، از طرفی من خیلی دوست داشتم موتورسواری کنم ولی جرات گفتن این موضوع را نداشتم چراکه فکر می کردم همه به من بگویند دختر چه به موتور سواری، حتی فکر می کردم پدرم چون نظامی می باشد مخالفت کند اما این چنین نبود، تا اینکه یک روز مقابل یک تعمیرگاهی در میدان شهران دو راکب موتور سوار پیاده شدند که وقتی کلاه خود را برداشتند فهمیدم که آن ها خانم
ارتباط زنی با مرد غریبه رنگ خون گرفت
پذیرفت و به کارآگاهان گفت: مقتول را از قبل می شناختم. او دوست خانوادگی ما بود. اما بعد از مدتی متوجه شدم به مادرم نظر بد دارد و با او در ارتباط است. برای همین روز حادثه او را به خانه ام در تهرانسر بردم تا با او صحبت کنم. وقتی بحث مادرم را مطرح کردم، مقتول به من گفت که به تو ربطی ندارد و من می خواهم با مادرت ارتباط داشته باشم. این حرف هایش باعث شد به شدت عصبانی شوم، برای همین با هم درگیر
اختصاصی/مرد پولادین کشور عاشق ناصرخان حجازی
مردم ورزشکار و ورزش دوست حضور داشتند. در این هیاهو چند لحظه با کامبیز تنها شدم و از او پرسیدم بغیر از رشته ی پرورش اندام به چه ورزشی علاقه داری که در کمال ناباوری شنیدم که گفت فوتبال و اینکه از بچگی عاشق ناصر حجازی بودم و یه جورایی الگوی اخلاقی ام در ورزش حرفه ای ناصرخان حجازی بوده و هست. کامبیز خاطراتی را از رفتن به استادیوم و دیدن فوتبال برایم تعریف کرد و اینکه در دوران
از کارواش تا کلین شیت
آباد بود و تا زمین تمرین فاصله زیادی داشت. اما من که بابت قراردادم پولی نگرفته بودم، مجبور شدم پیشنهاد آنها را قبول کنم. هر وقت هم می خواستم برگردم شهرستان چند دست لباس و شلوار از همان خیاطی به خانه می بردم. چطور شد رفتی پیتزافروشی کار کنی؟ آنجا به محل تمرینم کمی نزدیک تر بود که به این صورت هم مشکل غذا و هم مشکل جای خوابم حل می شد. باور کنید ماهی هزارتومان حقوق می گرفتم
7ساعت تجربه مرگ
اثاثیه را جمع کردیم و به کرج آمدیم. با پول هایی که پس انداز کرده بودم خانه ای کوچک خریدم و دخترم را در مدرسه ثبت نام کردم. چند ماه بعد نیز خدا یاشار را به ما داد. همراه برادرم جوشکاری اسکلت های فلزی را انجام می دادیم تا اینکه کم کم خودم استاد کار شدم. روز حادثه سی ام اردیبهشت سال 90، تلخ ترین روزی بود که در تقویم زندگی محمود رقم خورد؛ روزی که مرگ را با همه وجود لمس کرد و نفس هایش
درس و مشق به محل زندگی شما باز می گردد
این روزها بسیار آگاهانه برای سرنوشت فرزندانشان گام برمی دارند و مشورت را یک اصل می دانند. اگر شما هم نگران کلاس اولی هایتان هستید، با ما باشید. دغدغه اولی ها سحر: دختر من بسیار خجالتی است. می ترسم که این کمرویی سبب شود که در مدرسه آسیب ببیند. رضا: وقتی دخترم را برای سنجش به پایگاه بردم، متوجه شدم برخلاف دختر من برخی بچه ها می توانند بخوانند و بنویسند. نگران بودم که او
مدادم را تا به یک سانتی نمی رسید دور نمی انداختم
داشته باشد. اگر درست خاطرم باشد فیلمنامه اولیه ای که از سریال وضعیت سفید خوانده بودم اینگونه بود که بعد از اتفاق جنگ و به ثمر نرسیدن ازدواج امیر و شیرین، کات و جهشی به زمان حال داشته باشد. قرار بود که بازیگرها هم تغییر کنند. نقش امیر را یک آدم 30-40 ساله بازی کند. من گریم پیری داشته باشم. همه این صحبت ها متعلق به اوایل کار بود ولی به دلایلی نشد و این کار را انجام ندادند و تصمیم گرفته
یک روز با نیکوتینی های گمنام ایران
مسن است.عینک بر چشم دارد و آهسته و با طمأنینه سخن می گوید: خیلی کوچک بودم که سیگاری شدم، در خانه مان همیشه یک پاکت سیگار در یخچال بود. وقتی کسی خانه نبود به سراغش می رفتم چون از بویش خوشم می آمد گهگاهی می کشیدم. آن اوایل برایم جدی نبود تا اینکه به سن نوجوانی رسیدم و یک بار خودم سیگار خریدم و در یک زمین زراعتی نزدیک به خانه مان شروع کردم به کشیدن. آن روز احساس کردم این کار مال من است و در مسیری
تصاویر/ ایرانی های زندانی در کشورهای دیگر، برای دولت ایران مهم نیستند!
است؟ شرایط خیلی بدی را می گذرانند. هر شب، آدم آرزو می کند روز بعد را نبیند. البته بستگی هم دارد که در چه زندانی باشند. اگر در زندان فدرال گرفتار شده باشند، یک برنامه روتین دارند. صبح ها باید سر کار بروند. از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر. من اول که رفتم آن جا، رفتگر بودم. حیاط زندان را جارو می کشیدم. بعد پیگیری کردم که کارم را عوض کنم و رفتم در کلیسای آن ها کتاب دار شدم. به زندان بعدی که منتقل
فلسفه گریستن بر امام حسین(ع)و شهدای کربلا چیست؟
الله (صلی الله علیه و آله) اما جبرئیل افزود: لا تبک، فسوف ینقم الله منهم، بقائمکم اهل البیت (3) گریه نکن در آینده خداوند به وسیله قائم اهل بیت از آنها انتقام می گیرد . ابن عباس می گوید به هنگام رفتن به صفین من همراه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) بودم چون در کنار شط فرات به نینوا وارد شد، امام (علیه السلام) با صدای بلند گریست و فرمود: ای پسر عباس این محل را می شناسی؟ گفتم: نمی شناسم ای
داستان هایی کمتر شنیده شده از زندگی شخصی او
. امیلی براور آکارد که به عنوان عضوی از تیم روابط عمومی NeXT برای استیو جابز کار می کرد می گوید جابز شخص نکته بینی بود که به کوچکترین جزئیات نیز توجه می کرد. او می گوید یکی از وظایف من این بود که در مصاحبه های مطبوعاتی کنار استیو جابز بنشینم و نکته برداری کنم. یک بار پیش از مصاحبه متوجه شدم کفشهایم با هم جفت نیست. آن روز صبح خیلی با عجله لباس پوشیده بودم و فکر می کردم یک جفت کفش مشکی پوشیده
مالک، مستأجر را گروگان گرفت
همشهری : ماجرا از این قرار بود که ظهر 23 شهریور ماه زنی جوان به همراه دختر 3 ساله اش برای خرید به خیابانی در شرق پایتخت رفت. لحظاتی بعد وقتی این مادر و دختر وارد کوچه خلوتی شدند 2 مرد قوی هیکل به سمتشان رفتند. یکی از آنها چاقویی زیر گلوی زن جوان گذاشت و دیگری با تهدید دختر 3 ساله او را ربود. کمی آن طرف تر یک خودروی پژو پارک شده بود که کودک ربا به سمت خودرو رفت و دختربچه را به زور سوار
سرانجام اقوام و تمدنهای تکلیف گریز
منحرف بودند به طوری که همجنس گرایی و همجنس بازی در بینشان رواج داشت. خداوند، پیامبری را برای هدایت آن قوم گمراه فرستاد. این پیامبر سال ها در میانشان ماند؛ اما هر چه آنان را به سوی خدای یکتا و بی همتا و دوری از بت پرستی دعوت کرد، گوش نکردند و به راه خرافی خویش ادامه دادند. سرانجام آن پیامبر به خدا عرض کرد: پروردگارا! این قوم لجوج دست از بت پرستی و پرستش درخت برنمی دارند و روز به
شفای پیرزن نابینا
در خواب دیدم که به من فرمودند که به محمد (فرمانده ی افاغنه) بگو که از اطراف شهر برخیزد و برود و در خواب دیدم که آتش به دست های من افتاد و می سوخت. از ترس بیدار شدم و چون به دست هایم نظر کردم، دیدم که به این نحو سوخته است. حضور سه مرد عرب در همان اوقات محاصره مشهد، شبی از شب ها سپاهیان محمد از دو سمت شهر یورش آوردند، یکی از سمت دروازه ی نوغان و دیگری از مابین دروازه ی دستجرد و
ماجرای حلال یا حرام بودن ماست چکیده
برو بچه های لشکر ویژه 25 کربلا ایجاد شد. یک شب، بچه های لشکر شام تهیه دیدند و اصرار که مهمان آنها باشیم، ما هم از خدا خواسته، تا اسم شام آمد، تعارف را کنار گذاشتیم و قبول کردیم، برای رسیدن لحظه شام، لحظه شماری می کردیم، بعد از چند روز ماندن در منطقه، مهمانی، آن هم از نوع شام، حسابی به دل آدم می چسبید. راه افتادیم، وارد چادر شدیم، هیاهوی بچه های توی چادر، انرژی زیادی را به من
ارشاد زیربار ترجمه محمد(ص) نرفت
اسلام مورد توجه جدی قرار گرفت و نهادها و ارگان های زیادی سفارش نوشتن درباره این چنین موضوعاتی را به نویسندگان می دادند و البته بودند کسانی هم که با عشق و علاقه شخصی در این راه قلم می زندند. من جزو نویسندگانی بودم که نوشتن درباره این موضوع را بسیار زود شروع کردند. در واقع جزو پیشگامان این عرصه بودم نه مانند نویسندگانی که وقتی این سوژه باب میل شد، آمدند و درباره اش نوشتند. البته من نویسنده
اخبار کوتاه از جشنواره مردمی فیلم عمار
/> بیشتر، فیلم های بومی استان را پخش کردیم که از طرف مردم هم استقبال خوبی از آن ها شد، حتی در چند روستا، به درخواست مردم، دو روز پشت سر هم، این فیلم ها را اکران کردیم. در اکران ها، برنامه های جنبی هم داشتید؟ بله، در اکران های مسجد جامع، حاج آقا زمانی، امام جمعه شهر را دعوت کردیم که خیلی هم از کار ما، استقبال کرد، حتی برای اکران روستاها، همه فیلم ها را دیدند و براساس شناختی که