سایر منابع:
سایر خبرها
علی آقا و سیگارش
بوی دهانِ من باشد. دکتر ستوده که با رُک گویی و شوخ طبعی علی همیشه عشق می کرد، اصلا لبخند نزد. با دلسوزی و عصبانیت، و آه و خشم، و مهربانی و تاسف، ایستاده و فقط نگاهش می کرد. صدای نفس کشیدن هر دو، توی کلاس ساکت می پیچید. نفس های تند استاد و نفس های آرام علی. جلسه قبل علی برای استاد توضیح داده بود که چطور انفجار یک مین، نیمه شب و موقع باز کردن معبر برای رزمنده ها وسط
محمدخانی: من از بچگی پرسپولیس را دوست داشتم، به شاهرخ بیانی گفتم با راه آهن قرارداد دارم
سال چند بازی و تورنمنت برگزار نمی کرد، شاید هر چند سال سه- چهار بازی برگزار می کریدم. من همین الان امکانات تیم های لیگ برتری را می بینم حسرت می خورم. می دانید چرا؟ چرا؟ پرسپولیس در دهه 60 زمین تمرین نداشت وقتی تمرین تعطیل می شد ما نمی دانستیم فردا چه ساعتی و کجا تمرین داریم، مجبور بودم به محمود خوردبین زنگ بزنیم و از او بپرسیم تمرین بعدی پرسپولیس کجا و چه ساعتی است، محمود
خاطرات دارآباد تا دارقوزآباد
داد دم خروجی غسالخانه، در که باز شد صدای شیون زن و مرد پیچید توی غسالخانه. از دستکش تندی سریدم روی کفن. سرباز دم در داد زد: صاحب مرده کجاس؟ زن سفیدرویی با لباس مشکی و ماسک و دستکش به همراه چند مرد جوان و میانسال شیون کنان آمدند سراغ جنازه، بدجوری به زن خیره شدم، غبغبش از فرط چاقی تکان می خورد، ترمه نو را باز کرد و انداخت روی کفن، مترصد فرصتی بودم بهش نزدیک شوم. دست برد روی جنازه و جیغی کشید. ماسک
گفتند برای بیمارستان داوطلب هست، شما به غسالخانه می روید؟
تیموری رفقایش دوباره سربه خنده تکان می دهند. ظهیری باور دارد اهل بیت (ع) بیماری اش را شفا داده اند: خانواده ام در اهواز نگران هستند. به لطف اهل بیت (ع) حالم خوب است و باور دارم آن ها بیماری من را شفا داده اند. با این حال هر روز قبل از خارج شدن از خانه با مادرم تماس تصویری می گیرم. بعضی وقت ها اگر وسط روز تماس بگیرد خودم را به جایی می رسانم که بتوانم چند کلمه ای با تصویر صحبت کنم که
برخی هنوز هم فکر می کنند مثنوی هفتادمن را مولانا سروده است!
هنوز چاپ نشود، خیلی ها فکر می کنند این کتاب چاپ شده است! او درباره شعر مثنوی هفتادمن خود توضیح داد: برخی در فضای مجازی با یکدیگر بحث می کردند و ارجاع هم می دادند، من این شعر را نوشته ام و دقیقاً شوخی داستان معلوم بوده که کجاست. مولانا که نمی آید 70 شوخی کمیک بکند! برخی می گویند در مثنوی ها از شوخ طبعی استفاده کرده است، مولانا چنین شعری را نمی توانسته در دیوان کبیر بگذارد. در ذهن من آمد که
چون اینها همه آخوندند پس نئولیبرالیسم نداریم؟!
را گرفت. فرماندهی ارتش به درِ خانه ی مورالس آمده و گفته بود کار را تمام می کنیم. ما ارتشی هستیم و شوخی نداریم. داخل کلاه خودِ ما کار نمی کند. همه ی شما را می کشیم. چند روز قبل از کودتای 28 مرداد، همین اتفاق برای مصدق افتاد. لُوی هِندِرسون –سفیر وقت آمریکا در ایران- پیش مصدق رفته و به او گفته بود ما با شما شوخی نداریم. از زمین و هوا حمله می کنیم و تمام تان را می کُشیم. نمی گذاریم یک
یک روز عجیب و شگفت انگیز در غسالخانه جنازه های کرونا
روزنامه اعتماد - امیر جدیدی: به مادر و پدرم دروغ گفتم. به برادرم هم. شب قبل از سفر بعد از سی و پنج روز که ندیده بودم شان - آن سی و پنج روز پیش هم توی حیاط خانه از فاصله چند متری همدیگر را در آغوش گرفتیم - میهمان خانه شان شدم. ساعت 10 شب کارم را در روزنامه جمع و جور کردم و وقتی به خانه رسیدم صاف رفتم توی حمام و خودم را پلشت زدایی کردم و از روی بند رخت لباس چروکی پوشیدم و راه افتادم. موقع شام گفتم
نفس به نفس با میت کرونایی
مردم نیوز :دکتر محمدرسول رستمی در این یادداشت از تجربیات کرونایی خود نوشته است: میت را روی سنگ تغسیل گذاشتیم. غسال موظف بود بررسی کند تا مانعی روی بدن میت نباشد که معمولا بود. با دقت به بدن میت نگاه می کردم. چندچسب و لکه بود؛ برطرف کردم. میت را لیف کشیدند تا چربی های بدنش نیز مانع نباشد. هنوز غسل را شروع نکرده بودم که حس کردم روی صورت میت مانعی وجود دارد . گان اولین چیزی بود
گفتند برای بیمارستان داوطلب هست، شما برای غسل اموات کرونایی می روید؟ + تصاویر
بیماری من را شفا داده اند. با این حال هر روز قبل از خارج شدن از خانه با مادرم تماس تصویری می گیرم. بعضی وقت ها اگر وسط روز تماس بگیرد خودم را به جایی می رسانم که بتوانم چند کلمه ای با تصویر صحبت کنم که نگرانی شان کمتر شود. ظهیری می گوید هر روز را با تهدید مادر خانمش آغاز می کند: مادر خانم بنده با ما زندگی می کند. می داند مادرم در جریان کار من در غسالخانه نیست. مدام تماس می گیرد و می
زندگی ارزش این چیزها را ندارد! استاد نجف
فوت همسرشان هم بر سر مزارش در بی بی سکینه کرج رفتیم و به گمانم در بازگشت من به منزل رساندمش(هنوز دقیق نمی دانم و باید به یادداشت هایم مراجعه کنم) گزارشی از آن تشیع جنازه و تدفین را در همشهری آنلاین کار کرده بودم.(عکس هم مربوط به آن مراسم است). درباره نقش نجف، ترجمه هایش و کتاب مستطاب آشپزی قبلا نوشته ام و البته که باید بیشتر نوشت.یادش گرامی باد. *روزنامه نگار و پژوهشگر عرصه فرهنگ
زنم پس از ازدواج مهریه اش را اجرا گذاشت و با مرد غریبه ارتباط گرفت/پس از قتل همسرم خودکشی کردم اما زنده ...
دست خودم را هم بریدم. او درباره نجاتش از مرگ می گوید: بعد از دو، سه ساعت که خون ریزی داشتم و در زمانی که حس کردم آخرین نفس ها را می کشم و حالم خیلی بد شده بود به اورژانس زنگ زدم و من را که بیهوش شده بودم به بیمارستان بردند و بعد از آن من به همه چیز اعتراف کردم. الان هم که حالم بهتر شده، من را برای تحقیقات به دادسرای جنایی برده اند. این متهم پس از ثبت اظهاراتش در شعبه دوم بازپرسی دادسرای جنایی تهران توسط بازپرس مرادی برای تحقیقات تکمیلی به اداره آگاهی تهران فرستاده شد.
اقدام جالب معلم "آب الوانی" زیر درخت بلوط
دیگر پایه اول هستند درس می دهم. وی تصریح کرد: روستای آب الوان زادگاهم است و طی سفری که به این روستا داشتم دانش آموزان آن جا را دیدم و در حال گفت و گو و نصیحت به آنها بودم که به من گفتند اینترنت ما ضعیف است و نمی توانیم از آموزش مجازی استفاده کنیم و وقتی کتابهای آنها را نگاه کردم متوجه شدم که خیلی از درس عقب افتاده اند که بعد از دیدن این وضعیت تصمیم گرفتم که به دانش آموزان آن روستا درس
هفت مرد جهادگر از یک خانه آمده اند
؟ بدون هیچ پاسخی می گوید: من کل علی هستم. تازه یاد سفارش برادرها می افتم. تلفظ این نام سخت است آن هم برای مرد 21 ساله ای که جوانی اش با این نام نمی خواند. با خودم فکر می کنم نسل پیرمردهایی که آن ها را کل علی یا کل عباس یا کل ... صدا می کردند سال ها است که تمام شده. انگار می داند به چه چیزی فکر می کنم. لبخندی روی لبش می آید می گوید: دوساله بودم، سال 1379 همراه با پدر و مادرم به
کتاب ما یک عمر قلعه نشین بوده ایم – نوشته شرلی جکسون
انگشت میانی هر دو دستام به یک اندازه هستند، اما چه می شود کرد، همیشه ناگزیر بوده ام به آن چه دارم راضی باشم. از سه چیز متنفرم: شستن خودم، سگ ها و سروصدا. در مقابل، عاشق خواهرم کنستانس، ریچارد پلنتجنت و امانیتا فلویدیز هستم. دیگر اعضای خانواده ام همگی مرده اند. آخرین باری که به کتاب های امانتی روی رف آشپزخانه نگاه کردم، پنج ماه از مهلت عودت شان می گذشت، و من به این فکر می کردم که اگر می
می خواستم نشان دهم جایم روی نیمکت نیست/ محمد نوری به من گفت مزدا 3 را از چنگم در آوردی/ برای حاج صفی ...
اصلا ارتباطی به سپاهانی بودن یا پرسپولیسی بودن ندارد و اگر سپاهان هم در صدر جدول بود همین را می گفتم چون منطق چنین چیزی را حکم می کند. ضمن اینکه من خودم پرسپولیس را دوست دارم و چند بار پیش آمد که به این تیم بروم ولی قسمتم نشد. * بحث سپاهان و پرسپولیس شد. امروز سالگرد قهرمانی خاطره انگیز سپاهان در فینال جام حذفی مقابل پرسپولیس است. بازی خیلی خاطره انگیزی بود و من به شخصه هیچ وقت
نجف دریابندری؛ کسی که بیش از یک آدم بود
بودم، اما تجربه بر من ثابت کرد که روش درستی نیست. در گفتگو آنچه مهم است مچ گیری های روزنامه نگاران نیست مگر در موارد سیاسی. مهمتر آن است که گفتگو هرچه پر مغزتر به دست خواننده برسد. وقتی از خانۀ نجف بیرون آمدم تصمیم اولیۀ من این بود که اصلا آن را کنار بگذارم و منتشر نکنم، اما وقتی آن را خواندم با متنی مواجه شدم که مانند آن را ندیده بودم. گفتگو معماری دیگری پیدا کرده بود. نوشته
واکنش اصلاح طلبان به مواضع اخیر کرباسچی در مورد خاتمی
. وی در قسمت دیگری از یادداشت خود آورده است: کارگزاران متاسفانه در عمل نه عدالت را جدی می گیرد و نه دموکراسی را. اگر جای اعضای کارگزاران بودم به جای این که دغدغه کل جبهه اصلاحات را داشته باشم و دائم برای این جبهه نسخه بنویسم، از اصلاح حزب خودم شروع و فکری به حال این وضعیت دونبش این تشکل می کردم. متاسفانه این تشکل پس از بیست سال هنوز متوجه نشده است که مهمترین دغدغه جریان اصلاحات در ایران
نمونه مقدمه های درخشانی که نجف دریابندری برای کتاب هایش می نوشت: وداع با اسلحه
... و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند افتخاری نداشتند و قربانیان مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند . اگر با لاشه های گوشت کاری نمی کردند جزاینکه دفنشان کنند. کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکانها آبرویی داشتند... کلمات مجرد ، مانند افتخار و شرف و شهامت ، بامقدم ، پوچ در کنار نامهای دهکده ها ، شماره
شهیدی که تاریخ ولادت و شهادتش یک روز و یک ساعت بود
به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم ، شهید آوینی در وصف شهیدان گفته بود: پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. با اینکه حدود یک دهه افتخار مصاحبه با خانواده شهدا و جانبازان غیور ایران زمین را داشتم این طور تقارن زمانی برای پرداختن به زندگی شهدا را تجربه نکرده بودم؛ ماجرا از این قرار است که مطلب این هفته برای چاپ
آی وبا کجایی تا جانت بگیرم؟
تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه در کتاب خاطراتش نوشته است: امام جمعه شهر، شوهر خواهرم بود که بر اثر ابتلا به بیماری وبا از دنیا رفت و مرگ او وحشت زیادی به جان مردم انداخت. مردم به هم می گفتند امام جمعه با مرض وبا فوت کرده است. هر چند یکی از صد نفر، این حرف را قبول و باور نمی کردند. هیچ کس از این مرض در امان نبود تا اینکه در تابستان روزانه بیش از هشتاد تا صد نفر تلف می شدند. با وجود همه این مصائب
کتاب کشتی ساکورا – نوشته کوبو آبه
. چرخه متوقف می شد و زمان هم از بین می رفت. ساعتهای بدون عقربه، شبیه جای پنجه حیوانات، چهره مرده و شومی به زمین می دادند؛ اما این امر برای اهالی جزیره دلیلی برای رد کردن زمان نمی شد. تجدید نسل حشره همیشه به همین شکل ادامه پیدا می کرد. من به شدت تحت تأثیر شباهت یوپکاچیا به خودم قرار گرفته بودم. انگار فروشنده عمد در حال دست انداختن عقاید من بود؛ هرچند اصلا مرا نمی شناخت. مرد خریدار بعد از
بیرون ماندن از نوستالژی این جادوگر لعنتی، هری پاتر، مرا به کشتن خواهد داد
دست را در جامعه بررسی کنم و به نظرم در آینده نیز چنین مواردی پیش خواهد آمد. شاید منفعت مالیِ بلندمدتِ من در خواندن کتاب های هری پاتر باشد؛ بی توجهی به آن ها مثل این است که در صندوق بازنشستگی ام سرمایه گذاری نکنم. اگر شهروندی مسئولیت پذیر بودم، خودم را مجبور می کردم به بهره برداری از هر مطلبی که می توانستم درمورد این جادوگرِ لعنتیِ نوجوان پیدا کنم، فقط به خاطر صیانت از زندگی اقتصادی خودم. اما هنوز
رضا بعد از شهادت لبخند زد
. گفتم: تو تک فرزند پسرم هستی، دیگه نرو. گفت: مادر! خبر نداری، آنقدر تک فرزند آنجاست! آنقدر تک فرزند آنجا مجروح و شهیدشده! من همان اول به شما گفتم که جبهه وجنگ نیاز به نیرو داره و من فقط به خاطر خدا میرم. رفتنم با خودم است و آمدنم با خدا. این اواخر هرکس کاری می کرد، رضا یک یادگاری به او می داد. از خودش خاطرات زیادی به جای گذاشت. قاب عکس امام (ره) به دیوار خانه نصب شده بود. به خواهرهایش می گفت: آرم سپاه
سوغات و صنایع دستی سمنان
مشخص است، این هنر در سمنان از قدمتی طولانی برخوردار می باشد به گونه ای که قدمت یکی از مجموعه های یافت شده در شهر دامغان شامل کوزه های بزرگ به اشکال هندسی و دارای لعاب قهوه ای روشن و کرم، به دو تا سه هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد. چاپ قلمکار چاپ قلمکار به نوعی چاپ سنتی روی پارچه اطلاق می شود که با استفاده از قالب هایی چوبی با نقش برجسته، صورت می گیرد و در طی آن پارچه به ش
ماجرای دیدار اعتراضی سردار سلیمانی با یک مقام دولتی 20 روز قبل از شهادت
خواستم بیایم شبش تا فردا برویم، تشییع جنازه تمام شده بود و من ساعت 12 یا یک بود که به کرمان رسیدم. گفتم برنامه چیست؟ گفتند بعد از نماز صبح! من یک ساعت قبل از نماز صبح آنجا رفتم و دیدم جمعیت چه خبر است ولی آن دور را بسته بودند. مسئول دفتر نمایندگی ما در کرمان گفت چند روز پیش که قبر را می کندیم شهیدی عزیزی که حاج قاسم گفتند من را جوار ایشان دفن کنید، قبر را می کندیم دیواره قبرش فرو ریخت
دیالوگی از فیلم مرد سوم، ساخته کارول رید
برنامه دارن، خب منم دارم. اوه. هنوزم به خدا اعتقاد دارم پیرمرد. هم به خدا اعتقاد دارم هم به قیامت و این چیزا، ولی مُرده ها تو اون دنیا خوشبخت ترین. تو این دنیا چیز زیادی ندارن از دست بدن. تو به چی معتقدی؟ خب اگه تونستی آنا رو از این گرفتاری خلاص کنی باهاش مهربون باش. اون ارزششو داره. کاش برات نوشته بودم یه مقدار از این قرصا با خودت بیاری. هالی من دلم می خواد تو رو شریک کنم. دیگه تو وین کسی نمونده